نشستهام لبِ جوی، پشت به
پیادهرو، چشمها بسته، سر در میانِ دستها. هوا گرم، من افسرده، من مستأصل. اتوبوس چند
دقیقهی دیگر میرود، و سایه را با خودش میبرد.
۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه
۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه
توضیحنداده قهر نکنید
گفتم که همین امروز تا هفت آزادم. بارِ اولمان میشد، اگر که میشد.
گفت "میدانی ساعت چند
است، پسرِ خوب؟"
"بله: پنج. یک ساعت راه
است تا آنجا. میتوانیم از شش شروع کنیم."
"فکر کنم تو مرا با کسانِ
دیگری اشتباه گرفتهای."
دیگر حرفی نزد. این را میشد
فهمید که سخت عصبانی است، ولی من بالاخره نفهمیدم که یک ساعت کم بوده است یا زیاد.
۱۳۹۱ تیر ۲۰, سهشنبه
منطق، قانونِ اساسی، زندانیِ سیاسی
آقای محمدجواد لاریجانی دبیرِ
ستادِ حقوقِ بشرِ قوهی قضائیهی جمهوری اسلامی ایران با وبگاهِ رسمیِ همین ستاد
مصاحبه کردهاند و نظرشان را در موردِ این ادعا که در ایران با زندانیانِ سیاسی
بدرفتاری میشود توضیح دادهاند. چیزی که برای من در اینجا
مهم است تعریفی است که آقای لاریجانی از زندانیِ سیاسی بهدست دادهاند:
زندانی سیاسی یعنی کسی که در چارچوب قوانین، فعالیت
سیاسی کرده اما او را به ناحق به زندان انداخته اند
چرا که حاکمان و گردانندگان نظام کار او را دوست نداشته اند.
براساس این تعریف در نظام جمهوری اسلامی هیچ زندانی سیاسی وجود ندارد یعنی کسی نیست که فعالیت سیاسی قانونی انجام داده
باشد و چون حکومت از کار او خوشش نمی آمده و آن
را دوست نداشته به زندان افتاده باشد.
میخواهم این تعریف
را مختصراً بررسی کنم بدونِ اینکه واردِ این بحث بشوم که در ایران زندانیِ سیاسی
هست یا نیست.
تصورِ من—که در این امور بسیار
کمسوادم—این است که اینکه حکومت از کارِ کسی خوشاش نیاید احتمالاً در
هیچ مفهومِ جدیِ سیاسیای مدخلیت ندارد؛ بنابراین تصور میکنم که منظورِ آقای
لاریجانی این است که زندانیِ سیاسی کسی است که علیرغمِ قانونی بودنِ کارِ
سیاسیاش و به علتِ انجامِ آن کارِ سیاسی زندانی شده است. اما حالا
بیایید فرض کنیم که در زمانِ سلطنتِ محمدرضا پهلوی انتشارِ نوعِ خاصی از جملات در
موردِ شخصِ اولِ مملکت جرم بوده باشد (مثلاً نصیحتکردناش، یا گفتنِ اینکه در
فلان امر اشتباه کرده است، یا خطابکردناش به صیغهی مفرد). در این صورت، طبقِ
تعریفِ آقای لاریجانی، کسی که به دلیلِ سخنرانی بر ضدِ شاه زندانی میشد زندانیِ
سیاسی نمیبود چرا که رفتارش قانونی نمیبود. یا مثلاً راسلِ میانسال که برای
تبلیغاتِ صلحطلبانهاش زندانی شد زندانیِ سیاسی نبوده است—راسلِ هشتادوچندساله هم
که بابتِ تبلیغ علیهِ تولیدِ سلاحهای هستهای زندانی شد زندانیِ سیاسی نبوده است.
و غیرذلک. تعریفِ آقای لاریجانی معقول به نظر نمیرسد.
شهودِ من این است که، علیالقاعده،
مفهومِ زندانیِ سیاسی ربطِ وثیقی دارد به مفهومِ جرمِ سیاسی: احتمالاً
زندانیِ سیاسی کسی است که زندانی است چرا که در دادگاهِ صالحی اثبات شده است که
مرتکبِ جرمِ سیاسیای شده است. (این تعریفْ تعریفی از منظرِ حکومت است؛ شاید خودِ
زندانی صالحبودنِ دادگاه را قبول نداشته باشد.) و در این مرحله است که باید جرمِ
سیاسی را تعریف کنیم. اگر در این با من همدل باشید که زندانیِ سیاسی
چنین ربطی به جرمِ سیاسی دارد، در این صورت احتمالاً با این هم همدل
خواهید بود که آقای لاریجانی اگر به نتایجِ تعریفاش پایبند باشد باید بپذیرد که
در ایران نه فقط زندانیِ سیاسی نداریم، که اصلاً جرمِ سیاسی—یا دستکم جرمِ سیاسیای
که ارتکاباش مستوجبِ زندان باشد—مصداق ندارد چرا که از تعریفِ ایشان (به اضافهی
این حکم که زندانیِ سیاسی به علتِ جرمِ سیاسیاش زندانی شده است) نتیجه میشود که
فعل یا ترکِ فعلی که جرمِ سیاسی است، هم جرم است و هم قانونی است!
از طرفِ دیگر، طبقِ اصلِ
صدوشصتوهشتمِ قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامی ایران،
رسیدگی به
جرایم سیاسی و مطبوعاتی علنی است و با حضور هیأت منصفه در محاکم دادگستری
صورت می گیرد. نحوه انتخاب، شرایط، اختیارات هیأت منصفه و تعریف جرم
سیاسی را قانون بر اساس موازین اسلامی معین می کند.
اگر استدلالِ من صحیح باشد،
آنگاه صِرفِ تأمل در تعریفِ آقای لاریجانی یکی از تکالیف قانونگذارانِ عادی را
ساقط میکند. یعنی اگر تعریفِ آقای لاریجانی را بپذیریم، آنگاه با اندکی تأمل
معلوم میشود که هیچ چیزی جرمِ سیاسی محسوب نمیشود.
خلاصه اینکه من گمان میکنم منطقاً نمیشود اینها را
توأماً پذیرفت:
-
زندانیِ سیاسی کسی
است که به واسطهی کارِ سیاسیِ قانونیای زندانی شده است [برگرفته از صحبتِ آقای
لاریجانی].
-
زندانیِ سیاسی کسی
است که به واسطهی جرمِ سیاسی زندانی شده است [احتمالاً برآمده از معنای "زندانی سیاسی"].
-
از نظرِ قانونِ
اساسی (اصلِ ۱۶۸) جرمِ سیاسی علیالاصول ممکن است رخ بدهد.
-
احکام دادگاه ها
باید مستدل و مستند به مواد قانون و اصولی باشد که بر اساس آن حکم صادر
شده است.
[قانونِ اساسی، اصلِ ۱۶۶].
-
قانونِ اساسی
مجموعهای منسجم و معقول است.
۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه
دفاع از دستکم بعضی از حقوقِ شهروندی [پینوشت دارد]
بقالیای
حوالیِ میدانِ هفتِ تیر. بقیهی پولام را که داد دیدم هر آبمیوه را دوهزاروپانصد
تومان حساب کرده. در جوابِ سؤالام گفت "شما قیمتها را نمیدانید." گفتم
"میدانم: دیشب از تجریش خریدهام دوهزار تومان." قبول نکرد. پولام را
پس گرفتم.
در پیادهروی
جلوی مغازه زنگ زدم به ۱۲۴. بر خلافِ بارهای قبل، این بار کسی جواب داد—قبلاً پیامگیر
داشتند. مؤدب و دقیق بود. نشانی را پرسید. کمی بلندتر از معمولِ خودم صحبت میکردم،
شاید کمی (؟) بدجنسانه. نشانی دادم و موضوعِ شکایت را گفتم. آقای بقال از مغازه
آمد بیرون: "مهندس، فاکتور را دیدم؛ همان دوهزار تومان است."
کدِ پیگیری را تکرار کردم. مکالمه که تمام شد به آقای مغازهدار گفتم که میتواند
این را به مأمور توضیح بدهد.
قبلاً هم شکایت
کردهام. مشخصاً: هلیمفروشیِ معروفی محصولاش را گرانتر از چیزی که در تابلو
نوشته بود میفروخت. یک هفته بعد از شکایتام دیدم که تابلو را اصلاح کرده و قیمتِ
فروشْ همان است که اعلام کرده.
من در اقتصاد و در فلسفهی سیاسی دقیقاً بیسوادم. فعلاً
تصور و شهودم این است که علیالاصول در موردِ تقریباً هر کالایی اینطور است که میشود
به هر قیمتی فروختاش؛ اما این حقِ شهروندان است که قیمتهای هر کالایی در هر
فروشگاهی اعلامشده باشد و حکومت وظیفه دارد در این موارد از حقِ شهروندان دفاع
کند. این ربطی به تحریم—که ظاهراً چیزی فراتر از "کاغذپاره" است—و ربطی به وضعِ
اقتصاد و سیاست ندارد.
پینوشت. از حامد قدوسی ممنونام که موضوعی را توضیح داد و اجازه داد نامهاش را در اینجا منتشر کنم. حالا گمان میکنم که حرفام در این مورد که فروشنده وظیفه دارد قیمتها را اعلام کرده باشد احتمالاً غلط است.
سلام حامد.
سلام کاوه٬ امیدوارم خوب و خوش باشی
ببین من از زاویه نرماتیو اخلاقی نمیدانم آیا چیزی میدانم اضافه کنم یا نه. احتمالن باید بین شفاف بودن قیمت برای اطلاع همه (حتی کسانی که ذینفع نیستند) و شفاف بودن قیمت بین دو طرف معامله هم یک تفاوتی قایل بشویم. قاعدتا از دومی باید بشود دفاع قویتری کرد تا اولی.
ولی از زاویه تحلیل کارایی اقتصادی و رفاه چیزی که میگویی موضوع چندین محور بحث است:
۱) تبعیض قیمت (Price Discrimination): این مدل میگوید که فروشنده میتواند جنس را به هر کس متناسب با تمایل با پرداختش (Willinglness to Pay) قیمتگذاری کند که بسیار معمول است (علی آقای ساندویچی شریف هم به دانشجوها قیمت متفاوتی میداد). اگر چنین اتفاقی بیفتد فروشنده رانت بیشتری از خریداران استخراج میکند ولی خب عمده ماجرا میشود انتقال رانت از خریدار به فروشنده. چون خیلی از مدلهای رفاه اقتصادی روی رفاه کل جامعه به عنوان شاخص رفاه تمرکز دارند این برایشان اثر جدی به حساب نمیآید (چون مجموع مازاد تفاوتی نمیکند). ولی میشود در انواع مثالها نشان داد که این تبعیض و در واقع یکسان اعلامنکردن قیمت گاهی به نفع فقرا خواهد بود. فرض کن غذایی هست که قیمت تولیدش ۱۰۰ واحد است. من فقط میتوانم ۱۱۰ واحد بدهم و تو ۲۰۰ واحد. اگر فروشنده بخواهد به هر دو یک قیمت بفروشد شاید قیمت را ۲۰۰ تعیین کند و من را از دست بدهد و فقط تو را نگه دارد (۱۱۰ تعیین نمیکند چون سود ۲۰۰ برای یک نفر بیش از ۱۱۰ برای دو نفر است). حال اگر بتواند تبعیض قایل شود به تو 200 میفروشد و به من 110 و لذا من هم غذا گیرم میآید و تو هم از معامله راضی هستی.
پینوشت. از حامد قدوسی ممنونام که موضوعی را توضیح داد و اجازه داد نامهاش را در اینجا منتشر کنم. حالا گمان میکنم که حرفام در این مورد که فروشنده وظیفه دارد قیمتها را اعلام کرده باشد احتمالاً غلط است.
--
سلام حامد.
تصورِ من این است که هر فروشگاهی
که به عمومِ مردم جنس میفروشد باید قیمتِ کالاهایش را اعلام کرده باشد. (و به
نظرم یک نتیجهی این قید این خواهد بود که قیمتِ کالا باید مستقل از این باشد که
خریدارِ بالقوه کیست.)
حالا من خیلی خوب میدانم که نه هیچ
اقتصاد بلدم نه فلسفهی سیاسی. (سالها است میخواهم نوزیک بخوانم و فرصت نمیشود.)
در کمالِ بیسوادی، متمایلام به اینکه بازار باید آزاد باشد و دخالتِ دولت در هر
حیطهای باید کمینه باشد.
خیلی ممنون میشود اگر یک وقتی راهنماییام
کنی در موردِ چیزی که در موردِ قیمت گفتم. آیا این حرف از نظرِ شخصِ تو پذیرفتنی
است؟ آیا مکاتبی هستند که با آن موافق باشند؟ مکاتبی که با آن موافق نباشند؟ آیا
این تصورِ من ناشی از سادهانگاری است؟ چه چیزهایی را مفروض گرفتهام که احساس میکنم
فروشنده باید قیمتِ کالاهایش را اعلام کند؟
شاد باشی،
کاوه.
-
سلام کاوه٬ امیدوارم خوب و خوش باشی
ببین من از زاویه نرماتیو اخلاقی نمیدانم آیا چیزی میدانم اضافه کنم یا نه. احتمالن باید بین شفاف بودن قیمت برای اطلاع همه (حتی کسانی که ذینفع نیستند) و شفاف بودن قیمت بین دو طرف معامله هم یک تفاوتی قایل بشویم. قاعدتا از دومی باید بشود دفاع قویتری کرد تا اولی.
ولی از زاویه تحلیل کارایی اقتصادی و رفاه چیزی که میگویی موضوع چندین محور بحث است:
۱) تبعیض قیمت (Price Discrimination): این مدل میگوید که فروشنده میتواند جنس را به هر کس متناسب با تمایل با پرداختش (Willinglness to Pay) قیمتگذاری کند که بسیار معمول است (علی آقای ساندویچی شریف هم به دانشجوها قیمت متفاوتی میداد). اگر چنین اتفاقی بیفتد فروشنده رانت بیشتری از خریداران استخراج میکند ولی خب عمده ماجرا میشود انتقال رانت از خریدار به فروشنده. چون خیلی از مدلهای رفاه اقتصادی روی رفاه کل جامعه به عنوان شاخص رفاه تمرکز دارند این برایشان اثر جدی به حساب نمیآید (چون مجموع مازاد تفاوتی نمیکند). ولی میشود در انواع مثالها نشان داد که این تبعیض و در واقع یکسان اعلامنکردن قیمت گاهی به نفع فقرا خواهد بود. فرض کن غذایی هست که قیمت تولیدش ۱۰۰ واحد است. من فقط میتوانم ۱۱۰ واحد بدهم و تو ۲۰۰ واحد. اگر فروشنده بخواهد به هر دو یک قیمت بفروشد شاید قیمت را ۲۰۰ تعیین کند و من را از دست بدهد و فقط تو را نگه دارد (۱۱۰ تعیین نمیکند چون سود ۲۰۰ برای یک نفر بیش از ۱۱۰ برای دو نفر است). حال اگر بتواند تبعیض قایل شود به تو 200 میفروشد و به من 110 و لذا من هم غذا گیرم میآید و تو هم از معامله راضی هستی.
۲) مدلهای جست و جو (Search Models) با صحبت
تو همجهتتر است. این مدلها میگویند که وقتی جست و جو هزینهبر باشد هر فروشندهای میتواند قیمت شبهانحصاری اعمال کند (همین چیزی
که مردم در ایران به آن میگویند دلبهخواهی بودن قیمت). ولی اگر به طریقی قیمتهای همه به اطلاع مردم
برسد این قدرت از دست
فروشنده میرود و ضمنا کل جامعه هم در هزینههای جست و جو (رفتن از این مغازه به آن) صرفهجویی میکند. البته از آن طرف میتوانیم
بگوییم که باز همه مغازهها میتوانند به من مشتری خاص
قیمت خاص من را بگویند و این اتفاق بیفتد. مثلا همه خطوط
هوایی به من که وترن یا بازنشسته هستم ممکن است قیمت
متفاوتی بدهند.
امیدوارم کمکی کرده باشد.
قربانت
حامد
امیدوارم کمکی کرده باشد.
قربانت
حامد
۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه
صدسالگیِ تورینگ
الن تورینگ اگر که زنده بود
سومِ تیرِ امسال صدساله میشد. تورینگ از پدیدآورندگانِ نظریهی محاسبهپذیری است
(قبلاً به این شاخهی منطقِ ریاضی میگفتند نظریهی بازگشت یا نظریهی توابعِ بازگشتی). غیر از این جنبهی نظری، تورینگ عملاً هم در
ساختنِ بعضی از اولین کامپیوترها نقش داشته است. یک مقالهی او هم که در پایانِ نیمهی اولِ قرنِ قبل منتشر شده از متونِ
کلاسیکِ فلسفهی جدید است. در کنارِ اینها، تورینگ—به واسطهی نقشاش در رمزگشایی پیامهای ارتشِ آلمان—از
قهرمانانِ جنگِ دومِ جهانی است. طبیعتاً امسال بزرگاش میدارند. در ایران هم سمیناری در مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔٔ ایران برگذار خواهد شد.
چهلساله بود که خانهاش را دزد زد.
تورینگ به پلیس گزارش داد. در جریانِ تحقیقات، تورینگ گفت که با یکی از مظنونانِ
مذکرْ رابطهی جنسی داشته است. چنان رابطهای در آن زمان در پادشاهیِ متحدِ
بریتانیای کبیر و ایرلندِ شمالی جرم بود. مخیّرش کردند بینِ "درمان" و
زندان، که اولی را انتخاب کرد. چند ماه بعد تورینگ را مرده یافتند—مسمومیت با
سیانور.
در ۲۰۰۹ چندینهزار نفر با
امضای طوماری الکترونیکی از دولتِ بریتانیا خواستند عذرخواهی کند. گوردن
براؤن نخستوزیرِ وقت مقالهای در دیلیتلگراف نوشت: "... مبالغه نیست گفتنِ
اینکه، بدونِ مشارکتِ برجستهی او، تاریخِ جنگِ دومِ جهانی میتوانست بسیار متفاوت
باشد... اگرچه با تورینگ مطابقِ قوانینِ
زماناش برخورد شد، و نمیتوانیم ساعت را به عقب برگردانیم، رفتاری که با او شد البته بسیار نامنصفانه بود، و من خوشوقتام که بختِ این را دارم که بگویم چقدر
عمیقاً از آنچه بر او گذشت متأسفام و متأسفایم..."
--
چکیدهی صحبتِ من (با عنوانِ "تورینگِ بیستوچهارساله") در سمینارِ مؤسسه:
در ۱۹۳۷ تورینگ راهحلاش برای
مسألهی هیلبرت—مسألهی مشهور به Entscheidungsproblem—را منتشر کرد. مسأله بهدست دادنِ
دستورالعملِ محاسباتیای بود که در موردِ هر فرمولِ منطقِ محمولاتِ مرتبهی اول به
ما اطلاع بدهد که آن فرمول اثباتپذیر هست یا نه. تورینگ استدلال کرد که چنین
دستورالعملی وجود ندارد.
به نظر میرسد که برای اثباتِ
وجودنداشتنِ دستورالعملی محاسباتی لازم است با تعریفِ دقیقی از مفهومِ محاسبهپذیری
کار کنیم. تعریفِ تورینگ دستاوردی است بزرگتر از حلِ مسألهی هیلبرت. اما آلونزو
چـِرچ هم در ۱۹۳۶ برای همان مدعای تورینگ استدلال کرده بود، و تورینگ در مقالهاش
اثبات میکند که تعریفهای او و چرچ مصداقاً معادلاند؛ برجستگیِ مقالهی تورینگ
در تحلیلِ او از مفهومِ محاسبهپذیری است.
در این سخنرانیِ توصیفیْ بعضی
ایدههای مقالهی کلاسیکِ تورینگ را مرور میکنیم.
۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سهشنبه
"در کوچههای نوازش"
--محمدرضا شفیعیکدکنی، حالات و مقاماتِ م. امّید،
انتشاراتِ سخن، ۱۳۹۱.
کتاب را چند هفتهی پیش محسن
زمانی لطفاً به من معرفی کرد. در همین سالِ ۹۱ چاپِ اول تمام شده است و چاپِ دوم
در بازار است.
بخشِ اولِ کتاب را (بیش از
هشتاد صفحه) جنابِ شفیعیکدکنی کمی بعد از مرگِ اخوان نوشته است، و این بخش شدیداً
خواندنی است. تصور کنید که کسی—آدمِ ملاّی شاعری—نزدیکِ سی سال با سعدی مؤانست
داشته بوده باشد و هشتاد صفحه در حالات و مقاماتِ شیخ نوشته باشد. چنان متنی
بلعیدنی خواهد بود. گزارشِ حضرتِ شفیعیکدکنی از زندگیِ اخوان را دقیقاً یکنفس خواندم.
این بخشِ کتاب غیر از اینکه
مشحون است به گزارشهایی بسیار خواندنی در موردِ اخوان، زیباییهای نابِ غیرشخصیای هم دارد.
مثلاً میخوانیم که کسی، شاید با اقتباس از شعری عربی، در هجوِ کسی گفته (صفحهی ۴۶):
از من نصیحتی بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که ز تو مِهْ بوَد
به سال
شاید تو را پدر بوَد و تو
ندانیا!
یا اینکه کسی میخواسته عنوانِ
یک مجموعهی شعرش را بگذارد خون و خُنیا؛ "اخوان میگفت: به او گفتم
«اسمش را بگذار: خـُنیا و خون تا چکـّه کند.»" (ص. ۵۱).
***
این بخش از مقدمهی کتاب را
بخوانید (ص. ۱۹):
"بخشی از ماجرای تدفینِ
اخوان را که بهتفصیلِ تمام نوشته بودم در این چاپ حذف کردم. بعد از مرگِ من،
دیگران اجازه دارند که آن را نشر دهند. به خطِّ خودم نگاه داشتهام تا در آینده
انتشار یابد. فقط از روی خطِّ خودم. من هیچ گاه سیاسی نبودهام ولی متجاوز از شصت
سال ناظرِ دقیق و پُرحوصلهٔ جریانهای سیاسی در ایران بودهام. بهتجربه دریافتهام
که روشنفکرانِ ما، غالباً، فاقدِ «تقوای سیاسی» اند. به اندک خشم و نفرتی، حتی
شخصی، انواع تهمتها را به طرفِ مقابل میزنند."
میشود حدس زد دغدغهی نویسنده چیست (طبیعتاً دارم فرض میکنم که تأکیداتِ ایشان بیوجه نیست)، و غمانگیز است که کسی در ابعادِ شفیعیکدکنی هم خودش را در
امان نمیبیند، آن هم در نقلِ ماجرای بیستوچند سال پیش. معتقد نیستم که جنابِ
شفیعیکدکنی وظیفه دارد که با این جوّ مقابله کند و نترسد از هجمهی کسانی
که، با مبالغِ معتنابهی ادعای آزاداندیشی و مدارا، هیچ حرفی بر خلافِ سلیقهشان را برنمیتابند—حتی هیچ گزارشِ خالی
از داوریای را. اما، بالاخره، چه باید کرد؟ یک
چیزهایی هست که احتمالاً زورِ شفیعیکدکنی هم به آن نمیرسد، مثلاً مقابله با ممیزیِ وزارتِ
فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ ولی به نظر نمیرسد که این مورد از آن نوع باشد. برخی کسانی که فاقدِ "تقوای
سیاسی" هستند برخواهند آشفت و به شفیعیکدکنی تهمت خواهند زد؟ وزنی خواهد داشت این تهمتها
در مقابلِ اعتبارِ عظیمِ او در روزگارِ ما؟
به هر حال، به نظرم خوانندگانِ
بسیار پرشماری از آقای دکتر شفیعیکدکنی سپاسگزار باشند برای انتشارِ این کتابِ زیبا
و هیجانانگیز و خوشخوان.
۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه
QEII
میخواستم نظر و احساسام نسبت
به ایشان را گزارش کنم. مشورت را، برای خانمِ وکیلْ کلیاتی گفتم. خانمِ وکیل گفت که صلاح نیست چنان حرفهایی را منتشر کنم.
حالا تا این نوشته خیلی کوتاه
نباشد اجازه بدهید حکایتی تعریف کنم. در دربارِ شاهی، ندیمی زنهار خواست تا نکتهای
بگوید. شاه دستور داد فیالمجلس بکشندش: "پدرسوخته دربارهی ما فکری کرده که
برای گفتناش لازم است امان بخواهد!"
۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه
در وصفِ—و مدحِ—شهشهانی
در روزِ دهمِ خردادِ امسال
آقای دکتر سیاوش شهشهانی هفتادساله شد. این چند سطر مبتنی است بر بخشی استطرادی از
صحبتِ من در دانشگاهِ صنعتیِ شریف به همین مناسبت (عنوانِ صحبتِ اصلی "شهشهانی و نشر
ریاضی" بود).
---
در کارِ شهشهانی ویژگیای هست
که برای من بسیار مطلوب و غبطهبرانگیز است. شاید بتوانم این ویژگی را اشرافیتِ
همراه با کمالگرایی بخوانم. هر مطلبی، اگر قرار است منتشر بشود، باید
به بهترین صورتِ ممکن باشد. (و این غیر از سختگیری در خودِ این امر است که
کدام آثارش را اصلاً منتشر کند.) این نحوهی انتشار گاه زمانِ بسیار زیادی میبرَد،
که نمونهاش را در همین کتابِ حسابانِ سیاوش میبینیم: روزِ اولِ دانشگاه که بودم،
در اولین جلسهی ریاضیاتِ عمومیْ استاد که همانا دکتر شهشهانی بود گفت که چند سالی
هست که دارد کتابی در ریاضیاتِ عمومی مینویسد. این چه سالی بود؟ شصتوهشت. ویراستِ
اولِ کتاب در چه سالی منتشر شده است؟ هشتادوشش؟
دیگر اینکه،
اگر تعهدی در موردِ موعدِ تحویل در کار نباشد، عجلهای برای انتشار در کار
نیست. یک نمونه از مصادیقِ این ویژگیْ مقالهی سیاوش در رهیافتی ریاضی به موضوعی
در زیستشناسی است. مقالهی عباس عدالت در یادنامهی شصتسالگیِ سیاوش موضوع را
توضیح میدهد و با چیزی که امروزه به گرادیانِ شهشهانی معروف است آشنایمان
میکند. (عدالت نکتهی تأمل برانگیزی هم در موردِ سپاسگزاریِ سیاوش به ما میگوید:
شهشهانی از سهمِ بزرگِ کسی در این مقاله صحبت میکند و میگوید که آن شخص تنها به
خواستِ خودش بوده که نویسندهی مشترکِ این مقاله نیست—قیاس کنید با وضعیتِ مقالاتِ
مشترک در روزگارِ ما.)
اما چیزی هم هست که عدالت گزارش نکرده: اینکه این مقاله، که
در ۱۹۷۹ منتشر شده، در ۱۹۷۴ پذیرش گرفته بوده است. صدها نسخهی پیشچاپاش
در دنیا پخش شده بوده و شهشهانیِ جوان نمینشسته نسخهی نهایی را آماده کند، تا
اینکه سردبیرِ مجله عوض میشود و به نویسنده شدیداً اخطار میدهد. میتوانم سیاوش
را تصور کنم که شاید با خودش میگوید حالا که نسخههای پیشچاپ هست؛ چه جای عجله
برای انتشارِ رسمی؟ و این مرا به یادِ کـُندیِ برخی فیلسوفانِ بزرگِ معاصر (از جمله
سول کریپکی و دیوید کاپلان) میاندازد و عجلهنداشتنشان در انتشارِ آثارشان. و
گمان نکنیم که مجلهای که به مقالهی سیاوش پذیرش داده بوده مجلهای جدیدالاحداث
و گمنام (و البته جزوِ ISI!)
بوده در مثلاً مالزی—مجله، مجلهی بسیار با پرستیژ و معروفِ Memoirs of the AMS است.
۱۳۹۱ خرداد ۲, سهشنبه
پانزده سال بعد
عصبانی
بودم از آنهمه تبلیغ برای آقای ناطقنوری و آنهمه اطمینان از اینکه ایشان
برنده خواهد شد. به علاوه، معتقد بودم که این اطمینانْ نابجا هم نیست، و این
عصبانیترم میکرد. میخواستم داد بزنم.
از
میانههای دههی شصت میتوانستم رأی بدهم، و هر بار قهر کرده بودم و کناره گرفته—"معنی
ندارد شرکت در انتخاباتی که هر کسی نمیتواند در آن کاندیدا بشود". به
بهترکردنِ اوضاع فکر نمیکردم: معتقد بودم که در شرایطِ غیردموکراتیک اصلاً نباید
رأی داد. اما این بار سیلِ تبلیغات آزارم میداد. گمان میکردم نمیتوانم تغییری
در نتیجه بدهم، و حتی نمیتوانم نسبتِ رأیِ رئیسجمهورِ منتخب به کلِّ آراء را به
طرزِ معناداری تغییر بدهم.
تصورم این بود که کمابیش همان کسانی رأی خواهند داد که قبلاً هم رأی میدادهاند.اطمینان داشتم که اکثریتِ بزرگی از رأیدهندگان به کسی رأی میدهند که، درست یا غلط، به "کاندیدای نظام" معروف شده بود. اشتباه میکردم!
تصورم این بود که کمابیش همان کسانی رأی خواهند داد که قبلاً هم رأی میدادهاند.اطمینان داشتم که اکثریتِ بزرگی از رأیدهندگان به کسی رأی میدهند که، درست یا غلط، به "کاندیدای نظام" معروف شده بود. اشتباه میکردم!
پانزده
سال پیش چنین روزی جمعه بود.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه
تا یادم بماند که متواضعتر باشم
تا جایی که میتوانم بفهمم،
هیچ معلوم نیست که اصولِ اخلاقیِ من—هر چه که هست—معقولترین مجموعهی ممکن از اصول باشد: ممکن است
حتی معقول هم نباشد، چه رسد به معقولترین. اصلاً هم روشن نیست که همیشه طبقِ این
اصولِ فعلیام عمل کرده باشم: پدیدهی آشنایی است که حافظهمان مخدوش باشد،
مخصوصاً وقتی که از رفتارمان راضی نباشیم یا نبوده باشیم.
اما حالا گیریم که هم اصولِ
اخلاقیام معقولترین باشد و هم همیشه خوب رفتار کرده باشم (خوب، با معیارهای فعلیام).
فرضهای مشکوکی است، اما برای پیشرفتِ بحث بپذیریمشان. حتی فرض کنیم که میدانم
که همیشه اخلاقاً به بهترین شکل رفتار کردهام. به نظرم باز هم نباید بهسادگی دیگران
را محکوم کنم یا در ذهنام تحقیرشان کنم. امروز دوباره یادِ مصاحبهی کیهان فرهنگی (ی
قدیم) با سیدجعفر شهیدی افتادم، در اوائلِ دههی شصت؛ در جایی از مصاحبه گفته بود:
خدا ما را در مقامِ امتحان نیاورَد.
در گزینش شرکت نکردهام، چه
برسد به اینکه برای مصاحبهی گزینش ریش هم گذاشته باشم؟ چه خوب! اما اگر این مؤسسه نازم
را نمیخرید باز هم این کار را میکردم، یا به این راحتی میکردم؟ اگر قرار بود
خرجِ خانوادهام را بدهم چطور؟ در عمرم رشوه ندادهام؟ آفرین به من! اما آیا حواسام
هست که شاید روزگار با من یار بوده و در موقعیتِ سختی قرارم نداده؟ اگر تحملِ عواقبِ
رشوهندادن برایم خیلی سخت بود چه میکردم؟ اگر میدانستم باعث میشود معشوقام جداً
آسیب ببیند چه؟
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه
سپاسگزارِ پ.ش.
ترجمهی
دهها کتابِ ریاضی (بسیاریشان از کتابهای اتحادِ شوروی) و انتشارِ مجلهی آشتی
با ریاضیات (بعداً: آشنایی با ریاضیات) از اولین چیزهایی است که در
موردِ پرویز شهریاری به ذهن میرسد.
دانشآموزِ
سالِ دومِ دبیرستان بودم و به نظرم رسیده بود که در یکی از کتابهایِ تألیفیِ آقای
شهریاری اشکالی هست. (اگر درست یادم باشد: خواستهی مسألهای این بود که سینوسِ
هفتادودو درجه را حساب کنیم، و راهحلِ کتابْ طولِ ضلعِ پنجضلعیِ محاط در دایرهی
به شعاعِ واحد را مفروض میگرفت. من، لابد تحتِ تأثیرِ اینکه تازه یاد گرفته بودم
که این طول دوبرابرِ سینوسِ هفتادودو درجه است، با استفهامی انکاری پرسیده بودم که
بدون دانستنِ جوابِ سؤالْ از کجا میدانیم طولِ آن ضلع چیست.)
نامهای
نوشتم و به نشانیِ انتشاراتِ فردوس فرستادم. در میانهی دههی شصت—که شهریاری شصتساله
بود—ئیمیلی در کار نبود. یکی-دو ماه بعد جواب رسید. در وصفِ هیجانِ رسیدنِ نامهای
از پرویز شهریاری—خودِ پرویز شهریاری—نمیتوانم مبالغه کنم... خطِ شهریاری
به نظرم کمی لرزان میآمد. اول پوزش خواسته بود که با تأخیر جواب میدهد (و صحبت
کرده بود از مشغلهی فراواناش)، و بعد با حوصله توضیح داده بود و روشن کرده بود
که اشکالِ من وارد نیست.
این را
نگفتم که ببالم به ارتباط با پرویز شهریاری؛ بلکه میخواهم بگویم که یک جنبهی
بزرگیِ شهریاری در این است که نقلِ این داستان اصلاً نشان نمیدهد که من آدمِ ویژهای
هستم: اشخاصِ زیادی را میشناسم، از نسلهای مختلف، که پرویز شهریاری با آنان
مهربانانه و شاگردنوازانه رفتار کرده است—نامهشان را جواب داده، مقالهشان را چاپ
کرده، تلفنشان را جواب داده، وقتِ ملاقات داده.
پرویز
شهریاری فرهیخته و پُرنویس و در دسترس بود، و آزاده... چندین نسل از ریاضیاتخواندگانِ فارسیزبان
به او مدیوناند.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه
[حدیثِ نفس در فضایی که این روزها قرننوزدهمی است]
منتظرِ
رسیدنِ دوستِ عزیزی هستم که دارد کتابی برایم میآورَد. سخت مشتاقام بخوانماش [کتاب
را عرض میکنم]، و خوشبینام که کمی از کمسوادیام در حیطههای مربوط به آزادیِ
بیان کم بشود. موضعِ فعلیام—که شاید ناشی از خامی و کماطلاعی باشد—این است که
اصل بر آزادیِ بدونِ قید و شرطِ بیان است. این موضع البته با نظرِ کسی سازگار نیست
که بر آن است که از "حقیقت" آگاه است و بسیاری از افرادْ صغیرند و باید
مراقبشان بود که گمراه نشوند.
اعتقاد
به آزادیِ نامحدودِ بیان باعث نمیشود معتقد باشم که مثلاً هر روزنامهای باید هر
مقالهی واردهای را چاپ کند و هر ایستگاهِ رادیویی باید وقتِ نامحدود به هر صاحبحرفی
بدهد: چاپِ مطلبی در روزنامه جا را برای مطالبِ دیگر تنگ میکند و/یا هزینهای به
صاحبِ روزنامه تحمیل میکند. اما مثلاً نوعاً اجازهدادن به انتشارِ هر نظری در وبلاگ
جا را برای نظرهای دیگر تنگ نمیکند.
یکی
از قیدهایی که سنــّتـاً در موردِ آزادی لحاظ کردهاند (و این منحصر به آزادیِ
بیان نیست) این است که کار تا چه حد میتواند مایهی آسیبدیدنِ دیگران بشود. بحثِ
آسیب طبیعتاً به تعبیرهای فراوانی راه میدهد؛ اما سنــّتاً به این هم توجه کردهاند
که یک عاملِ مهمِ مربوطـْ این است که آسیبِ احتمالی تا چه حد قابلِ اجتناب باشد.
فرض کنیم شما از تیمِ فوتبالِ الغرافه متنفرید، و فرض کنیم من عمیقاً معتقدم جزایرِ
مالویناس متعلق به آرژانتین است. فرض کنیم هر دوی ما از دیدن و شنیدنِ چیزی بر
خلافِ سلیقهها یا نظرهایمان آسیب میبینیم—مثلاً با شدتِ سردردآوری عصبانی میشویم
و کارمان به بیمارستان میکشد. حالا من صبحِ خیلی زود آمدهام و جلوی درِ خانهی
شما بلندگویی به دستام گرفتهام و دارم در مدحِ الغرافه صحبت میکنم. احتراز از
این آسیبی که دارم به شما میرسانم سخت است، و به نظرم این حقی به شما میدهد که
آزادیِ مرا محدود کنید. اما اگر شما در فلان روزنامه مقالهای نوشتهاید با
عنوانِ "آرژانتین البته حقی بر فالکلند ندارد"، یا گردهماییای در
استادیومِ بزرگِ شهر راه انداختهاید، احتراز از آسیبِ ناشی از صحبتها و نوشتههای
شما برای من آسان است: میتوانم مقالهتان را نخوانم و به تجمعتان نیایم. اگر مسؤولِ
دستشوییهای دانشگاه باشم نوشتههای پشتِ درها را هر از چندی پاک میکنم؛ کامنتهای
دشنامآلودِ وبلاگام را نه [و این موردِ اخیر منحصر به وضعیتی نیست که مسؤولِ دستشوییهای
دانشگاه باشم].
موضوعِ
مهمِ دیگر این است که، به نظرِ من، آزادیِ بیان منحصر به آزادیِ بیانِ بهاصطلاح "مستدل" نیست (فعلاً دشواریهای ضابطهبندیِ خودِ مفهومِ استدلال را نادیده میگیرم). این
شکلِ بسیار محدودی از آزادیِ بیان خواهد بود که مثلاً بگوییم فقط به مطالبی در
موضوعِ اقتصاد اجازهی انتشار میدهیم که حاویِ "بحثی علمی" باشد—به
نظرِ من اصل بر این است که هر کس بتواند با هر بیانی نظرش را بگوید: فرمول بنویسد،
به مارکس با به کتابِ مقدس استناد کند، فیلم و موسیقی بسازد، دشنام بدهد، لطیفه
بگوید.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه
دورِ دومِ انتخاباتِ مجلس
من در ایران زندگی میکنم، و
سعی میکنم جامعه را به آنی که دوست دارم (قانونمند، دمکراتیک، لیبرال) نزدیکتر
کنم. این کار را میخواهم بدونِ ازبینبردنِ یکبارهی ساختارهای موجود انجام بدهم،
و به نظرم یک راهِ معقولِ دردسترس این است که در انتخاباتِ مجلس شورای
اسلامی به کسانی رأی بدهم که محتمل میدانم که اگر عضوِ مجلس بشوند فاصلهی مجلس
با مجلسِ ایدهآلِ من کمتر خواهد بود.
در شرایطِ فعلیْ کاندیدایی
نیست که تابلوی "لیبرال-دموکرات" بالای سرش گذاشته باشد، و شاید هم کسی
از میانِ تأییدصلاحیتشدگان نباشد که حتی در خفا با سلیقهی سیاسیِ من همسو
باشد؛ با این حال، اینطور نیست که برایم علیالسویه باشد که چه کسی نماینده میشود.
مشخصاً، برای من مهم است که کسانی به مجلس بروند که با کارهای بهنظرمننادرستِ
دولت مقابله کنند—در همین حدی که میشود مقابله کرد مقابله کنند.
گویا گاهی لازم است به خودمان
یادآوری کنیم که وقتی به کسی رأی میدهیم رأیدادمان به این معنا نیست که شخصاً
دوستاش داریم یا منزهاش میدانیم یا مقلدش هستیم یا سابقهاش را تأیید میکنیم.
دیگر اینکه نگاه به فهرستِ کاندیداها این را به ذهنام میآورد که صرفِ داشتنِ
سابقهی وزارت یا عضویتِ چنددهساله در تشکیلاتی سیاسیْ مزیتی است.
اشتراک در:
پستها (Atom)