ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۵, جمعه

خطای فرعون و هامان


از بینِ گزارش‌های متعددِ کتاب از آغازِ رسالتِ موسی و گفت‌وگوی خداوند با او، گزارشِ سوره‌ی طه (آیه‌های ۴۷-۱۱) را از همه دوست‌تر دارم. خداوند به تمامِ معنا با موسی صحبت می‌کند—مثلاً آیه‌های ۱۹-۱۷، با ترجمه‌ای از قرنِ چهارم (مشهور به ترجمه‌ی تفسیرِ طبری):


و چیست آن که به دستِ راستِ تو است، ای موسی؟ 


گفت این عصای من است تا ورخُسبم بر آن، و برگ بریزانم بدان از درخت بر گوسپندانِ خویش، و مرا در آن حاجت‌های دیگر است.


گفت بیفکن آن را، ای موسی.



خداوند درخواستِ موسی را اجابت می‌کند و هارون را همراهِ رسالت‌اش می‌کند (۳۶)، و یادآوری می‌کند (۴۰-۳۷) که بارِ دیگری هم به او لطف کرده بوده است: اینکه خداوند به مادرِ موسی وحی کرد تا او را به دریا سپارد. باید جداگانه و مفصل به این گفت‌وگو پرداخت؛ در اینجا می‌خواهم نگاهی کنم به روایتِ سوره‌ی القَصص از ماجرایی که خداوند برای موسی تعریف می‌کند.


در ابتدای القصص می‌خوانیم که طایفه‌ای از مردمان بودند که فرعون پسران‌شان را می‌کشت و دختران‌شان را زنده می‌گذاشت . خداوند به مادرِ‌ موسی وحی می‌کند (و أوحینا إلی أمِّ موسی) که موسی را شیر دهد و وقتی که بر جانِ او بترسد او را به دریا بسپارد، و مژده می‌دهد که موسی را به او برخواهد گرداند و موسی را از پیامبران قرار خواهد داد (۷). آیه‌ای که قصد دارم بر آن تمرکز کنم این است (۸): 



فألتقطهُ ءال فرعون لِیکونَ لهم عدوّاً و حَزَناً إنّ فرعون و همن و جنودهما کانوا خطئین.



معنای آیه تا حدی روشن است:‌



کسانِ فرعون او را برگرفتند تا دشمن‌شان و مایه‌ی اندوه‌شان شود؛ قطعاً فرعون و هامان و سپاهیانِ آن دو خطاکار بودند. 



می‌شود در این مورد بحث کرد که چرا در بعضی روایت‌های کتاب نام‌های فرعون و هامان با هم می‌آید (ترکیبِ "فرعون و هامان و سپاهیان‌ِ آن دو" را پیشتر هم عیناً در آیه‌ی ششمِ همین سوره دیده‌ایم)، و می‌شود در موردِ معنای دقیقِ لیکون لهم عدواً و حزناً بحث کرد؛ اما در اینجا می‌خواهم به معنای خطئین بپردازم. ترجمه‌ی تفسیرِ طبری این واژه را به "گناهکاران" برمی‌گردانَد که به نظرِ من غلط است، و ترجمه‌های بسیاری از معاصران به نظرِ من صحیح است. دقیق‌تر بگویم: با درکِ امروزیِ من از معنای "گناهکار"، به نظرم خطئین در این آیه به معنای گناهکاران نیست. 


آن‌طور که من می‌فهمم، لازمه‌ی گناهکاربودنِ کسی این است که او در برابرِ فرمانِ خداوند سرکشی کرده باشد: آن‌طور که من می‌فهمم، عملِ کسی گناه نیست مگر اینکه او در زمانِ عمل باور داشته باشد که خداوند از آن عمل نهی‌اش کرده است—اگر شراب نوشیده باشم و در زمانِ نوشیدنْ باور نداشته بوده باشم که خداوند مرا از شرب خمر منع کرده، در این صورت این عملِ مشخصِ من گناه نبوده است. حالا شاید بشود گفت که فرعونیان گناهکار بوده‌اند چرا که نوزادان را می‌کشته‌اند؛ اما به نظرم این چیزی نیست که به معنای این آیه‌ی خاص مربوط باشد. به نظرم آیه این را می‌گوید که فرعون و هامان خطا کردند، چرا که کاری کردند که به ضررشان بود: کسی را زنده گذاشتند که بنا بود دشمن‌شان و مایه‌ی اندوه‌شان شود—آن‌طور که من می‌فهمم، آیه دارد می‌گوید که فرعون و هامان بر خلافِ‌ منافعِ خودشان عمل کردند.


اگر این دریافت صحیح باشد آنگاه چند نکته قابلِ تأمل است. یکی اینکه آیه اساساً صحبت از این می‌کند که با در نظر گرفتنِ اهدافِ فرعون و هامان (که قاعدتاً مشتمل بوده است بر چیزی از جنسِ بقای حکومت‌شان)، کاری که این دو کرده‌اند اشتباه بوده است—صحبت از این نیست که خودِ هدف هم معقول یا اخلاقی بوده است یا نه. کمابیش به این می‌مانَد که بگوییم که کارِ جالوت که در میدان از مقابلِ داوودِ جوان نگریخته خطا بوده است:‌ البته شاید معقول باشد فرض کنیم که کشته‌شدنِ جالوت فی‌الواقع به نفعِ او بوده است چرا که باعث شده با گناهانِ کمتری بمیرد؛ اما، با در نظرگرفتنِ اهدافِ خودِ جالوت (قاعدتاً مشتمل بر این هدف که حیات‌اش ادامه یابد)، کارش اشتباه بوده است چرا که به دستِ داوود کشته شده است. دوم اینکه صحبت از این نیست که با اطلاعاتی که فرعون و هامان داشته‌اند کارشان خطا بوده است؛*  بلکه صحبت از این است که کارِ فرعون و هامان فی‌الواقع خطا بوده است. با زبانی کمی فنّی‌تر، به نظرم این‌طور می‌آید که کتاب می‌گوید که کارِ فرعون و هامان به لحاظِ عینی (objective) خطا بوده است، و چیزی در این مورد نمی‌گوید که کارشان به لحاظِ شخصی و از منظرِ خودشان (subjective) هم خطا بوده است یا نه.


و نکته‌ی پایانی. در آیه‌ی نهم می‌خوانیم که زنِ فرعون می‌گوید [به فرعون، و درباره‌ی موسای نوزاد] روشنیِ چشمِ من و تو (قرّتُ عینٍ لي و لکَ). و، شاید تا فرعونی را که به اندازه‌ی این زن رؤوف نیست بیشتر برانگیزاند، اضافه می‌کند که مکشیدش، شاید که به ما نفعی برساند یا به فرزندی بگیریم‌اش. از مشاهده‌ی این ظرافتِ بیان بسیار لذت می‌برم که وقتی چند آیه‌ی بعد صحبت از موسی است که نزدِ مادرش بازش گردانده‌اند دوباره تعبیرِ روشنیِ چشم را می‌بینیم:‌ پس موسی را به او برگرداندیم تا چشم‌اش روشن شود (فرددنه إلی أمّه کَي تَقّرَ عینها، ۱۳).

--

* مگر اینکه فرعون و هامان باور داشته‌ بوده باشند که محتمل است که این کودکِ عبرانی بر آن بشورد. در فرهنگِ اسلامی داستانی با این محتوا هست که فرعون خوابی دیده بوده است که به‌زودی پسری از بنی‌اسرائیل زاده خواهد شد که او را سرنگون خواهد کرد، و داستان می‌گوید که به سببِ چنین باوری بوده که فرعونْ نوزادانِ پسرِ بنی‌اسرائیل را می‌کشته است. اما در قرآن ذکری از این داستان نیست. در بابِ اولِ سفرِ خروج در عهدِ عتیق هم فقط صحبت از این است که فرعون از ازدیادِ نسلِ اسرائیلیان ناخرسند بود و دستور داده بود نوزادانِ پسرشان را بکشند.


ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه

تداومِ رضایت از ماندن در ایران



[شخصی، خودپسندانه، ویرایش‌نشده]

چهار سال پیش مطلبی در موردِ برگشتن‌ام منتشر کردم. حالا باز هم که نگاه می‌کنم می‌بینم که از زندگی در ایران راضی هستم. (و البته گمان نمی‌کنم کسی مجبور باشد اینها را بخواند!) توضیحاتی داده بودم که چرا زندگی در ایران برای من مطلوب‌تر از زندگی در هر جای دیگری است. دلیل‌ها هنوز برایم معتبرند. دوست دارم چند نکته اضافه کنم.

در اینجا مدتی است—بیش از بیست ماه—که شغلِ آکادمیک ندارم. هم‌چنان قصد دارم که هرگز در روالِ مشهور به "گزینش" شرکت نکنم، و به‌نظر می‌رسد که نتیجه‌ی عمل به این قصد این باشد که در آینده هم شغلِ آکادمیک نداشته باشم.* اما چیزِ بدی در این نمی‌بینم. کسی را تصور کنید که شغل‌اش تدریس در دبیرستان و ترجمه و ویرایش است و دل‌اش در هوای این پَر می‌زند که به‌طورِ جدی فلسفه بخواند. امکانی فراهم می‌شود که، در اواخرِ جوانی، شش سال در دانشگاهِ بسیار خوبی درس بخواند. می‌رود و می‌خواند و برمی‌گردد و، با وقفه‌ای چهار-پنج‌ساله، برمی‌گردد سرِ کارهای قبلی‌اش. در چنان موقعیتی بودم و این کار را کردم و راضی‌ام. شاید نشود در مهندسی یا پزشکی فقط برای التذاذ از علم کار کرد؛ در ریاضیات و فلسفه می‌شود.

خوشبختانه دورانِ بی‌شغلی مدتی است که تمام شده است، و حالا، بعد از نسلِ الهام و آذین و محمدحسن و روزبهان، با نسلِ دیگری از نوجوانانِ هوشمند سروکار دارم. تدریسِ ریاضیاتِ دبیرستانی برایم مطبوع است، و قرائن می‌گوید که کارم را هم خوب انجام می‌دهم.


برای من مهم است که ببینم که بر محیطِ اطراف‌ام تأثیر می‌گذارم. جامعه‌ای که در آن هستم با جامعه‌ی ایده‌آل‌ام—جامعه‌ی دموکراتیک و لیبرال و قانون‌مند—فاصله دارد، و این چیزی است که هزینه‌هایش و مشکلات‌اش آشکار است؛ اما، شاید با خوشبینی‌ای از جنسِ خشنودیِ هیومِ در آستانه‌ی مردن، بشود به این فکر کرد که این فاصله خوبی‌هایی هم دارد. در جامعه‌ی ایده‌آلِ من رؤسا به این سادگی به کارمندان‌شان در موردِ مسائلِ شخصیِ کارمندانْ امرونهی نمی‌کنند، و شیّادان و کم‌سوادان به این سادگی به مراتبِ بالای آکادمیک نمی‌رسند. فاصله‌ی جامعه‌ام از ایده‌آل‌ام چند باری به من این امکان را داده که طوری عمل کنم یا عکس‌العمل نشان بدهم که بتوانم از خودم راضی باشم. از این امکانات استفاده کرده‌ام و راضی‌ام.


گمان می‌کردم در دورانِ کارِ آکادمیکْ موفق‌تر باشم: از شروعِ تحصیلِ فلسفه برایم بسیار مطلوب بوده است که هر دو-سه سال یک مقاله‌ی خوب منتشر کنم، ترجیحاً در مجله‌ای بسیار خوب. موفق نبودم—اما از نتیجه‌ی بخشِ دیگری از زندگیِ آکادمیک‌ام بسیار راضی‌ام. 


در این چند سال، اوضاع کمابیش همان بوده است که گمان می‌کردم باشد. به نظرِ من تهران زیبا است (و مرتباً هم زیباتر می‌شود)، و به نظرم "شهریّت"-ِ شهر با سرعتِ مطلوبی بیشتر می‌شود. سطحی‌نگری و شتاب‌زدگی در علم و هنر زیاد است، یا من اشتباه می‌کنم. ریا بسیار زیاد است و وضعِ اقتصاد خوب نیست، گرچه ظاهراً با کناررفتنِ نوعِ کشورداریِ خاصِ جناب آقای احمدی‌نژاد گویا وضعِ اقتصاد دارد بهتر می‌شود. خوشبین‌ام که، بالتبع، ریا و بعضی رذائلِ دیگر هم کمی کمتر بشود. 
--

* پژوهشگاه دانش‌های بنیادی در موردِ گزینش با من مدارا می‌کرد:‌ تا چند سال بعد از اینکه اعلام کردم که فرم‌های گزینش را پر نمی‌کنم، هم‌چنان شاغل بودم [...]. مایل‌ام تکرار کنم که گرچه شرکت در گزینش به‌شدت با سلیقه‌ی من در تضاد است، کسی را بابتِ شرکت در آن محکوم نمی‌کنم.



ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

لزوم امساکِ ما در نقطه‌گذاریِ متونِ مقدس


سوره‌ی آل‌عمران آیه‌ی ۱۷۳:


الّذین قال لهم الّناس إنّ الّناس قد جمَعوا لکم فخشوهم فزادهم إیماناً و قالوا حسبنا الله و نِعم الوکیل.



در آیه‌ی ۱۷۲ صحبت از کسانی است که، با آنکه جراحتی به ایشان رسیده بود، دعوتِ خداوند و پیامبر را اجابت کردند. حالا، در ۱۷۳، بیشتر درباره‌شان می‌شنویم: مردم به ایشان گفتند که مردم بر شما [یعنی بر ضدِ شما] گردِ هم آمده‌اند؛ از آنان بترسید. این بر ایمان‌شان بیفزود و گفتند خداوند ما را بس است، و او نیکو یاوری است.


این آیه را بسیار حماسی و بسیار زیبا می‌یابم، اما قصدم در اینجا صحبت درباره‌ی وجهِ حماسیِ این آیه و تحلیلِ چینشِ الفاظ‌ِ آیه نیست؛ می‌خواهم نکته‌ای درباره‌ی ترجمه بگویم. 


چند تا از ترجمه‌های فارسی‌ای که در دسترس‌ام هست در اینجا علائمِ نقلِ قول به‌کار برده‌اند. مثلاً در یکی که نامِ مترجم‌اش هم روی جلد نیامده این‌طور آمده (با حفظِ رسم‌الخط و نقطه‌گذاری):



(همان) کسانی که (بعضی از) مردم، به آنان گفتند: «دشمنان برای (حمله به) شما گرد آمده‌اند؛ از آنها بترسید!» امّا این سخن، بر ایمانشان افزود؛ و گفتند: «خدا ما را بس است؛ و او بهترین حامی ماست.»



به نظرِ من نقطه‌گذاریِ این متنْ خوب نیست، و ترجمه هم چندان دقیق نیست (سلیقه‌ی من می‌گوید که خوب است که دو "الناس"ای را که در متن آمده به واژه‌ی واحدی برگردانند، و برایم روشن نیست که چگونه "نعم الوکیل" به "بهترین حامی ماست" برگردانده شده است). اما چیزی که می‌خواهم در موردش صحبت کنم کاربردِ گیومه است.


متن را با این فرض ترجمه کرده‌اند که همه‌ی جمله‌ی حسبنا الله و نعم الوکیل را مؤمنان گفته‌اند. اما، تا جایی که من می‌توان بفهمم، متنِ کتاب به این هم راه می‌دهد که و نعم الوکیل را مؤمنان نگفته باشند و صاحبِ کتاب گفته باشد. به نظرِ من می‌شود پایانِ آیه را به هر یک از این دو صورت فهمید:



بر ایمان‌شان بیفزود، و گفتند "خداوند ما را بس است—و او بهترین حامی است".

بر ایمان‌شان بیفزود، و گفتند "خداوند ما را بس است"—و او بهترین حامی است.



شخصاً دومی را دوست‌تر دارم؛ اما، مستقل از خوش‌آمدِ من، مواردِ نه‌چندان کمی در کتاب هست که در آیه‌ای قولی نقل می‌شود و در همان آیه خودِ صاحبِ کتاب نکته‌ای درباره‌ی آن قول می‌‌گوید. یک نمونه را می‌شود در آیه‌ی چهلمِ سوره‌ی هود دید:



حتی إذا جاء أمرنا و فار التّنّور قلنا احمل فیها من کلّ زوجین اثنین و أهلک إلّا من سبق علیه القول و من ءامن و مآ ءامن معه الّا قلیلٌ. 



در اینجا فرمانِ خداوند به نوح را می‌خوانیم، و این دنبال می‌شود با توضیحی که آشکارا بخشی از سخنِ خداوند با نوح نیست



 ... گفتیم "... و خانواده‌ات را، مگر او که پیشتر درباره‌اش سخن رفته است، و هر کس را که ایمان آورده است"—و با او جز اندکی ایمان نیاورده بودند.



یک نمونه‌ی دیگر، آیه‌‌‌ای از سوره‌ی آل‌عمران و درباره‌ی همسرِ عمران است که در موردِ فرزندی که در شکم دارد نذری کرده است. در آیه‌ی ۳۶ می‌خوانیم:



فلمّا وضعتها قالَت ربّ إنّی وضعتُها أنثی و الله أعلم بما وضَعَتْ و لیس الذّکر کالأنثی و إنّی سمّیتها مریم و إنّی أعیذها بِکَ و ذرّیتها من الشّیطن الرّجیم.



فعلِ "قالَت" (سوم‌شخصِ مفردِ مؤنث) نشان می‌دهد که گوینده‌‌ی "ربّ إنّی وضعتها أنثی" مادرِ مریم است، و فعلِ "وضَعَتْ" (باز هم سوم‌شخصِ مفردِ مؤنث) نشان می‌دهد که جمله‌ی "و الله أعلم بما وضَعَتْ" را مادرِ‌ مریم نگفته است. دلیلِ زبانیِ قاطعی ندارم که گوینده‌ی "و لیس الذّکر کالأنثی" کیست، اما حضورِ "بِکَ" نشان می‌دهد که ادامه‌ی جمله هم گفته‌ی مادرِ مریم است. یعنی در این آیه یک باز از متنِ منقول (جمله‌های مادرِ مریم) بیرون آمده‌ایم و باز به آن برگشته‌ایم. چیزی از جنسِ آنچه امروزه در روالِ نقلِ قول در زبانِ انگلیسی بسیار مرسوم است و در ادبِ فارسی هم بی‌سابقه نیست.


موردهای دیگری هم می‌شود از کتاب آورد. بازگشت به آیه‌ی ۱۷۳ی آل‌عمران، به نظرم وقتی متنِ کتاب به دو خوانش راه می‌دهد اقتضای امانت این باشد که هیچ کدام را به خواننده تحمیل نکنیم.