ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

مقدمه‌ای بر فلسفه‌ی اخلاق



این طرحی است که برای درسی در مؤسسه‌ی رخداد تازه نوشته‌ام. درس اساساً همان است که چند هفته‌ای است  که دارم در پنجره حکمت می‌گویم.
---


فرض کنید من در موقعیتی هستم که می‌توانم با گفتنِ یک جمله‌ی دروغ جانِ فردِ بی‌گناهی را نجات بدهم. آیا اخلاقاً مُجازم دروغ بگویم؟ آیا اخلاقاً‌ بر من واجب است که دروغ بگویم؟ اینها سؤالاتی در اخلاق هستند—در بحث‌های اخلاقی از جمله به این می‌پردازیم که وضعیتِ بد یا مجاز بودنِ فلان فعلِ خاص (یا فلان نوعِ خاص از افعال) چگونه است.

اما در فلسفه‌ی اخلاق نه به وضعیتِ اخلاقیِ افعالی خاص (مثلاً دروغ‌گویی یا صدقه‌دادن یا سقطِ جنین)، که به مسائلی در موردِ داوری‌های اخلاقی به‌طورِ کلّی می‌پردازیم. مثلاً:

  • آیا اخلاق بخشی از زیبایی‌شناسی است؟ آیا مثلاً وقتی می‌گوییم قتلْ بد است، در واقع داریم می‌گوییم از قتل خوش‌مان نمی‌آید؟
  • آیا صحت و سقمِ داوری‌های اخلاقی وابسته به جامعه است؟
  • آیا داوری‌های اخلاقی گزاره‌هایی در موردِ امورِ واقع هستند، یا اینکه از جنسِ امر و نهی‌اند؟ (مثلاً آیا جمله‌ی "قتل بد است" دارد صفتی—بد بودن—را به فعلی نسبت می‌دهد، یا اینکه نهایتاً یعنی "قتل مکن"؟)
  • رابطه‌ی دین و اخلاق چیست؟
  • آیا قوانینِ اخلاقی استثناءپذیرند؟
  • آیا خوبی و بدیِ افعالْ  وابسته به نتایج‌شان است؟

در این درسِ  مقدماتیِ فلسفه‌ی اخلاق به این سؤالات و سؤالاتِ مشابه می‌پردازیم. روش‌مان روشِ  تحلیلی است که سنّتِ غالبِ فلسفه‌ی معاصرِ جهانِ انگلیسی‌زبان است: خود را مقیّد به روشنیِ بیان و دقتِ استدلال می‌دانیم. برای دنبال‌کردنِ مباحثْ سابقه‌ی تحصیل در فلسفه لازم نیست—تنها پیش‌نیازِ این دوره کنجکاوی در موردِ موضوع و تقیّد به منطق و بحثِ عقلانی است.

در جلساتِ اولیه (حدوداً هشت جلسه) این کتاب را دنبال می‌کنیم:

James Rachels and Stuart Rachels, The Elements of Moral Philosophy, 7th ed., McGraw-Hill, 2012.

در صورتِ استقبالِ مخاطبان، بعد از این جلساتِ مقدماتی به مطالعه‌ی بعضی مقالاتِ کلاسیکِ فلسفه‌ی اخلاق در قرنِ بیستم خواهیم پرداخت.


ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۳۰, چهارشنبه

...-۱۹۱۳



پیشتر هم شروع کرده بودم که فرانسه یاد بگیرم، و در نیمه‌ی ترمِ دومِ بارِ اول‌اش به علتی که یادم نیست رهایش کردم. انگیزه‌‌ی اصلی‌ام این بود که بتوانم بیگانه‌ی کامو را بخوانم.

بانو، که لطف‌اش باعث شده باز یادگرفتنِ این زبانِ افسون‌گر را شروع کنم، چند روز پیش بردم کتاب‌فروشی‌ای و نسخه‌ای از کتاب را خریدیم. می‌دانم که نحوِ جمله آسان است (گرچه ترجمه‌اش به انگلیسی محلِ دعوا است)؛ اما این باعث نمی‌شود که ذوق نکنم از دیدنِ اینکه می‌توانم اولین جمله‌ی داستان را بخوانم:

Aujourd'hui, maman est morte.

و چند دقیقه‌ی پیش توجه‌ام به این جلب شد که کامو امسال صدساله می‌شد، یا می‌شود*.



* "نیافت عمرِ تو با سالِ رفتن‌ات پایان / کنون بوَد نود و اند سال‌ات ای نیما" (نقل—بدونِ حفظِ رسم‌الخط—از مقاله‌ای از مهدی اخوان‌ثالث).

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

en passant



درس‌مان فلسفه‌ی سیاسیِ افلاطون بود: صفحه به صفحه‌ی جمهوری و قوانین را خواندیم. خواندنِ  بخش‌هایی از جمهوری بسا که این تصور را در خواننده ایجاد کند که سقراط / افلاطون طرفدارِ حقوقِ زنان است، یا بلکه حتی فمینیست است، مثلاً آنجا که شاید دارد می‌گوید که تفاوتِ زنان و مردان همان‌قدر کم‌اهمیت است که تفاوتِ کسانی که موی بلند دارند و آنانی که طاس‌اند .

به راهنماییِ استاد متن را می‌خواندیم و من غبطه می‌خوردم به دو-سه نفری در کلاس که یونانی بلد بودند و نکاتِ بیشتری از گفته‌های استاد را می‌فهمیدند... تا رسیدیم به جایی که سقراط در مذمتِ کسانی می‌گوید که با جنازه‌های افرادِ دشمن بدرفتاری می‌کنند. در 469d می‌پرسد: آیا این کار نشانه‌ی روحیه‌ای بد و زنانه نیست؟

و استاد گفت که شاید یکی از بهترین راه‌های فهمیدنِ اینکه کسی واقعاً چگونه می‌اندیشد این باشد که به حرف‌های گُذَرانه و بی‌توجه‌اش توجه کنیم. شخص می‌تواند خطابه بخوانَد در بیانِ اینکه زن و مرد یکسان‌اند؛ اما وقتی توجه ندارد، به‌یکباره چیزی می‌گوید که نشان می‌دهد واقعاً چه تصوری از زنان دارد.  

یا مثلاً کسی را می‌بینی که دم زده است از برابریِ‌ حقوقِ انسان‌ها، و می‌بینی که یک بار که توجه ندارد، "افغانی” را چونان صفتی ناپسند به‌کار می‌برد. یا چیزهایی که اشخاص وقتِ عصبانیت می‌گویند.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۱۱, جمعه

پراکنده‌گویی: وفور نعمت



صحبت از فیلم بود. بی‌تأمل گفتم که آبی بهترین فیلمِ دنیا است. و عتابِ بانو که این -ترین‌گفتن‌ها شایسته نیست، یا دست‌کم با منشِ  ادعاییِ این وبلاگ‌نویس سازگار نیست.

احتمالاً در نظرِ هر علاقه‌مندِ جدیِ فلسفه مجموعه‌ای هست (شاید مشکّک) از مقاله‌های عالی‌ی فلسفه. از مزایای بیکارشدگیِ آکادمیک برای من این بوده است که دیگر لازم نبوده مقاله‌های متوسطِ حیطه‌ی کاری‌ام را بخوانم و بیشتر از قبل توانسته‌ام به حیطه‌های دیگر سرکشی کنم. یادآوری‌اش باعثِ خوشحالی است که در این چند ماه به مجموعه‌ی مقاله‌های عالی‌ای که خوانده‌ام—یعنی چیزهایی در طرازِ ادمز (1979) و فوت (1983)دو تا اضافه شده: مقاله‌ای از تامس نیگل و مقاله‌ای از هری فرنکفورت. الآن مشکل‌ام این است که نمی‌دانم عنوانِ مقاله‌ی فرنکفورت را به فارسی چطور ترجمه کنم.