ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه

شؤونِ استادی و حقوقِ دانشجویی: مقاله‌های مشترکِ ریاضی در ایران



[این مقاله را برای اخبار (خبرنامه‌ی پژوهشگاه دانش‌های بنیادی) نوشته‌ام. با تغییراتِ کمیمهم‌ترین‌اش حذفِ یادداشتِ پنجدر شماره‌ی تابستان و پاییز ۱۳۸۹ صص. ۳۰-۲۷ چاپ شده است.]

منظورم از مقاله‌ی مشترک مقاله‌ای است که بیش از یک نویسنده دارد و برای انتشار به نشریه‌ای پژوهشی فرستاده شده است (یا قرار است فرستاده شود). بحثِ من در اینجا محدود است به مقاله‌های ریاضی‌ای که، در زمانِ ارسالِ مقاله به نشریه، یکی از نویسندگانِ مقاله استادِ راهنمای یکی دیگر از نویسندگان‌اش است.

محدودبودنِ‌ موضوعِ بحث‌ام به ریاضیات دو دلیل دارد. اول آشناییِ اجمالی‌ام با ریاضیات و با جامعه‌ی ریاضیِ ایران است. دوم اینکه به نظر می‌رسد که بینِ ریاضیات و سایر علوم در موردِ کارِِ تحقیقاتیِ مشترک تفاوتی هست. به نظر می‌رسد که در موردِ پروژه‌های منتج به مقاله‌های معمولیِ پژوهشی در مثلاً علومِ شناختی، نوعاً به نحوی طبیعی می‌توان زیرپروژه‌هایی تعریف کرد و نتایج را ترکیب کرد و مقاله‌ای نوشت به نحوی که سهمِ پدیدآورندگانْ کمابیش مشخص باشد. اما تصورِ من این است که در بسیاری از شاخه‌های ریاضیات این کار چندان طبیعی و رایج نیست. شاهدی بر این شهودِ من این است که به نظر می‌رسد نسبتِ مقاله‌های مشترک به کلّ مقاله‌ها در ریاضیات کمتر از علومِ دیگر باشد. به‌علاوه، به نظر می‌رسد که متوسطِ تعدادِ نویسنده‌های مقاله‌های مشترکِ ریاضیْ کمتر از متوسطِ تعدادِ نویسنده‌های مقاله‌های مشترکِ سایرِ علوم باشد. (مقاله‌ها‌ی ریاضیِ با بیش از دو نویسنده چندان زیاد نیستند؛ مقاله‌ی ریاضیِ با بیش از سه نویسنده نادر است.) یک ملاحظه‌ی مربوطِ‌ دیگر این است که، بر خلافِ بسیاری از علومِ دیگر، در ریاضیات تقریباً همیشه نامِ نویسندگانِ مقاله با ترتیبِ الفبایی می‌آید—این احتمالاً نشان می‌دهد که پیش‌فرضِ جامعه‌ی جهانیِ ریاضی این است که سهمِ نویسندگان در پژوهشی که منجر به تولیدِ مقاله‌ی مشترک شده یا برابر است یا قابلِ تشخیص نیست.


موضوعِ بحث‌ام مقاله‌ی ریاضیِ مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما است. خودِ شأنِ مقاله در نظامِ فعلیِ دانشگاهیِ ایران جای بحثِ زیاد دارد. با این حال، در اینجا به اصلِ موضوعِ مقاله‌نویسی نمی‌پردازم، گرچه آگاه هستم که اهمیتِ انتشارِ مقاله مسلماً بر موضوعِ بحث‌ام تأثیر دارد. غیر از این، بعضی از استدلال‌هایم بر ضدِ مقاله‌ی مشترکِ استاد و دانشجو در مورد بقیه‌ی مقاله‌های مشترک هم قابلِ بیان است؛ اما موضوع را محدود می‌کنم.


در بینِ اعضای جامعه‌ی ریاضیِ ایران انتشارِ مقاله‌ی مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما بسیار رایج است. خبرنامه‌ی انجمن ریاضیِ ایران در فاصله‌ی بهارِ
۱۳۸۵ تا زمستانِ ۱۳۸۷ از فارغ‌التحصیل شدنِ ۳۱ نفر در دوره‌ی دکتریِ ریاضیاتِ دانشگاه‌های ایران گزارش کرده است. (خبرنامه در موردِ دو نفرِ دیگر هم که بخشِ بزرگی از دوره‌ی دکتری‌شان در ایران نبوده گزارش داده است؛ این دو نفر را لحاظ نکرده‌ام.) این ۳۱ نفر در زمانِ ارسالِ خبرِ فارغ‌التحصیلی‌شان مجموعاً ۱۲۶ مقاله منتشر کرده‌اند یا برای انتشارشان پذیرش گرفته‌اند. [۱] هر یک از این ۳۱ نفر دست‌کم یک مقاله‌ی مشترک با استاد یا استادانِ راهنمایش دارد. از این ۱۲۶ مقاله، ۱۱۳تایش مشترک است.این موضوع اشکالی دارد؟ از تعدادی از دوستان‌ام که در پانزده سالِ اخیر از دانشگاه‌های مشهوری در اروپا و ایالاتِ متحده و برزیل فارغ‌التحصیل شده‌اند چیزهایی پرسیدم، که تا زمانِ‌نوشتنِ این گزارش ۱۶ نفر جواب داده‌اند—نتیجه: هیچ کدام از این ریاضی‌دانان در زمانِ دانشجویی‌شان مقاله‌ی مشترکی با استاد راهنمایشان برای انتشار نفرستاده‌اند. شاید ریاضیات و اخلاقِ علمیِ ایران در بالاترین سطحِ جهانی باشد و لازم نباشد که نگرانِ هم‌سویی با روالِ دانشگاهیِ جاهای دیگر باشیم؛ اما شاید هم از یـِیل و پرینستن و آکسفرد و ایمپا هم بشود چیزهایی یاد گرفت.[۲]

به هر حال، غیر از مقایسه با دانشگاه‌های خوبِ خارجی، من بر ضدِ مقاله‌ی مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما دو دلیل دارم. این دلیل‌ها مناقشه‌انگیزند و مقدمات‌شان محلِ نزاع است؛ اما تصور می‌کنم که جهتِ درستی را نشان می‌دهند. نظرم را—بی هیچ قصدِ تحقیر و توهین و تهمت—به شکلِ نسبتاً شدیدی بیان می‌کنم تا نظرهای مخالف‌ام بیشتر برای شرکت در بحث تحریک شوند. (هدفِ اصلی‌ام هم سعی در اصلاحِ نظامِ پدرسالارانه‌ی دانشگاهیِ ایران است.) از اخبار ممنون‌ام که این مقاله را برای طرحِ‌ موضوع و بازشدنِ بحث منتشر می‌کند. [*]


فرض کنید من استادِ نقاشی‌ام. کسی را به شاگردی می‌پذیرم، و قرار است که در دوره‌‌ی چندساله‌ای او را به چنان پختگی‌ای برسانم که نه فقط بر تکنیک‌های موجود مسلط باشد بلکه آماده‌ی نوآوری هم بشود. محکِ سنـّتیِ‌ رسیدن به این مرحله از پختگی این است که در پایانِ کار تابلویی عرضه کند. مدتی مطالعه می‌کنیم. ایده‌ای به او می‌دهم. به شاگردم کمک می‌کنم. اگر جایی به مشکلی برخورْد راهنمایی‌اش می‌کنم. کار اگر پیش نرفت، هر جا لازم بود حتی شخصاً آستین‌ بالا می‌زنم و قلم‌مو به دست می‌گیرم. (به شاگردانِ نه‌چندان درخشان‌ام باید بیشتر از شاگردانِ مستعدترم کمک کنم.) کار سخت است، اما من هم مسؤولیتی پذیرفته‌ام. اعتبارِ هنری‌ام هم تا حدی وابسته به کیفیتِ کارِ نهاییِ شاگردم است. سه سال و نیم کار می‌کنیم، و تابلو آماده می‌شود. شاگردم آماده است که گوشه‌ی پایینِ سمتِ راستِ تابلو را امضا کند. اما... صبر کنید: می‌گویم که باید امضای من هم پای کار باشد! درست است که در هر نمایشگاهی که تابلو را نشان دهند شاگردِ سابق‌ام در برگه‌ی کنارِ تابلو خواهد نوشت که این اثرش حاصلِ تلمذش نزدِ من است؛ اما نظرِ من این است که این کافی نیست. می‌گویم که خودِ این تابلو هم باید چونان اثرِ مشترکِ ما عرضه شود، چرا که من در آفریدن‌اش (از طرحِ اولیه تا کمک در اجرا) سهمِ زیادی داشته‌ام.
به فرض که حوصله کرده باشید و تا اینجای نوشته آمده باشید، بعید می‌دانم قبول نداشته باشید که کارِ منِ استادِ نقاشی دست‌کم کارِ بسیار نازیبایی است. شأنِ استاد بالاتر از این است که خودش را در حاصلِ کارِ شاگردش سهیم کند. و اگر برای پروراندنِ این نقاش مزد هم گرفته باشم—و مزدِ کمی هم نه—آنگاه شاید حتی بهتر باشد صفتی شدیدتر از "نازیبا" به‌کار ببریم. لابد معلوم است که این قصه تمثیلِ چیست:[۳]

 

یک: وظیفه‌ی استادِ راهنما.
 احتمالاً همه قبول داریم که در فرآیندِ پژوهشِ دوره‌ی دکتریِ ریاضی، وظیفه‌ی استادِ راهنما است که در انتخابِ مسأله‌ی مناسب و در تلاش برای حلِ این مسأله به دانشجو کمک کند. استاد باید مسأله‌ای انتخاب کند که، با معیارهای داخلیِ شاخه‌ی ریاضیِ مربوط، مهم باشد؛ و مسأله باید طوری باشد که دانشجو در زمانِ معقولی بتواند به اندازه‌ی معقولی در حل‌اش پیشرفت کند. 

کارِ استاد فقط این نیست که تلاش‌های دانشجو برای حلِ مسأله‌‌ی رساله‌اش را بررسی کند. استاد باید در مواقعِ مناسب رهیافت‌های جدیدی پیشنهاد کند و ربطِ احتمالیِ مسائلِ دیگر را به دانشجو تذکر دهد و، اگر برای پیش‌رفتنِ کار لازم باشد، ایده‌های جدیدی برای دانشجو مطرح کند. دانشجو از جمله باید اصولِ مقاله‌نویسی را هم یاد بگیرد. کمک‌ در همه‌ی این موارد به نظرِ من جزوِ وظایفِ استادِ راهنما است.


تحقیق در دوره‌ها‌ی دکتری البته باید مرزهای علم را جلو ببرد؛ اما این دوره‌ها اصولاً هدفِ مهم‌ترِ دیگری را هم دنبال می‌کنند. رساله‌ی دکتری قرار نیست حاویِ مهم‌ترینِ اثرِ ریاضیِ نویسنده‌اش در سراسرِ عمرِ حرفه‌ای‌اش باشد، بلکه قرار است نشان دهد که نویسنده‌اش به پختگیِ کافی برای ورود به جمعِ ریاضی‌دانانِ حرفه‌ای رسیده است. رساندنِ دانشجو به این سطح وظیفه‌ی اصلیِ استادِ راهنما است، که علی‌القاعده باید نقداً ریاضی‌دانِ پخته‌ای باشد. نظرِ من این است که، جز در مواردِ کاملاً استثنایی، عالِمِ پخته باید دونِ شأنِ خود بداند که نویسنده‌ی همکارِ دانشجوی تازه‌کارش باشد.‌ اما درک می‌کنم که سلیقه‌ها متفاوت است. مسأله را کمی عینی‌تر بررسی کنیم.

تحقیقاتِ دانشجو—با کمک و راهنماییِ استادش—منجر به کشفِ مهمی شده؟ مقاله هم خوب از کار درآمده؟ پس احتمالاً استاد وظیفه‌اش را خوب انجام داده. چرا باید نام‌اش در مقامِ نویسنده‌ی مقاله بیاید؟ بیایید فرض کنیم استاد سهمِ‌ مهمی در کشف و اثباتِ این قضیه داشته (مثلاً فرض کنیم حتی ایده‌های کلیدیِ کار از استاد بوده است). آیا استاد کاری فراتر از وظیفه‌اش کرده است؟ غیر از این، استاد برای راهنماییِ دانشجویش پول و اعتبار گرفته است؛ تصورِ من این است که شایسته نیست که یک بارِ دیگر هم برای کاری که در بهترین حالت اساساً همان کارِ قبلی است امتیاز بگیرد.

شاید بگویید " شما دارید حوزه‌ی وظایفِ استادِ راهنما را بسیار گسترده‌تر از آنچه هست می‌گیرید. وظیفه‌ی استادِ راهنما راهنمایی است؛ اگر استاد، غیر از راهنماییِ رساله، در پژوهشْ مشارکت هم بکند، در این صورتِ حقِ استاد است که نام‌اش به عنوانِ یکی از پژوهشگران ذکر بشود."
برای من کاملاً روشن نیست که محتوای این اعتراض چیست. به فرض که در موردِ رساله‌ی دکتری فرقِ فارقی بین راهنمایی و مشارکت باشد (و من در این مورد تردیدِ جدی دارم)، سؤال‌ام این است: چرا استاد باید در این پژوهش "مشارکت" کند؟ آیا استاد مسأله را خوب—یعنی: از جمله مطابقِ توانایی‌های دانشجو—انتخاب نکرده، یا در راهنمایی کوتاهی کرده، و زمانی که مهلت رو به اتمام بوده ناچار شده شخصاً واردِ گود بشود؟ در این صورت به نظرم استاد در وظیفه‌اش (یعنی در "راهنمایی") کوتاهی کرده، و عجیب است که این کوتاهی سبب بشود که نهایتاً استاد امتیازی هم بابتِ انتشارِ مقاله‌ی مشترک بگیرد.

یا شاید استاد از همان اول با دیدِ مشارکتی واردِ موضوع شده؟ در این حالت به نظرم استاد از ابتدا دارد دانشجو را چونان دستیارِ‌ تحقیقاتی‌اش می‌بیند، و صحبت از "استادِ راهنما" وجهی ندارد. بحث صرفاً بحثِ لفظی نیست—موضوع این نیست که اگر من بر حق باشم نهایتاً باید به استادِ راهنما چیزِ دیگری گفت (مثلاً "محققِ ارشدِ پروژه‌ی رساله‌ی دکتری"). موضوع این است که این دیدگاه دیدگاهِ کسی است که دانشجو را ابزارِ پیشرفتِ کارش می‌بیند، که از نظرِ من چندان پسندیدنی نیست. غیر از این، این هم پرسیدنی است که: در ایرانِ امروزِ ما چند ریاضی‌دان هستند با پروژه‌های آن‌چنان مهمی که نیاز به دستیارهای تمام‌وقت داشته باشند؟
شاید بگویید "طبقِ قانونِ دانشکده‌ی ما، شرطِ فارغ‌التحصیلیِ دانشجو این است که با استادش مقاله‌ی مشترکی داشته باشد." در این صورت من دارم بر ضدِ این قانون استدلال می‌کنم! به نظرم صرفِ شرطِ انتشارِ‌ مقاله برای اتمامِ دوره‌ی دکتری شرطِ نامعقولی است؛ [۴] با افزودنِ شرطِ مشترک‌بودنِ مقاله بدترش نکنیم. اگر دانشگاهی نگرانِ ‌این است که سهم‌اش در تولیدِ‌ مقاله مغفول بماند، می‌تواند دانشجویان‌اش را ملزم کند که در مقالاتی که پیش از دفاع منتشر می‌کنند تصریح کنند که مقاله مستخرج از پایان‌نامه‌ا‌ی به راهنماییِ خانم یا آقای فلان در دانشگاهِ بهمان است.

شاید بگویید "من جداً تمایلی به انتشارِ مقاله‌ی مشترک با دانشجویم ندارم؛ اما فعلاً دانشجو لازم دارد مقاله منتشر کند تا فارغ‌التحصیل بشود، و نکته این است که بودنِ اسمِ من به عنوانِ نویسنده‌ی همکارْ احتمالِ پذیرفته‌شدنِ مقاله را بیشتر می‌کند." راست‌اش جوابِ قاطعی ندارم، جز اینکه ابرازِ تعجب کنم از اینکه برای نشریه‌ی پژوهشیِ معتبری در ریاضیات اسمِ نویسنده تا این حد مهم باشد (و البته ابرازِ شادمانی کنم از اینکه ریاضی‌دانانِ متعددی در ایران هستند که نشریاتِ معتبرِ جهانی مرعوبِ بزرگیِ اسم‌شان می‌شوند).
شاید بگویید "من دانشجویم را مجبور نکردم؛ صرفاً پیشنهاد کردم مقاله‌ی مشترکی بنویسیم، و او پذیرفت." (صورتِ قوی‌تری از این اعتراض می‌گوید که اصلاً خودِ دانشجو پیشنهاد کرد مقاله مشترک باشد.) به این موضوع در بخشِ بعدی می‌پردازم.

 

دو: استادِ راهنما و دانشجو و روابطِ قدرت.
به نظر می‌رسد که امرِ واقع این باشد که اتمامِ دوره‌ی دکتری نوعاً برای دانشجویان اهمیتِ بسیار زیادی دارد—به نظر می‌رسد آینده‌ی شغلیِ دانشجو و شخصیتِ اجتماعی‌اش تا حدِ زیادی وابسته به موفقیت در این دوره باشد. استادِ راهنما بر دانشجو برتری‌ای دارد که ناشی از نظامِ اداری-دانشگاهی است: دانشجو به یک معنا زیردستِ استادِ راهنما است. متأسفانه، بسا که آینده‌ی دانشجو صرفاً تابعی از کیفیتِ کارش نباشد.

اگر این‌طور باشد، آنگاه به نظرم استادِ راهنما اخلاقاً موظف است که در موردِ استفاده از دانشجو احتیاط کند. استاد به دانشجویش پیشنهاد می‌کند که مقاله‌ی مشترکی بنویسند، و دانشجو "نه" نمی‌گوید. شاید حتی جوابِ مثبت‌اش را هم با لبخند بگوید. اما شهودِ اجتماعیِ من این است که سخت است اطمینان از اینکه دانشجو رضایت دارد. آیا اگر دانشجو درگیرِ رابطه‌ی رسمیِ فعلی با استاد نبود باز هم پیشنهادِ اشتراک در مقاله را می‌پذیرفت؟

به نظرِ من تفوّقِ استاد بر دانشجو بعضی کارها را که در نبودِ این رابطه مجاز می‌بود غیرمجاز می‌کند. به نظرم من مجاز هستم که از کسی که بر او تسلطِ اداری‌ای ندارم درخواست کنم که کامپیوترِ مرا تعمیر کند یا به پسرِ دوازده‌ساله‌ام علوم درس بدهد، اما به نظرم مجاز نیستم این را از کارمندم یا از دانشجویی که با من درسی دارد یا تحتِ نظرِ من رساله می‌نویسد بخواهم. (مایل‌ام بگویم که حتی اگر خودِ کارمند یا دانشجویم هم چنین پیشنهادی داد مجاز نیستم بپذیرم.) [۵]

 
حالِ فعلیِ ما؟
حرف‌هایم (و تلاش‌هایم برای جواب‌دادن به اعتراض‌های مقدّر) همه با این فرض بوده است که استاد سهمِ مهمی در فراهم‌شدنِ‌محتوای مقاله داشته است. در کمالِ تأسف باید بگویم که مشاهداتِ من در جامعه‌ی ریاضیِ ایران این فرض را تمام و کمال تأیید نمی‌کند. مواردِ متعددی می‌شناسم که قضاوتِ دانشجو این است که استادِ راهنما سهمِ معتنابهی در تولید و پردازشِ محتوا نداشته است. مواردی می‌شناسم (که البته تعدادشان کمتر از مواردِ نوعِ‌ قبل است) که استاد حتی نمی‌تواند اثباتِ قضیه‌ی اصلیِ مقاله را بازسازی کند. مواردی می‌شناسم که استاد حتی در موردِ خودِ قضیه—فارغ از برهان‌اش—بصیرتِ ویژه‌ای ندارد... در این موارد، به نظرم مشترک‌بودنِ مقاله کاملاً مصداقِ استثمارِ دانشجو است.

برای اینکه به شهودها و ادعاهای من در موردِ مشاهدات‌ام از جامعه‌ی ریاضیِ ایران اکتفا نکرده باشیم، پیشنهاد می‌کنم انجمنِ ریاضیِ ایران از فارغ‌التحصیلانِ دوره‌های دکتریِ ریاضیِ داخل نظرسنجی کند (از جهاتِ مختلفْ خوب است از فارغ‌التحصیلانِ ایرانیِ دانشگاه‌های خارجی هم نظرپرسی کنند). فارغ‌التحصیلان بی ذکرِ نام به سؤال‌هایی شبیهِ اینها جواب بدهند:

الف. آیا در دوره‌ی دکتری مقاله‌ی مشترکی با استاد راهنمایتان داشته‌اید؟

اگر بله،
ب. آیا گمان می‌کنید که مشارکتِ علمیِ استادتان آن‌قدر بوده که بشود ایشان را نویسنده‌ی همکار دانست؟

پ. اگر نگرانِ آینده‌ی علمی و شغلی‌تان نبودید، آیا باز هم حاضر می‌شدید نامِ ایشان به عنوانِ نویسنده‌ی همکار ذکر شود؟

البته شاید خوب باشد که قضاوتِ دانشجو تنها ملاکِ سیاست‌گذاری نباشد؛ اما دست‌کم چیزی درباره‌ی رضایتِ دانشجویان خواهیم فهمید.


 

یادداشت‌ها.
[۱] یعنی فارغ‌التحصیلِ نوعیِ این دوره تا زمانِ گرفتنِ مدرکِ دکتری بیش از سه مقاله منتشر کرده است. برای دقیق‌ترشدنِ تصویر: یکی از فارغ‌التحصیلانِ دانشگاهِ مازندران بیش از بیست مقاله منتشر کرده است.
[۲] وقتی این آمارها را مقایسه می‌کنیم شاید لازم باشد به این هم توجه کنیم که استادانِ دوستانی که به سؤال‌های من جواب داده‌اند نوعاً ریاضی‌دانانِ شناخته‌شده‌ای بوده‌اند—قابلِ پیش‌بینی است که کسی که ده سال پیش نشانِ فیلدز گرفته نخواهد چیزی منتشر کند مگر اینکه با معیارهای خودش کارِ بسیار برجسته‌ای باشد. به علاوه، ریاضی‌دانانی در این سطح نوعاً احتیاجی هم به فربه‌ترکردنِ فهرستِ مقالات‌شان ندارند.

* مسعود آریاپور و امیرحسین اصغری و سیاوش شهشهانی و عباس عدالت و شهرام محسنی‌پور در بحث یا بعد از خواندنِ تحریری از این مقاله نظرهایشان را به من گفتند. از لطفِ ایشان (که لزوماً با همه‌ی حرف‌های من موافق نیستند) بسیار ممنون‌ام.
[۳] روشن است که چیزهایی در این قصه‌ی خیالی هست که با مواردِ واقعیِ روابطِ استاد-دانشجو متفاوت است. اما به نظرم نادرست است که بگوییم که رساله‌ی دکتری (و نه مقاله) است که متناظر با تابلوی پایانِ دوره‌ی شاگردِ نقاشی است. رساله‌ی دکتری را—که در صفحه‌ی عنوان‌اش هم اسمِ استاد می‌آید—نوعاً تعدادِ بسیار کمی از اعضای جامعه‌ی ریاضی می‌بینند. به نظر می‌رسد که مقاله‌‌های مستخرج از رساله است که می‌تواند توجهِ جامعه‌ی ریاضی را جلب کند.

[۴] نگارنده هیچ دانشگاهی در طرازِ جهانی سراغ ندارد که شرطِ اتمامِ دوره‌ی دکتریِ ریاضی‌اش انتشارِ مقاله باشد. بهترین توجیهی برای وجودِ این شرط در بعضی دانشگاه‌های ایران که به نظرم می‌رسد این است که دانشگاه لازم می‌داند منبعی (نشریه‌ی پژوهشی‌ای) از خارجِ دانشگاه کیفیتِ پژوهشِ دانشجوی دکتری‌اش را ارزیابی کند. اینکه دانشگاهی غیر از سنـّتِ برگذاریِ جلسه‌ی دفاعِ رساله‌ی دکتری با حضورِ ممتحنانی از بیرونِ دانشگاه تأییدِ داورانِ نشریه‌ای را هم طلب کند لابد چیزی درباره‌ی اعتماد به نفسِ آن دانشگاه می‌گوید. از اینکه بگذریم، اگر علی‌الاصول چنین تأییدی لازم باشد به نظر می‌رسد که باید در تدوینِ سیاهه‌ی نشریاتِ موردِ قبول جداً تجدیدِ نظرکرد—مسلماً نشریاتِ درجه‌ی چندم به‌کار نمی‌آیند.
[۵] با پذیرفتنِ خطرِ بدفهمیده‌شدن، موضوعِ مرتبطی را ذکر می‌کنم. در بخش‌هایی از دنیای سکولارِ غرب، در حالتِ کلـّی منعِ قانونی‌ یا عرفی‌ای برای روابطِ جنسیِ خارج از ازدواج وجود ندارد، اگر طرفین به سنِّ قانونی رسیده باشند و رابطه با رضایتِ طرفین باشد. اما در بعضی از همین نظام‌ها، استاد مجاز نیست با دانشجویش (هم‌چنان که پزشک با بیمارش) رابطه‌ی جنسی داشته باشد—و ظاهراً حکمتِ این حکم این است که، علی‌رغمِ اعلامِ رضایتِ دانشجو یا بیمار، شائبه‌ی جدی‌ای هست که تن‌دادنِ دانشجو یا بیمار ناشی از سلطه‌ی استاد یا پزشک بوده باشد.
[۶] این را بدیهی می‌گیرم که صرفِ اصلاحاتِ صوری و اصلاحِ اشکالاتِ زبانیِ مقاله کسی را شایسته‌ی این نمی‌کند که نام‌اش به عنوانِ‌ یکی از نویسندگانِ مقاله بیاید.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

"مارکسیسم فروپاشید و دچار بحرانهای متعددی شد"



نظامِ جمهوری اسلامی ایران چه تصوری از علومِ انسانی دارد؟ به نظرم یک راهِ نزدیک‌شدن به فهمِ این موضوع بررسیِ مقامِ علمیِ آقای حجت‌الاسلام دکتر عبدالحسین خسروپناه است که امسال با حکمِ وزیرِ علوم به ریاستِ مؤسسه‌ی پژوهشیِ حکمت و فلسفه‌ی ایران منصوب شدند.

قبلاً یکی از مکتوباتِ آقای دکتر خسروپناه را بررسی کرده‌ام؛ این بار بخشی از یک مصاحبه‌ی ایشان با خبرگزاریِ مهر را بدونِ نقد نقل می‌کنم. متنِ کاملِ خبرگزاری به لحاظِ لفظی کاستی‌هایی دارد (از جمله اینکه، به نظرِ من، در جاهایی واژه‌های "کمونیسم" و "کمونیست" را به‌اشتباه به‌جای هم به‌کار گرفته است)، و البته محتمل است که اشتباه از خبرگزاری باشد. به هر حال، غرضِ من توجه‌دادن به قوتِ تحلیلِ جنابِ خسروپناه است نه تسلط‌شان بر زبان. در ضمن، نشانیِ مطلبِ خبرگزاریِ مهر را در سایتِ رسمیِ مؤسسه (در بخشِ "مؤسسه در رسانه‌ها") می‌شود دید—یا دست‌کم در ساعتِ هشتِ شبِ بیست‌وهشتمِ آذرِ نود می‌شد دید.


حجت الاسلام خسرو پناه با اشاره به این که ضعف فلسفی مارکسیسم باید در این میان مورد توجه قرار گیرد گفت: مارکسیسم ادعا می کرد که فلسفه ای مبتنی بر علوم تجربی است. علوم تجربی مبتنی بر مبانی پست مدرن شده بود و پست مدرنیستها هم نسبی گرا بودند و به معرفت قائل نبوده و اعتقاد دارند که تجربه نه تنها مفید یقین نیست بلکه نمی تواند هیچ نظریه را اثبات کند و مرتب درحال تغییر است ، وقتی علم با مبانی پست مدرن تزلزل پیدا کند، فلسفه ای که مبتنی بر علم تزلزل یافته است، متزلزل خواهد شد، از این رو منطق دیالیستیک آنها دچار آسیب و بحران جدی شد و وقتی فلسفه و فرهنگ مارکسیسم آسیب ببیند به طور طبیعی اقتصاد آن هم آسیب خواهد دید. وقتی چهار رکن مهم اقتصاد، فرهنگ و فلسفه و آسیب دیدند مارکسیسم فروپاشید و دچار بحرانهای متعددی شد.



ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

موعظه: 146



ستم‌دیده‌بودن بدی‌ای دارد که گاهی شاید خودِ ستم‌دیده به آن توجه نکند: اینکه می‌تواند شخص را تلخ و بی‌منطق و نامنصف کند.

از این هم بدتر وقتی است که ستم‌دیده شبیهِ ستمگر می‌شود، و خبر ندارد. می‌خواهد با استبداد مبارزه کند، و خودش—هنوز به قدرت نرسیده—به‌غایت مستبد است. برخوردش با انتقاد این نیست که شاید منتقدْ حرفِ درست یا به‌دردخوری هم زده باشد: خشمگین می‌شود و خشم‌اش را مهار نمی‌کند—دشنام می‌دهد، شعر می‌خوانـَد، مسخره می‌کند، انگیزه‌جویی می‌کند، تهمت می‌زند، بایکوت می‌کند.

و استبدادزدگی منحصر به وقتی نیست که رفتارمان آگاهانه استبدادی است. مثلِ تبعیض است: شاید بدترین شکل‌اش وقتی است که خودمان هم متذکر نیستیم رفتارمان و گفتارمان تبعیض‌آمیز است؛ متذکر نیستیم که شخصیت‌مان ساخته‌ی ایدئولوژیِ تبعیضی است. و شاید در بعضی حیطه‌ها چیزی بهتر از گفتار—آن هم گفتارِ بی‌تأمل—شخصیت‌مان را نشان ندهد.

کسی که با هیولاها می‌جنگد باید مراقب باشد که خودش هیولا نشود...



ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

کسی که مثلِ ما نیست دانشجو نیست؟



نامه‌‌ی سرگشاده‌ای منتشر شده است با صدها امضا، که تعدادِ معتنابهی از امضاکنندگان‌اش افرادِ برجسته‌ای هستند. عنوانِ نامه تا حدی گویای محتوایش است:

نامه‌ی سرگشاده‌ی جمعی از دانش‌آموختگان ایرانی در محکومیت حمله به سفارت انگلستان در تهران.

به نظرِ‌ من حمله به سفارت (و نیز حمله به باغِ قلهک، که در نامه از آن ذکری نشده) اولاً غیراخلاقی و ثانیاً نابخردانه بوده است—به نظرم لازم نیست در این موارد توضیحی بدهم. شخصاً خوشحال‌ام که، تا جایی که می‌دانم، هیچ کدام از مقاماتِ بلندپایه‌ی اجرایی یا قانون‌گذارِ جمهوری اسلامی علناً از این حرکات حمایت نکرده‌اند، و خوشحال‌ام که وزارتِ امورِ خارجه در موردِ‌ حمله به سفارت اظهارِ تأسف کرده است و آقای وزیر گفته است که این اتفاق تکرار نخواهد شد. و آیت‌الله العظمی آقای ناصر مکارم‌شیرازی که از مراجعِ تقلیدِ نزدیک به حکومت هستند لازم دانسته‌اند که "با صراحت" مردم را از اعمالِ فراقانونی نهی کنند. و حتی بیشتر از این: گفته‌اند که "به احتمال بسیار قوى در این‌گونه موارد افراد نفوذى خود را به میان جوانان پاکباز مى‌فرستند تا دست به تخریب و اقدام‌هاى دیگرى بزنند و در سطح جهان بر ضد ما تبلیغات وسیعى راه بیندازند که انداختند"، و خواسته‌اند مردم کاری نکنند که "هزینه‌هاى زیادى باید براى آن بپردازیم".

گفتنِ اینها البته به این معنا نیست که من با کارِ قانونی‌ی مجلس شورای اسلامی در الزامِ دولت به تحدیدِ‌ روابط با پادشاهیِ متحدِ بریتانیای کبیر و ایرلندِ شمالی موافق‌ام—اما این بحثِ دیگری است. حرف‌ام در اینجا ناظر به بخشی از نامه‌ی سرگشاده است:


[...] اطلاق عنوان «دانشجو» برای عاملین این اعمال خشونت بار را درست نمی‌دانیم. گرچه وجود دانشجو در میان عاملین حمله به سفارت بریتانیا کاملاً محتمل است، تأکید می‌کنیم که عاملین این حمله به هیچ وجه نماینده‌ی عامه‌ی دانشجویان ایرانی نیستند.


اینکه امضاکنندگان می‌خواهند تأکید کنند که عاملانِ حمله نماینده‌ی عامه‌ی دانشجویانِ ایرانی نیستند البته واضح است: بسیاری از امضاکنندگان تصریح کرده‌اند که دانشجو هستند. اما نمی‌فهمم که امضاکنندگانِ نامه یا نویسندگان‌اش چرا اطلاقِ "دانشجو" بر اشغال‌کنندگانِ سفارت (و احتمالاً بر فاتحانِ باغِ قلهک) را درست نمی‌دانند. آیا این درست‌ندانستن از جنسِ‌ این نیست که مثلاً در پایانِ بازیِ فوتبالْ مسؤولی می‌گوید که کسانی که سنگ‌پرانی و صندلی‌شکنی کرده‌اند و دشنام داده‌اند نه تماشاگرِ واقعی، که گروهی "تماشاگرنما" بوده‌اند؟ (لابد چون تماشاگرانِ فوتبال در ایران بی‌شبهه بهترین تماشاگرانِ دنیا هستند.)

قیدِ "کاملاً محتمل" هم احتمالاً—و شاید اشتباه کنم—نقش‌اش تأکیدی بلاغی بر اصلِ مدعا است، یعنی "که اینها را دانشجوخواندنْ خطا است، گرچه شاید معدودی دانشجو هم بین‌شان باشد." اما تصورِ من این است که حتی ده سال پیش هم می‌شد در دانشگاه‌های تهران صدها نفر پیدا کرد که آماده‌ی حمله به سفارت‌ها باشند—یا شاید امضاکنندگان معتقدند که در دانشگاه‌هایشان در ایران همه‌ی شرکت‌کنندگان در مراسمِ سیاسی و تشکیلاتِ بسیج از خارج از دانشگاه‌ها می‌آمده‌اند؟ با سیاست‌های اخیرِ وزارتِ علوم در برگذاریِ متمرکزِ آزمون‌های تحصیلاتِ تکمیلی به نظر می‌رسد که پیداکردنِ چنین دانشجویانی حتی—و مخصوصاً—از میانِ دانشجویانِ دوره‌های دکتری بسیار راحت‌تر هم شده باشد، و از این هم راحت‌تر بشود.

(حدس می‌زنم که منظورِ نویسندگان بیشتر انکارِ خودجوش‌بودنِ حملات بوده باشد؛ اگر این‌طور باشد، به نظرم بهتر بود به‌جای انکارِ دانشجوبودنِ معترضان در یک جمله شواهدی برای خودجوش‌نبودن می‌آوردند.)

البته که خوب است و نشانه‌ی احساسِ مسؤولیت است که فرداً یا جمعاً در موردِ مسائلِ مهمی از جنسِ حمله به سفارت موضع بگیریم. اما چرا از موضع‌گیری و تحلیل فراتر برویم و بگوییم که کسانی که فلان کارِ ‌خلافِ میلِ ما را انجام داده‌اند دانشجو (یا ایرانی، یا ...) نیستند؟ به نظرم این خودراهمه‌انگاشتن در بیانیه‌ها از نشانه‌های استبدادزدگی است—مستبدان‌اند که این را به رسمیت نمی‌شناسند که کسانی جورِ دیگری هستند.