ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

معکوسِ معمای فرگه

در نمونه‌های معمای فرگه نوعاً با وضعیتی مواجه هستیم که الف و ب شیءِ واحدی‌اند و کسی هست که این امرِ واقع را نمی‌داند. مثلاً من شخصاً کمتر از دو سال است که فهمیده‌ام که خیابانی که، مطابقِ تابلوهای راهنمایی، اسم‌اش "استاد حسن بنا" است همان خیابانی است که به "مجیدیه" (هم) معروف است. در فلسفه‌ی زبانْ معمای فرگه هم‌چنان موضوعِ پربحثی است. اما حالتِ عکسی هم هست، که تبیین‌اش قاعدتاً خیلی مشکل نیست.

جلوی سینما منتظرِ دوستانی بودم، و، گذرانِ وقت را، داشتم پوسترها را نگاه می‌کردم. دیدنِ دو نام در پوسترِ فیلمِ جامه‌دران حیرت‌زده‌ام کرد: "عجب: پس باران کوثری و پگاه آهنگرانی دو نفرند!"

چند ماه بعد با ساجد در قهوه‌خانه‌ای در موزه‌ی سینما بودیم و در موردِ مقاله‌مان صحبت می‌کردیم. داستان را تعریف کردم و به سینماناشناسیِ من خندیدیم و چیزهایی در موضوعاتِ فنّیِ مربوط یاد گرفتم. از محوطه‌ی موزه که بیرون آمدیم، از دور پوسترهای چند فیلمِ نسبتاً قدیمی را دیدیم، و رسیدیم به پوسترِ من ترانه پانزده سال دارم. پرسیدم "الآن این پگاه آهنگرانی است؟"

"نه: ترانه علیدوستی است."

"اوه! پس اینها سه نفرند!"

ه‍.ش. ۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

"یا قدح بی می است، یا میِ ناب / بی قدح در هوا؛ شگفت نِگَر"

چندین ساعت است که در خلسه‌ی بسیار مطبوعی هستم ["و یه حالِ نرمِ منحنی"]، که از نتایجِ جنبی‌اش این است که احساس می‌کنم زیبایی‌ها را با شدتِ بیشتری درک می‌کنم. عقل به خرج بدهم و در موردِ خودِ عاملِ خلسه ننویسم؛ گزارشِ کوتاهی بنویسم در موردِ یک زیبای (یا یک زیباییِ) چندصدساله.

از خواندنِ این دو بیتِ فخرالدین عراقی، که سال‌ها است با خودم می‌‌خوانم، سیر نمی‌شوم (و، جسارتاً، یادآوری می‌کنم که "مُدام" به معنای شراب هم هست):

از صفای می و لطافتِ جام
در هم آمیخت رنگِ جام و مدام

همه جام است و نیست گویی می
یا مدام است و نیست گویی جام.

دست‌کم در نسخه‌ای از کلّیاتِ عراقی که الآن در دسترس‌ام هست (به‌کوشش سعید نفیسی، انتشارات کتابخانه‌ی سنائی، ۱۳۳۸)، این دو بیت بیت‌های دوم و سومِ غزلی‌اند؛ یعنی آن دو بیتی را که شیفته‌اش هستم عراقی شاید چونان شعرِ مستقلی نمی‌دیده. اما، خب، ندیده باشد: قطعه‌ای موسیقی هم هست که مرا هر بار با خود می‌برَد، و، به این صورتی که من دست‌کم دوهزار بارش شنیده‌ام، کارِ خودِ باخ نیست: ویلهلمی از یکی از آثارِ باخ بیرون‌اش کشیده و تنظیم کرده است. با زیبایی‌ای در این حد، خیلی مهم نیست که اثر اصلاً کلّیت‌اش همین بوده یا نبوده. باخ برای من مقدّس نیست.

و اصلِ ایده هم، چنان که مشهور است، از عراقی نیست، یا به هر حال عراقی اولین کسی نیست که این ایده را بیان کرده. صاحب بن عبّاد در قرنِ چهارم گفته است:

رق الزجاج و رقت الخمر
فتشابها فتشاکل الأمر

فکأنه خمر و لا قدح
و کأنها قدح و لا خمر


اما این هم برای من مهم نیست: من در مقامی نیستم که خواسته باشم به کسی جایزه‌ی اولین‌بودگی بدهم؛ دو بیتِ عراقی را می‌خوانم و مست می‌شوم. 
--

چند روز پیش تصادفاً کتابِ جنابِ دکتر محمدرضا شفیعی‌کدکنی را دیدم: صور خیال در شعر فارسی. بخشی از کتابْ مضمونِ شعرِ صاحب را در چند شعرِ عربی و فارسی پی گرفته است (اشاره‌ای به عراقی نیافتم). شعرِ عنوانِ این مطلب را هم در آنجا دیدم. شعرِ صاحب به اشکالِ متعددی نقل شده؛ من از مدخلِ صاحب بن عبّاد در لغت‌نامه‌ی دهخدا نقل کرده‌ام.


ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۲۵, جمعه

بالا رفتن از منبرِ دیگران

این روزها که خودم در کارِ ترجمه‌ی متنِ کلاسیکی هستم طبعاً از جمله به مقدمه‌ی مترجم هم فکر می‌کنم. و باز می‌بینم که چقدر نازیبا می‌یابم این را که مترجم اظهارِ فضل کند درباره‌ی نویسنده و نظرهای او، حتی اگر که در این مورد واقعاً فضلی برای اظهار داشته باشد. بدتر از ذکرِ مفصّلِ اطلاعاتِ دانشنامه‌ای (که نمی‌دانم در روزگارِ اینترنت و گوگل و دانشنامه‌های رایگانِ در دسترسِ همه چه وجهی می‌تواند داشته باشد)، این است که مترجمِ محترم واردِ بحثی فنّی بشود در موردِ اینکه نویسنده (یا فلان منتقدِ نویسنده) در فلان موضوع در اشتباه است. حدس می‌زنم که خواننده‌، اگر که معتقد نباشد که ایرانِ امروز مهدِ علم و بزرگ‌ترین محلِ تجمعِ عالمان است، این سؤال برایش مطرح بشود که مترجم، اگر که نظرِ جدّیِ مهمی دارد، چرا این نظرش را مکتوب نمی‌کند و در نشریه‌ی جدّیِ بین‌المللی‌ای منتشر نمی‌کند.

از این هم بدتر وقتی است که مترجمِ محترم منبر می‌رود، اما نه حتی درباره‌ی اثر یا نویسنده‌اش! تصور کنید که مثلاً در نشستِ خبریِ سرمربیِ باشگاهِ پرسپولیس، مترجم بگوید "پیش از واردشدن به ترجمه‌ی صحبت‌های آقای ایوانکوویچ، مایل‌ام پنج دقیقه در موردِ نظرِ خودم در موردِ آینده‌ی بازارِ نفتِ خام صحبت کنم."

ه‍.ش. ۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

تمرین در مهمل‌گویی [قسمتِ بیست‌وهفتم]


کیکِ هویج؟ لایه‌ای نارنجی رویِ کیک بود، و قهوه‌ایِ کیک هم به نارنجی می‌زد. لایه مثلِ لاستیک بود، اما لابد اگر دست می‌زدم می‌دیدم (اعنی:‌ متوجه می‌شدم) که استحکام‌اش کمتر است. گفتم که کیکِ هویج دوست ندارم. و اصلاً هویج دوست ندارم. حتی مربّای هویج را هم ترجیح می‌دهم که هویج نداشته باشد.

شاید هم املای "حویج" مرجّح باشد.