ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

Li2CO3




شروع‌اش با رهیافتِ همیشگیِ الیاس به موضوع بود:‌ در اولین دقیقه‌های اولین جلسه به دکترِ روان‌پزشک گفت که موعظه نمی‌خواهد. دکتر موعظه نکرد. دکتر جدی بود و هوشمند می‌نمود.

الیاس از نوسان‌هایش گفت. دکتر گوش کرد. دکتر روی کاغذْ خطی افقی کشید: این حالتِ طبیعی است. خطی بالای محورِ طبیعی کشید و یکی پایینِ محورِ طبیعی، همه روی همان کاغذ. خواست که الیاس نمودارِ نوسان‌های ماهانه‌اش را بکشد. الیاس نتوانست. الیاس از این گفت که در دوره‌هایی با تفصیلِ زیاد به خودکشی فکر می‌کرده.

دکتر: در بینِ نزدیکان‌تان کسی اقدام به خودکشی کرده؟
الیاس: اقدام را نمی‌دانم، ولی تا جایی که خبر دارم کسی از نزدیکان‌ام در خودکشیْ موفق نبوده.

تشخیصِ دکتر افسردگیِ دوقطبی بود. یکی از داروهای استاندارد را تجوزیز کرد. دکتر گفت که کارِ منتَظرِ این دارو تثبیتِ خُلق است. در دو‌ونیم سالی بعد از آن شب که الیاس به این دکتر مراجعه می‌کرد دکتر فقط یک بار خندید که در همین دیداری است که برخی اقوالِ افرادش را نقل کردم. الیاس پرسید "حالا این دارو خُلقِ مرا در کجا تثبیت می‌کند؟". و دکتر توضیح داد که سعی‌اش این است که در حدِ "طبیعی" تثبیت کند. دکتر قبل از توضیح خندید. و الیاس ترجیح داده بود نپرسد که ملاکِ طبیعی‌بودن چیست.

روزهای بعد بهترین روزهای عمرِ الیاس نبود، از جهاتِ متعدد. قسمتِ احتمالاً مربوط به دارو این بود که بیش از یک هفته‌ی متوالی هیچ شبی بیش از یک ساعتِ متوالی نخوابید. و ضعفی مداوم که انگار از شیءِ کوچکِ تقریباً مسطحی از اعماقِ معده به همه‌ی درونِ بدن متساطع می‌شد. در ساعت‌های شدتِ ضعفْ شکلِ سفیدِ سستِ گچیِ قرص بخشِ بزرگی از میدانِ دیدِ الیاس را می‌گرفت.


[دکتر آن دارو را تجویز نکرد؛ گزارشِ الیاس در زبانِ ذهنی‌اش همین‌طور است که نوشتم:‌ دکتر یکی از داروهای استاندارد را تجوزیز کرد. زبانِ الیاس مرا هم گاهی یادِ ترَویس می‌اندازد.] 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

جویای کار




[این نامه را روزِ بیست‌وسومِ اسفند به دفترِ رئیسِ پژوهشگاه تحویل دادم. پیوندها به مطالبِ وبلاگ را برای انتشار در اینجا اضافه کرده‌ام.]



جنابِ آقای لاریجانی رئیسِ محترمِ پژوهشگاه دانش‌های بنیادی،

سلام.

در پاسخ به نامه‌ی جناب‌عالی (مورخِ چهاردهمِ اسفندِ امسال به شماره‌ی ۹۰۳۵/۱۰۰/۹۱ و با قیدِ "محرمانه") به‌اختصار چند نکته را عرض می‌کنم. علتِ تأخیر در جواب‌دادنْ یکی گرفتاریِ شخصی‌ای است که باعث شد نامه‌ی شما را با سه روز تأخیر بخوانم، و دوم تمکین به امرِ استادم و عمل به توصیه‌ی دوستان‌ام در موردِ تأملِ بیشتر در جواب.

دو نکته‌ی مقدماتی. اول اینکه در نامه‌تان فرموده‌اید "متأسفانه دریکی دوسال اخیر، اعتراض‌های متعددی نسبت به برخی فعالیت‌های جناب‌عالی به پژوهشگاه گزارش شده است که اینگونه رفتارها به هیچ وجه متناسب با حیثیت و شأن پژوهشگاه و محققین آن نمی‌باشد." غیر از موضوعِ وبلاگِ شخصی‌ام که در ادامه به آن خواهم پرداخت، معلوم نکرده‌اید که آیا، طبقِ تحقیقاتِ شما، این اعتراض‌ها بجا هم بوده است یا خیر، و آیا  مشخص و مستند بوده است یا خیر—حتی مرجعِ عبارتِ "اینگونه رفتارها" هم مشخص نیست، و البته بدیهی است که صرفِ اعتراض مهم نیست چرا که شخصِ ناشناسی می‌تواند مکرراً نامه‌های اعتراض‌آمیز در موردِ من به مسؤولان بفرستد. گمانِ من این است که نسبت‌دادنِ رفتارهای خلافِ شؤونات به کسی، علی‌القاعده باید دقیق‌تر از این باشد.

دوم اینکه در جمله‌ی معترضه‌ای در موردِ وبلاگِ شخصیِ من فرموده‌اید "که در آن به صراحت به ارتباطتان با پژوهشگاه تاکید شده است". این حرفْ درست نیست: در پروفایلِ وبلاگِ شخصیِ من هرگز ذکرِ صریحی از ارتباطِ شغلی‌ام با پژوهشگاه نبوده است. (البته تا چند روز پیش اگر کسی در این پروفایل به دنبالِ نشانیِ ئی‌میلِ من می‌گشت به <kaave@ipm.ir> می‌رسید؛ بعد از خواندنِ نامه‌ی شما این نشانی را با نشانیِ دیگری جایگزین کرده‌ام.) برای اطمینان، همه‌ی مطالبِ دو سالِ اخیرِ وبلاگ‌ را نگاه کردم، و دیدم که هیچ ذکری—به‌صراحت یا به‌تلویح—از ارتباطِ من با پژوهشگاه دانش‌های بنیادی در آنها نبوده است. اگر کسی همه‌ی مطالبِ سه سالِ گذشته را بخواند به نوشته‌ای درباره‌ی پژوهشگاه خواهد رسید که در آن توضیح داده‌ام چرا در گزینش شرکت نمی‌کنم و فرمِ حراست را هم پُر نمی‌کنم—اما در این مطلب هم فقط ذکرِ "پژوهشگاه" هست و صحبتی از "دانش‌های بنیادی" نیست. البته اشخاصِ پی‌گیر می‌توانند حدس بزنند که من در کدام پژوهشگاه بوده‌ام؛ اما مسلماً این حرفْ غلط است که هر کسی با نگاه به وبلاگِ من می‌تواند به‌راحتی به ارتباطِ نویسنده با پژوهشگاه دانش‌های بنیادی پی‌ببرد—دست‌کم نه راحت‌تر از آنکه چنین کسی می‌تواند بفهمد که من ارادتمندِ چامسکی و هیوم هستم، از شرکت در انتخاباتِ مجلس مفصلاً حمایت کرده‌ام، از شخصِ شما در موردِ تعریفِ جرمِ سیاسی انتقاد کرده‌ام، به مسائلِ صنفیِ آکادمیکِ فلسفیِ ایران حساس هستم، و غیرذلک.

اما اصلِ مطلب. فرموده‌اید:

    ضروری است به منظور احترام به ارزشهای اخلاقی و دینیِ مورد پذیرش جامعهٔ اسلامی و پژوهشگاه دانشهای بنیادی در شیوه وبلاگ نویسی خود تجدید نظر فرمائید. بدیهی است پژوهشگاه از همکاری با افرادی که به فرهنگ و ارزشهای مورد قبول پژوهشگاه دانشهای بنیادی پایبند نمی‌باشند معذور می‌باشد.

در پاسخ،  توجهِ شما را به این نکته جلب می‌کنم که برخی مؤسسات  رسماً و در زمانِ استخدام به کارکنان‌شان اعلام می‌کنند که کارکنانْ مجاز نیستند به اسمِ خود وبلاگی منتشر کنند. نه در قراردادهای من با پژوهشگاه چنین چیزی ذکر شده و نه نظیرش را در آیین‌نامه‌های پژوهشگاه دیده‌ام. غیر از این، گمانِ من این است که برای صدورِ حکمی با این محتوا که فلانِ نوشته‌ی خاصْ "مصداق بارز هنجارشکنی عرفی، اخلاقی و دینی می‌باشد" (عینِ عباراتِ جناب‌عالی در نامه‌تان) به چیزی بیش از داوریِ یک شخص نیاز است، اگرچه آن شخص رئیسِ پژوهشگاه باشد: به نظرم لازم است کمیته‌ی مربوطی رسماً تشکیلِ جلسه داده باشد و به متهم هم امکانِ دفاع و توضیح داده شده باشد.

در کمالِ احترام به جناب‌عالی (احترامی که از جمله ناشی است از سوابقِ شاگردیِ ایامِ جوانی در محضرتان)، عرض می‌کنم که دستورِ شما را در موردِ تجدیدِ نظر در شیوه‌ی وبلاگ‌نویسی‌ام خلافِ حقوقِ شخصیِ خودم و در حیطه‌ای غیرمربوط به پژوهشگاه می‌دانم؛ به علاوه، معتقدم داوری‌های شما در موردِ "اعتراض‌های متعدد" نسبت به رفتارهای من—یا دست‌کم نحوه‌ی اعلامِ این داوری‌ها—در تلائم با روالی نیست که از مؤسسه‌ی جدی و جاافتاده‌‌‌ی ما انتظار می‌رود. امیدوارم در تصمیم‌تان تجدیدِ نظر فرمایید.

اولین همکاریِ رسمیِ من با پژوهشگاه—که در آن زمان بسیار کوچک‌تر از الآن بود و به آن مرکز می‌گفتیم—در سالِ ۷۲ (یعنی تقریباً بیست سال پیش) بود که محققِ گروهِ منطق بودم، و بعد از آن هم در مقامِ ویراستار و دانشجویِ دکتری و (در چهارونیم سالِ اخیر) عضوِ هیأتِ علمی با پژوهشگاه ارتباطِ رسمیِ کاری داشته‌ام. امیدوارم بحثِ اخراجِ کسی با این سابقه، اولیای پژوهشگاه را برانگیزانـَد که آیین‌نامه‌ی "اخلاقی" و انضباطیِ روشنی تدارک ببینند.

با احترام،


کاوه لاجوردی
عضوِ هیأتِ علمیِ پژوهشکده‌ی فلسفه‌ی تحلیلی.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

مرگِ ایبرت




در دوره‌ای که بیش از حالا امکانِ فیلم‌دیدن داشتم نوعاً کاری که قبل از انتخابِ فیلم می‌کردم این بود که ببینم راجر ایبرت درباره‌اش چه نوشته. سلیقه‌اش را قبول داشتم—یا شاید بهتر باشد بگویم که نقدهایش سلیقه‌ام را شکل داده بود. ایبرت چند روز پیش درگذشت. چند سالی بود شدیداً بیمار بود. سخنرانی‌‌اش در TED، در زمانی که دیگر توانِ تکلم نداشت، دیدنی و شنیدنی است؛ گریسته بودم همان موقع که دیدم...

از اسبابِ ارادتِ من به او مخالفت‌اش با رده‌بندیِ فیلم‌ها بود. غیر از این، جملاتِ به‌یادماندنی‌ای هم داشت. مثلاً در باره‌ی فیلمی گفته‌ بود (و به نظرم این را در برنامه‌ی تلویزیونی‌اش شنیدم؛ در نقدِ مکتوب‌اش نیست) که تنها سه چیزِ خوب دارد: چهره‌ی هَلی بـِری، بدنِ هلی بری، لباسِ هلی بری.

و درباره‌ی بازیِ پاچینو و دنیرو نوشته بود که همیشه صحبتِ این هست که بازیگران برای درآوردنِ نقش‌ها رفتارهای مردمان را مطالعه می‌کنند. اما پاچینو و دنیرو، در این مرحله از کارشان، اگر بروند که پلیس‌ها یا دزدها را بررسی کنند محتمل است که ببینند رفتارِ این اشخاص اساساً مبتنی است بر بازی‌های این دو نفر در فیلم‌های قدیمی.

دنیا با ایبرت جای بهتری بود.