چهارشنبه ۲۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

بر ضدِ تحریمِ انتخابات



آقای مسعود بهنود مقاله‌ای نوشته‌اند و توضیح داده‌اند که در انتخاباتِ مجلسِ شورای اسلامی شرکت نخواهند کرد. توضیح داده‌اند که در تابستانِ سالِ پنجاه‌وچهار—که شاه رسماً نظامِ سیاسیِ ایران را تک‌حزبی کرده بود—برای اولین بار رأی داده‌اند، "اما شرکت در انتخابات روز جمعه این هفته را بر خود حرام کرده ام."

شخصاً بعضی از نوشته‌های غیرتاریخیِ آقای بهنود را بسیار دوست دارم، و معتقدم که جامعه‌ی ایران به ایشان مدیون است، از جمله بابتِ ترویجِ مدارا و عقلانیت. گمان می‌کنم که لیبرال‌بودنِ من تا حدِ زیادی نتیجه‌ی این است که در دهه‌های شصت و هفتاد مقالات‌شان در آدینه را می‌خواندم، و ممنون‌ام. از اینها که بگذریم، به نظرِ من حیف است که آقای بهنود در انتخاباتِ جمعه شرکت نمی‌کنند—هم اینکه تصورم این است که رأی ایشان هم‌سو با رأیِ من می‌بود و لذا، با این فرض که تقلب نمی‌شود، کمک می‌کرد به اینکه کاندیداهای موردِ نظرِ من انتخاب بشوند، و هم اینکه اگر می‌خواستند رأی بدهند می‌بایست به ایران برگردند (در انتخاباتِ مجلس نمی‌توان از خارج از کشور شرکت کرد)، و به نظرم ایران با حضورِ آقای بهنود جای بهتری است.

آقای بهنود در بخشِ ماقبلِ آخرِ مقاله‌شان نوشته‌اند "وزارت کشور محمود احمدی نژاد بعد از دو تغییر پی در پی در آستانه انتخابات ۱۳۸۸، اعلام داشت که نخواهد توانست با حفظ ظاهر انتخابات هم کسی جز رقیب را برنده انتخابات بداند، وزارت اطلاعات (به ریاست محسنی اژه ای مخالف جدی اصلاح طلبان) هم خبر داد که دولت ماندنی نیست." کمی متعجب‌ام که آقای بهنود با این لحنِ گزارشِ‌امرِواقع‌وار اینها را می‌گویند. تصورِ من این است که ادعایی این‌قدر مشخص (اینکه وزارتِ کشور چنان اعلام کرد و وزارتِ اطلاعات چنین خبر داد) باید مستظهر به سند باشد. اگر آقای بهنود سندی در این مورد دارند کاش منتشر کنند، و اگر حرف‌شان بر پایه‌ی شنیده‌هایی از افرادِ موثق است کاش در موردِ‌ سلسله‌ی روات‌شان توضیحی بدهند.

اما حتی اگر باور داشته باشیم که در انتخاباتِ سالِ هشتادوهشت به طرزی تقلب شده باشد که نتیجه را عوض کرده باشد، باز هم به نظرم دلیلِ کافی برای شرکت‌نکردن در انتخابات نداریم. (پیش‌فرضِ من—که شاید مقبولِ همه نباشد—این است که، در موردِ انتخابات، اصلْ بر شرکت است؛ برای شرکت‌نکردن است که باید دلیل داشت.) در بدترین حالت رأی من بی‌تأثیر خواهد بود. بی‌تأثیری آیا هزینه‌ی زیادی برای من دارد؟ نتیجه‌ی بدِ کارم، تا جایی که من می‌توانم بفهمم، خیلی بیشتر از تلف‌شدنِ وقت و آبی‌شدنِ انگشت نخواهد بود—مشخصاً: با فرضِ اینکه حکومت اهلِ این باشد که تقلب کند، کارِ من این نتیجه‌ی بد را نخواهد داشت که آمارِ شرکت‌کنندگان را بالا ببرد چرا که حکومتی که اهلِ تقلب باشد، آمار را هر طور بخواهد اعلام می‌کند. دوازدهمِ اسفند می‌روم و، مثلِ مسعود بهنودِ سی‌وشش‌سال پیش، در تهران—و ترجیحاً نه در شمالِ‌ تهران—گشتی می‌زنم و در ضمن تصویرِ احتمالاً دقیق‌تری از میزانِ شرکتِ مردم به‌دست می‌آورم. احتمالی هم می‌دهم که رأی‌ام مؤثر باشد.

مؤثر. تأثیر. اینکه ترکیبِ نمایندگانِ‌ مجلسِ شورای اسلامی چگونه باشد چیزی است که بر وضعیتِ زندگیِ من اثر می‌گذارد. من هم متذکر هستم که این‌طور نیست که نمایندگان بتوانند در هر موضوعی بحث کنند، و این‌طور نیست که هرچه نمایندگان تصویب کنند قانون بشود. این‌طور هم نیست که هر کسی بتواند کاندیدا بشود. اینها را همه می‌دانیم—این را هم قاعدتاً می‌دانیم که، تا جایی که به این موضوعات مربوط است، در سی سالِ گذشته همیشه همین‌طور بوده است. برخی از ما از آقای بهنودِ دهه‌ی هفتاد یاد گرفته‌ایم که در همین نظام هم می‌شود سعی کرد که اوضاع را بهتر کرد، یا (به عبارتِ دیگر؟) مانع از بدترشدن‌اش شد.

کدام را ترجیح می‌دادیم اگر امر دائر بود بر داشتنِ یکی از ‌دو مجلسِ فرضی که تنها تفاوت‌شان در این است که یکی وزیرِ‌ کشور را استیضاح و عزل می‌کند بابتِ دروغ‌گویی، و دیگری نمی‌کند؟ یا شاید واقعاً معتقدیم که اینها فرقی ندارند؟ برخی از استیضاح‌کنندگانِ وزیرِ‌ متوفی الآن کاندیدا هستند، و اصول‌گرایانِ رادیکال به برخی‌شان با اسم و رسم حمله می‌کنند. ما احتمالاً می‌توانیم کاری کنیم. دست‌کم به قدرِ وسع بکوشیم.

برخی از ما تغییر از راهِ انقلاب را دوست نداریم، و سعی می‌کنیم که به روش‌های دیگری اوضاع را بهترکنیم. کارِ ساده‌ای نیست، و زود هم به نتیجه نمی‌رسد. وقتی کسی سعی می‌کند اوضاع را بهتر کند (اعنی: اوضاع را به سلیقه‌‌اش نزدیک‌تر کند)، شاید گاهی به گذشته که نگاه کند ببیند که عقب رفته‌ است—برای نمونه، ظاهراً آقای بهنود معتقدند که وضعِ ما امروز از سالِ‌هفتادوپنج بدتر است. اگر معتقدیم که روش‌مان را با تعقل انتخاب کرده‌ایم، به نظرم وقتی پس‌رفتی مشاهده می‌کنیم کارِ عاقلانه این نیست که روالِ‌ قبلی را رها کنیم، مگر اینکه دلیلِ خوبی داشته باشیم (مثلاً روالِ بهتری سراغ کرده باشیم). آقای بهنود چه دلیلی دارند برای ترکِ شرکت در انتخابات؟ ‌ نوشته‌اند:

نه که از صندوق رای دل بریده باشم، بلکه این بار به دو دلیل شرکت را جایز نمی دانم [...]. اول از آن رو که وقتی عقب افتاده ترین جوامع کره زمین فاصله خود را با موازین انتخابات آزاد هر دم کمتر می کنند، تصمیم سازان ایران با تفسیری که از حمایت مردم از خود دارند، باز هم فاصله ایران را از مردم سالاری بیشتر کرده اند. دوم به احترام رای و نظر هواداران انتخابات آزاد و اصلاح طلبان مسالمت جویی که در بندند و زندان را به جرم هواداری از صندوق رای می کشند.

دلیلِ اولی که آورده‌‌اند به نظرم دلیلِ خیلی خوبی نیست—نهایتاً از جنسِ همان مشاهده‌ی پس‌رفت است. (آیا اگر در سالِ هفتادوپنج هم ناگهان فاصله‌ی ما از مردم‌سالاری بیشتر می‌شد حکمِ عقلْ تحریمِ انتخابات می‌بود؟) دلیلِ‌ دوم خیلی برای من روشن نیست: صرفِ اینکه کسانی طرفدارِ انتخاباتِ آزاد باشند و کسانی به جرمِ‌ طرفداری از صندوقِ رأی در زندان باشند آیا دلیلی به دست می‌دهد که انتخابات را تحریم کنیم؟ تحریمِ انتخابات چگونه قرار است وضع را بهتر کند و زندانیان را آزاد کند؟

شاید جمله‌های آخرِ‌ مقاله‌ی آقای بهنود بتواند فهمِ نظرِ ایشان را آسان‌تر کند:

اما مهم تر از اینها پیامی است که باز که از زندان رسیده است. اهل قلم که در زندان بزرگ هستند، از ما خواسته اند رای ندهیم.

شاید بخش‌هایی از اینها استعاره باشد (مثلِ استعاره‌ی طلاق که کمی قبل از اینها در مقاله‌ی آقای بهنود آمده). فارغ از استعاره، آیا نکته این است که کسانی از ما خواسته‌اند رأی ندهیم؟ گمان نمی‌کنم آقای بهنود اهلِ این باشند که در چیزی از جنسِ رأی‌دادن به کسی اقتدا کنند—تصورِ من این است که ایشان اهلِ پیروی از دلیل‌اند. پیامِ رسیده از زندان حاویِ چه دلیلی بوده است؟ یا آیا حزبی هست که ایشان عقلاً متعهد به پیروی از تصمیماتِ آن است و این حزب جلسه‌ای تشکیل داده و در موردِ موضوع بحث کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که باید انتخابات را تحریم کرد؟ کاش بیشتر توضیح داده بودند.

***

در سالِ‌ هشتادوچهار بخشِ بزرگی از اطرافیان‌ام در موردِ ‌انتخاباتِ ریاست‌جمهوری بی‌تفاوت بودند. شاید اگر بی‌تفاوت‌ها رأی داده بودند اوضاع امروز بهتر می‌بود. به نظر من—که شاید زیادی بدبین باشم—هر وضعیتی قابلیتِ این را دارد که بدتر بشود. به نظرم اشتباه است اگر طرفدارانِ تحریم باور داشته باشند که وضع از این بدتر نمی‌شود.

دیگر اینکه وقتی به کسی رأی می‌دهیم قرار نیست با همه‌ی حرف‌هایش یا با کارهای گذشته‌اش موافق باشیم—تصورِ من این است که اگر این‌طور می‌بود مسلماً گروهِ بسیار بزرگی از طرفدارانِ امروزیِ تحریم به کسی که از سالِ شصت تا سالِ شصت‌وهشت (و از جمله در سالِ ‌شصت‌وهفت) نخست‌وزیرِ جمهوری اسلامی بوده است رأی نمی‌دادند. رأی‌دادن به کسی ابرازِ ارادت به او نیست. رأی‌دادن به کسی برای نمایندگی در مجلس مثلِ‌ انتخابِ مرجعِ تقلید یا انتخابِ همسر هم نیست—به کسی رأی می‌دهیم که، با توجه به قرائنِ موجود، گمان می‌کنیم بودن‌‌اش در مجلس مجلس را مجموعاً به سمتِ مطلوبِ ما متمایل‌تر می‌کند. به بهترین‌های موجود رأی می‌دهیم.


من در انتخاباتِ‌ مجلس شرکت می‌کنم.



شنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

آفتاب‌پرست



مؤثر بوده‌ام در متقاعدکردن‌اش به شروعِ این دوره‌ی دکتری‌ای که پریروز موفقانه تمام شد. در جای رسمی‌ای این را نوشته—و یکی اضافه شده به چیزهای معدودی که می‌توانم به آن‌ها ببالم، مباهات کنم.

می‌دانستم که شروع‌کردن‌اش باعث می‌شود وقتی برمی‌گردم ساکنِ ایران نباشد. در این سه‌ونیم سالی که برگشته‌ام، فرزانه فقط حدودِ یک ماه ایران بوده است. ادامه‌ی حسرتی چندین‌ساله، شاید بزرگ‌ترین حسرتِ همه‌ی سال‌ها—حسرتِ اینکه در شهرِ واحدی زندگی کنیم... و شاید "حسرت" واژه‌ی دقیقی نباشد. واژه‌ای می‌خواهم که مفهوماً شدیدتر از آرزو باشد. مثلِ کسی که عمیقاً و به‌تواتر آرزو کند چشمانِ آبیِ تیره می‌داشت یا عمیقاً آرزو کند به‌جای تهران در نیویورک متولد شده بوده یا آه‌کشان آرزو کند دیابت نمی‌داشت. چند هفته‌ی دیگر هم که برای کار می‌رود مرکزِ دنیا.

باید پروژه‌ی نوشتنِ کتاب را جدی‌تر دنبال کنم—در واقع مسأله مسأله‌ی تدوین است: موادِ خام‌اش آماده است.


دوشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

تکلیفِ درسی: تجربه‌ی شخصیِ نامطلوب



گفته بودم توصیه‌ی اکیدم این است که به انگلیسی ننویسد—انگلیسی‌اش زیاد خوب نیست و جملات‌اش بعضاً نامفهوم است. چند هفته‌ی بعد مقاله‌ای فرستاد، به انگلیسی، به عنوانِ مقاله‌ی پایانِ ترم. بالاخره همت کردم و شروع کردم.

جمله‌ی اول‌اش اشکالی داشت:

In this essay I will consider the notions of […] accuracy and ask whether they are clear and distict ideas [...].

کلمه‌ی accuracy عجیب بود: برایش در حاشیه نوشتم که احتمالاً منظورش accurately است، که با این واژه‌ی اخیر هم البته جمله غریب می‌بود. ایرادِ محتوایی‌ای هم گرفتم.

خواندن را ادامه دادم و در حاشیه‌ی پاراگراف‌های دوم و سوم هم نکاتی نوشتم. غلطِ زبانی‌ای پیدا نکردم. الآن تحلیل‌ام این است که این موضوعِ بی‌غلط‌بودنْ توجه‌‌ام را جلب نکرد چون چند جایی لازم شد در موردِ کم‌دقتی‌ها و ناپختگی‌هایی در بیان توضیح بدهم.

در پاراگرافِ چهارم دیدم که زبانِ انگلیسیِ متن بسیار خوب است و با تصورِ من از دانشِ زبانیِ کسی که قرار بود نویسنده باشد نمی‌خوانـَد. از گوگل خواستم دنبالِ جمله‌ی خاصی از متن بگردد، و رسیدم به مقاله‌ای که جمله عیناً در آن بود...

تعداد و ترتیبِ پاراگراف‌ها و چند کلمه‌ی اولِ هر پاراگرافِ دو متن را بررسی کردم؛ نتیجه: تطابقِ کامل. در پاراگرافِ اولِ متنی که برای من فرستاده بود ضمیرهای اول‌شخصِ جمع را مفرد کرده بود و چند کلمه را هم عوض کرده بود—مثلاً truth را کرده بود accuracy، که از قضا (؟) یکی از مترادف‌‌هایی است که نرم‌افزارِ مشهورِ مایکروسافت پیشنهاد می‌دهد. تا جایی که بررسی کردم، از این تغییرات در پاراگراف‌های بعد خبری نیست. مقاله‌ای که چونان مقاله‌ی پایانِ ترم تحویل داده شده با همان مراجعِ‌ مقاله‌ی اصلی تمام می‌شود. هیچ ذکری هم از نویسنده‌ی اصلی (که علاقه‌ی آماتوری‌ای به فلسفه دارد) نشده است.

شاید خودم را مقصر می‌دانستم اگر که در چند جایِ معدودِ تکلیفِ درسی جملاتی بی‌ذکرِ منبع از جایی نقل می‌شد: با خودم می‌گفتم که شاید درباره‌ی معیارهای انتحال به‌قدرِ کافی در کلاس توضیح نداده‌‌ام. ولی چه می‌شود گفت وقتی کسی مقاله‌ای را یک‌جا برمی‌دارد و برای نمره‌گرفتن به اسمِ خودش جا می‌زند؟

و کاش دست‌کم متنِ بهتری انتخاب کرده بود—مثلِ آن شیادِ داستانِ شیخ که قصیده‌ای از انوری را پیشِ شاه بُرد.

با فرزانه و با چند دوست و استاد مشورت کردم و چند ساعت بعد به او ئی‌میلی زدم:


سلام.

مقاله‌ای را به‌عنوانِ مقاله‌ی پایانِ ترم برای من فرستادی (با همین نامه‌ای که الآن دارم به آن جواب می‌دهم). کمی بعد از اینکه خواندن‌اش را شروع کردم شک کردم، و به‌راحتی رسیدم به اینجا:
[…]

متنی که در این نشانی هست همان مقاله‌‌ی است که به عنوانِ مقاله‌‌ی پایانِ ترم برای من فرستاده‌ای—غیر از اینکه در پاراگرافِ اول چند کلمه عوض شده.

نمره‌ی مقاله‌ی پایانِ ترم طبیعتاً صفر است (و لذا از این درس نمره‌ی قبولی نخواهی گرفت). بعد از تأملِ زیاد و مشورت با چند استادِ مجرب‌تر از خودم، به این نتیجه رسیدم که موضوع را به گروه گزارش نکنم چرا که می‌تواند نتایجِ پردامنه‌ی بسیار مخربی برایت داشته باشد.

توجه کن که اگر این اتفاق در دانشگاهِ‌ معتبری در امریکای شمالی یا در اروپا رخ می‌داد نوعاً دست‌کم منجر به یک ترم محرومیت از تحصیل می‌شد (مواردِ مشخصی سراغ دارم که حتی منجر به اخراج از دانشگاه شده است). حتی کارهایی بسیار ملایم‌تر از این—مثلِ‌ نقلِ بدونِ مأخذِ چند جمله—با معیارهای رایجِ آکادمیک مصداقِ سرقتِ ادبی (plagiarism) است و نتیجه‌اش چیزهایی است که گفتم.

نکته‌ی دیگری که باید توجه کنی این است که کشفِ این تخلفات نوعاً سخت نیست. در بسیاری از دانشگاه‌ها پایگاه‌های بسیار عظیمی از داده‌ها هست که وقتی چیزی را به عنوانِ‌ تکلیف تحویل می‌دهی اول با داده‌های آن پایگاه (که شاملِ تکالیفِ دانشجویانِ قبلی هم هست) مقایسه می‌شود. نرم‌افزاری که این مقایسه را انجام می‌دهد آن‌قدر پیشرفته هست که با کارهایی از قبیلِ تبدیلِ ضمیرِ جمع به مفرد و تبدیلِ املای بریتانیایی به امریکایی گمراه نشود.

(این احتمال را نادیده نمی‌گیرم که شاید از کسی خواسته بوده باشی برایت مقاله‌ای بنویسد، و آن شخص این مقاله‌ را به تو تحویل داده—یعنی شاید نمی‌خواسته‌ای مقاله‌ی موجودی را به اسمِ خودت تحویل بدهی، بلکه می‌خواسته‌ای کسی برایت چیزی تولید کند. اگر این‌طور بوده، شاید کارَت فقط مصداقِ تقلب باشد و نه سرقتِ ادبی.)

سرقتِ ادبی—حتی اگر از نوعی این‌قدر حاد نباشد—در عرف دانشگاهیِ جهانی (ولی شاید نه در ایران) کارِ بسیار توهین‌آمیزی محسوب می‌شود و جامعه‌ی آکادمیک با آن به‌شدت برخورد می‌کند. کشف‌اش هم، در این زمانه‌ی اینترنت و موتورهای جست‌وجو، راحت‌تراز قبل است. حتی فارغ از ملاحظاتِ اخلاقی، بهتر است دیگر کاری از این دست نکنی.

--
پی‌نوشت (نوزدهمِ بهمن). ظاهراً در موردِ موضوعِ هویتِ فردِ متقلب توضیحاتی لازم است.

من هم در حالتِ کلـّی با رسواکردنِ کسی که کارش در ملأ عامِ نبوده مخالف‌ام. در این حالتِ‌ خاص، به نظرِ من افشای هویتِ متقلب بد است، و شاید در بعضی نظام‌های حقوقیْ جرم هم باشد.

اینکه بگویند که می‌دانیم که مصداقِ‌ این نوشته کیست برای من جالب است. تا جایی که به نوشته‌ی من مربوط می‌شود، مجموعه‌ی اطلاعاتی که از شخصِ متقلب به‌دست داده‌ام (زبانِ مقاله، میزانِ انگلیسی‌دانیِ فردِ متقلب، موضوعِ مقاله (اگر از مطلبِ من استنتاج بشود یا شده باشد)، و غیره) او را به طرزِ منحصربه‌فردی مشخص نمی‌کند. [راهی برای کشفِ هویت که شاید نتیجه‌بخش باشد: کسی موضوع و زبانِ مقاله‌های دانشجویانِ درس را پیدا کند و یکی-دو هفته هم صبر کند تا نمره‌ها را—که علنی نخواهد شد—به دفترِ گروه بدهم و این شخصِ جست‌وجوگر به‌طریقِ غیرمجازی بفهمد چه کسانی مردود شده‌اند، و بعد هویتِ متقلب را استنتاج کند.]

شاید نقلِ جمله یا جمله‌هایی از مقاله را افشاگرانه بدانند، چرا که پنداشتنی است که فردِ متقلب مقاله‌اش را به چند نفر از دوستان‌اش نشان داده باشد. بیایید فرض کنیم نشان داده باشد. اگر این را هم به کسانی گفته بوده باشد که مقاله کارِ خودش نیست، در این صورت، تا جایی که به هویتِ متقلب مربوط می‌شود، نوشته‌ی من به این کسان اطلاعی نداده است. اگر متقلب مقاله‌اش را به کسانی نشان داده باشد و وانمود کرده باشد که کارِ خودش است، در این صورت برای من روشن نیست که افشای تقلب کارِ بدی باشد چرا که موضوع از حوزه‌ی خصوصی خارج شده است. (تصور کنید کسی شعری از منصور اوجی را به من و به چند نفر از دوستان‌‌اش نشان بدهد و بگوید که کارِ خودش است؛ آیا اخلاقاً بد است که در وبلا‌گ‌ام اعلام کنم که کسی این شعر را به اسمِ خودش جا زده و حال آنکه شعر از کسِ دیگری است؟) با این حال، احتیاط را، چند دقیقه قبل از انتشارِ نوشته‌ی‌ بالا به‌صراحت و در صحبتی تلفنی از ایشان پرسیدم، و ایشان قاطعانه گفت که مقاله‌اش را به کسی نشان نداده است.

با این توضیحات، کسانی که، علی‌الادعا، می‌دانند که مصداقْ کیست لابد از خودش شنیده‌اند، که نمی‌دانم در این صورت من چقدر مقصرم. اگر هم که، با خواندنِ شرحی از دزدی/تقلب، در موردِ کسِ خاصی به این نتیجه رسیده باشند که او مصداقِ این نوشته است، در این صورت به نظرم احتمالاً باید از او عذرخواهی کنند بابتِ بدگمانی و/یا تجسس. و اینها همه با این فرض است که باورها در موردِ شخصِ درستی باشد؛ اگر اشتباه کرده باشند که حکایتِ دیگری است.


چهارشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

رؤیای صبحِ نه‌چندان زودِ دوازدهمِ بهمن



کرامت را در خواب می‌دیدم. حرف‌هایش نامفهوم بود؛ فقط اینها را تشخیص دادم: ... پرستو ... به سرتاسرِ جهان، به هر صورتی که هست... خجسته باد...

دوشنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

در بابِ‌ اینکه خوب است گاهی به اطرافِ بخشِ منقول هم نگاه کرده باشیم



می‌خواهد به من امید بدهد. در آخرِ نامه‌اش نوشته است: ٲلیسَ الصبحُ بقریب؟.

ممنون. ولی، خواهرِ من، یادت هست که در این صبحی که نزدیک است (هود، ۸۱)، قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ عذابِ قومِ لوط!


دوشنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

در انتخاباتِ مجلس شرکت می‌کنم



من در ایران زندگی می‌کنم و قرار است که در اینجا حرف‌های رسمیِ مسؤولانِ رسمیِ قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری اسلامی ایران نافذ باشد. وقتی که مشاورِ قضائیِ دادستانِ کلِّ کشور اعلام می‌کند که "انتشار هرگونه محتوا با هدف ترغیب و تشویق مردم به تحریم و یا کاهش مشارکت در انتخابات" جرم است، انگیزه‌‌ام برای انتشارِ مطلبی به نفعِ شرکت در انتخابات کم می‌شود: به نظرم نامنصفانه است که استدلال‌هایم به نفعِ‌ ایده‌ای را منتشر کنم که انتشارِ استدلالی به ضررش جرم است. (بگذریم از اینکه مستندهای آقای مشاور—بندهای سوم و هشتمِ ماده‌ی شصت‌وششِ قانونِ انتخاباتِ مجلس شورای اسلامی، و ماده‌ی چهل‌وششمِ آیین‌نامه‌ی اجرایی‌ی آن—به نظرِ من به‌وضوح به تبلیغ له یا علیهِ اصلِ شرکت در انتخابات ربطی ندارد. و این فقط مربوط می‌شود به اینکه، تا جایی که من می‌فهمم، جرم‌‌بودنِ تبلیغ بر ضدِ انتخاباتْ توجیهِ قانونی ندارد؛ موضوعِ عمیق‌تر این است که، فارغ از این یا آن قانون، گمان نمی‌کنم عقلِ سلیم بپذیرد که چیزی از جنسِ تبلیغ بر ضدِ شرکت در انتخابات را بشود جرم اعلام کرد.)

با این حال، به نظرم در اینکه افرادِ بیشتری در انتخاباتِ مجلس شورای اسلامی رأی بدهند خیری هست که بر نامطلوب‌بودنِ وضعیتی که مختصراً شرح دادم می‌چربد. سعی می‌کنم به نفعِ شرکت در انتخابات استدلال کنم، و روش‌ام عمدتاً نقدِ استدلال‌هایی بر ضدِ شرکت در انتخابات است. در اینجا با استدلال‌هایی سروکار دارم که ناظر به نتایجِ عینی‌ِ کمابیش محاسبه‌پذیری است که شرکت در انتخابات برای کشور خواهد داشت، نه اینکه رأی‌دادن چه هزینه‌ی عاطفی‌ای برای رأی‌دهنده دارد—اگر کسی نمی‌خواهد در انتخابات شرکت کند چون در خیابان کتک خورده یا چون برخی عزیزان‌اش (احتمالاً به‌ناحق) زندان بوده‌اند و از این قبیل، چنین کسی مخاطبِ بحثِ من نیست. سعی می‌کنم از تمثیل و استعاره هم پرهیز کنم.

اینها که ذکر خواهم کرد بعضی از دلیل‌هایی است که مخالفانِ‌ نظامِ جمهوریِ اسلامی برای رأی‌ندادن اقامه می‌کنند—قابلِ تصور است که کسی با جمهوریِ اسلامی موافق باشد و دلیل‌هایی برای رأی‌ندادن داشته باشد؛ دلیل‌های احتمالیِ چنین شخصی موضوعِ بحثِ من نیست. سعی می‌کنم استدلال کنم که حتی برای کسی که با نظامِ فعلی موافق نیست (و حتی اصلاً سکولار است) رفتارِ عقلانی این است که در انتخابات شرکت کند. متذکر هستم که احتمالاً همه‌ی حرف‌هایم در دفاع از شرکت در انتخابات را در همه‌ی دوره‌های قبلی هم می‌شد گفت، و لذا علی‌الاصول حرفِ تازه‌ای ندارم.


اول. رأی نمی‌دهم چون رهبرانِ جنبشِ سبز گفته‌اند انتخابات را تحریم کنیم.

دست‌کم در حیطه‌ی تصمیم‌گیری برای چیزی از جنسِ رأی‌دادن، این‌ نوع استدلالْ موافقِ سلیقه‌ی من نیست (و حدس می‌زنم با حرف‌های کسی هم سازگار نباشد که خود را متعلق به جنبشی می‌داند که قرار بوده است سر نداشته باشد). اما، در هر صورت، گمان نمی‌کنم که که کسی معتقد باشد که مثلاً خداوند به آقای کروبی وحی نازل کرده باشد و نهی کرده باشد از شرکت در انتخابات بدونِ اینکه حکمتِ تحریم را روشن کرده باشد. اینجا، به نظرِ من، حیطه‌ی تعبد نیست؛ جای تعقل است. اگر کسانی که به تحریم دعوت می‌کنند دلیل‌شان یکی از دلیل‌هایی است که ذیلاً بررسی می‌کنم، در این صورت به نظرم دلیل‌شان متقاعدکننده نیست. و اگر دلیل‌شان چیزِ دیگری است، شاید خوب باشد که توضیح بدهند.


دوم. صافی‌های مختلفْ هر کسی را که احتمال برود رفتارِ اصلاح‌طلبانه یا مستقلی داشته باشد حذف کرده یا حذف خواهند کرد؛ پس من به هر کس که رأی بدهم در تصمیماتِ مجلس اثری نخواهد داشت. غیر از این، خودِ نهادِ قانون‌گذاری هم ضعیف شده است و به فرض هم که تصمیمی بگیرد که با میلِ من هماهنگ باشد، شورای نگهبان یا حکمِ حکومتی مانع از قانون‌شدن و اجرایش خواهد شد.

به نظر می‌رسد که مفروضاتِ این استدلالْ شدیدتر از واقع است. باید منتظر ماند و دید که نهایتاً صلاحیتِ چه کسانی تأیید خواهد شد—مثلاً باید دید که آیا شورای نگهبان صلاحیتِ آقای علی مطهری را تأیید می‌کند یا نه (هیأت‌های نظارت که ابتدائاً صلاحیتِ ایشان را رد کرده بودند ظاهراً تغییرِ نظر داده‌اند). در هر صورت، به نظرم حتی با این فرض که صلاحیتِ همه‌ی مشاهیر رد شود باز می‌توانم از بینِ تأییدشدگانْ کسانی را انتخاب کنم که احتمال بدهم با مواضعِ من سازگارتر خواهند بود—یا دست‌کم تابلویی نداشته باشند که نشان دهد با همه‌ی نظرهای من مخالف‌اند. و حتی در بینِ نمایندگانی که خیلی از مواضع‌شان با من مخالف است، فرق هست بینِ نماینده‌ای که سعی می‌کند وزیری را بابتِ‌ خلاف‌گویی در موردِ مدرک‌اش استیضاح کند و بر کارِ رئیسِ دولت نظارت کند، و نماینده‌ای که چنین نمی‌کند.

اما شاید از این مهم‌تر این است که تصمیماتِ مجلس منحصر به چیزهایی نیست که می‌شود "سیاسی" خواندشان. مجلس درباره‌ی بودجه و قوانینِ غیرسیاسی هم تصمیم می‌گیرد، و البته که برای این امور بهتر است کسانی در مجلس باشند که، در بینِ انتخاب‌های عملاًممکن، صالح‌ترین‌اند. حکمِ حکومتی هم بعید است که مثلاً در موردِ الزامِ دولت به تأمینِ بودجه‌ی متروی تهران وارد ‌شود.

نماینده‌ی هر شهر قرار است که، از جمله، تأمین‌کننده‌ی منافعِ حوزه‌یِ‌ موکل‌اش باشد. (برای همین است که انتخاباتِ مجلس، بر خلافِ انتخاباتِ ریاستِ جمهوری، ناحیه‌ای است و کسانی که در خارج از کشور هستند نمی‌توانند رأی بدهند.) به نظرم روشن است که، علی‌الخصوص در شهرهای کوچک، مهم است که نماینده را مردم بشناسند و نماینده هم شهر و مشکلات‌اش را بشناسد. با تحریمِ انتخابات، بسا که مردم (-ِ شهرهای کوچک) شهرشان را از امکاناتی محروم کنند. مشابهاً، به نظرِ‌ من بسیار مفید است که کسانی در مجلس باشند که شهرتی دارند در دفاع از حقوقِ کارگران، مثلِ آقای علیرضا محجوب.


سوم. حکومت تقلب می‌کند: صرفِ نظر از اینکه من به چه کاندیدایی رأی بدهم، هر کس را که بخواهد واردِ مجلس می‌کند. پس رأی‌دادن غیرعقلانی است.

احتمالاً کسی که نگرانِ تقلب است بخشی از شواهدش را از ماجراهای انتخاباتِ سالِ هشتادوهشت می‌آورَد. من معتقد نیستم که در انتخاباتِ قبلی تقلب شده است، و قبلاً سعی کرده‌ام توضیح بدهم که شواهدِ ادعایی به نظرِ من کافی نیست؛ اما موضع‌مان درباره‌ی مناقشه‌ی بعد از انتخاباتِ قبلی نقشِ مهمی در بحثِ اصلی ندارد: حتی بیایید فرض کنیم که در انتخاباتِ قبلی به طرزِ نتیجه‌عوض‌کنی تقلب شده است، و فرض کنیم که، بنا بر این، حکومت نشان داده است که قادر و مایل است تقلب کند. با این حال، گمان نمی‌کنم معقول باشد گفتنِ اینکه مطمئن هستیم که حکومت در موردِ تک‌تکِ کاندیداهای مجلس تقلب می‌کند. احتمالِ ضعیفی هم اگر باشد که رأی من در موردِ بعضی کاندیداها مؤثر باشد، به نظرم کارِ عاقلانه این است که رأی بدهم—اگر رأی من بی‌تأثیر باشد، چیزی که به هدر رفته خواهد بود انرژی‌ای است که صرف کرده‌ام که یک روزِ جمعه از خانه بروم تا صندوقِ رأی و مدتی در صفِ بایستم [یک ضررِ ادعاییِ شرکت در انتخاباتِ‌ تقلب‌آلود را چند سطر پایین‌تر بررسی خواهم کرد]؛ این ضررِ احتمالی آیا وزنِ زیادی دارد در مقابلِ اینکه چهار سال پارلمانی داشته باشیم که می‌شد برای بهترکردن‌اش سعی کرد؟


چهارم. تحریم کنیم، چرا که نظامِ جمهوری اسلامی می‌تواند از زیادبودنِ تعدادِ رأی‌دهندگانْ بهربرداریِ سیاسی کند و خودش را مردمی نشان بدهد.

سؤال: بیایید فرض کنیم گروهِ بزرگی از مردم انتخابات را تحریم کنند؛ در این صورت آیا نظامِ جمهوری اسلامی اعلام خواهد کرد که مردمی نیست یا کمتر از قبل مردمی است؟ یا آیا معقول است تصور کنیم که، بعد از تحریمِ فراگیر، در رفتارِ جمهوری اسلامی تغییری ایجاد خواهد شد؟ گمان نمی‌کنم کسی که به صحتِ استدلالِ چهارم معتقد باشد به این سؤال‌ها جوابِ مثبت بدهد.

نکته‌ی جالب‌تر در موردِ استدلالِ چهارم ناسازگاری‌اش با استدلالِ سوم است (البته ادعا نمی‌کنم که تعدادِ زیادی از موافقانِ تحریمْ هر دوی این استدلال‌ها را عرضه می‌کنند). به نظرم نامعقول است که اولاً اصرار داشته باشیم که در انتخابات تقلب می‌شود و ثانیاً بگوییم که نباید شرکت کنیم چرا که شرکتِ ما آمارِ رأی‌دهندگان را بالا می‌برَد: اگر حکومت اهلِ تقلب باشد و حکومت معتقد باشد که بالابودنِ تعدادِ رأی‌دهندگان به نفع‌اش است، در این صورت چندان دور از انتظار نخواهد بود که در هر صورت آمار را بالا اعلام کند—از این حیث، شرکت‌نکردن فایده‌ای نخواهد داشت.

***

متأسفانه یادم نیست چه کسی—شاید پیش از انتخاباتِ نهمِ ریاستِ جمهوری—گفته بود که در انتخابات شرکت می‌کند حتی اگر امر دائر باشد بینِ انتخابِ آقایان حسین الله‌کرم و مسعود ده‌نمکی. (گوینده‌ی آن مطلب قاعدتاً هر دوی این آقایان را سخت ناخوش می‌داشت.) بعید است که، تا جایی که به اجرای وظایفِ نمایندگی در مجلس مربوط می‌شود، هیچ دو نفری کاملاً یکسان باشند؛ همیشه می‌شود به کسی که گمان می‌کنیم مجموعاً بهترین است—بهترین از بینِ امکاناتِ موجود—رأی داد. قرار نیست همیشه به کسی رأی بدهم که دوست‌اش دارم؛ به کسی رأی می‌دهم که گمان می‌کنم با انتخاب‌شدن‌اش وضعِ آینده بهتر خواهد بود. شخصاً در انتخاباتی در دهه‌ی هفتاد فردِ خاصی را در نظر داشتم و یک هدفِ مهم‌‌ام این بود که او واردِ مجلس نشود (و برای همین بود که برایم خیلی مهم نبود نفراتِ بیست‌وششم تا سی‌ام در برگه‌ام چه کسانی باشند)؛ چند سال بعد به همان شخص رأی دادم چون معتقد بودم که برنده‌شدنِ رقیب‌اش شدیداً نامطلوب خواهد بود. چندان هم‌دردی نمی‌کنم با کسانی که امروز از وضعِ‌ فعلی می‌نالند و آن روز رأی ندادند.

پی‌نوشت. نقدهایی بر این مطلب: نوشته‌ی آقای ساجد طیبی، نوشته‌ی آقای آرمان امیری.

به بخشی از نوشته‌ی دوم در ذیلِ همان مطلب جواب داده‌ام. شاید مضمونِ این بخش از جواب را می‌بایست در مقدمه‌ی همین متن می‌آوردم: "تصورِ من این است که در نبودِ دلیل‌های محکم برای شرکت‌نکردن، اصل بر شرکت در انتخابات است. برای همین است که معتقدم اگر کسی دلیل‌های عرضه‌شده برای تحریم را رد کند، این ردکردنْ دلیلِ کافی خواهد بود برای شرکت."

پی‌نوشتِ دوم. یادداشتی در ذیلِ مطلبِ ساجد نوشته‌ام. ساجد از جمله پرسیده بود: "فرض کنیم مسئولین جمهوری اسلامی اعلام کنند به کلی نیازی به انتخابات به شکلِ فعلی‌اش نمی‌بینند و قصد دارند از این پس با دعوت از جمعی از نخبگان از آن‌ها بخواهند افرادی را برای تشکیل مجلس انتخاب/معرفی کنند. اگر از تو هم دعوت شود که افرادِ موردِ نظرت را برای تشکیلِ چنین مجلسی معرفی کنی، آیا این دعوت را می‌پذیری؟" جوابِ من به این سؤال: بله، می‌پذیرم (گرچه معتقدم که مسؤولان کارِ بسیار بدی می‌کنند اگر چنان کنند، و معتقدم چیزی که به آن شکل انتخاب شود چیزی از جنسِ پارلمان نخواهد بود).

چهارشنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

دلتنگیِ تصویرساز



در اقدسیه راه می‌رود. الآن عجیب به نظر می‌آید که زمانی بوده باشد که دوستِ خیلی نزدیک نبوده باشیم؛ ولی امرِ واقع این است که در این روزِ بخصوص—احتمالاً قبل از نیمه‌ی زمستانِ هشتادوچهار—گرچه همدیگر را می‌شناختیم، هنوز ملاقات نکرده بودیم.

آی‌پاد در گوش‌اش است. نمی‌دانم چه گوش می‌کند—شاید ستینگ.

به جای خشکی که می‌رسد این را می‌نویسد:

مویم برای چه نمناک شود؟ روحم چرا لطیف؟ باران... آه! بله باران!


چهارشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

توصیه‌ای قدیمی



نپرسید چیزی را که محتمل می‌دانید پاسخ‌اش را تاب نمی‌آورید شنیدن.

پی‌نوشت. المائده، ۱۰۱.

یکشنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

در ساعتی که هیوم سی‌وهفت‌ساله بود



دل‌ام ی‌هو برایت تنگ شد.

امروزعصر.

پنجشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۱۱

شؤونِ استادی و حقوقِ دانشجویی: مقاله‌های مشترکِ ریاضی در ایران



این مقاله را برای اخبار (خبرنامه‌ی پژوهشگاه دانش‌های بنیادی) نوشته‌ام، که با تغییراتِ کمی—مهم‌ترین‌اش حذفِ یادداشتِ پنج—در شماره‌ی تابستان و پاییزِ ۱۳۸۹ صص. ۳۰-۲۷ چاپ شده است.]


منظورم از مقاله‌ی مشترک مقاله‌ای است که بیش از یک نویسنده دارد و برای انتشار به نشریه‌ای پژوهشی فرستاده شده است (یا قرار است فرستاده شود). بحثِ من در اینجا محدود است به مقاله‌های ریاضی‌ای که، در زمانِ ارسالِ مقاله به نشریه، یکی از نویسندگانِ مقاله استادِ راهنمای یکی دیگر از نویسندگان‌اش است.


محدودبودنِ‌ موضوعِ بحث‌ام به ریاضیات دو دلیل دارد. اول آشناییِ اجمالی‌ام با ریاضیات و با جامعه‌ی ریاضیِ ایران است. دوم اینکه به نظر می‌رسد که بینِ ریاضیات و سایر علوم در موردِ کارِِ تحقیقاتیِ مشترک تفاوتی هست. به نظر می‌رسد که در موردِ پروژه‌های منتج به مقاله‌های معمولیِ پژوهشی در مثلاً علومِ شناختی، نوعاً به نحوی طبیعی می‌توان زیرپروژه‌هایی تعریف کرد و نتایج را ترکیب کرد و مقاله‌ای نوشت به نحوی که سهمِ پدیدآورندگانْ کمابیش مشخص باشد. اما تصورِ من این است که در بسیاری از شاخه‌های ریاضیات این کار چندان طبیعی و رایج نیست. شاهدی بر این شهودِ من این است که به نظر می‌رسد نسبتِ مقاله‌های مشترک به کلِّ مقاله‌ها در ریاضیات کمتر از علومِ دیگر باشد. به‌علاوه، به نظر می‌رسد که متوسطِ تعدادِ نویسنده‌های مقاله‌های مشترکِ ریاضیْ کمتر از متوسطِ تعدادِ نویسنده‌های مقاله‌های مشترکِ سایرِ علوم باشد. (مقاله‌ها‌ی ریاضیِ با بیش از دو نویسنده چندان زیاد نیستند؛ مقاله‌ی ریاضیِ با بیش از سه نویسنده نادر است.) یک ملاحظه‌ی مربوطِ‌ دیگر این است که، بر خلافِ بسیاری از علومِ دیگر، در ریاضیات تقریباً همیشه نامِ نویسندگانِ مقاله با ترتیبِ الفبایی می‌آید—این احتمالاً نشان می‌دهد که پیش‌فرضِ جامعه‌ی جهانیِ ریاضی این است که سهمِ نویسندگان در پژوهشی که منجر به تولیدِ مقاله‌ی مشترک شده یا برابر است یا قابلِ تشخیص نیست.


موضوعِ بحث‌ام مقاله‌ی ریاضیِ مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما است. خودِ شأنِ مقاله در نظامِ فعلیِ دانشگاهیِ ایران جای بحثِ زیاد دارد. با این حال، در اینجا به اصلِ موضوعِ مقاله‌نویسی نمی‌پردازم، گرچه آگاه هستم که اهمیتِ انتشارِ مقاله مسلماً بر موضوعِ بحث‌ام تأثیر دارد. غیر از این، بعضی از استدلال‌هایم بر ضدِ مقاله‌ی مشترکِ استاد و دانشجو در مورد بقیه‌ی مقاله‌های مشترک هم قابلِ بیان است؛ اما موضوع را محدود می‌کنم.


در بینِ اعضای جامعه‌ی ریاضیِ ایران انتشارِ مقاله‌ی مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما بسیار رایج است. خبرنامه‌ی انجمن ریاضیِ ایران در فاصله‌ی بهارِ
۱۳۸۵ تا زمستانِ ۱۳۸۷ از فارغ‌التحصیل شدنِ ۳۱ نفر در دوره‌ی دکتریِ ریاضیاتِ دانشگاه‌های ایران گزارش کرده است. (خبرنامه در موردِ دو نفرِ دیگر هم که بخشِ بزرگی از دوره‌ی دکتری‌شان در ایران نبوده گزارش داده است؛ این دو نفر را لحاظ نکرده‌ام.) این ۳۱ نفر در زمانِ ارسالِ خبرِ فارغ‌التحصیلی‌شان مجموعاً ۱۲۶ مقاله منتشر کرده‌اند یا برای انتشارشان پذیرش گرفته‌اند. [۱] هر یک از این ۳۱ نفر دست‌کم یک مقاله‌ی مشترک با استاد یا استادانِ راهنمایش دارد. از این ۱۲۶ مقاله، ۱۱۳تایش مشترک است.این موضوع اشکالی دارد؟ از تعدادی از دوستان‌ام که در پانزده سالِ اخیر از دانشگاه‌های مشهوری در اروپا و ایالاتِ متحده و برزیل فارغ‌التحصیل شده‌اند چیزهایی پرسیدم، که تا زمانِ‌نوشتنِ این گزارش ۱۶ نفر جواب داده‌اند—نتیجه: هیچ کدام از این ریاضی‌دانان در زمانِ دانشجویی‌شان مقاله‌ی مشترکی با استاد راهنمایشان برای انتشار نفرستاده‌اند. شاید ریاضیات و اخلاقِ علمیِ ایران در بالاترین سطحِ جهانی باشد و لازم نباشد که نگرانِ هم‌سویی با روالِ دانشگاهیِ جاهای دیگر باشیم؛ اما شاید هم از یـِیل و پرینستن و آکسفرد و ایمپا هم بشود چیزهایی یاد گرفت.[۲]

به هر حال، غیر از مقایسه با دانشگاه‌های خوبِ خارجی، من بر ضدِ مقاله‌ی مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما دو دلیل دارم. این دلیل‌ها مناقشه‌انگیزند و مقدمات‌شان محلِ نزاع است؛ اما تصور می‌کنم که جهتِ درستی را نشان می‌دهند. نظرم را—بی هیچ قصدِ تحقیر و توهین و تهمت—به شکلِ نسبتاً شدیدی بیان می‌کنم تا نظرهای مخالف‌ام بیشتر برای شرکت در بحث تحریک شوند. (هدفِ اصلی‌ام هم سعی در اصلاحِ نظامِ پدرسالارانه‌ی دانشگاهیِ ایران است.) از اخبار ممنون‌ام که این مقاله را برای طرحِ‌ موضوع و بازشدنِ بحث منتشر می‌کند. [*]


فرض کنید من استادِ نقاشی‌ام. کسی را به شاگردی می‌پذیرم، و قرار است که در دوره‌‌ی چندساله‌ای او را به چنان پختگی‌ای برسانم که نه فقط بر تکنیک‌های موجود مسلط باشد بلکه آماده‌ی نوآوری هم بشود. محکِ سنـّتیِ‌ رسیدن به این مرحله از پختگی این است که در پایانِ کار تابلویی عرضه کند. مدتی مطالعه می‌کنیم. ایده‌ای به او می‌دهم. به شاگردم کمک می‌کنم. اگر جایی به مشکلی برخورْد راهنمایی‌اش می‌کنم. کار اگر پیش نرفت، هر جا لازم بود حتی شخصاً آستین‌ بالا می‌زنم و قلم‌مو به دست می‌گیرم. (به شاگردانِ نه‌چندان درخشان‌ام باید بیشتر از شاگردانِ مستعدترم کمک کنم.) کار سخت است، اما من هم مسؤولیتی پذیرفته‌ام. اعتبارِ هنری‌ام هم تا حدی وابسته به کیفیتِ کارِ نهاییِ شاگردم است. سه سال و نیم کار می‌کنیم، و تابلو آماده می‌شود. شاگردم آماده است که گوشه‌ی پایینِ سمتِ راستِ تابلو را امضا کند. اما... صبر کنید: می‌گویم که باید امضای من هم پای کار باشد! درست است که در هر نمایشگاهی که تابلو را نشان دهند شاگردِ سابق‌ام در برگه‌ی کنارِ تابلو خواهد نوشت که این اثرش حاصلِ تلمذش نزدِ من است؛ اما نظرِ من این است که این کافی نیست. می‌گویم که خودِ این تابلو هم باید چونان اثرِ مشترکِ ما عرضه شود، چرا که من در آفریدن‌اش (از طرحِ اولیه تا کمک در اجرا) سهمِ زیادی داشته‌ام.

به فرض که حوصله کرده باشید و تا اینجای نوشته آمده باشید، بعید می‌دانم قبول نداشته باشید که کارِ منِ استادِ نقاشی دست‌کم کارِ بسیار نازیبایی است. شأنِ استاد بالاتر از این است که خودش را در حاصلِ کارِ شاگردش سهیم کند. و اگر برای پروراندنِ این نقاش مزد هم گرفته باشم—و مزدِ کمی هم نه—آنگاه شاید حتی بهتر باشد صفتی شدیدتر از "نازیبا" به‌کار ببریم. لابد معلوم است که این قصه تمثیلِ چیست:[۳]


یک: وظیفه‌ی استادِ راهنما.

احتمالاً همه قبول داریم که در فرآیندِ پژوهشِ دوره‌ی دکتریِ ریاضی، وظیفه‌ی استادِ راهنما است که در انتخابِ مسأله‌ی مناسب و در تلاش برای حلِ این مسأله به دانشجو کمک کند. استاد باید مسأله‌ای انتخاب کند که، با معیارهای داخلیِ شاخه‌ی ریاضیِ مربوط، مهم باشد؛ و مسأله باید طوری باشد که دانشجو در زمانِ معقولی بتواند به اندازه‌ی معقولی در حل‌اش پیشرفت کند.

کارِ استاد فقط این نیست که تلاش‌های دانشجو برای حلِ مسأله‌‌ی رساله‌اش را بررسی کند. استاد باید در مواقعِ مناسب رهیافت‌های جدیدی پیشنهاد کند و ربطِ احتمالیِ مسائلِ دیگر را به دانشجو تذکر دهد و، اگر برای پیش‌رفتنِ کار لازم باشد، ایده‌های جدیدی برای دانشجو مطرح کند. دانشجو از جمله باید اصولِ مقاله‌نویسی را هم یاد بگیرد. کمک‌ در همه‌ی این موارد به نظرِ من جزوِ وظایفِ استادِ راهنما است.

تحقیق در دوره‌ها‌ی دکتری البته باید مرزهای علم را جلو ببرد؛ اما این دوره‌ها اصولاً هدفِ مهم‌ترِ دیگری را هم دنبال می‌کنند. رساله‌ی دکتری قرار نیست حاویِ مهم‌ترینِ اثرِ ریاضیِ نویسنده‌اش در سراسرِ عمرِ حرفه‌ای‌اش باشد، بلکه قرار است نشان دهد که نویسنده‌اش به پختگیِ کافی برای ورود به جمعِ ریاضی‌دانانِ حرفه‌ای رسیده است. رساندنِ دانشجو به این سطح وظیفه‌ی اصلیِ استادِ راهنما است، که علی‌القاعده باید نقداً ریاضی‌دانِ پخته‌ای باشد. نظرِ من این است که، جز در مواردِ کاملاً استثنایی، عالِمِ پخته باید دونِ شأنِ خود بداند که نویسنده‌ی همکارِ دانشجوی تازه‌کارش باشد.‌ اما درک می‌کنم که سلیقه‌ها متفاوت است. مسأله را کمی عینی‌تر بررسی کنیم.

تحقیقاتِ دانشجو—با کمک و راهنماییِ استادش—منجر به کشفِ مهمی شده؟ مقاله هم خوب از کار درآمده؟ پس احتمالاً استاد وظیفه‌اش را خوب انجام داده. چرا باید نام‌اش در مقامِ نویسنده‌ی مقاله بیاید؟ بیایید فرض کنیم استاد سهمِ‌ مهمی در کشف و اثباتِ این قضیه داشته (مثلاً فرض کنیم حتی ایده‌های کلیدیِ کار از استاد بوده است). آیا استاد کاری فراتر از وظیفه‌اش کرده است؟ غیر از این، استاد برای راهنماییِ دانشجویش پول و اعتبار گرفته است؛ تصورِ من این است که شایسته نیست که یک بارِ دیگر هم برای کاری که در بهترین حالت اساساً همان کارِ قبلی است امتیاز بگیرد.

شاید بگویید " شما دارید حوزه‌ی وظایفِ استادِ راهنما را بسیار گسترده‌تر از آنچه هست می‌گیرید. وظیفه‌ی استادِ راهنما راهنمایی است؛ اگر استاد، غیر از راهنماییِ رساله، در پژوهشْ مشارکت هم بکند، در این صورتِ حقِ استاد است که نام‌اش به عنوانِ یکی از پژوهشگران ذکر بشود."
برای من کاملاً روشن نیست که محتوای این اعتراض چیست. به فرض که در موردِ رساله‌ی دکتری فرقِ فارقی بین راهنمایی و مشارکت باشد (و من در این مورد تردیدِ جدی دارم)، سؤال‌ام این است: چرا استاد باید در این پژوهش "مشارکت" کند؟ آیا استاد مسأله را خوب—یعنی: از جمله مطابقِ توانایی‌های دانشجو—انتخاب نکرده، یا در راهنمایی کوتاهی کرده، و زمانی که مهلت رو به اتمام بوده ناچار شده شخصاً واردِ گود بشود؟ در این صورت به نظرم استاد در وظیفه‌اش (یعنی در "راهنمایی") کوتاهی کرده، و عجیب است که این کوتاهی سبب بشود که نهایتاً استاد امتیازی هم بابتِ انتشارِ مقاله‌ی مشترک بگیرد.

یا شاید استاد از همان اول با دیدِ مشارکتی واردِ موضوع شده؟ در این حالت به نظرم استاد از ابتدا دارد دانشجو را چونان دستیارِ‌ تحقیقاتی‌اش می‌بیند، و صحبت از "استادِ راهنما" وجهی ندارد. بحث صرفاً بحثِ لفظی نیست—موضوع این نیست که اگر من بر حق باشم نهایتاً باید به استادِ راهنما چیزِ دیگری گفت (مثلاً "محققِ ارشدِ پروژه‌ی رساله‌ی دکتری"). موضوع این است که این دیدگاه دیدگاهِ کسی است که دانشجو را ابزارِ پیشرفتِ کارش می‌بیند، که از نظرِ من چندان پسندیدنی نیست. غیر از این، این هم پرسیدنی است که: در ایرانِ امروزِ ما چند ریاضی‌دان هستند با پروژه‌های آن‌چنان مهمی که نیاز به دستیارهای تمام‌وقت داشته باشند؟
شاید بگویید "طبقِ قانونِ دانشکده‌ی ما، شرطِ فارغ‌التحصیلیِ دانشجو این است که با استادش مقاله‌ی مشترکی داشته باشد." در این صورت من دارم بر ضدِ این قانون استدلال می‌کنم! به نظرم صرفِ شرطِ انتشارِ‌ مقاله برای اتمامِ دوره‌ی دکتری شرطِ نامعقولی است؛ [۴] با افزودنِ شرطِ مشترک‌بودنِ مقاله بدترش نکنیم. اگر دانشگاهی نگرانِ ‌این است که سهم‌اش در تولیدِ‌ مقاله مغفول بماند، می‌تواند دانشجویان‌اش را ملزم کند که در مقالاتی که پیش از دفاع منتشر می‌کنند تصریح کنند که مقاله مستخرج از پایان‌نامه‌ا‌ی به راهنماییِ خانم یا آقای فلان در دانشگاهِ بهمان است.

شاید بگویید "من جداً تمایلی به انتشارِ مقاله‌ی مشترک با دانشجویم ندارم؛ اما فعلاً دانشجو لازم دارد مقاله منتشر کند تا فارغ‌التحصیل بشود، و نکته این است که بودنِ اسمِ من به عنوانِ نویسنده‌ی همکارْ احتمالِ پذیرفته‌شدنِ مقاله را بیشتر می‌کند." راست‌اش جوابِ قاطعی ندارم، جز اینکه ابرازِ تعجب کنم از اینکه برای نشریه‌ی پژوهشیِ معتبری در ریاضیات اسمِ نویسنده تا این حد مهم باشد (و البته ابرازِ شادمانی کنم از اینکه ریاضی‌دانانِ متعددی در ایران هستند که نشریاتِ معتبرِ جهانی مرعوبِ بزرگیِ اسم‌شان می‌شوند).
شاید بگویید "من دانشجویم را مجبور نکردم؛ صرفاً پیشنهاد کردم مقاله‌ی مشترکی بنویسیم، و او پذیرفت." (صورتِ قوی‌تری از این اعتراض می‌گوید که اصلاً خودِ دانشجو پیشنهاد کرد مقاله مشترک باشد.) به این موضوع در بخشِ بعدی می‌پردازم.


دو: استادِ راهنما و دانشجو و روابطِ قدرت.

به نظر می‌رسد که امرِ واقع این باشد که اتمامِ دوره‌ی دکتری نوعاً برای دانشجویان اهمیتِ بسیار زیادی دارد—به نظر می‌رسد آینده‌ی شغلیِ دانشجو و شخصیتِ اجتماعی‌اش تا حدِ زیادی وابسته به موفقیت در این دوره باشد. استادِ راهنما بر دانشجو برتری‌ای دارد که ناشی از نظامِ اداری-دانشگاهی است: دانشجو به یک معنا زیردستِ استادِ راهنما است. متأسفانه، بسا که آینده‌ی دانشجو صرفاً تابعی از کیفیتِ کارش نباشد.

اگر این‌طور باشد، آنگاه به نظرم استادِ راهنما اخلاقاً موظف است که در موردِ استفاده از دانشجو احتیاط کند. استاد به دانشجویش پیشنهاد می‌کند که مقاله‌ی مشترکی بنویسند، و دانشجو "نه" نمی‌گوید. شاید حتی جوابِ مثبت‌اش را هم با لبخند بگوید. اما شهودِ اجتماعیِ من این است که سخت است اطمینان از اینکه دانشجو رضایت دارد. آیا اگر دانشجو درگیرِ رابطه‌ی رسمیِ فعلی با استاد نبود باز هم پیشنهادِ اشتراک در مقاله را می‌پذیرفت؟

به نظرِ من تفوّقِ استاد بر دانشجو بعضی کارها را که در نبودِ این رابطه مجاز می‌بود غیرمجاز می‌کند. به نظرم من مجاز هستم که از کسی که بر او تسلطِ اداری‌ای ندارم درخواست کنم که کامپیوترِ مرا تعمیر کند یا به پسرِ دوازده‌ساله‌ام علوم درس بدهد، اما به نظرم مجاز نیستم این را از کارمندم یا از دانشجویی که با من درسی دارد یا تحتِ نظرِ من رساله می‌نویسد بخواهم. (مایل‌ام بگویم که حتی اگر خودِ کارمند یا دانشجویم هم چنین پیشنهادی داد مجاز نیستم بپذیرم.) [۵]


حالِ فعلیِ ما؟

حرف‌هایم (و تلاش‌هایم برای جواب‌دادن به اعتراض‌های مقدّر) همه با این فرض بوده است که استاد سهمِ مهمی در فراهم‌شدنِ‌محتوای مقاله داشته است. در کمالِ تأسف باید بگویم که مشاهداتِ من در جامعه‌ی ریاضیِ ایران این فرض را تمام و کمال تأیید نمی‌کند. مواردِ متعددی می‌شناسم که قضاوتِ دانشجو این است که استادِ راهنما سهمِ معتنابهی در تولید و پردازشِ محتوا نداشته است. مواردی می‌شناسم (که البته تعدادشان کمتر از مواردِ نوعِ‌ قبل است) که استاد حتی نمی‌تواند اثباتِ قضیه‌ی اصلیِ مقاله را بازسازی کند. مواردی می‌شناسم که استاد حتی در موردِ خودِ قضیه—فارغ از برهان‌اش—بصیرتِ ویژه‌ای ندارد... در این موارد، به نظرم مشترک‌بودنِ مقاله کاملاً مصداقِ استثمارِ دانشجو است.

برای اینکه به شهودها و ادعاهای من در موردِ مشاهدات‌ام از جامعه‌ی ریاضیِ ایران اکتفا نکرده باشیم، پیشنهاد می‌کنم انجمنِ ریاضیِ ایران از فارغ‌التحصیلانِ دوره‌های دکتریِ ریاضیِ داخل نظرسنجی کند (از جهاتِ مختلفْ خوب است از فارغ‌التحصیلانِ ایرانیِ دانشگاه‌های خارجی هم نظرپرسی کنند). فارغ‌التحصیلان بی ذکرِ نام به سؤال‌هایی شبیهِ اینها جواب بدهند:


الف. آیا در دوره‌ی دکتری مقاله‌ی مشترکی با استاد راهنمایتان داشته‌اید؟

اگر بله،

ب. آیا گمان می‌کنید که مشارکتِ علمیِ استادتان آن‌قدر بوده که بشود ایشان را نویسنده‌ی همکار دانست؟

پ. اگر نگرانِ آینده‌ی علمی و شغلی‌تان نبودید، آیا باز هم حاضر می‌شدید نامِ ایشان به عنوانِ نویسنده‌ی همکار ذکر شود؟


البته شاید خوب باشد که قضاوتِ دانشجو تنها ملاکِ سیاست‌گذاری نباشد؛ اما دست‌کم چیزی درباره‌ی رضایتِ دانشجویان خواهیم فهمید.



یادداشت‌ها.

[۱] یعنی فارغ‌التحصیلِ نوعیِ این دوره تا زمانِ گرفتنِ مدرکِ دکتری بیش از سه مقاله منتشر کرده است. برای دقیق‌ترشدنِ تصویر: یکی از فارغ‌التحصیلانِ دانشگاهِ مازندران بیش از بیست مقاله منتشر کرده است.

[۲] وقتی این آمارها را مقایسه می‌کنیم شاید لازم باشد به این هم توجه کنیم که استادانِ دوستانی که به سؤال‌های من جواب داده‌اند نوعاً ریاضی‌دانانِ شناخته‌شده‌ای بوده‌اند—قابلِ پیش‌بینی است که کسی که ده سال پیش نشانِ فیلدز گرفته نخواهد چیزی منتشر کند مگر اینکه با معیارهای خودش کارِ بسیار برجسته‌ای باشد. به علاوه، ریاضی‌دانانی در این سطح نوعاً احتیاجی هم به فربه‌ترکردنِ فهرستِ مقالات‌شان ندارند.

* مسعود آریاپور و امیرحسین اصغری و سیاوش شهشهانی و عباس عدالت و شهرام محسنی‌پور در بحث یا بعد از خواندنِ تحریری از این مقاله نظرهایشان را به من گفتند. از لطفِ ایشان (که لزوماً با همه‌ی حرف‌های من موافق نیستند) بسیار ممنون‌ام.

[۳] روشن است که چیزهایی در این قصه‌ی خیالی هست که با مواردِ واقعیِ روابطِ استاد-دانشجو متفاوت است. اما به نظرم نادرست است که بگوییم که رساله‌ی دکتری (و نه مقاله) است که متناظر با تابلوی پایانِ دوره‌ی شاگردِ نقاشی است. رساله‌ی دکتری را—که در صفحه‌ی عنوان‌اش هم اسمِ استاد می‌آید—نوعاً تعدادِ بسیار کمی از اعضای جامعه‌ی ریاضی می‌بینند. به نظر می‌رسد که مقاله‌‌های مستخرج از رساله است که می‌تواند توجهِ جامعه‌ی ریاضی را جلب کند.

[۴] نگارنده هیچ دانشگاهی در طرازِ جهانی سراغ ندارد که شرطِ اتمامِ دوره‌ی دکتریِ ریاضی‌اش انتشارِ مقاله باشد. بهترین توجیهی برای وجودِ این شرط در بعضی دانشگاه‌های ایران که به نظرم می‌رسد این است که دانشگاه لازم می‌داند منبعی (نشریه‌ی پژوهشی‌ای) از خارجِ دانشگاه کیفیتِ پژوهشِ دانشجوی دکتری‌اش را ارزیابی کند. اینکه دانشگاهی غیر از سنـّتِ برگذاریِ جلسه‌ی دفاعِ رساله‌ی دکتری با حضورِ ممتحنانی از بیرونِ دانشگاه تأییدِ داورانِ نشریه‌ای را هم طلب کند لابد چیزی درباره‌ی اعتماد به نفسِ آن دانشگاه می‌گوید. از اینکه بگذریم، اگر علی‌الاصول چنین تأییدی لازم باشد به نظر می‌رسد که باید در تدوینِ سیاهه‌ی نشریاتِ موردِ قبول جداً تجدیدِ نظرکرد—مسلماً نشریاتِ درجه‌ی چندم به‌کار نمی‌آیند.

[۵] با پذیرفتنِ خطرِ بدفهمیده‌شدن، موضوعِ مرتبطی را ذکر می‌کنم. در بخش‌هایی از دنیای سکولارِ غرب، در حالتِ کلـّی منعِ قانونی‌ یا عرفی‌ای برای روابطِ جنسیِ خارج از ازدواج وجود ندارد، اگر طرفین به سنِّ قانونی رسیده باشند و رابطه با رضایتِ طرفین باشد. اما در بعضی از همین نظام‌ها، استاد مجاز نیست با دانشجویش (هم‌چنان که پزشک با بیمارش) رابطه‌ی جنسی داشته باشد—و ظاهراً حکمتِ این حکم این است که، علی‌رغمِ اعلامِ رضایتِ دانشجو یا بیمار، شائبه‌ی جدی‌ای هست که تن‌دادنِ دانشجو یا بیمار ناشی از سلطه‌ی استاد یا پزشک بوده باشد.

[۶] این را بدیهی می‌گیرم که صرفِ اصلاحاتِ صوری و اصلاحِ اشکالاتِ زبانیِ مقاله کسی را شایسته‌ی این نمی‌کند که نام‌اش به عنوانِ‌ یکی از نویسندگانِ مقاله بیاید.





چهارشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۱۱

نقشِ '، یا: در خوشحال‌کنندگیِ موقتِ پینگلیش



پیام‌هایی فرستاد به زبانِ فارسی و به خطِّ لاتین. پیشنهادِ تجدیدِ دیدار و دوستی، با محدودیتِ معلومی. گفتم (و مطمئن نیستم کارم بد نبوده باشد) که شرطی دارم برای شروعِ دوباره‌ی رابطه، که باید در اولین دیدار برآورَد. و حدس‌زدن دشوار نیست. گفتم که رابطه‌مان بعداً همان طوری خواهد بود که او می‌خواهد. نوشت

pas didar mani nadare.

زیاد طول نکشید که طلبِ رفعِ ابهام کردم. من خوانده بودم منعی (man'i)، او خواسته بود بگوید معنی (ma'ni).



دوشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۱۱

"مارکسیسم فروپاشید و دچار بحرانهای متعددی شد"



نظامِ جمهوری اسلامی ایران چه تصوری از علومِ انسانی دارد؟ به نظرم یک راهِ نزدیک‌شدن به فهمِ این موضوع بررسیِ مقامِ علمیِ آقای حجت‌الاسلام دکتر عبدالحسین خسروپناه است که امسال با حکمِ وزیرِ علوم به ریاستِ مؤسسه‌ی پژوهشیِ حکمت و فلسفه‌ی ایران منصوب شدند.

قبلاً یکی از مکتوباتِ آقای دکتر خسروپناه را بررسی کرده‌ام؛ این بار بخشی از یک مصاحبه‌ی ایشان با خبرگزاریِ مهر را بدونِ نقد نقل می‌کنم. متنِ کاملِ خبرگزاری به لحاظِ لفظی کاستی‌هایی دارد (از جمله اینکه، به نظرِ من، در جاهایی واژه‌های "کمونیسم" و "کمونیست" را به‌اشتباه به‌جای هم به‌کار گرفته است)، و البته محتمل است که اشتباه از خبرگزاری باشد. به هر حال، غرضِ من توجه‌دادن به قوتِ تحلیلِ جنابِ خسروپناه است نه تسلط‌شان بر زبان. در ضمن، نشانیِ مطلبِ خبرگزاریِ مهر را در سایتِ رسمیِ مؤسسه (در بخشِ "مؤسسه در رسانه‌ها") می‌شود دید—یا دست‌کم در ساعتِ هشتِ شبِ بیست‌وهشتمِ آذرِ نود می‌شد دید.


حجت الاسلام خسرو پناه با اشاره به این که ضعف فلسفی مارکسیسم باید در این میان مورد توجه قرار گیرد گفت: مارکسیسم ادعا می کرد که فلسفه ای مبتنی بر علوم تجربی است. علوم تجربی مبتنی بر مبانی پست مدرن شده بود و پست مدرنیستها هم نسبی گرا بودند و به معرفت قائل نبوده و اعتقاد دارند که تجربه نه تنها مفید یقین نیست بلکه نمی تواند هیچ نظریه را اثبات کند و مرتب درحال تغییر است ، وقتی علم با مبانی پست مدرن تزلزل پیدا کند، فلسفه ای که مبتنی بر علم تزلزل یافته است، متزلزل خواهد شد، از این رو منطق دیالیستیک آنها دچار آسیب و بحران جدی شد و وقتی فلسفه و فرهنگ مارکسیسم آسیب ببیند به طور طبیعی اقتصاد آن هم آسیب خواهد دید. وقتی چهار رکن مهم اقتصاد، فرهنگ و فلسفه و آسیب دیدند مارکسیسم فروپاشید و دچار بحرانهای متعددی شد.



شنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۱

موعظه: 146



ستم‌دیده‌بودن بدی‌ای دارد که گاهی شاید خودِ ستم‌دیده به آن توجه نکند: اینکه می‌تواند شخص را تلخ و بی‌منطق و نامنصف کند.

از این هم بدتر وقتی است که ستم‌دیده شبیهِ ستمگر می‌شود، و خبر ندارد. می‌خواهد با استبداد مبارزه کند، و خودش—هنوز به قدرت نرسیده—به‌غایت مستبد است. برخوردش با انتقاد این نیست که شاید منتقدْ حرفِ درست یا به‌دردخوری هم زده باشد: خشمگین می‌شود و خشم‌اش را مهار نمی‌کند—دشنام می‌دهد، شعر می‌خوانـَد، مسخره می‌کند، انگیزه‌جویی می‌کند، تهمت می‌زند، بایکوت می‌کند.

و استبدادزدگی منحصر به وقتی نیست که رفتارمان آگاهانه استبدادی است. مثلِ تبعیض است: شاید بدترین شکل‌اش وقتی است که خودمان هم متذکر نیستیم رفتارمان و گفتارمان تبعیض‌آمیز است؛ متذکر نیستیم که شخصیت‌مان ساخته‌ی ایدئولوژیِ تبعیضی است. و شاید در بعضی حیطه‌ها چیزی بهتر از گفتار—آن هم گفتارِ بی‌تأمل—شخصیت‌مان را نشان ندهد.

کسی که با هیولاها می‌جنگد باید مراقب باشد که خودش هیولا نشود...



پنجشنبه ۸ دسامبر ۲۰۱۱

کسی که مثلِ ما نیست دانشجو نیست؟



نامه‌‌ی سرگشاده‌ای منتشر شده است با صدها امضا، که تعدادِ معتنابهی از امضاکنندگان‌اش افرادِ برجسته‌ای هستند. عنوانِ نامه تا حدی گویای محتوایش است:

نامه‌ی سرگشاده‌ی جمعی از دانش‌آموختگان ایرانی در محکومیت حمله به سفارت انگلستان در تهران.

به نظرِ‌ من حمله به سفارت (و نیز حمله به باغِ قلهک، که در نامه از آن ذکری نشده) اولاً غیراخلاقی و ثانیاً نابخردانه بوده است—به نظرم لازم نیست در این موارد توضیحی بدهم. شخصاً خوشحال‌ام که، تا جایی که می‌دانم، هیچ کدام از مقاماتِ بلندپایه‌ی اجرایی یا قانون‌گذارِ جمهوری اسلامی علناً از این حرکات حمایت نکرده‌اند، و خوشحال‌ام که وزارتِ امورِ خارجه در موردِ‌ حمله به سفارت اظهارِ تأسف کرده است و آقای وزیر گفته است که این اتفاق تکرار نخواهد شد. و آیت‌الله العظمی آقای ناصر مکارم‌شیرازی که از مراجعِ تقلیدِ نزدیک به حکومت هستند لازم دانسته‌اند که "با صراحت" مردم را از اعمالِ فراقانونی نهی کنند. و حتی بیشتر از این: گفته‌اند که "به احتمال بسیار قوى در این‌گونه موارد افراد نفوذى خود را به میان جوانان پاکباز مى‌فرستند تا دست به تخریب و اقدام‌هاى دیگرى بزنند و در سطح جهان بر ضد ما تبلیغات وسیعى راه بیندازند که انداختند"، و خواسته‌اند مردم کاری نکنند که "هزینه‌هاى زیادى باید براى آن بپردازیم".

گفتنِ اینها البته به این معنا نیست که من با کارِ قانونی‌ی مجلس شورای اسلامی در الزامِ دولت به تحدیدِ‌ روابط با پادشاهیِ متحدِ بریتانیای کبیر و ایرلندِ شمالی موافق‌ام—اما این بحثِ دیگری است. حرف‌ام در اینجا ناظر به بخشی از نامه‌ی سرگشاده است:


[...] اطلاق عنوان «دانشجو» برای عاملین این اعمال خشونت بار را درست نمی‌دانیم. گرچه وجود دانشجو در میان عاملین حمله به سفارت بریتانیا کاملاً محتمل است، تأکید می‌کنیم که عاملین این حمله به هیچ وجه نماینده‌ی عامه‌ی دانشجویان ایرانی نیستند.


اینکه امضاکنندگان می‌خواهند تأکید کنند که عاملانِ حمله نماینده‌ی عامه‌ی دانشجویانِ ایرانی نیستند البته واضح است: بسیاری از امضاکنندگان تصریح کرده‌اند که دانشجو هستند. اما نمی‌فهمم که امضاکنندگانِ نامه یا نویسندگان‌اش چرا اطلاقِ "دانشجو" بر اشغال‌کنندگانِ سفارت (و احتمالاً بر فاتحانِ باغِ قلهک) را درست نمی‌دانند. آیا این درست‌ندانستن از جنسِ‌ این نیست که مثلاً در پایانِ بازیِ فوتبالْ مسؤولی می‌گوید که کسانی که سنگ‌پرانی و صندلی‌شکنی کرده‌اند و دشنام داده‌اند نه تماشاگرِ واقعی، که گروهی "تماشاگرنما" بوده‌اند؟ (لابد چون تماشاگرانِ فوتبال در ایران بی‌شبهه بهترین تماشاگرانِ دنیا هستند.)

قیدِ "کاملاً محتمل" هم احتمالاً—و شاید اشتباه کنم—نقش‌اش تأکیدی بلاغی بر اصلِ مدعا است، یعنی "که اینها را دانشجوخواندنْ خطا است، گرچه شاید معدودی دانشجو هم بین‌شان باشد." اما تصورِ من این است که حتی ده سال پیش هم می‌شد در دانشگاه‌های تهران صدها نفر پیدا کرد که آماده‌ی حمله به سفارت‌ها باشند—یا شاید امضاکنندگان معتقدند که در دانشگاه‌هایشان در ایران همه‌ی شرکت‌کنندگان در مراسمِ سیاسی و تشکیلاتِ بسیج از خارج از دانشگاه‌ها می‌آمده‌اند؟ با سیاست‌های اخیرِ وزارتِ علوم در برگذاریِ متمرکزِ آزمون‌های تحصیلاتِ تکمیلی به نظر می‌رسد که پیداکردنِ چنین دانشجویانی حتی—و مخصوصاً—از میانِ دانشجویانِ دوره‌های دکتری بسیار راحت‌تر هم شده باشد، و از این هم راحت‌تر بشود.

(حدس می‌زنم که منظورِ نویسندگان بیشتر انکارِ خودجوش‌بودنِ حملات بوده باشد؛ اگر این‌طور باشد، به نظرم بهتر بود به‌جای انکارِ دانشجوبودنِ معترضان در یک جمله شواهدی برای خودجوش‌نبودن می‌آوردند.)

البته که خوب است و نشانه‌ی احساسِ مسؤولیت است که فرداً یا جمعاً در موردِ مسائلِ مهمی از جنسِ حمله به سفارت موضع بگیریم. اما چرا از موضع‌گیری و تحلیل فراتر برویم و بگوییم که کسانی که فلان کارِ ‌خلافِ میلِ ما را انجام داده‌اند دانشجو (یا ایرانی، یا ...) نیستند؟ به نظرم این خودراهمه‌انگاشتن در بیانیه‌ها از نشانه‌های استبدادزدگی است—مستبدان‌اند که این را به رسمیت نمی‌شناسند که کسانی جورِ دیگری هستند.



چهارشنبه ۷ دسامبر ۲۰۱۱

نیابتاً



تقریباً معلوم بود گفت‌وگو به کجا می‌رود. مسیر را کوتاه‌تر کردم وقتی که پرسید که آیا هرگز در یزد بوده‌ام یا نه.

"نه. نزدیک‌ترین رابطه‌ی من با یزد پارسال بود که در همدان بودم و تو با فرزانه رفته بودی یزد."



سه‌شنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۱۱

مرهم



دندانِ شکسته و دندانِ پوسیده. و دیشب که ح می‌خواست و من نتوانستم. و سرماخوردگی. و خوابِ تب‌آلودِ طولانی. و کارِ مقاله که پیش نمی‌رود. و سروصدا. و روزی که دردِ کلیه بی‌تاب‌ام کرده بود و [...]. و آب که صبح سرد بود. و فیلترشکنی که کند و شکننده است.

بعد، پیامی از تو می‌رسد، و اوضاع خیلی هم بد نیست؛ خیلی هم بد نیست...

***

دایدو:

چای‌ام سرد شده؛ دارم فکرمی‌کنم که

اصلاً چرا از تخت‌خواب بلند شدم.

بارانِ صبحْ پنجره‌ام را با بخار پوشانده

و هیچ چیزی نمی‌توانم ببینم.

و حتی اگر هم می‌شد دید همه چیز خاکستری می‌بود

اما عکسِ تو روی دیوار به یادم می‌آورَد

که اوضاع خیلی هم بد نیست؛ خیلی هم بد نیست.