ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۵, سه‌شنبه

"صادق" و "کاذب" [خودِ این اصطلاحات]


لابد هر کس که با متنی انگلیسی در منطق سروکار داشته زیاد به واژه‌های true و false برخورده است. در سیاقِ متنی در منطق، ترجمه‌ی مناسبِ فارسیِ این اصطلاحات چه یا چه‌ها می‌تواند باشد؟ من اینها را دیده‌ام:

true --- درست، راست، صادق، صحیح؛ محقَّق
false --- دروغ، غلط، کاذب، نادرست؛ باطل

(دو تایی که بعد از نقطه‌ویرگول آمده‌اند را قبل از نوشتنِ این مطلبْ چونان معادل‌هایی برای این اصطلاح‌ها ندیده بودم.)

در بحثی منطقی، مثلاً در کتابی درسی در منطقِ مرتبه‌ی اول، آوردنِ "راست" در مقابلِ true و به‌ویژه آوردنِ "دروغ" در برابرِ false  به نظرم کاملاً نامناسب است: اینها (به‌ویژه "دروغ") بارِ اخلاقی دارند و به گوشِ من درست نمی‌آید که کسی بگوید که هر جمله‌ی خبری یا راست است یا دروغ. دیگر اینکه، به گوشِ من، دروغبودن یا نبودنِ هر جمله‌ای ربطی دارد به نیّتِ گوینده که آیا قصدِ گمراه‌کردنِ‌ مخاطب‌اش را دارد یا ندارد: وقتی کسی می‌گوید "برف سفید است"، این جمله می‌تواند نه خودش دروغ باشد و نه نقیض‌اش.*  متعجب‌ام که آدمِ ملّای خوب‌نویسی چون غلامحسین مصاحب در سیاقی منطقی این‌طور اصطلاح کرده است. 

در موردِ پیشنهادهای دیگری که ذکر کردم اشکالِ بزرگی نمی‌بینم غیر از اینکه، به گوشِ من، "محقَّق" و "باطل" طنینی برهانی دارند که می‌توانند از صدق و کذب فاصله بگیرند. مثلاً با دیدی واقع‌گرایانه در موردِ ریاضیات، حدسِ گُلدباخ (که حکمِ مشهورِ اثبات‌نشده و ردّنشده‌ای است در موردِ اعدادِ صحیح) یا صادق است یا کاذب؛ اما، دست‌کم در این لحظه، نه خودش محقَّق است و نه نقیض‌اش، و نه خودش باطل است و نه نقیض‌اش. برای باطل‌کردنِ چیزی دلیل لازم است؛ اما، دست‌کم در تلقیِ واقع‌گرایانه،‌ صدق و کذبْ مستقل از دلیل است.

در موردِ "درست" و "نادرست"، اگرچه اشکالِ مفهومی‌ای نمی‌بینم اشکالی از نوعی دیگر می‌بینم. برای انگلیسی‌زبان، این‌طور نیست (یا دست‌کم در نظرِ اول این‌طور نیست) که هیچ کدام از واژه‌های false  و true از دیگری مشتق شده باشد. اما، به گوشِ منِ فارسی‌زبان، واژه‌ی "نادرست" آشکارا مشتقِ از "درست" است. این امر، به نظرِ من، باعث می‌شود زوجِ "درست" و "نادرست" معادلِ مناسبی برای زوجِ true و false نباشد. گمانِ من این است که با این اصطلاحاتِ فارسی احتمالاً برای مخاطبْ این‌طور جا می‌افتد که اصالت با مفهومِ درست است و مفهومِ نادرست مشتقِ از آن است. حالا شاید تحلیلِ فلسفی‌مان هم در نهایت همین را بگوید؛ اما به نظرم بهتر است واژگانِ منطقی‌مان نسبت به موضوعْ خنثی باشد.

در موردِ "صادق" و "کاذب" شاید ملاحظه‌ی دیگری مطرح باشد: اینکه اولی یعنی کسی یا چیزی که درست می‌گوید، و دومی یعنی کسی یا چیزی که غلط می‌گوید. اگر این‌طور باشد، آیا اینها اصطلاحاتِ‌ مناسبی هستند؟**  به نظرم بستگی دارد به اینکه true و false را صفتِ چه جور چیزی بدانیم: جمله‌ها یا گزاره‌ها. دست‌کم در تحلیلی ابتدایی، جمله را می‌شود دنباله‌ای از نمادها یا اصوات انگاشت که این دنباله معنا دارد، و گزاره‌ را (که به‌دست‌دادنِ‌ تعریفی از آن بسی سخت‌تر است) می‌توان آن چیزی انگاشت که جمله‌ای دارد بیان می‌کند. جمله‌ی "هوا سرد است"، در صورتِ نوشتاری‌اش، آن دنباله‌ای از نمادها است که بینِ علامت‌های نقلِ قول آمده؛ این جمله گزاره‌ای را بیان می‌‌کند با این محتوا که هوا سرد است. ترجمه‌ی انگلیسیِ جمله‌ی "هوا سرد است" جمله‌ی دیگری است؛ گزاره‌ای که بیان می‌کند همان گزاره است که هوا سرد است. حالا با این مقدمات (یا افاضات؟):

دست‌کم در منطقِ ریاضیْ تلقیِ رایج این است که false  و true صفتِ جمله‌ها هستند نه صفتِ گزاره‌ها. بنابراین تصورِ من این است که با درکی از واژه‌های "صادق" و "کاذب" که در بالا گفتم، اینها معادل‌های خوبی برای آن اصطلاحاتِ انگلیسی هستند: جمله‌ی صادق جمله‌ای است که آنچه می‌گوید (یعنی گزاره‌ای که بیان می‌کند) درست است. و نیز در موردِ "کاذب". تمایزی اگر بخواهیم قائل شویم و فارسی را در این حیطه از انگلیسی غنی‌تر کنیم، می‌شود "صادق" و "کاذب" را چونان صفتِ جمله‌ها گرفت، "درست" و "نادرست" را چونان صفتِ گزاره‌ها.  
---
* دیده‌ام که نسلِ جوان (نسلی که حالا حدوداً سی‌ساله یا جوان‌تر است) گاهی "دروغ" را به معنای چیزی به‌کار می‌برَد که نسلِ قدیم‌تر برای بیان‌اش می‌گوید "اشتباه". این گفت‌وگو تقریباً واقعی است:

- کِی رسیدی نی‌ریز؟
- ساعتِ سه. نه، خدایا، دروغ گفتم: سه‌ونیم.
- ؟!


** من در "صادق" و "کاذب" عنصرِ گفتن نمی‌شنوم؛ ولی حالا با این فرض پیش برویم که چنین عنصری در اینها هست.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

در بابِ غنای نسبیِ زبانِ فارسی در متونِ جدیدِ فلسفی


چند سال پیش جوانِ دانای خوش‌ذوقی می‌خواست مقاله‌ی کلاسیکی از پاتنم*  را به فارسی ترجمه کند. یک مشکلِ عمده این بود که در همان صفحه‌ی دوم‌ِ متن همه‌ی این واژه‌ها آمده است:

concept, notion;
intension, meaning, sense.

هر دوی اصطلاحاتِ سطرِ اول را معمولاً به "مفهوم" برمی‌گردانند. برای واژه‌های سطرِ دوم چه کنیم؟ اولی (intension، با s) را در مواردی به "مضمون" برگردانده‌اند. دومی را می‌شود گفت "معنا". و تا اینجا اگر این‌طور آمده باشیم، چه واژه‌ای می‌مانَد که در مقابلِ آخری به‌کار ببریم؟ آن جوان از تکمیلِ کار منصرف شد (و امیدوارم از انصراف‌اش به‌زودی منصرف بشود). یکی از معلمان‌اش پیشنهاد کرده بود که "معنا" و "معنی" را چونان دو واژه‌ی متفاوت به‌کار ببرد.

شاید مایل باشید سعی کنید این جمله را، که از متنِ دیگری است، به فارسی برگردانید. در این جمله function یعنی تابع (به مفهومِ ریاضی‌‌اش)، و meaning می‌تواند به معنای مرادکردن باشد.

Of course, ultimately, if the sceptic is right, the concepts of meaning and of intending one function rather than another will make no sense at all.**
--

* Hilary Putnam, "The meaning of 'meaning'", reprinted in Putnam, Mind, Language and Reality: Philosophical Papers, Volume 2, Cambridge University Press, 1975, pp. 215-271.

** Saul A. Kripke, Wittgenstein on Rules and Private Language: An Elementary Exposition, Harvard University Press, 1982, p. 14.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۳۰, پنجشنبه

شهرِ ما



وقتی شهر داغدارِ قهرمانان‌اش است و سوگوارِ اولین ساختمانِ بلندش، و آتش‌نشانان هنوز می‌کوشند همکاران‌شان را از زیرِ آوار درآورند، به نظرم نهایتِ کژطبعی است، تَهِ بدسلیقگی و احتمالاً مصداقِ معنای بدِ فرصت‌طلبی است اینکه شروع کنیم به بدگویی از حکومت و شهردار(ی) و غیره. هنوز نصفِ روز نگذشته است...





و، محضِ کنجکاوی، دوست دارم بدانم چند نفر از شهروندانی که برای اهدای خون شتافته‌اند حسابِ توئیتری‌ای داشته‌اند حاویِ دشنام به کاهلانِ واقعی یا تخیلیِ حادثه. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

"بیمارِ شبانه را تب آمد"


اولین یکشنبه‌ی بعد از بیست‌وچهارمِ دی. یکشنبه‌ها جایی درسی می‌گفتم. کلاس که تمام شد تلفن کردم و جواب نداد. "حتماً خواب‌اش برده." شبِ دیرتر هم. شبِ دیرتر هم. صبحِ زود هم.

وقتی صبحِ دیرتر هم جواب نداد، طاقت نیاوردم و به ساناز تلفن کردم. پیگیری کرد. حدس‌مان درست بود. شب خانمِ وکیل با نهایتِ لطف و توجه آمد و مرا برد دفترش و چیزهایی را امضا کردم تا دست‌کم وکیلی داشته باشم اگر من هم رفتم.

چهل‌وچند روز طول کشید تا باز ببینم‌اش. روزهای اول‌‌اش مطلقاً سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام بوده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۳, پنجشنبه

آن سوی بامِ هکسره


مدتی است گروهی از صاحبانِ ذوق‌هایی که به نظرِ من سلیم‌اند ابرازِ نگرانی می‌‌کنند از شیوعِ چیزی در نوشتارِ فارسی که به آن می‌گویند  هکسره—"دسته همدیگرو بگیریم"، "سر پرشوره من"، "اون خدابیامرز مرده خوبی بود"، و از این قبیل. شخصاً زیاد در این مورد نگران نیستم؛ به هر حال، در اینجا چیزِ دیگری می‌خواهم بگویم. امروز در متنی در وبگاهِ محترمِ بی‌بی‌سی فارسی (درباره‌ی پیشنهادِ اسپاتیفای به اوباما) دیدم نوشته‌اند

اخلاق خوب و برخورد دوستان.

 نگاه به نسخه‌ی انگلیسیِ خبر، که جایی در آن نوشته‌اند

 a friendly and warm attitude،

باعث شد به نظرم برسد که شاید من اگر بودم می‌نوشتم "دوستانه".

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۲, چهارشنبه

کاوشِ اول: چاپِ دومِ ترجمه‌ی فارسی


چاپِ اولِ کتاب در شهریور به بازار آمد. چاپِ دوم چند روزی است که توزیع شده است (تیراژِ هر چاپ: ۱,۰۰۰ نسخه). در این چاپ همه‌ی لغزش‌های تایپیِ کشف‌شده اصلاح شده است—اگر مایل باشید می‌توانید به من ئی‌‌میل بزنید تا فهرست‌شان را برایتان بفرستم.

برای مقایسه. طبقِ گزارشِ تام بیچام (در صص. xlvi به بعد از ویراستِ انتقادیِ کاوشِ اول)، چاپِ اولِ اصلِ کتاب در آوریلِ ۱۷۴۸ منتشر شده است، در ۷۵۰ نسخه. در سپتامبرِ سالِ بعد ۱,۲۵۰ نسخه‌ی دیگر چاپ شده است و پیش از دهمِ آوریلِ ۱۷۵۰ منتشر شده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲۰, دوشنبه

بهت، حزن، ادب


هزار و هفتصد سال پیش توصیه کرده‌اند که از مرده جز نیکی مگویید: 

De mortuis nil nisi bonum.

و خیلون هم بیست‌وهفت قرن پیش همین ایده را گفته...

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۱۸, شنبه

ویتگنشتاینِ کریپکی


نامگذاری و ضرورت از پرنفوذترین کتاب‌های فلسفیِ قرنِ گذشته است، و از محبوب‌ترین‌ها هم هست. و از خوش‌خوان‌ترین‌ها هم. چند سال پیش در نیویورک تایمز مقاله‌ای بود با این عنوان که آیا فلسفه ادبیات است؟، و نویسنده به فیلسوفانِ تحلیلی‌مسلکی پرداخته بود که صاحب‌سبک‌‌اند و روشن‌نویس‌اند و خواندنِ آثارشان لذت‌بخش است، و طولانی‌ترین بخشِ مقاله درباره‌ی همین کتابِ کریپکی بود. هوشمندی از کتاب می‌تراود، و روانی و روشنیِ گفتارِ کریپکی گاه خیره‌کننده است.

اما، در کنارِ برجستگی‌های چشمگیر و بصیرت‌های ژرفِ کتاب، موضوعِ صدقِ ادعاهایش هم هست؛ و در این موضوع من هم از کسانی هستم که استدلال کرده‌اند—و ظاهراً این استدلال‌ها خریدارِ چندانی ندارند—که، دست‌کم در مواردی، مواضعِ ذات‌گرایانه‌اش نادرست است.

تا سه-چهار سال پیش، کریپکی تنها یک کتابِ منتشرشده‌ی دیگر داشت: کتابی که خوانشِ شکّاکانه‌ی شگرفی از بحثِ پیروی از قاعده‌ی ویتگنشتاینِ متأخر به‌دست می‌دهد. بسیاری از ویتگنشتاین‌شناسان معتقدند که استدلالی که کریپکی به ویتگنشتاین نسبت می‌دهد در کتابِ ویتگنشتاین نیست، و بسیاری از فیلسوفانِ طرازِ اول معتقدند که استدلالی که کریپکی به ویتگنشتاین نسبت می‌دهد بسیار عمیق است.

تا جایی که به سبک و بیان مربوط می‌شود، به نظرم کتابِ دومِ کریپکی به درخشندگیِ کتابِ اول‌‌اش نیست؛ اما به نظرم آنچه در این دومی می‌گوید درست است: تصورِ من این است که کریپکِنشتاین—ویتگنشتاینِ کریپکی—درست می‌گوید که فقط با آوردنِ فرد در ذیلِ جامعه است که موجّه خواهیم بود بگوییم که دارد از قاعده‌ای پیروی می‌کند. هر صحبتی از فردی که دارد از قاعده‌ای پیروی می‌کند متضمنِ صحبت از آن فرد چونان عضوی از یک اجتماع است.
--
برای مقایسه‌ی تأثیرگذاریِ دو کتاب: در نوشته‌های منتشرشده‌ی آکادمیک، به نامگذاری و ضرورت (که به شکلِ مقاله در ۱۹۷۲ و به شکلِ کتاب در ۱۹۸۰ منتشر شده است) حدودِ ۱۱,۴۰۰ بار ارجاع داده‌اند. این عدد در موردِ کتابِ دومِ کریپکی (که در ۱۹۸۲ منتشر شده) حدودِ ۳,۴۰۰ است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۹, پنجشنبه

Wish you were here


این را از هر آهنگِ دیگرِ پینک‌فلوید دوست‌تر می‌دارم. یا بهتر بگویم: این را از هر آهنگِ کلام‌دارِ دیگری از این گروه دوست‌تر می‌دارم. سنّ‌ام که کمتر بود، دوست‌اش می‌داشتم از جمله به سببِ کرشمه‌های صوتیِ پینک‌فلوید از قبیلِ صدای رادیو و باد؛ حالا دوست‌اش دارم بر رغمِ اینها. (صداخوانیِ گیلمور را هنوز هم بسیار دوست می‌دارم.) و آگاهی‌ام از کم‌سوادبودن‌ام، حتی همراه با این ملاحظه که لابد ده‌ها شرح و تفسیر بر متن‌اش نوشته‌اند، لازم نیست مانع شود که احساس و نظرم را بنویسم. 


So:
So you think you can tell
Heaven from hell,
Blue skies from pain.
Can you tell a green field from a cold, steel rail?
A smile from a veil?
Do you think you can tell?

Did they get you to trade
Your heroes for ghosts?
Hot ashes for trees?
Hot air for a cool breeze?
Cold comfort for change?
Did you exchange a walk-on part in the war for a lead rôle in a cage?

How I wish, how I wish you were here...
We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after 
                                                                                                              [year,
Running over the same old ground—what have we found?:
Same old fears. 
Wish you were here...

بنا بر مشهور، آهنگ ناظر است به قطعِ تقریباً قطعیِ پیوندِ یکی از اعضای مؤسسِ گروه—سید بَرِت—با جهانِ واقع.

اولین چیزی که توجهِ مرا جلب می‌کند این است که دست‌کم یک جفت از چیزهایی که بندِ اول می‌گوید مخاطب نمی‌تواند از هم تمییزشان دهد اصلاً از یک مقوله نیستند:‌ اینکه بگوییم که بینِ بهشت و دوزخ نمی‌تواند فرق بگذارد چندان نامنتظَر نیست؛ اما اینکه بینِ آسمان‌های آبی و درد فرقی نمی‌تواند بگذارد غریب است: اینها از جنسِ واحدی نیستند. اینکه من صدای معشوق را با صدای حاکمِ ظالم، یا با صدای آبشار، خلط کنم درک‌شدنی است؛ اما اینکه صدا را با رنگ اشتباه بگیرم غریب است. و شاید دارد شدّتِ تلاشیِ ذهنِ سید را نشان می‌‌دهد. شاید اثرِ اسید؟

و نکته دیگر در بندِ دوم است و ترتیبِ ذکرِ چیزهایی که مخاطب را مجبور کرده‌اند با هم معاوضه‌شان کنند. قهرمانان‌اش را با ارواح، که می‌فهمیم: چیزهایی ارزشمند را داده (قهرمانان‌اش را) و چیزهایی موهوم را در عوض گرفته (ارواح را). اما سطرِ بعدی گیج‌مان می‌کند: با همان ترتیبی که در سطرِ قبل دیده بودیم (اول قهرمانان، بعد ارواح)،‌ حالا به‌نظر می‌رسد که می‌شنویم که خاکسترِ داغ داده و درخت گرفته:‌ به‌نظر می‌رسد که این بار آنچه داده بهتر از چیزی بوده که گرفته. ایضاً در سطرِ بعد:‌ هوای داغ داده (احتمالاً چیزی نامطبوع) و نسیمِ خنک گرفته. و cold comfort یعنی تسکین و تسلّای ناکافی یا، به تعبیرِ فرهنگِ هزاره، دل‌خوش‌کُنَک؛ این احتمالاً چیزی است فروتر از تغییر (change). دارم ابرازِ شگفتی می‌کنم از اینکه اگر قالبْ این است که مجبورت کردند که الف را با ب معاوضه کنی، در اولین نمونه از این قالب که ذکرش آمده، الف از ب بهتر است، و در دو نمونه‌ی بعدی ب است که از الف بهتر است. و در آخرین سطرِ بندِ دوم اصلاً معلوم نیست که کدام از کدام بهتر است: کسی که نقشِ سیاهی‌لشکر را داده و نقشِ اصلی‌ای در قفس را گرفته (یا برعکس؟)، آیا سود کرده یا زیان؟ بحثی با دوست‌ام اینا راسیتسان مرا به این نتیجه رسانده است که این مغشوش‌بودنِ ارزشِ نسبیِ داده‌ها و گرفته‌ها، و خودِ اینکه معلوم نیست داده چیست و ستانده چه، بخشی از فضاسازی است که وضعیتِ ذهنیِ سید را نشان‌مان می‌دهد. 

و اینکه کاش اینجا بودی. برداشتِ من این است که تعبیراتِ بندِ آخرْ کاملاً متداول و دم‌دستی است. اینکه شنیدن‌شان تکان‌مان می‌دهد حاصلِ زمینه‌ی درخشانی است که برایمان چیده شده است. (از جهتی—ولی نه از همه‌ی جهات—مرا به یادِ سروده‌ی محمدتقی بهار می‌اندازد، با ملودیِ مرتضی نی‌داوود و مخصوصاً با صدای محمدرضا شجریان: چه چیزی عادی‌تر و دم‌دست‌تر از اینکه کسی بگوید جانبِ عاشق نگه ای تازه‌گل از این بیشتر کن؟ اما فضای ساخته‌شده‌ی سطر‌های قبل کارِ خودش را می‌‌کند...)

[نقطه‌گذاریِ متنِ انگلیسی از من است. نحوه‌ی شکستنِ سطرها مطمئن نیستم که روالِ مرسومِ‌ نوشتنِ‌ شعرِ انگلیسی و یا شیوه‌ی مختارِ سرایندگان را نقض نکرده باشد.]

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲, پنجشنبه

سرعتِ عمل: از استادانِ فلسفه تا استادانِ علومِ پزشکی


تا جایی که این وبلاگ‌‌نویس خبر دارد، اولین باری که این اتهام به شکلِ عمومی مطرح شد که آقای دکتر محمود خاتمی (استادِ فلسفه در دانشگاه تهران) مرتکبِ سرقتِ علمی شده‌اند آبانِ ۱۳۹۳ بود. بعضی از اتهام‌ها: یکی اینکه ایشان در رساله‌ی دکتری‌ای که در انگلستان از آن دفاع کرده‌اند جملاتِ متعددی آورده‌اند که با تغییر‌های بسیار کمی از جای دیگری برداشته شده بدونِ اینکه به متنِ اصلی ارجاع داده باشند،‌ دیگر اینکه کلّ مقاله‌ی منتشرشده‌ی شخصِ دیگری را با تغییراتی در حدِ‌ اضافه‌کردنِ چکیده و تغییرِ عنوان در نشریه‌ی دیگری به نامِ خود منتشر کرده‌اند، سدیگر اینکه کتابی که در ایران به نامِ آقای دکتر محمود خاتمی و با ترجمه‌ی فارسی منتشر شده است عمدتاً منحول است و اصلِ آن در ۱۹۱۶ منتشر شده است. 

هم متنِ نوشته‌هایی که به نامِ آقای دکتر محمود خاتمی منتشر شده در دسترسِ عموم است (پیوندهای پاراگرافِ قبلی را ببینید)، و هم متن‌هایی که اتهام‌زنندگان مدعی‌اند متن‌های اصلیِ سرقت‌شده بوده. در آذرِ همان سالِ ۱۳۹۳ دانشگاه تهران بیانیه‌ای صادر کرد و وعده داد که سریعاً و به‌دقت به موضوع رسیدگی کند و نتیجه را اعلام کند. چند ماه پیش پیشنهادی مطرح کردم که تکرار نمی‌کنم؛ امروز عرضِ دیگری دارم.

اواسطِ پاییزِ امسال ناشری معروف از کشفِ تخلف‌های علمیِ گسترده‌ای در مقاله‌های پژوهشیِ علومِ پزشکی خبر داد که برخی دانشگاهیانِ مقیمِ ایران مرتکب شده بودند (گزارشی را می‌شود در وبلاگِ استادان علیه تقلب دید). دیروز که اولِ زمستانِ امسال بود خبری منتشر شده است که می‌گوید 


قائم مقام معاونت تحقیقات و فناوری وزارت بهداشت نتیجه رسیدگی به تخلفات استادان علوم پزشکی در موضوع نشریه نیچر را اعلام کرد که بر اساس آن رای به اخراج ۵ عضو هیات علمی داده شد.

اضافه بر این،


وی افزود: همچنین دو نفر از اعضای هیات علمی که نویسنده اول و مسئول مقالات نبودند اما با این مقالات ارتقاء پیدا کردند، ارتقاءشان لغو شد.


امروز که دومِ دیِ سالِ ۱۳۹۵ است و بیش از هفتصد روز از انتشارِ بیانیه‌ی دانشگاه تهران گذشته است و نتیجه‌ای رسماً اعلام نشده، وبگاهِ رسمیِ گروهِ فلسفه‌ی دانشگاه تهران رتبه‌ی علمیِ آقای دکتر محمود خاتمی را "استاد" (یعنی استادِ تمام) نوشته است. به‌نظر می‌رسد که در مراکزِ تحتِ نظارتِ وزارتِ بهداشتْ این موضوع را مهم می‌انگارند که اعتمادِ عمومی خدشه‌دار نشود. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۵, پنجشنبه

معرفتِ اخلاقی: مسأله‌ی گواهی

تصور کنید با پرسشی اخلاقی مواجه هستیم و برای مقاصدی عملی نیاز داریم پاسخ‌اش را بدانیم. به شخصی مراجعه می‌کنیم (به یک "متخصص") که به او اعتماد داریم و نظرش را در موردِ پرسش‌مان صائب می‌دانیم. پاسخ‌اش را می‌پذیریم و بر پایه‌اش عمل می‌کنیم. اما دلیلِ او برای این پاسخ را بررسی نکرده‌ایم (و شاید اصلاً دلیل را نپرسیده‌ایم): نظر را پذیرفته‌‌ایم،‌ صرفاً چون متخصص چنین گفته است. 

با تمرکز بر بعضی بحث‌های اخیر در موردِ احاله در اخلاق (به‌ویژه [1] و [4])، در این جلسه به دو مسأله می‌پردازیم: اول اینکه آیا در مراجعه به متخصص (به مفهومی که چند سطر بالاتر گفتیم) اِشکالی هست یا نه، دوم اینکه چرا این کار را غریب می‌یابیم.

[1] David Enoch, "A defense of moral deference", The Journal of Philosophy, 111 (2014): 229-258.

[2] Alison Hills, "Moral testimony and moral epistemology",  Ethics, 120 (2009): 94-127.

[3] Robert Hopkins, "What is wrong with moral testimony?", Philosophy and Phenomenological Research, 74 (2007): 611-634.

[4] Sarah McGrath, "Skepticism about moral expertise as a puzzle for moral realism", The Journal of Philosophy, 108 (2011): 111-137.
--
این چکیده‌ی صحبتِ من در پنجمین همایش نظام اخلاقی مولانا است (تهران، نوزدهمِ آذرِ نودوپنج). پیش از جلسه برای اینکه ذهن‌ام را مرتب کنم حرف‌هایم را نوشتم، و حاصلْ متنی طولانی است (حدوداً شش‌هزار کلمه)، که بخشِ عمده‌ای از آن صرفِ این شده است که صورتِ مسأله روشن‌ شود و ایده‌آل‌سازی‌هایی وارد شود تا مسأله‌ی اصلی از حواشی‌اش جدا شود (حاشیه‌هایی مثلِ خطرِ سوءاستفاده از مناسباتِ قدرت). اگر مایل‌اید می‌توانید به من ئی‌میل بزنید تا متن را برایتان بفرستم. گرچه در مواضعیْ تقریر از من است، تقریباً هیچ‌کدام از ایده‌ها از من نیست: صرفاً گزارش کرده‌ام. در ضمن، این وبلاگ‌نویس هرگز درگیرِ هیچ پژوهشی در موردِ "نظامِ اخلاقی"ی جلال‌الدین رومی نبوده‌‌ است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

"بشنوید ای دوستان این داستان"


داستانِ اولِ مثنویِ معنوی مشهور است. خیلی خلاصه: شاهی از کنیزی خوش‌اش می‌آید و او را می‌خرد و "برخوردار" می‌شود. کنیز بیمار می‌شود. معلوم می‌شود دلداده‌ی زرگری است که ساکنِ سمرقند است. زرگر را با وعده‌ی شغلِ درباری می‌آورند و کنیز را به وصال‌اش می‌رسانند. بعد از شش ماه، به زرگر زهر می‌خورانند و رنجور و نازیبا می‌شود و از چشمِ کنیز می‌افتد. زرگر می‌میرد و "آن کنیزک شد ز عشق و رنجْ پاک". داستان در اینجا تمام می‌شود.
*

چند باری به مناسبتی یا به بهانه‌‌ای به این داستان اشاره کرده‌ام: گاهی چونان نمونه‌ای از کاری که، دست‌کم در ظاهر، غیراخلاقی است، گاهی برای نشان‌دادنِ تفاوتِ داستانی که دلیلی برای کارهای شخصیت‌هایش به‌دست می‌دهد (مثلاً‌ داستانِ موسی با حکیمِ الهی در سوره‌ی الکهف) و داستانی که دلیلی به‌دست نمی‌دهد.

در دو-سه موردْ واکنشِ اهالیِ ادبْ جالبِ توجه بوده است. چند بیتِ بعدیِ مثنوی را خوانده‌‌اند، در بیانِ آنکه کشتن و زهردادنِ مردِ‌ زرگر به اشارتِ الهی بود نه به هوای نفس و تأملِ فاسد. در این دو-سه مورد، ادیبانْ به‌زیبایی خوانده‌اند که "شاه آن خون از پیِ شهوت نکرد / تو رها کن بدگمانی و نبرد"، حتی گاهی إلی آخرِ المتن. مدعا را می‌گویند؛ منتظرِ‌ توضیح می‌مانیم، و در انتظار می‌گذارندمان.

طرفه اینکه جلال‌الدینِ رومی در همین دفاعیه دو بار اشاره می‌کند به داستانِ موسی و حکیمِ الهی: "آن پسر را که‌اش خضر ببرید حلق / سرّ آن را در نیابد عامِ خلق"، و چند بیت بعد: "گر خضر در بحر کشتی را شکست / صد درستی در شکستِ خضر هست". [ترتیبِ دو اتفاق در سوره‌ی الکهف عکسِ ترتیبی است که در مثنوی به آنها اشاره شده.] اما تفاوتِ مهمی هست بینِ روایتِ قرآن از ملاقاتِ موسی و حکیم و حکایتِ پادشاه و کنیز و زرگر در مثنوی. هم در موردِ کشتنِ نوجوان و هم در موردِ معیوب‌‌کردنِ‌ کشتی، در پایانِ داستانِ قرآن می‌فهمیم که حکمتِ کار چه بوده است. حکیمِ الهی در موردِ خودش به موسی نمی‌گوید "خاص بود و خاصه‌ی الله بود"؛ حکیم به موسی توضیح می‌دهد (۸۰-۷۹: ۱۸) که حکمتِ کارها چه بوده است. جلال‌الدین به ما توضیح نمی‌دهد و فقط به‌تأکید و با تکرار می‌گوید که قتلْ از سرِ شهوت نبوده است.

حالا من تا حدی متذکر هستم که منطقِ حاکم بر روایتِ مثنوی قرار نیست لزوماً با عقلِ سنجشگرْ هم‌خوان باشد، و پای استدلالیان البته چوبین و لذا بی‌تمکین است، و غیره. چیزی که متوجه نمی‌شوم این است که چرا آن دو-سه ادیبی که پاسخ‌شان را شنیده‌ام همین را نمی‌گویند! پاسخِ این سؤال (یا استفهامِ انکاری) که آیا کاری که با زرگر کردند عادلانه بود این نیست که جوابِ شدیدِ غلیظی بدهند فقط متشکل از تکرارِ اینکه مسلّماً عادلانه بوده است. پاسخ‌اش، به‌نظرِ من، یا باید این باشد که توضیح بدهند که چرا ظالمانه نبوده است، یا این باشد که در منطقِ حاکم بر داستان، جایی برای این سؤال نیست و باید به ولی اعتماد کرد. صِرفِ تکرارِ مدعا جایگزینِ دلیل نیست.


[احساسِ من این است که عنوانِ استانداردِ بخشِ آخرِ داستانْ غریب است و باید چیزی باشد شبیه به زهردادن و کشتنِ زرگر، و نه به صورتی که نقل کردم. مصراع‌هایی که از مثنوی نقل کردم مطابقِ نسخه‌ی مصحَّحِ توفیق هـ. سبحانی است، بدونِ حفظِ رسم‌الخط و نقطه‌گذاری: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۳.]

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

گاهی پیش می‌آید


گاردین خبر داده‌ است که سخنگوی دولتِ علیاحضرت رسماً اعلام کرده که آنچه آقای بوریس جانسن در کنفرانسی در رم گفته است موضعِ دولت نیست. در صحبت‌های آقای جانسن از جمله مطالبی بوده است در موردِ نقشِ عربستان در جنگ‌های نیابتی در خاورمیانه.

آقای جانسن وزیرِ خارجه‌ی دولتِ پادشاهیِ متحدِ بریتانیای کبیر و ایرلندِ شمالی است! 

("دولتِ علیاحضرت" عنوانِ رسمیِ این دولت است.)