ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۹, پنجشنبه

Wish you were here


این را از هر آهنگِ دیگرِ پینک‌فلوید دوست‌تر می‌دارم. یا بهتر بگویم: این را از هر آهنگِ کلام‌دارِ دیگری از این گروه دوست‌تر می‌دارم. سنّ‌ام که کمتر بود، دوست‌اش می‌داشتم از جمله به سببِ کرشمه‌های صوتیِ پینک‌فلوید از قبیلِ صدای رادیو و باد؛ حالا دوست‌اش دارم بر رغمِ اینها. (صداخوانیِ گیلمور را هنوز هم بسیار دوست می‌دارم.) و آگاهی‌ام از کم‌سوادبودن‌ام، حتی همراه با این ملاحظه که لابد ده‌ها شرح و تفسیر بر متن‌اش نوشته‌اند، لازم نیست مانع شود که احساس و نظرم را بنویسم. 


So:
So you think you can tell
Heaven from hell,
Blue skies from pain.
Can you tell a green field from a cold, steel rail?
A smile from a veil?
Do you think you can tell?

Did they get you to trade
Your heroes for ghosts?
Hot ashes for trees?
Hot air for a cool breeze?
Cold comfort for change?
Did you exchange a walk-on part in the war for a lead rôle in a cage?

How I wish, how I wish you were here...
We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after 
                                                                                                              [year,
Running over the same old ground—what have we found?:
Same old fears. 
Wish you were here...

بنا بر مشهور، آهنگ ناظر است به قطعِ تقریباً قطعیِ پیوندِ یکی از اعضای مؤسسِ گروه—سید بَرِت—با جهانِ واقع.

اولین چیزی که توجهِ مرا جلب می‌کند این است که دست‌کم یک جفت از چیزهایی که بندِ اول می‌گوید مخاطب نمی‌تواند از هم تمییزشان دهد اصلاً از یک مقوله نیستند:‌ اینکه بگوییم که بینِ بهشت و دوزخ نمی‌تواند فرق بگذارد چندان نامنتظَر نیست؛ اما اینکه بینِ آسمان‌های آبی و درد فرقی نمی‌تواند بگذارد غریب است: اینها از جنسِ واحدی نیستند. اینکه من صدای معشوق را با صدای حاکمِ ظالم، یا با صدای آبشار، خلط کنم درک‌شدنی است؛ اما اینکه صدا را با رنگ اشتباه بگیرم غریب است. و شاید دارد شدّتِ تلاشیِ ذهنِ سید را نشان می‌‌دهد. شاید اثرِ اسید؟

و نکته دیگر در بندِ دوم است و ترتیبِ ذکرِ چیزهایی که مخاطب را مجبور کرده‌اند با هم معاوضه‌شان کنند. قهرمانان‌اش را با ارواح، که می‌فهمیم: چیزهایی ارزشمند را داده (قهرمانان‌اش را) و چیزهایی موهوم را در عوض گرفته (ارواح را). اما سطرِ بعدی گیج‌مان می‌کند: با همان ترتیبی که در سطرِ قبل دیده بودیم (اول قهرمانان، بعد ارواح)،‌ حالا به‌نظر می‌رسد که می‌شنویم که خاکسترِ داغ داده و درخت گرفته:‌ به‌نظر می‌رسد که این بار آنچه داده بهتر از چیزی بوده که گرفته. ایضاً در سطرِ بعد:‌ هوای داغ داده (احتمالاً چیزی نامطبوع) و نسیمِ خنک گرفته. و cold comfort یعنی تسکین و تسلّای ناکافی یا، به تعبیرِ فرهنگِ هزاره، دل‌خوش‌کُنَک؛ این احتمالاً چیزی است فروتر از تغییر (change). دارم ابرازِ شگفتی می‌کنم از اینکه اگر قالبْ این است که مجبورت کردند که الف را با ب معاوضه کنی، در اولین نمونه از این قالب که ذکرش آمده، الف از ب بهتر است، و در دو نمونه‌ی بعدی ب است که از الف بهتر است. و در آخرین سطرِ بندِ دوم اصلاً معلوم نیست که کدام از کدام بهتر است: کسی که نقشِ سیاهی‌لشکر را داده و نقشِ اصلی‌ای در قفس را گرفته (یا برعکس؟)، آیا سود کرده یا زیان؟ بحثی با دوست‌ام اینا راسیتسان مرا به این نتیجه رسانده است که این مغشوش‌بودنِ ارزشِ نسبیِ داده‌ها و گرفته‌ها، و خودِ اینکه معلوم نیست داده چیست و ستانده چه، بخشی از فضاسازی است که وضعیتِ ذهنیِ سید را نشان‌مان می‌دهد. 

و اینکه کاش اینجا بودی. برداشتِ من این است که تعبیراتِ بندِ آخرْ کاملاً متداول و دم‌دستی است. اینکه شنیدن‌شان تکان‌مان می‌دهد حاصلِ زمینه‌ی درخشانی است که برایمان چیده شده است. (از جهتی—ولی نه از همه‌ی جهات—مرا به یادِ سروده‌ی محمدتقی بهار می‌اندازد، با ملودیِ مرتضی نی‌داوود و مخصوصاً با صدای محمدرضا شجریان: چه چیزی عادی‌تر و دم‌دست‌تر از اینکه کسی بگوید جانبِ عاشق نگه ای تازه‌گل از این بیشتر کن؟ اما فضای ساخته‌شده‌ی سطر‌های قبل کارِ خودش را می‌‌کند...)

[نقطه‌گذاریِ متنِ انگلیسی از من است. نحوه‌ی شکستنِ سطرها مطمئن نیستم که روالِ مرسومِ‌ نوشتنِ‌ شعرِ انگلیسی و یا شیوه‌ی مختارِ سرایندگان را نقض نکرده باشد.]

ه‍.ش. ۱۳۹۵ دی ۲, پنجشنبه

سرعتِ عمل: از استادانِ فلسفه تا استادانِ علومِ پزشکی


تا جایی که این وبلاگ‌‌نویس خبر دارد، اولین باری که این اتهام به شکلِ عمومی مطرح شد که آقای دکتر محمود خاتمی (استادِ فلسفه در دانشگاه تهران) مرتکبِ سرقتِ علمی شده‌اند آبانِ ۱۳۹۳ بود. بعضی از اتهام‌ها: یکی اینکه ایشان در رساله‌ی دکتری‌ای که در انگلستان از آن دفاع کرده‌اند جملاتِ متعددی آورده‌اند که با تغییر‌های بسیار کمی از جای دیگری برداشته شده بدونِ اینکه به متنِ اصلی ارجاع داده باشند،‌ دیگر اینکه کلّ مقاله‌ی منتشرشده‌ی شخصِ دیگری را با تغییراتی در حدِ‌ اضافه‌کردنِ چکیده و تغییرِ عنوان در نشریه‌ی دیگری به نامِ خود منتشر کرده‌اند، سدیگر اینکه کتابی که در ایران به نامِ آقای دکتر محمود خاتمی و با ترجمه‌ی فارسی منتشر شده است عمدتاً منحول است و اصلِ آن در ۱۹۱۶ منتشر شده است. 

هم متنِ نوشته‌هایی که به نامِ آقای دکتر محمود خاتمی منتشر شده در دسترسِ عموم است (پیوندهای پاراگرافِ قبلی را ببینید)، و هم متن‌هایی که اتهام‌زنندگان مدعی‌اند متن‌های اصلیِ سرقت‌شده بوده. در آذرِ همان سالِ ۱۳۹۳ دانشگاه تهران بیانیه‌ای صادر کرد و وعده داد که سریعاً و به‌دقت به موضوع رسیدگی کند و نتیجه را اعلام کند. چند ماه پیش پیشنهادی مطرح کردم که تکرار نمی‌کنم؛ امروز عرضِ دیگری دارم.

اواسطِ پاییزِ امسال ناشری معروف از کشفِ تخلف‌های علمیِ گسترده‌ای در مقاله‌های پژوهشیِ علومِ پزشکی خبر داد که برخی دانشگاهیانِ مقیمِ ایران مرتکب شده بودند (گزارشی را می‌شود در وبلاگِ استادان علیه تقلب دید). دیروز که اولِ زمستانِ امسال بود خبری منتشر شده است که می‌گوید 


قائم مقام معاونت تحقیقات و فناوری وزارت بهداشت نتیجه رسیدگی به تخلفات استادان علوم پزشکی در موضوع نشریه نیچر را اعلام کرد که بر اساس آن رای به اخراج ۵ عضو هیات علمی داده شد.

اضافه بر این،


وی افزود: همچنین دو نفر از اعضای هیات علمی که نویسنده اول و مسئول مقالات نبودند اما با این مقالات ارتقاء پیدا کردند، ارتقاءشان لغو شد.


امروز که دومِ دیِ سالِ ۱۳۹۵ است و بیش از هفتصد روز از انتشارِ بیانیه‌ی دانشگاه تهران گذشته است و نتیجه‌ای رسماً اعلام نشده، وبگاهِ رسمیِ گروهِ فلسفه‌ی دانشگاه تهران رتبه‌ی علمیِ آقای دکتر محمود خاتمی را "استاد" (یعنی استادِ تمام) نوشته است. به‌نظر می‌رسد که در مراکزِ تحتِ نظارتِ وزارتِ بهداشتْ این موضوع را مهم می‌انگارند که اعتمادِ عمومی خدشه‌دار نشود. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۵, پنجشنبه

معرفتِ اخلاقی: مسأله‌ی گواهی

تصور کنید با پرسشی اخلاقی مواجه هستیم و برای مقاصدی عملی نیاز داریم پاسخ‌اش را بدانیم. به شخصی مراجعه می‌کنیم (به یک "متخصص") که به او اعتماد داریم و نظرش را در موردِ پرسش‌مان صائب می‌دانیم. پاسخ‌اش را می‌پذیریم و بر پایه‌اش عمل می‌کنیم. اما دلیلِ او برای این پاسخ را بررسی نکرده‌ایم (و شاید اصلاً دلیل را نپرسیده‌ایم): نظر را پذیرفته‌‌ایم،‌ صرفاً چون متخصص چنین گفته است. 

با تمرکز بر بعضی بحث‌های اخیر در موردِ احاله در اخلاق (به‌ویژه [1] و [4])، در این جلسه به دو مسأله می‌پردازیم: اول اینکه آیا در مراجعه به متخصص (به مفهومی که چند سطر بالاتر گفتیم) اِشکالی هست یا نه، دوم اینکه چرا این کار را غریب می‌یابیم.

[1] David Enoch, "A defense of moral deference", The Journal of Philosophy, 111 (2014): 229-258.

[2] Alison Hills, "Moral testimony and moral epistemology",  Ethics, 120 (2009): 94-127.

[3] Robert Hopkins, "What is wrong with moral testimony?", Philosophy and Phenomenological Research, 74 (2007): 611-634.

[4] Sarah McGrath, "Skepticism about moral expertise as a puzzle for moral realism", The Journal of Philosophy, 108 (2011): 111-137.
--
این چکیده‌ی صحبتِ من در پنجمین همایش نظام اخلاقی مولانا است (تهران، نوزدهمِ آذرِ نودوپنج). پیش از جلسه برای اینکه ذهن‌ام را مرتب کنم حرف‌هایم را نوشتم، و حاصلْ متنی طولانی است (حدوداً شش‌هزار کلمه)، که بخشِ عمده‌ای از آن صرفِ این شده است که صورتِ مسأله روشن‌ شود و ایده‌آل‌سازی‌هایی وارد شود تا مسأله‌ی اصلی از حواشی‌اش جدا شود (حاشیه‌هایی مثلِ خطرِ سوءاستفاده از مناسباتِ قدرت). اگر مایل‌اید می‌توانید به من ئی‌میل بزنید تا متن را برایتان بفرستم. گرچه در مواضعیْ تقریر از من است، تقریباً هیچ‌کدام از ایده‌ها از من نیست: صرفاً گزارش کرده‌ام. در ضمن، این وبلاگ‌نویس هرگز درگیرِ هیچ پژوهشی در موردِ "نظامِ اخلاقی"ی جلال‌الدین رومی نبوده‌‌ است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۲۱, یکشنبه

"بشنوید ای دوستان این داستان"


داستانِ اولِ مثنویِ معنوی مشهور است. خیلی خلاصه: شاهی از کنیزی خوش‌اش می‌آید و او را می‌خرد و "برخوردار" می‌شود. کنیز بیمار می‌شود. معلوم می‌شود دلداده‌ی زرگری است که ساکنِ سمرقند است. زرگر را با وعده‌ی شغلِ درباری می‌آورند و کنیز را به وصال‌اش می‌رسانند. بعد از شش ماه، به زرگر زهر می‌خورانند و رنجور و نازیبا می‌شود و از چشمِ کنیز می‌افتد. زرگر می‌میرد و "آن کنیزک شد ز عشق و رنجْ پاک". داستان در اینجا تمام می‌شود.
*

چند باری به مناسبتی یا به بهانه‌‌ای به این داستان اشاره کرده‌ام: گاهی چونان نمونه‌ای از کاری که، دست‌کم در ظاهر، غیراخلاقی است، گاهی برای نشان‌دادنِ تفاوتِ داستانی که دلیلی برای کارهای شخصیت‌هایش به‌دست می‌دهد (مثلاً‌ داستانِ موسی با حکیمِ الهی در سوره‌ی الکهف) و داستانی که دلیلی به‌دست نمی‌دهد.

در دو-سه موردْ واکنشِ اهالیِ ادبْ جالبِ توجه بوده است. چند بیتِ بعدیِ مثنوی را خوانده‌‌اند، در بیانِ آنکه کشتن و زهردادنِ مردِ‌ زرگر به اشارتِ الهی بود نه به هوای نفس و تأملِ فاسد. در این دو-سه مورد، ادیبانْ به‌زیبایی خوانده‌اند که "شاه آن خون از پیِ شهوت نکرد / تو رها کن بدگمانی و نبرد"، حتی گاهی إلی آخرِ المتن. مدعا را می‌گویند؛ منتظرِ‌ توضیح می‌مانیم، و در انتظار می‌گذارندمان.

طرفه اینکه جلال‌الدینِ رومی در همین دفاعیه دو بار اشاره می‌کند به داستانِ موسی و حکیمِ الهی: "آن پسر را که‌اش خضر ببرید حلق / سرّ آن را در نیابد عامِ خلق"، و چند بیت بعد: "گر خضر در بحر کشتی را شکست / صد درستی در شکستِ خضر هست". [ترتیبِ دو اتفاق در سوره‌ی الکهف عکسِ ترتیبی است که در مثنوی به آنها اشاره شده.] اما تفاوتِ مهمی هست بینِ روایتِ قرآن از ملاقاتِ موسی و حکیم و حکایتِ پادشاه و کنیز و زرگر در مثنوی. هم در موردِ کشتنِ نوجوان و هم در موردِ معیوب‌‌کردنِ‌ کشتی، در پایانِ داستانِ قرآن می‌فهمیم که حکمتِ کار چه بوده است. حکیمِ الهی در موردِ خودش به موسی نمی‌گوید "خاص بود و خاصه‌ی الله بود"؛ حکیم به موسی توضیح می‌دهد (۸۰-۷۹: ۱۸) که حکمتِ کارها چه بوده است. جلال‌الدین به ما توضیح نمی‌دهد و فقط به‌تأکید و با تکرار می‌گوید که قتلْ از سرِ شهوت نبوده است.

حالا من تا حدی متذکر هستم که منطقِ حاکم بر روایتِ مثنوی قرار نیست لزوماً با عقلِ سنجشگرْ هم‌خوان باشد، و پای استدلالیان البته چوبین و لذا بی‌تمکین است، و غیره. چیزی که متوجه نمی‌شوم این است که چرا آن دو-سه ادیبی که پاسخ‌شان را شنیده‌ام همین را نمی‌گویند! پاسخِ این سؤال (یا استفهامِ انکاری) که آیا کاری که با زرگر کردند عادلانه بود این نیست که جوابِ شدیدِ غلیظی بدهند فقط متشکل از تکرارِ اینکه مسلّماً عادلانه بوده است. پاسخ‌اش، به‌نظرِ من، یا باید این باشد که توضیح بدهند که چرا ظالمانه نبوده است، یا این باشد که در منطقِ حاکم بر داستان، جایی برای این سؤال نیست و باید به ولی اعتماد کرد. صِرفِ تکرارِ مدعا جایگزینِ دلیل نیست.


[احساسِ من این است که عنوانِ استانداردِ بخشِ آخرِ داستانْ غریب است و باید چیزی باشد شبیه به زهردادن و کشتنِ زرگر، و نه به صورتی که نقل کردم. مصراع‌هایی که از مثنوی نقل کردم مطابقِ نسخه‌ی مصحَّحِ توفیق هـ. سبحانی است، بدونِ حفظِ رسم‌الخط و نقطه‌گذاری: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۳.]

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۹, جمعه

گاهی پیش می‌آید


گاردین خبر داده‌ است که سخنگوی دولتِ علیاحضرت رسماً اعلام کرده که آنچه آقای بوریس جانسن در کنفرانسی در رم گفته است موضعِ دولت نیست. در صحبت‌های آقای جانسن از جمله مطالبی بوده است در موردِ نقشِ عربستان در جنگ‌های نیابتی در خاورمیانه.

آقای جانسن وزیرِ خارجه‌ی دولتِ پادشاهیِ متحدِ بریتانیای کبیر و ایرلندِ شمالی است! 

("دولتِ علیاحضرت" عنوانِ رسمیِ این دولت است.)

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۴, یکشنبه

"چرا عمرِ طاووس و دُرّاج کوته؟"


البته بهتر آنکه آدم از اول حواس‌اش باشد و درست و سنجیده صحبت کند. اما اگر این ایده‌آلْ محقق نشد، شاید اقتضای شرافتْ این باشد که حرف‌اش را اصلاح کند و مثلاً بگوید گفت‌وگویی از من منتشر شده که در آن گفته‌ام که با صادق هدایت نشست‌وبرخاست داشته‌ام. خوانندگانِ تیزبین ملاحظه کرده‌اند که من در زمانِ مرگِ هدایت ده‌ساله بوده‌ام. شرمنده‌ام؛ لطفاً بزرگوارانه درگذرید.

نیز اگر گفته باشد که پیکرِ فروغِ فرخزاد را غسل داده است. 

[احتمالاً ادامه دارد.]

عنوانْ مصراعی است از ابوطیّبِ مُصعَبی، شاعرِ قرنِ چهارم. مصراعِ دومِ این بیت را دوست ندارم: "چرا مار و کرکس زيَد در درازی؟" کلّ شعر را می‌شود در پیشاهنگان شعر پارسی دید (به کوششِ محمد دبیرسیاقی، چاپِ سوم، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۷۰، صص. ۷۲-۷۱). بیت را لغت‌نامه‌ی دهخدا در مدخلِ کرکس آورده و توضیح داده که از مصعبی است و تاریخِ بیهقی نقل‌اش کرده است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۳, شنبه

این بار به انگلیسی

این شرح‌وترجمه به لطفِ دوستِ خیلی عزیزی به دست‌ام رسیده، و سخت است که همه‌ی کارهای دیگر را کنار نگذارم. غیر از محتوا، این هم هست که صفحه‌آرایی و کاغذ و چاپِ کتاب عالی است.

The Study Quran: A New Translation and Commentary by Seyyed Hossein Nasr et al., HarperOne, 2015. lx+ 1988pp.