ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

بعضی نکات درباره‌ی فرهادی و نادر و بقیه



اصغر فرهادی، جدایی نادر از سیمین.

یک. در صحنه‌ی بانک می‌فهمیم که نام‌خانوادگی‌اش لواسانی است، اما در هیچ جای فیلم اسم‌اش را نمی‌شنویم. (مطمئن نیستم: شاید بشود اسمِ نادر را در روگرفتِ شناسنامه‌اش در اولِ فیلم خواند.) فقط در پایانِ فیلم می‌خوانیم که پیمان معادی بازیگرِ نقشِ "نادر" است. این آیا کارکردی هم در حکایت دارد، یا صرفاً کرشمه‌ای تکنیکی—و دلپذیر—در داستان‌نویسی است؟

دو. نادر به راضیه تهمتِ دزدی می‌زند. این نه فقط استانداردهای پایینِ معرفتی-اخلاقی‌ِ نادر را نشان می‌دهد، بلکه در موردِ عقلانیتِ عملی‌اش هم چیزی می‌گوید—برای بیرون‌کردنِ راضیه از خانه دلیلِ کافیِ بی‌مناقشه‌ هست (راضیه پدرِ نادر را به تخت بسته و از خانه رفته)؛ لازم نیست نادر موضوعِ گم‌شدنِ پول را مطرح کند.

سه. به نظرم رفتارِ نادر با سیمین در موقعِ ترک‌کردنِ سیمین خانه را متمدنانه و حاکی از احترام به سیمین است. سیمین موضوع را درست نمی‌بیند وقتی که شکوه می‌کند که نادر، بعد از چندین سال زندگیِ مشترک، "نگفت نکن، نرو، طلاقت نمی‌دم." رفتارِ سیمین—هم‌چنان که بقیه‌ی جملاتی که شخصیت‌ها می‌گویند—البته طبیعی و فهمیدنی است؛ اما سیمین، به نظرِ من، به قدرِ کافی قوتِ شخصیت و صراحت ندارد.

چهار. در زندگیِ عادیِ روزمره نادر آدمِ مؤدبِ مدرنِ لیبرالی است، اما نه آن‌قدر که همسرش حقِ طلاق داشته باشد—برای جداشدن لازم است که نادر سیمین را "طلاق بدهد". (در دادگاهِ اولِ فیلم قاضی از سیمین دلیل می‌خواهد؛ این نشان می‌دهد که موضوعِ دادخواستْ طلاقِ توافقی نیست.)

ده. اول به نظرم رسید که، با معیارهای من، هر یک از شخصیت‌های اصلی کارِ بدی می‌کنند مگر بازپرس. (معیارهایم: هم در در این مورد که چه کاری بد است، هم در این مورد که چه موجودی شخص است—به نظرم آقاجون شخص نیست.) حالا، بعد از صحبت با دوستانی، در موردِ بازپرس شک دارم: آیا بازپرسْ خودِ نادر را به دنبالِ ترمه می‌فرستد تا به نادر فرصتی برای هماهنگ‌کردنِ جواب‌ها—و لذا فرصتی برای فرار از قانون—بدهد؟ یا شاید دامی برای نادر نهاده که ببیند چه می‌کند؟

یازده. راضیه به همسایه در موردِ کثیف‌شدنِ پله‌ها دروغ می‌گوید. از نادر هم می‌خواهد که به شوهرش در موردِ کار دروغ بگوید. اخلاقِ فقیه‌‌محورِ راضیه دروغ‌گویی را رد نمی‌کند (یا شاید راضیه لازم نمی‌داند در مورد دروغ استفتاء کند، که نتیجه‌اش همان است). اینکه در آخرِ داستان راضیه حاضر نمی‌شود قسم بخورد ناشی از این نیست که به نظرش دروغ بد است؛ مسأله این است که راضیه پرسیده است—و از چند جا هم—و جواب گرفته که واردشدنِ این پولِ شبهه‌ناک به زندگی‌اش جداً خطرناک است: راضیه نگران است که بر سمیه بلایی فرود بیاید.

***



بیست. فیلم سراسر درخشان است. تنها خرده‌ای که می‌توانم بگیرم این است که صحنه‌ی بازی‌کردنِ سمیه با اکسیژن زاید است. (بعضی دوستان‌ام به‌درستی می‌گویند که فیلم بسیار سنگین و کاملاً نفس‌گیر است، و لازم بوده سازنده جاهایی برای تنفس بگذارد. موافق‌ام، و به نظرم صحنه‌ای که نادر به ترمه قول می‌دهد و دستِ سرباز هم بالا می‌آید نمونه‌ی بسیار خوبی از مجالِ‌استراحت‌دادن به بیننده است. اما صحنه‌ی اکسیژن به نظرم اولاً بی‌مزه و عمدتاً مبتنی بر حالاتِ "خنده‌دار"-ِ چهره است، و ثانیاً هنوز فشارِ داستان آغاز نشده و نیازی به زنگِ تفریح نیست.)

بیست‌وپنج. شهاب حسینی در همه‌ی صحنه‌ها بسیار خوب است، در چند صحنه عالی است؛ از جمله: در بیمارستان نشسته است. نادر وارد می‌شود. حسینی کاملاً نشان‌مان می‌دهد که قیافه‌ی نادر برای حجت به طرزِ مبهمی آشنا است و طول‌ می‌کشد تا او را به‌جا آورَد.



ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

نقطه‌گذاری



پری‌دختی... پری بگذار: ماهی؛
به زیرِ مقنعه صاحب‌کلاهی.

ندیمِ خاصِ خسرو دارد شیرین را وصف می‌کند. تصورِ من این است که شاپور حرفِ خودش را قطع می‌کند. وصف‌اش را با "پری‌دخت"‌خواندنِ شیرین شروع می‌کند، اما بلافاصله می‌گوید پری‌دخت را رها کن—شیرین ماه است.


ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

جذابیت، زیاد‌خواهی، یک‌دلی



ناهار می‌‌خوردیم. گفتم که قصد دارم بروم شریف.

پرستو لطفاً گفت که می‌تواند مرا تا ایستگاهِ متروی قیطریه ببرد. مصطفی گفت که می‌تواند مرا تا خودِ دانشگاه ببرد (خودش هم می‌خواست سخنرانی را گوش کند).

به مصطفی گفتم "می‌شود مرا از ایستگاهِ قیطریه ببری؟"

طبیعتاً فوراً اضافه کردم "خودت قضاوت کن: اگر چنین خانمی حاضر بود تا جایی برساندت چه می‌کردی؟"

مصطفی: "من که اصلاً به‌کلـّی بی‌خیالِ سخنرانی می‌شدم."

"یک‌دلی" را به این معنا به‌کار برده‌ام.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه

منطقِ احترام



اواخرِ صحبتِ نسبتاً کوتاهِ تلفنی دِینا پرسیده بوده است "می‌خواهی بیشتر صحبت کنیم؟"

"نه... تو روشن کرده‌ای که در این مورد کوتاه نمی‌آیی، من هم در این چند ماه دیده‌ام که تحمل‌ِ وضع برایم خیلی سخت است. واقعاً بهتر است مدتی دور باشیم."

خداحافظی.

چند روز بعد به دینا تلفن کرده بوده است، شکوه‌کنان از اینکه که دینا از او نخواسته نرود. و دینا گفته بوده "ببین، تو آدم بالغِ پخته‌ای هستی و حتماً فکرهایت را کرده بوده‌ا‌‌ی. هنوز هم فکر می‌کنم لازمه‌ی جدی‌گرفتنِ تو این بود که اصرار نکنم."


ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سه‌شنبه

لطفاً جذاب‌تر صحبت کنید



از قدیم به نظرم رسیده بود که سخنران می‌تواند بر نظامِ گذشتِ زمان اثر بگذارد. امروز احساس کردم این سخنرانِ بد به طرزِ خیلی خوبی دارد این کار را می‌کند. برای دست‌کم دهمین بار بود که به ساعتِ بزرگِ پشتِ سرش نگاه می‌کردم. هنوز ده‌ونیم هم نشده بود. انگار عقربه‌ها اصلاً تکان نمی‌خوردند.

جلسه ساعتِ ده شروع شده بود. دیگر طاقت نیاوردم: ادب را کنار گذاشتم—ردیفِ جلو نشسته بودم—و به ساعتِ مچی‌ام نگاه کردم. ده‌ و چهل‌وسه دقیقه بود. ساعتِ سالن واقعاً خوابیده بود.

خیلی‌ها می‌دانند که لرد در آخرین کتابِ مهمِ فلسفی‌اش (پاراگرافِ دوم از بخشِ Dی فصلِ "امرِ واقع، باور، صدق، و معرفت") مثالی آورده که مدعای مقاله‌ی پانزده سال بعدِ گِتیه را اثبات می‌کند. ساعتی خوابیده است—مثلاً در ساعتِ ده و بیست دقیقه. باور دارید که ساعت نخوابیده است [مثلاً این ساعت ساعتِ بزرگِ معروفی است در میدانِ بزرگِ شهر، و معمولاً خوب کار می‌کند]، و تصادفاً در ده و بیست دقیقه به این ساعت نگاه می‌کنید. باور می‌کنید که ساعت ده و بیست دقیقه است. این باورِ صادقِ موجهْ معرفت نیست. [راسل در اینجا از موجه‌بودن حرفی نمی‌زند.]

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

یک راهِ اصلاح



اولین بار بود که با کفشِ پاشنه‌بلند کنارم ایستاده بود. گفت که این اختلافِ قد را (که کمتر از قبل بود) دوست ندارد. گفتم "خب، دفعه‌ی بعد من هم از این کفش‌ها می‌پوشم."