ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

شهرنشینی



به‌موقع رسیدم، ولی به‌سختی. جای شلوغی در مرکزِ تهران.

ناهار که می‌خوردیم گفتم که در راه دیده‌ام که دیر خواهد شد اگر بقیه‌ی راه را هم با تاکسی بروم، و لذا پیاده شده‌ام و با موتورسوارِ مسافربری آمده‌ام. لابد انتظار داشتم تشویق‌ام کند برای تقیّدم به وقت‌شناسی.

گفت که کارِ بدی کرده‌ام. گفت که این موتورسوارها به طرزِ گسترده‌ای قوانینِ ترافیک را نقض می‌کنند، و این برای شهر بد است. گفت که کسی که در این شهر زندگی می‌کند باید یاد بگیرد که زمان‌های رفت‌وآمد را به‌خوبی تخمین بزند.



ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

شارلاتانیسم: یک تا هفت



اینها لابد نشانه‌های قطعی‌ای نیست (و وجودشان هم لازمه‌ی شارلاتانیسم نیست)؛ این‌قدر هست که وقتی بیش از سه تا را در کسی می‌بینم جداً به صداقت‌اش شک می‌کنم.

منظورم از "شارلاتان" کسی است که، با هر قصدی، مدعیِ داشتنِ دانشی است که در واقع ندارد و می‌داند که ندارد (یا دست‌کم در اوائلِ کارش می‌دانست که ندارد). در اینجا با شارلاتانیسم در حیطه‌های علمیِ سروکار دارم، نه مثلاً با کسی که به دروغ ادعا می‌کند می‌تواند بیماری‌ای را درمان کند یا با روحِ الیزابت تیلر حرف بزند. بعضی از اینها که فهرست می‌کنم شاید در شخصِ بسیار جوانی هم که تازه با موضوعی آشنا شده و هیجان‌زده شده است و با معیارهای آکادمیک آشنا نیست بروز بکند؛ اما به نظرم از کسی که عنوانِ "استاد" و "دکتر" دارد (و حتی از دانشجوی بعد از لیسانس) پذیرفته نیست.

یک. در بحث‌اش مکرراً می‌گوید که وقت ندارد. حتی بخشِ معتنابهی از وقت‌اش را صرفِ این می‌کند که بگوید وقت ندارد که همه‌ی حرف‌هایش را بگوید—پنجاه دقیقه فرصت دارد صحبت کند (و کسی هم قرار نیست حرف‌اش را قطع ‌کند)، و در هفت دقیقه‌ی اول می‌گوید که موضوع جدی و مهم است و حیف که فرصت کم است. اهمیت و جدی‌بودنِ موضوع را هم توضیح نمی‌دهد؛ فقط می‌گوید که موضوع بسیار عمیق است و وقت ندارد.

دو. زیاد اسم‌پرانی می‌کند. اسمِ دست‌کم ده نفر از مشاهیرِ بحث را می‌آورَد، و به هیچ کدام هم ارجاعِ دقیقی نمی‌دهد.

سه. از او "نمی‌دانم" یا "بلد نیستم" یا "نخوانده‌ام" زیاد نمی‌شنوید (و "قطعاً" و "حتماً" زیاد می‌شنوید).

چهار. عبارات و جملاتِ غامض به‌کار می‌برَد، و وقتی هم از او بخواهید که درباره‌ی فلان عبارت که ظاهراً چونان اصطلاحی فنـّی به‌کارش می‌برد (مثلاً "پارادایمِ ذهنیِ متافیزیکیِ لاک-سپینوزا") کمی توضیح بدهد، عملاً می‌گوید که اگر با این اصطلاح/موضوع آشنا نیستید اصلاً حق نداشته‌اید که واردِ بحث بشوید. مدعا و طرحِ استدلال‌اش را هم به‌صراحت و به‌اختصار نمی‌گوید، حتی اگر خواهش کنید.

پنج. در بحث‌اش فراتر از مقدمات نمی‌رود. مثلاً عنوانِ سخنرانی‌اش می‌گوید که ناسازگاری‌ای هست بینِ فلان ایده‌ی جان ستیوارت میل (که اسمِ مطنطنی هم دارد) و آراءِ جان رالز. برایمان از میل می‌گوید و از اینکه در کودکی چگونه بوده و زندگیِ خصوصی‌اش چه بوده و پدرخوانده‌ی راسل بوده و پدرِ معنویِ جامعه‌ی مدرنِ لیبرالِ غرب است و از این قبیل. گریزی می‌زند به چند اصطلاحِ منطقیِ میل (و می‌گوید که در این سخنرانی به جنبه‌های منطقی یا علمیِ میل کاری ندارد). می‌گوید که رالز کِی مرده است و می‌گوید که آدمِ مهمی بوده و کتاب‌اش چند بار چاپ شده، و به نقل از دوستی خاطره‌ای از یکی از کلاس‌های رالز می‌گوید. می‌گوید که برای رالز انصاف مهم بوده. از علاقه‌مندیِ خودش به رالز می‌گوید. احتمالاً مقداری کارِ "تطبیقی" می‌کند، در بیانِ اینکه متفکرانِ ما هم البته قرن‌ها پیش از رالز حرف‌های مشابهی زده‌اند. بعد از همه‌ی اینها، دو دقیقه درباره‌ی عدالت در نظرِ رالز می‌گوید، در حدِ چیزی که هر کسی می‌تواند در ابتدای مدخلِ ویکیپدیا بخواند. بعد ابرازِ تأسف می‌کند از اینکه وقت‌اش تمام شده است.

شش. سعی می‌کند مکاتب و نظریه‌های مشهوری را فی‌المجلس و در پنج دقیقه (یا در یک‌ونیم صفحه) به‌کلـّی رد کند.

هفت. به‌جای استدلالِ منطقی، شعر می‌خوانـَد و اقوالِ بزرگان را نقل می‌کند. نقل‌هایش از جنسِ چیزهایی است که مثلاً در سایت‌هایی پیدا می‌شود که روزی یک جمله‌ی زیبا منتشر می‌کنند. خیلی که عمیق بشود، می‌رسد به چیزی از جنسِ "خدا تاس‌بازی نمی‌کند".

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

"من انسان‌ام وهیچ امرِ انسانی برایم بیگانه نیست"



فیلم آقای فرهادی را دو بار در سینما آزادیِ تهران دیده‌ام. هنوز برایم ناراحت‌کننده است که هر دو بار در چند صحنه‌ی به‌نظرِمن دردآور، از جاهای مختلفِ سالن صدای خنده شنیدم. مثلاً یک جا، مدتی بعد از حادثه‌ی شروع‌کننده‌ی داستان، آقاجون را در خانه از فاصله‌ی نه‌چندان دوری می‌بینیم. ایستاده است و با سرِ کج دارد خیره نگاه می‌کند. حرف نمی‌زند. شاید دو-سه ثانیه طول می‌کشد. من هر بار در این نگاه درد و درماندگی و نگرانی و سؤال دیدم، نه هیچ چیزِ مضحک یا عجیبی.

چرا بعضی تماشاگران می‌خندیدند؟ تا فرار کرده باشم از این ایده که فهمِ انسانی‌مان شدیداً متفاوت است، نظریه‌ای پرداختم. شاید بعضی‌ها که تنها نیامده‌اند، آن‌قدر با همراهان‌شان راحت نیستند که بگذارند تأثرشان را ببینند. شاید این خنده واکنشِ‌عصبی‌ای است به حسِ معذب‌کننده‌ای که می‌گوید همراه‌ام نباید منِ اندوهناکِ متأمل را ببینند. نمی‌دانم؛ شاید تببینِ بهتری هم باشد.


جمله‌ی ترنتیوس.



ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

خشونتِ آقای لیبرالِ مؤدب



غذا را آوردند، و طبیعتاً خواستم نمک بزنم. نمکدان خالی بود—یا به هر حال نمک از آن نمی‌ریخت.

آورنده‌ی غذا که دوباره نزدیک آمد گفتم "می‌شود لطفاً برای ما نمک بیاورید؟"

گفت "نمکدان روی میز است."

این کار البته که غیرحرفه‌ای بود: کارمندِ حرفه‌ایِ رستوران می‌گوید "بله، حتماً"، و بعد از آوردنِ نمکدان هم اشاره‌ای به نمکدانی که روی میز بوده است نمی‌کند (مگر عذرخواهانه، و بدونِ پرسش).

بدونِ تغییرِ لحن گفتم "احتمالاً خالی است."

دال با چشمان‌اش گفت "اذیت‌اش نکن."

دیدم که گاهی چقدر خشن‌ام. خشونتِ لفظی فقط در به‌کاربردنِ لفظِ رسماًخشن نیست. معنای جمله‌ی ظاهراً مؤدبانه‌ی من این بود که: مردِ حسابی، ابله یا مردم‌آزار که نیستم؛ لابد نمکدان را امتحان کرده‌ام و مشکلی بوده که دارم با تو حرف می‌زنم. "احتمالاً"ام هم جمله را خشن‌تر کرده بود. حتی تحقیرآمیز کرده بود.


ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

شاید سالِ نهصدویازدهِ میلادی



حمله کردند به مخفی‌گاه‌اش. او را—که مسلح نبود—کشتند و جسدش را به دریا افکندند. این داستان مالِ کدام قرن است؟

فرماندهِ فاتحان گفت "عدالت اجرا شده است". زمانِ ما—اعنی: دورانِ مدرن—اگر بود، فرمانده مسلـّماً چنین نمی‌گفت. در دورانِ ما می‌گویند که یک شرطِ لازمِ (و شاید نه کافی) برای اجراشده‌بودنِ عدالت این است که دادگاهی برگذار شده باشد و به متهم امکانِ دفاع داده باشند. نمی‌گویند جرم آن‌قدر آشکار یا متهم آن‌قدر خبیث است که دادگاه لازم نیست.

داستان مالِ دورانِ مدرن اگر بود، جنازه را به خویشان یا طرفداران‌اش می‌دادند. نمی‌گفتند مملکتی نیست که جنازه را بپذیرد. نمی‌گفتند دفن‌اش نمی‌کنیم مباد که مدفن‌اش خاستگاهِ نسلِ جدیدی از دشمنان‌مان بشود. در دورانِ ما می‌گویند که بازماندگانِ هر کسی حق دارند با نعشِ عزیزشان با احترام و به‌آیین رفتار کنند.


ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

مثلِ عصبانیت است



مِی آرَد شرفِ مردمی پدید
آزاده‌نژاد از درم‌خرید.