ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۹, دوشنبه

دانشگاه تهران، و جشنواره‌ی هنرهای تجسمی


نهمین جشنواره‌ی بین‌المللیِ هنرهای تجسمیِ فجر روزِ اولِ اسفندِ امسال تمام شد. چند روز بعد ادعا شد که اثرِ یکی از برگزیدگانِ این جشنواره شباهت‌های زیادی با اثری دارد که هنرمندی ترکیه‌ای در سالِ ۲۰۱۵ در جای دیگری عرضه کرده بوده است. روزِ هفتمِ اسفند خبرگزاریِ تسنیم متنِ گفت‌وگویی با برنده‌ی ایرانی را منتشر کرد که ایشان در آن درباره‌ی موضوع توضیحاتی داده‌ است. نمی‌دانم این توضیحات چقدر دقیق است (من در این موضوعات سوادِ کافی ندارم) و نمی‌دانم قضاوتِ اهلِ فن چه خواهد بود؛ اما باعثِ خوشحالی است که متهم به این سرعت—کمتر از یک هفته بعد از پایانِ جشنواره—با رسانه‌ای صحبت کرده‌ است.

امروز (نهمِ اسفند) خبرگزاریِ ایلنا گزارش کرده است که رئیسِ شورای سیاستگذاریِ جشنواره در جمعِ خبرنگاران توضیحاتی داده‌ است (از جمله اینکه اثرِ هنرمندِ ترکیه‌ای چندان معروف نبوده است و عذرِ داوران در نشناختن‌اش پذیرفتنی است)، و گفته‌ است که شخصاً به دبیرخانه و شورای داوری پیشنهاد کرده‌ جلسه‌ای با حضورِ برنده‌ی جایزه‌ی فجر تشکیل دهند و "اگر کار فاقد صلاحیت باشد به طور قطع جایزه را پس خواهیم گرفت". با صراحت و بدونِ تهدیدِ کسی، از برنده اسم برده‌‌اند و در موردِ ماجرا توضیح داده‌اند. منتظر می‌مانیم و می‌بینیم که آیا آن جلسه تشکیل خواهد شد و غیره؛ به هر حال، تا همین جا هم نشانه‌های روشنی از مسؤولیت‌پذیری را می‌بینیم.

لازم است آیا که اتهاماتِ انتحالِ آقای دکتر محمود خاتمی را یادآوری کنم؟ یکی از این اتهام‌ها این بود که آقای دکتر محمود خاتمی مقاله‌ی منتشرشده‌ی شخصِ دیگری را به نامِ خود در جای دیگری منتشر کرده‌اند. و اگر مقایسه‌ی دو اثرِ هنریِ تجسمی شاید معیارِ کمّیِ دقیقی نداشته باشد، می‌شود دید که متنِ دو مقاله کلمه‌به‌کلمه یکی است. در حالی که مجله‌ای که مقاله‌ای را به نامِ آقای دکتر محمود خاتمی منتشر کرده بود یک‌ هفته بعد از مطرح‌شدنِ اتهامْ نتیجه‌ی بررسی‌اش را اعلام کرد و مقاله‌ی آقای دکتر محمودِ خاتمی را از وبگاهِ رسمیِ مجله برداشت و عذرخواهی هم کرد، سه هفته طول کشید تا دانشگاه تهران بیانیه‌ای صادر کند و، بدونِ ذکرِ نام، وعده دهد که موضوع را با "سرعت، دقت و جدیت تمام" به‌طورِ تخصصی بررسی کند.

تاریخِ انتشارِ آن بیانیه دهمِ آذرِ ۱۳۹۳ است. بیش از هشتصد روز گذشته است و نتیجه‌ای اعلام نشده است (یا من خبر ندارم)، و در وبگاهِ رسمیِ گروهِ فلسفه‌ی دانشگاه تهران آقای دکتر محمود خاتمی هم‌چنان تنها کسی است که رتبه‌ی علمی‌اش"استاد" است. مشخصاتِ مقاله‌ای که گفتم هم هنوز در سیاهه‌ی آثارِ ایشان در وبگاهِ رسمیِ دانشگاه تهران هست.

پی‌نوشت. گزارشی از یک جلسه‌ی بررسیِ موضوعِ جشنواره.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

عدمِ جوازِ بهتان


شفقنا پاسخ‌های پنج مرجعِ تقلید به پرسش‌هایی در موردِ دروغ و بهتان را منتشر کرده است. از بینِ پاسخ‌ها، پاسخ‌های دو نفر از مراجعِ زنده به یک سؤالِ خاص برای من به طرزِ مطلوبی جالبِ توجه است. سؤال این بوده است که آیا به کسی که او را بدعت‌گذار می‌دانیم‌‌ می‌شود نسبتِ خلاف داد (قاعدتاً برای تخریبِ شخصیتِ او و به قصدِ کم‌کردنِ نفوذِ او) یا نه.

قبل از نقلِ آن دو جواب مایل‌ام جوابِ آیت‌الله موسوی‌اردبیلی را نقل کنم، از این جهت که زمینه را کمی بیشتر توضیح داده‌اند. (تصادفاً به یادِ این هم افتادم که چند سال پیش روزنامه‌ی کیهان مطلبی درباره‌ی ایشان منتشر کرده بود و این وبلاگ‌نویس چیزی در موردش نوشته بود.)

نقل، با حفظِ رسم‌الخط و نقطه‌گذاری:

[آیت‌الله عبدالکریم موسوی‌اردبیلی]
روایتی در این رابطه وارد شده که در آن تعبیری به این مضمون دارد: «وباهتوأ اهل البدع» که برخی به معنای بهتان زدن گرفته‌اند، ولی به نظر برخی دیگر از جمله اینجانب مقصود این است که «با اهل بدع به طوری با استدلال و برهان صحبت کنید که در برابر برهان محکم و قوی شما، دچار بهت و تعجب و حیرت شوند»

[آیت‌الله ناصر مکارم‌شیرازی]
اصولاً تهمت زدن به دیگران کار صحیحی نیست و روایت مذکور که تعبیر باهتوهم در آن آمده است، به معنای متوحش ساختن است، نه تهمت زدن.

[آیت‌الله جعفر سبحانی]
بهتان زدن مطلقا حرام است حتی بر بدعت گزار و معنی (باهتوا) این نیست که بهتان بزنید بلکه به این معنی است که آنها را از طریق مناظره مبهوت و مجاب سازید.

این پرهیزِ اصولمندانه از بهتان برای من بسیار تحسین‌برانگیز است.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۶, جمعه

سیرِ صعودی


در توئیتر نوشته‌اند (و با حفظِ رسم‌الخط نقل می‌کنم):

۶ماه پیش احتمال حمله ای ایذایی و تحریک آمیز علیه ایران ۲۳ درصد بود، با انتخاب ترامپ ۵۴ درصد ناگهان، اینک در محاسبات داخلی به ۸۰ درصد رسیده

یک زمانی بود که مدرک می‌خواستیم؛ حالا می‌شود اصلاً معنای حرف را پرسید. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه

خطایی مشهور در استدلال‌های احتمالاتی [پی‌نوشت دارد]


کتابِ ریاضیاتِ سالِ دهم (دبیرستان) بحثِ کوتاهی در احتمال دارد. اینکه دانش‌آموزانِ من همگی باهوش و خوب‌اند به من امکانِ این تجمل را داده است که، قبل از ورود به محتوای رسمیِ آموزش‌وپرورش، دو جلسه‌ی کامل را به مسائلِ مشهوری در احتمال بپردازم:‌ یکی برای نشان‌دادنِ اینکه تعریفِ احتمال در فضاهای نامتناهی اصلاً بدیهی نیست، دومی برای نشان‌دادنِ اینکه شهودهای اولیه‌ی ما گاهی به‌شدت بر خطا است. (این دومی را بعد از معرفیِ احتمالِ شرطی به شکلِ قاطعانه‌ای حل‌وفصل کردیم، و به نظرم دیدنِ اینکه قضیه‌ای ریاضی می‌تواند مناقشه‌ای را برطرف کند تجربه‌ی مطبوعی بوده باشد.)

اما مسأله‌ی سومی هم مطرح کردیم که، با اینکه از جنسِ دو مسأله‌ی اول نبود و به‌سرعت متقاعد شدیم که جوابِ صحیح‌اش چیست، صحبت با دوستانِ غیرریاضی‌دان متقاعدم کرد که انتشارش در اینجا می‌تواند مفید باشد. مسأله مقدماتی و مشهور است، اما ظاهراً (دست‌کم در اطرافِ من) چندان شناخته‌شده نیست. 

فرض کنید آزمایشی برای بیماری‌ای داریم که دقت‌اش بالا و مثلاً 98 درصد است، به این معنا که

اولاً‌ مثبتِ کاذب‌‌اش 2 درصد است: در فقط 2 درصد از موارد اگر کسی سالم باشد آزمایشْ او را بیمار اعلام می‌کند (پس در 98 درصد از موارد، اگر کسی سالم باشد آزمایش او را سالم اعلام می‌‌کند)؛ و ثانیاً منفیِ کاذب‌اش هم 2 درصد است: در فقط 2 درصد از موارد، اگر کسی بیمار باشد آزمایش او را سالم اعلام می‌کند (پس در 98 درصد از موارد، اگر کسی بیمار باشد آزمایش او را بیمار اعلام می‌کند).

حالا سؤال این است: فرض کنیم شخصی را به‌تصادف انتخاب کرده‌ایم و آزمایش کرده‌ایم و جوابْ مثبت بوده است (یعنی آزمایش می‌گوید که او بیمار است)؛ چقدر احتمال دارد که او واقعاً بیمار باشد؟ 

اگر جواب‌تان 98 درصد است دارید اشتباه می‌کنید. یک راهِ پی‌بردن به اشتباهْ این است که تعریفِ "مثبتِ کاذب" را با دقت بخوانید و ببینید که درباره‌ی این است که اگر کسی سالم باشد آنگاه آزمایش با چه احتمالی او را بیمار اعلام می‌کند، اما سؤالِ ما عکسِ این را می‌پرسد: می‌پرسد که اگر آزمایشْ کسی را بیمار اعلام کند، آنگاه او با چه احتمالی بیمار است. اما بگذارید جورِ ملموس‌تری به این موضوع بپردازیم. 

فرض کنیم جمعیتِ جامعه سیصدمیلیون باشد، و فرض کنیم که دومیلیون نفر از این افراد دچارِ بیماری‌ای باشند که داریم در موردِ آزمایشِ تشخیص‌اش صحبت می‌کنیم. حالا فرض کنیم که اصلاً از همه‌ی این جمعیتِ سیصد‌میلیونی آزمایش بگیریم. نتیجه چه می‌شود؟

۱. از بینِ دومیلیون بیمار، 1,960,000 نفرشان بیمار اعلام می‌شوند (چون منفیِ کاذب 0.02 است)؛
۲. از بینِ دویست‌ونودوهشت‌میلیون سالم، 5,960,000 نفرشان بیمار اعلام می‌شوند (چون مثبتِ کاذب 0.02 است).

پس تعدادِ کلّ کسانی که بیمار اعلام می‌شوند برابر است با 7,920,000، در حالی که (بنا به فرض) تعدادِ کلّ بیمارانِ واقعی 2,000,000 است. این یعنی اینکه فقط 25.25 درصد از کسانی که بیمار اعلام می‌شوند واقعاً بیمار هستند. اگر شخصی به‌تصادف انتخاب شده باشد و این آزمایش در موردش بگوید که بیمار است، به احتمالِ نزدیک به هفتادوپنج درصد او بیمار نیست. 

جوابِ سؤالِ اصلیِ ما این است: بستگی دارد به اینکه چه درصدی از کلّ جمعیتْ بیمار باشند.

پی‌نوشت (پنجمِ اسفند). در یادداشت‌ها به‌درستی تذکر دادند که در محاسبات اشتباهی رخ داده بود. اعداد اصلاح شد، به شکلی که حالا دقتِ آزمایش 98 درصد است (مثبتِ کاذب و منفیِ کاذب حالا هر دو 2 درصد فرض شده‌اند). ارجاع به آمارِ آلودگی به اچ‌آی‌وی در ایالاتِ متحده را حذف کردم. و به گمان‌ام حرفِ اصلی هنوز برجا است: این سؤال که اگر نتیجه مثبت اعلام شود احتمالِ آلودگی چقدر است جواب‌اش  وابسته است به نسبتِ تعدادِ آلوده‌شدگان به کلّ جمعیت—مثلاً با عددهای ذکرشده و با دقتِ نودوهشت‌درصدی، احتمالِ آلوده‌بودن به شرطِ مثبت‌بودن فقط کمی بیشتر از بیست‌وپنج درصد است. مثالی که در کلاس مطرح شد مثالِ دومِ مدخلی از ویکیپدیا است که در پاراگرافِ دومْ نشانی‌اش به شکلِ پیوندِ در متن آمده. بابتِ اشتباه متأسف‌ام، و خوب است حواس‌ام باشد که در ساعتِ چهارِ صبح سعی نکنم مثال‌ام را جالب‌تر کنم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۲, جمعه

نه اینکه تازه‌کارِ میان‌مایه‌ای جزوه‌ی خام‌اش را چاپ کرده باشد


تصور کنید فیلمِ مستندی می‌بینیم که آندرئا پیرلو دارد سبکِ بازیِ زیدان را تحلیل می‌کند، با تأکید بر بازیِ برزیل-فرانسه‌ی ۲۰۰۶، یا مارتین سکورسیزی کارِ هیچکاک را با تمرکز بر سرگیجه. یا ایرج جنتی‌عطایی ظرایفی از ترانه‌ی سروده‌ی محمدتقی بهار را برایمان می‌گوید. استادِ طرازِ اولی کارِ استادِ طرازِ اولی را شرح می‌دهد، و ما حظّی می‌بریم آغشته به تحسین (و شاید غبطه).

حاشیه‌ی کریپکی بر ویتگنشتاین را که می‌خوانم، و مخصوصاً به مقایسه‌ی مسأله و راه‌حلِ شکّاکانه‌‌ی ویتگنشتاین با مسأله و راه‌حلِ شکّاکانه‌ی هیوم که می‌رسم، چنان احساسی دارم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

تبعید در ونکوور


حقوقی‌اش را نمی‌دانم؛ اما وقتی در فارسی می‌شنوم "تبعید"،‌ مفهومی که ابتدائاً به نظرم می‌آید نَفیِ بَلَد است: اینکه حکومتی یکی از شهروندان‌اش را اجبار کند که، برای مدتی معلوم، در جایی غیر از محلِ معمولِ زندگی‌اش بماند—و این نوعاً همراه است با اینکه شخصِ تبعیدشده باید در فاصله‌های مشخصی خودش را به مقاماتِ محلِ تبعید معرفی کند. به این معنا، تبعید کاری است که با شخص می‌کنند و مستظهر است به حکمی قانونی. این حکم شاید عادلانه باشد یا نباشد؛ اما، در هر صورت، تبعید کاری است که حکومتی به پشتوانه‌ی قانون‌اش با کسی می‌کند. به پشتوانه‌ی قانون یعنی اینکه تبعیدْ نوعی مجازات است، در برابرِ کاری که قانون جُرم اعلام‌اش کرده است، خواه این جرمْ سیاسی باشد خواه غیرسیاسی. (دوباره: کلّ قانون، یا این نحوه‌ی خاصِ تعبیر و اِعمال‌اش، می‌تواند عادلانه باشد یا نباشد؛ اما به هر حال تبعید مجازاتی است با پشتوانه‌ی قانون.)

معنای "تبعید"، آن‌طور که من می‌فهمم‌اش، با یکی از معناهای واژه‌ی انگلیسیِ "exile" فرق دارد. (یک معنای دیگرِ این واژه همان تبعید است.) در انگلیسی، یک معنای در exile بودنِ شخصْ این است که دور از وطن باشد. در این معنا، کسی که با تصمیمِ خودش از تهران رفته است به پاریس چرا که آن شهر را دوست دارد، شخصی است که در exile است؛ همچنین است کسی که از ایران گریخته است و ساکنِ پاریس شده است و برنمی‌گردد چرا که باور داشته است که اگر بماند آسیب می‌بیند و باور دارد که اگر برگردد آسیب می‌بیند. در حالتِ اول (عشق به پاریس)، این آشکارا با تبعید متفاوت است. به گمان‌ام در حالتِ دوم هم همین‌طور است، مگر اینکه یا قانون یا روال یا دست‌کم احتمالی وجود داشته باشد که ایرانیِ ساکنِ پاریس را به ایران راه ندهند (و به گمان‌ام در قوانین یا در روالِ حکومتِ جمهوریِ اسلامی شهروندان را ممنوع‌الورود نمی‌کنند)، یا اینکه مثلاً دادگاهی حکم کرده باشد که فلان شخص باید در پاریس زندگی کند (که غریب است، و احتمالاً لطفی می‌بود به آن شخص).

من کمترین تردیدی ندارم که دستورِ آقای رئیس‌جمهورِ ۴۵اُم ناعادلانه است و خلافِ عقل است. اما اینکه حالا شهروندی ایرانی در امریکا است و اگر بیاید ایران به دیدارِ مادرِ بیمارش نتیجه‌اش این می‌شود که نتواند برگردد، به نظرم این مصداقِ درتبعید‌بودن نیست. نیز اگر ساکنِ کانادا هستیم و نگرانِ پایین‌‌آمدنِ سطحِ زندگی‌مان در ایران هستیم و از این رو است که در کانادا می‌مانیم، این‌طور نیست که در تبعید باشیم. نیز اگر از رادیو فردا حقوق می‌گیریم و می‌ترسیم به ایران اگر بیاییم زندانی‌مان کنند، این‌طور نیست که به این واسطه در تبعید باشیم. آدمی امکاناتِ موجود را در نظر می‌گیرد و انتخاب می‌کند. روشن است که بعضی محدودیت‌ها ممکن است که حاکی از ظلمی باشد؛ اما به هر حال، مگر در صورتی که مرا نفی بلد کرده باشند، زندگی‌ام در کانادا و امریکا و فرانسه انتخابِ خودم است.

و فرق‌ِ عملی‌شان چیست؟ این است که یکی می‌تواند برگردد (و هزینه‌هایش را بپردازد)، و یکی نمی‌تواند برگردد.

با بحث‌های مقدماتیِ آزادیِ انتخاب و غیره من هم تا حدی آشنا هستم. با گفتنِ اینها شاید دارم سعی می‌‌کنم نحوه‌ی حرف‌زدنِ دیگران را به شیوه‌ی مختارِ خودم نزدیک‌تر کنم. یا شاید دارم ابرازِ عصبانیت می‌کنم از کسی که محاسبه کرده است و به این نتیجه رسیده است که "صرف نمی‌کند" کارش را رها کند و بیاید پیشِ مادرِ بیمارش باشد، و حالا صحبت می‌کند از ممنوع‌الورودبودن یا درتبعیدبودن.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

"شهید" در اینجا اسمِ خاص است [پراکنده‌گویی برای به‌شدنِ حال]


رودکی گفته است:

کاروانِ شهید رفت از پیش
وآنِ ما رفته گیر و می‌اندیش.

و بیتِ دوم‌اش را آن‌قدر گفته‌اند و در آگهیِ تسلیت نوشته‌، که مبتذل شده است:

از شمارِ دوچشم یک تن کم
وز شمارِ خِرَد هزاران بیش.

و دقیقی درباره‌ی او—شهیدِ بلخی، حکیمِ قرنِ سوم و چهارم— و با ارجاعی تقریباً صریح به شاعرِ دو بیتِ قبل:

استادْ شهید زنده بایستی
وآن شاعرِ تیره‌چشمِ روشن‌بین

تا شاهِ مرا مدیح گفتندی
به‌الفاظِ خوش و معانیِ رنگین.

نمی‌دانم چرا از ظهر از فکرِ شهیدِ بلخی بیرون نمی‌آیم—شاید از اثرِ خواندنِ خبرِ فوتِ بازیگرِ خوش‌سیمایی است که مصراع در سرَم می‌گردد که  وآنِ ما رفته گیر و می‌اندیش... حقیقت این است که گمان می‌کنم حتی بیست دقیقه‌ی متوالی از فیلم‌های با بازیگریِ ایشان را ندیده باشم؛ اما گویا آدم غمگین که باشد منتظرِ بهانه است.

یک بار درباره‌ی شرطی‌های خلافِ واقع صحبت می‌کردم، و شروع‌اش این بود که این شرطی‌ها چگونه چیزهایی‌اند و چرا شروطِ صدق‌شان بدیهی نیست. صبحِ روزِ صحبت دیدم که در یک تک شعرِ معروفِ شهید هر دو نوعِ شرطی هست:

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه

در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نبینی شادمانه.

بیتِ دومِ یک ترکیبِ شرطیِ مادّی است و کاذب است اگر و فقط اگر در سراسرِ گیتی بگردیم و دست‌کم یک خردمندِ شاد ببینیم؛ اما ترکیبِ شرطیِ بیتِ اولْ یک شرطیِ خلافِ واقع است و این‌طور نیست که به صرفِ کاذب‌بودنِ مقدم‌اش (یعنی به صرفِ اینکه غم دود ندارد) صادق باشد.

بیت‌های دیگری هم از شهید در یادِ برخی از ما هست، و یکی‌اش شاید یادِ آقای ترامپ بیندازدمان: 

ای کارِ تو ز کارِ زمانه نمونه‌تر
او باشگونه و تو از او باشگونه‌تر.

یا این شروعِ فاخر:

مرا به جانِ تو سوگند و صعب سوگندی
که هرگز از تو نگردم، نه بشنوم پندی

(که البته گویا جورهای دیگری هم می‌شود خواندش: که هرگز از تو نه گردم نه بشنوم پندی، یا شکلی که دوست‌تر دارم: که هرگز از تو نگردم: بنشنوم پندی). یا مثلاً

ابر همی گریَد چون عاشقان
باغ همی خندد معشوق‌وار

رعد همی نالد مانندِ من
چون که بنالم به سحرگاه زار.

نمی‌دانم چه سرّی است در این شعرهای خیلی قدیمیِ فارسی. گاهی به‌نظرم می‌آید که غزل‌های شیخ را هم این‌قدر دوست ندارم، یا به هر حال این‌قدر نمی‌گیرندم. آقای شفیعی‌کدکنی بود آیا که درباره‌ی کلام صحبت کرده بود از "دوشیزگیِ روزِ نخستین"؟