ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۹, سه‌شنبه

چون ماه قمرِ زمین است



صبح، سختیِ بی‌سابقه‌ی برخاستن. از خانه که بیرون می‌رفتم هوا تاریک بود. هنوز و کاملاً. دلتنگی و غم. و سعدی در سرم می‌خوانْد: دو هفته می‌گذرد کان مَهِ دوهفته ندیدم. باقیِ غزل چه بود؟ به جان رسیدم از آن تا به خدمت‌اش نرسیدم؟‌ از آن خیلی‌معدود غزل‌های شیخ که دوست ندارم. کاش فقط همان یک مصراع‌اش را دیده بودیم.

بعد، تعجب: این آیا ماهِ نو است در آن گوشه‌ی آسمان؟ نه آیا دو-سه روزِ دیگر تازه بیست‌وهفتمِ رجب است؟‌ 


بعد می‌بینم که چه قطاعی از دایره است که روشن است. بله: این هلالِ آخرِ ماه است. کدام را سلخ می‌گفته‌اند، کدام را غرّه؟


حالا از امروز صبح‌ها زودتر روشن می‌شود. و ماهِ نو حتماً در راه است. 


اولِ زمستانِ چند سال پیش.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

در بابِ اعتبارِ اَسناد و دلالتِ ارقام



این روزها رسانه‌های مشهور به "اصول‌گرا" در موردِ مطلبی از وبگاهِ ویکی‌لیکس زیاد می‌نویسند و می‌گویند. محتوای مطلبِ ویکی‌لیکس این است که آقای دکتر سیدعطاءالله مهاجرانی از حکومتِ عربستان سعودی برای دوره‌ی چهارساله‌ی تحصیلِ فرزندشان در انگلستان تقاضای کمکِ مالی کرده بوده‌اند (حدودِ شصت‌وپنج‌هزار پوند)، و چکی با یک‌چهارمِ این مبلغ در وجهِ سفارتِ المملکة العربیة السعودیة در لندن صادر شده است. گزارشِ الف در این مورد نسبتاً مبسوط است. (گزارش‌ها در این مورد ساکت‌اند که آیا در سه-چهار سالِ بعد از تاریخِ این سند هم چکِ دیگری برای این مصرف صادر شده است یا نه.)

علاقه‌ی من به آقای دکتر مهاجرانی صرفاً مربوط می‌شود به بعضی کارهایشان در دورانِ وزارتِ فرهنگ و ارشاد اسلامی (۱۳۷۹-۱۳۷۶) و نیز قدرتِ سخنوری‌شان، و خیلی برایم مهم نیست که این داستانِ کمکِ عربستان به ایشان واقعیت داشته باشد یا نه. و اصلاً، حتی اگر قرار نبوده باشد که این پول صرفِ درس‌خواندنِ کسی بشود، برایم روشن نیست که پول‌گرفتنِ ادعاییِ آقای مهاجرانیدر زمانی که مسؤولیتِ حکومتی‌ای در ایران نداشته‌اندفی‌نفسه کارِ بدی بوده باشد (اخلاقاً بد، یا در تعارض با حبِّ وطن). دو نکته می‌خواهم بگویم.

اول (و جدی‌تر) این سؤال است که اصول‌گرایان آیا علی‌الاصول برای مطالبِ ویکی‌لیکس اعتباری قائل هستند یا نه. فی‌المثل اگر فردا این وبگاه چیزی منتشر کرد که به ضررِ اصول‌گرایان بود (یا مخالفانِ اصول‌گرایان این‌طور گمان می‌کردند)، آیا استناد به ویکی‌لیکس هنوز هم اعتباری خواهد داشت؟

نکته‌ی دوم در موردِ نحوه‌ی برخوردِ روزنامه‌ی کیهان با این موضوع است. مبالغِ ادعاشده را مقایسه کنید:


بر اساس سند منتشر شده ویکی لیکس سفارت عربستان در لندن هزینه بیش از 12 هزار پوندی برای هرسال تحصیلی(4 سال_از 2011 تا2015) و مبلغی بالغ بر 4256 پوند برای هزینه‌های زندگی آقازاده مهاجرانی را تامین می‌کند.


در این اسناد مردی که از سوی مدعیان اصلاح‌طلبی«زینت کابینه اصلاحات» معرفی می‌شد و پشت صحنه حمایت از نشریات زنجیره‌‌ای (پایگاه مطبوعاتی دشمن) قرار داشت، رسما به نام بورسیه فرزند خود درخواست پول از وزارت خارجه دولت فخیمه عربستان می‌کند و سعودی‌ها نیز قریب 70 میلیون پوند (رقمی بالغ بر 360 میلیون تومان) را به عنوان «هدیه» به وی می‌پردازند.



بنا را بر این می‌گذارم که نویسنده‌ی مطلبِ کیهان قصدِ فریبِ خوانندگان‌اش را نداشته وقتی که مبلغِ کمتر از هفتادهزار پوندی را بیش از هزاربرابر کرده است. تبدیلِ "هزار" به "میلیون" حتماً سهوالقلم بوده است (چنان که از معادلِ ریالی‌اش پیدا است)، و روزنامه‌ی کیهان حتماً خطایش را اصلاح خواهد کرد.

توصیه‌ی کتاب است که دشمنی با گروهی وادارتان نکند که از عدالت فاصله گیرید (۵:۸).


ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

الحاق به حافظه‌ی بلندمدت



این ترجمه‌ی نه‌چندان دقیقی است از بندِ اولِ شعرِ ترانه‌ای طولانی از گروهِ ABBA:


لابد ساعتِ هشت از خانه آمده‌ام بیرون، چون همیشه همین کار را می‌کنم

مطمئن‌ام که قطارم ایستگاه را درست به‌موقع ترک کرد

واردِ شهر که می‌شده‌ام لابد روزنامه‌ی صبح را می‌خوانده‌ام

و سرمقاله را که خوانده‌ام، بی تردید اخم کرده‌ام

میزِ کارم را لابد حدودِ نُه‌وربع مرتب کرده‌ام

با نامه‌هایی که می‌بایست بخوانم، و انبوهی از کاغذها که منتظر بودند امضا شوند

لابد دوازده‌ونیم  یا همان موقع‌ها رفته‌ام برای ناهار

همان جای معمول، با همان گروهِ معمول

و، بالاتر از همه‌ی اینها، کاملاً مطمئن‌ام که باران باریده است

روزِ قبل از روزی که آمدی


این متن را من عاشقانه می‌یابم (جورهای دیگری هم تعبیرش کرده‌اند). و چیزی که به نظرم درخشان‌اش می‌کند این است که مستقیماً از عشق صحبت نمی‌کنددر سراسرِ ترانه کلمه‌ی love نمی‌آید. و کوبندگی‌ای در این هست که تا به ترجیع‌بندْ ("روزِ قبل از روزی که آمدی") نرسیم شاید تصوری از این نداشته باشیم که داریم متنِ عاشقانه‌ای را می‌خوانیم یا می‌شنویم. کسی روزی آمده، و اینکه او آن روز آمده رویدادهای روزِ قبل را، رویدادهای هرروزه‌ی زندگیِ بی‌معنای راوی در آن روزِ خاص را، در یادش ثبت کرده است.


حیف است که این تلألؤ در بندهای بعدی حفظ نمی‌شود—این‌طور به نظرِ من می‌آید که، در بندهای بعد، تأکید بر یکنواختیِ زندگیِ راوی و نظمِ کانت‌گونه‌اش کمی زیادی است، و بعضی قافیه‌ها هم زورکی به‌نظر می‌آید (گرچه در همان بندهای بعد هم صحبت از سریالِ دالاس و ذکری از مریلین فرِنچ را بسیار دوست دارم). و البته که ترانه به همین شکل هم به نظرِ من فوق‌العاده است.

[بسیاری از چیزهایی که راوی از اتفاقاتِ روزِ قبل گزارش می‌کند از جنسِ نتیجه‌گیری-از-قاعده‌ای-کلّی است، مثلاً اینکه در بندِ سوم می‌شنویم که لابد پیش از دهِ شب آماده‌ی خواب شده بوده است چون باید زیاد بخوابد و می‌خواهد که پیش از آن ساعت در تخت‌اش باشد. البته همه‌ی اتفاقاتِ گزارش از این نوع نیست: مثلاً و مشخصاً اینکه آن روز باران باریده بوده است (مگر اینکه فرض کنیم که راوی مثلاً در سیاتل زندگی می‌کرده)؛ اما بیشترشان از این جنس است. شاید قوّتِ شعر بیشتر می‌شد اگر به چند اتفاقِ خاصِ کم‌اهمیتِ دیگر هم اشاره می‌شد—مثلاً چیزی این جنس که آن روز یکی از همکارانِ راوی سرما خورده بوده یا اینکه راوی صبح در روزنامه خوانده که دیشب بلژیک و السالوادر در جام‌جهانیِ اسپانیا ۱-۱ مساوی کرده‌اند، یا نکته‌ی کم‌اهمیتی در قسمتی از سریالِ دالاس که آن شب دیده است.]

این آخرین ترانه‌ی این گروه است. چه خوب است که آخرین اثرِ هنرمند این‌قدر برجسته باشد.

--
کاش اصطلاحاتِ خوبی سراغ داشتم که هم با ادبیاتِ کلاسیک‌مان سازگار باشد و هم بتواند تمایزهایی را نشان دهد. به هر حال، در نبودِ اصطلاحاتِ بهتر، فعلاً به song می‌گویم ترانه، و به lyrics-ِ ترانه می‌گویم شعرِ ترانه. (احساسِ من این است که آهنگ بیشتر نزدیک است به melody، و خیلی برایم روشن نیست که تصنیف یعنی چه. و البته شاید در متونِ قدیمیِ ما ترانه گاه به معنای lyrics باشد.)


ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

افتادن از آن سوی بام؟



سِر تیم هانت یکی از برندگانِ جایزه‌ی نوبلِ ۲۰۰۱ در پزشکی و فیزیولوژی است. چند روز پیش در جایی گفته است (از خبرِ گاردین نقل می‌کنم): "اجازه دهید درباره‌ی گرفتاری‌ام با دختران برایتان بگویم ... سه چیز اتفاق می‌افتد وقتی آنان در آزمایشگاه هستند ... شما عاشقِ آنان می‌شوید، آنان عاشقِ شما می‌شوند و وقتی از آنان انتقاد می‌کنید، گریه می‌کنند." 

این صحبت‌ها وسیعاً منتشر شد (از جمله در توئیتر)، و افرادِ بسیاری اعتراض کردند. یکی-دو روز بعد، پروفسور هانت از بعضی از مقام‌هایش (از جمله در یونیورسیتی‌کالجِ لندن) استعفا کرد. و گویا بعد از انتشارِ صحبت‌هایش مسؤولانِ بعضی از این جاها به او گفته بوده‌اند که اگر استعفا نکند اخراج‌اش می‌کنند.

به نظرم اوضاعِ بدی است که کسی بابتِ اظهارِ نظری مجبور شود استعفا کند. این را می‌توانم بفهمم که حقوقِ زنان برای قرن‌ها تضییع شده است و خردِ جمعیِ بعضی جوامعِ متمدن تصمیم گرفته است از آنان حمایت کند، احیاناً با اعطای امتیازاتی؛ اما اینکه این باعث شود اظهارِ نظر (یا شوخی) در موردِ بعضی ویژگی‌های زنانْ نتیجه‌اش این باشد که کسی شغل‌اش را از دست بدهد، این چیزی است که برای من بسیار نامطلوب است. اوضاع کمابیش مثلِ وقتی است که کسی علناً منکرِ هولوکاست باشد. شاید حتی برای حفظِ حقوقِ زنان هم بهتر باشد که به‌جای اخراج، موضوع را نادیده بگیرند یا خونسردانه بررسی کنند که آیا محتوای حرف درست هست یا نه.

پی‌نوشت. اشتباه نشود: اینکه اوضاعِ آزادیِ بیان در بریتانیا بسیار بهتر از ایران است برای من واضح است؛ تعجبِ من از این است که در جامعه‌ی آزاد هم می‌شود از این چیزها دید.