۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

اشمئزاز


یک نوع شخصیتِ ضعیف هست که داشتن‌اش باعث می‌شود آقایی وقتی در امریکای شمالی زندگی می‌کند در عکسِ پروفایل‌اش ریش نداشته باشد و وقتی در ایران زندگی می‌کند در عکسِ پروفایل‌اش ریش داشته باشد، بی آنکه در اعتقاداتِ مذهبی‌اش تغییری ایجاد شده باشد. شاید "ریاکاری" و "نان‌ به نرخِ روز خوردن" و "سلطه‌پذیری" و "بی‌ریشه‌بودن" تقریب‌هایی باشند برای توصیفِ چنین شخصیتی. 

اما نوعِ دیگری از شخصیت هست که، به نظرِ من، از این هم مشمئزکننده‌تر است، گرچه شاید در اولی منفعت‌طلبیِ زشتی باشد که نوعاً در دومی نیست. برای توصیفِ این دومی عبارتِ مناسبی نمی‌شناسم. یک مصداقِ بارزش کسی است که،‌ با هر میزان از سواد و ادعا و با هر سابقه‌ای که دارد، حالا در وضعیتی است که دستِ نظامِ جمهوری اسلامی به او نمی‌رسد، یا به‌راحتی نمی‌رسد. و یکی از کارهایی که می‌کند؟‌ روی مبلی می‌نشیند که بخش‌هایی از روکش‌اش پارچه‌‌نوشت‌های عزاداریِ امامِ سومِ شیعه است. لیوانی به دست می‌گیرد از نوعی که نوعاً در آن مسکرات می‌نوشند. لیوان را جلو می‌آورَد و به دوربین نگاه می‌کند، و عکس‌اش را در دسترسِ همگان می‌گذارد.

این آیا اثری هنری است‌؟‌ آیا قرار است مسحورِ زیبایی‌تان بشویم؟ شجاعت‌تان را تحسین کنیم؟ زشتیِ زیادِ عمل به کنار، فرض کنیم سال‌ها است خودتان را مدافع و مروّجِ فمینیسم معرفی کرده‌اید؛ حرکتِ اخیرتان آیا فمینیسم را در ایران به جلو می‌برَد؟ آیا بهانه‌ای برای سرکوب‌اش را از مخالفان‌‌اش می‌گیرد؟ مردمانی در ایران هستند، هزاران هزار، که سالی چند روز بر مصیبت‌ امام‌شان می‌گریند؛ آیا آنان را دارید در خدمتِ هدف‌تان می‌آورید؟ (مضحک است مقایسه‌ی خودتان با هنرمندانِ حرفه‌ایِ طنزپردازی که به هنرمندی و طنزپردازی مشهورند و در جامعه‌ی خودشان زندگی و کار می‌کنند و مسؤولیتِ اعمال‌شان را می‌پذیرند. بگذریم از اینکه جامعه‌ی بازِ آزادشان هم نتیجه‌ی کوشش‌های خودشان و نسل‌های قبلی‌شان است: مانده‌اند و جامعه‌شان را به ایده‌آل‌شان نزدیک‌تر کرده‌اند.)

آقایی را تصور کنید که، به هر دلیلی، از فمینیسم خوش‌اش نمی‌آید یا حتی از فمینیسم و فمینیست‌ها کینه‌ای به دل دارد. حالا تصویرِ ساختگی‌ای از خودش منتشر می‌کند که دارد به یکی از زنانِ پیشروِ فمینیست تعرض می‌کند. انتشارِ این تصویر آیا کمکی خواهد بود به گفت‌وگو؟ و آیا متضمنِ شجاعتی است اگر که آن آقا رفته باشد و در سرزمین‌های تحتِ حاکمیتِ عربستانِ سعودی مشغولِ کار و زندگی باشد؟

من شخصاً به آزادیِ بیان معتقدم، حتی تقریباً بی قید و شرط. با تلقیِ شاید خامِ من از این موضوع، توهین و اهانتِ صریح هم نباید جرم‌انگاری شود. در اینجا فقط سعی کردم نظر و احساس‌ام را بیان کنم، شاید که کسانِ بیشتری اهانتِ زُمُخت به باورهای مردم را زشت و غیرعقلانی بیابند و از این‌جور چیزها کمتر ببینیم.

۱۳۹۵ خرداد ۶, پنجشنبه

ده‌ها نگار بر تابلوهای شهر


در بزرگراهِ چمران به طرفِ جنوب می‌روم، و می‌بینم که تصویرِ بزرگی از نقاشیِ دخترِ با گوشواره‌ای مروارید در جای یک تابلوی تبلیغاتی نشسته است. همین را در ابعادی کوچک‌تر در ضلعِ شرقیِ خیابانِ ولی‌عصر هم می‌بینم (کمی بالاتر از میرداماد)، و نمی‌توانم که ذوق نکنم.

پارسال هم شهر چند روزی پر از تصاویرِ نقاشی‌های کلاسیک و مدرنِ ایرانی و غیرایرانی (و تصاویرِ آثارِ هنریِ دیگر) شده بود، که گاردین هم درباره‌اش گزارشی منتشر کرده بود.

زیباییِ زیادترشده‌ای که به کارِ تقویتِ سوادِ بصریِ شهروندان هم می‌آید. پنهان‌کردنی نیست که، شاید به علّتِ ملاحظاتی ایدئولوژیک در قرونِ اولیه‌ی بعد از ظهورِ اسلام، در فرهنگِ اسلامی به نقاشی و مجسمه‌سازی به اندازه‌ی هنرهای دیگر نپرداخته‌اند. دیدنِ بعضی از این تصویرها کلاسی است برای تقویتِ سوادِ بصریِ ما. 

لابد بعضی انتقادها به این کارِ شهرداری مستدل است، و می‌شود منطق‌شان و قوّتِ تحلیل‌شان و درستیِ مفروضات‌شان را بررسی کرد (اینجا و آنجا می‌توان انواع متفاوتی از انتقاد را دید؛ مسن‌ترها شاید یادشان بیاید که در اوایلِ دهه‌ی هفتادِ خودمان هم می‌شد اعتراض‌هایی شنید، از انواعِ گوناگون، که چرا شهرداری در خیابان‌ها و میدان‌‌ها گل می‌کارد و چرا روزنامه منتشر می‌کند و فرهنگسرا می‌سازد). چیزی که در موردش حیرت‌زده‌ام این است که برخی حضورِ این تصاویرِ تابلوها را مسخره می‌کنند. اگر نظیرِ این را در پاریس یا وین یا دهلی یا سان‌فرانسیسکو یا مکزیکوسیتی دیده بودیم با تحسین تعریف‌اش نمی‌کردیم؟

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

"بخش اقیانوسیه انجمن فلسفی امریکا"


این‌طور به نظر می‌رسد که در مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران به معرفت‌شناسی زیاد توجه می‌شود. اولین نمونه‌ای که در یادم هست مطلبی بود در وبگاهِ رسمی مؤسسه، که درباره‌اش چیزی منتشر کرده بودم. (آن مطلب را از وبگاه برداشتند، اما هنوز می‌شود مطلبی مشابه را از طریقِ وبگاهِ رسمیِ آقای حجت‌الاسلام دکتر خسروپناه دید.) در همین اواخر هم صحبت از جلسه‌ای بود با حضورِ محققانی که دست‌کم یکی از آنان، به گزارشِ‌ وبگاهِ رسمیِ مؤسسه، "چندین سال است درباره دیدگاه‌های زگزبسکی پژوهش جدی می‌کند".

امروز دیدم که قرار بوده است نشستِ علمی‌ای درباره‌ی آراءِ کیث لِرِر در مؤسسه برگذار شود، و متأسفانه دیر خبردار شدم. یکی از نکاتی که در معرفیِ لرر نوشته‌اند برای من خیلی جالب است: اینکه لرر "رئیس پیشین بخش اقیانوسیه انجمن فلسفی امریکا (APA) و سال‌ها مدیرعامل آن بوده است." بخشِ اقیانوسیه؟ یعنی بخشی مربوط به همان قاره‌ای که استرالیا در آن است؟

انجمنِ فلسفیِ امریکا سه بخش دارد با نام‌هایی جغرافیایی: بخشِ شرقی، بخشِ مرکزی، بخشِ پاسیفیک. این بخشِ اخیر، که لرر چند سالی رئیس‌اش بوده،‌ مربوط می‌شود به ساحلِ پاسیفیک، یعنی ساحلِ اقیانوسِ آرام، یعنی ساحلِ غربیِ امریکا. نقل از توضیحِ مربوط به بخش‌ها:


The Pacific Division was founded in 1924 as an independent society for philosophy on the Pacific coast, but it soon joined its sister divisions, adopted its present moniker, and began to hold annual conferences. 

دیگر عرضی ندارم.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

هولِ دریای راجرها


این‌جانب به مواضعِ سرکار خانمِ عشرت شایق (که نماینده‌ی دوره‌ی هفتمِ مجلس شورای اسلامی هم بوده‌اند) علاقه‌مندم و اخبارِ مربوط به ایشان را دنبال می‌کنم. 

خبرگزاری فارس در روزِ هفتمِ اردیبهشت چنین نوشته است [نقل با حفظِ املا و رسم‌الخط]:

شایق ادامه داد: آقایان گفتند طبق توافق برجام همه اموال بلوکه‌شده ایران را می‌توانند آزاد کنند، اما این کشتی را هول دادند به دریای راجرها (دزدان دریایی).

همین جمله، با همین املا و توضیحِ در پرانتز، در تاریخِ هشتمِ اردیبهشت در وبگاهِ رسمیِ خانمِ شایق هم با برچسبِ "اخبار مهم" آمده است. 

اینجا و آنجا گشتم و موردی از کاربردی پیدا نکردم که منطبق با نحوه‌ای باشد که ظاهراً ایشان واژه‌ی roger را به‌کار برده‌اند. حدس می‌زنم (گرچه مطمئن نیستم) که ایشان چیزی نزدیک به Jolly Roger را در نظر داشته‌اند که نامِ عامِ پرچم‌های دزدانِ‌ دریایی است.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۴, جمعه

در بابِ اینکه همه‌ی خبرها بد نیست


یک. اعتراض به رفتارِ مجریِ یک برنامه‌ی صداوسیمای جمهوری اسلامی. مستقل از اینکه توضیح/عذرخواهیِ پیامدش را مقبول بدانیم یا نه، صِرفِ گستردگیِ اعتراض به نظرِ من اتفاقِ خوبی است، چون که این بار موضوعِ اعتراض (یا دست‌کم موضوعِ اعتراض‌هایی که من اینجا و آنجا دید‌ه‌ام) این نبود که چرا فلان شخصیتِ یک نمایشْ اهلِ فلان شهر است یا فلان شغل را دارد، بلکه این بود که چرا مجری دارد کسی را تحقیر می‌کند.

دو. جنابِ آیت‌الله جوادی‌آملی در دیدارِ نماینده‌ی اولِ تهران در مجلسِ دهم واژه‌ای به‌کار بردند که عجیب می‌نمود. یک روز بعد وبگاهِ اسراء، که گویا وبگاهِ‌ رسمیِ ایشان محسوب می‌شود، توضیحی منتشر کرد. مسؤولیت‌شناسیِ این مؤسسه دلپذیر و آموزنده است. (پارسال هم جنابِ آیت‌الله جعفر سبحانی در موردِ خبری که از ایشان نقل شده بود نامه‌‌ای به رسانه‌ها فرستادند، با امضای خودشان.)

سه. سخنگوی قوه‌ی قضائیه اعلام کرد که علّتِ مرگِ مهرداد اولادی "مصرف مواد و الکل" بوده است. مرگِ جوانِ محبوبِ ورزشکار چیزی نیست که غصه‌اش به این راحتی برود؛ اما باعثِ خوشحالی است که مقامی رسمی وجودِ برخی آسیب‌های گاه‌انکارشده را به رسمیت می‌شناسد.

چهار. خبرهایی منتشر شده بود که برخی مسؤولان در بیمه‌ی ایران حقوق‌های چندصدمیلیونی دارند. چند روز بعد رئیس‌کلّ این سازمان استعفا کرد. من طبعاً نمی‌دانم اصلِ خبرِ آن حقوق‌ها چقدر صحّت دارد و غیره؛ اما به هر حال خوشحال‌ام که می‌بینم مدیری بابتِ چنین مسأله‌ای استعفا می‌کند. 

پنج. شماره‌ی اخیرِ ماهنامه‌ی زنان امروز نوشته‌ی تازه‌ای از پرستو دوکوهکی را منتشر کرده است. بازگشتِ روزنامه‌نگارِ تیزبین به فعالیتِ رسمیِ چاپیِ مطبوعاتی مبارک است.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

کلاس‌ها هفت‌ونیم شروع می‌شود


دارد لطفاً می‌رسانَدم. به چپ هم که نگاه نکنم مصراعِ شیخ در ذهن‌ام می‌گردد: اینک علی‌الصباح نظر بر جمالِ دوست.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

اما رواقی‌گری را باکلاس‌تر می‌یابم


این دم‌را‌غنیمت‌شمردن که هوراس بیست قرن پیش توصیه کرده صرفاً توصیه به این نیست که لذت‌بردن از زندگی را ترجیح بدهیم به لذت‌نبردن از زندگی، تو گویی امر دائر است بینِ‌ اینکه بخواهیم زندگیِ لذت‌جویانه‌ای داشته باشیم یا زندگیِ صوفیانه‌ای. بلکه من این‌طور می‌فهمم‌اش که مخاطب‌اش کسی است که متقاعد شده است که باید دم را غنیمت شِمُرْد [نسخه‌ی بدل: باید دم را غنیمت شِمُرَد]؛ حالا توصیه این است که موقعیت را برباید، چنان‌که گویی زمانه عزم کرده ما را از لذاتی محروم کند و باید خوشی را از چنگ‌اش درآوریم (چنان‌که اخوان‌ثالث در مصراعِ دومِ آن تک‌بیت‌اش گفته است: ربودیم از کفِ گردون شبی خوش). شاید حتی قاپیدن تعبیرِ مناسب‌تری باشد.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳, جمعه

"ز بیژن فزون بود هومان به زور"


اما یک روز آقایی هوشمند که داشت نظرهایش را در موردِ آموزش می‌گفت گفت "این را پینک فلوید هم پنجاه سال پیش گفته." و ارجاعی داد به آجرِ دیگری در دیوار (بخشِ ۲)، از دیوار.

قهرمانِ داستانِ ما، که در آن جمعِ خاص معمولاً حرفی نمی‌زد، گفت "شرمنده که حرفِ شما را، اصطلاحاً، اصلاح می‌کنم؛ اما مسأله ناموسی است. این آهنگ در ۱۹۷۹ منتشر شده است."
--

عنوانْ تزئینی است. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

که البته کارمان قابلِ پیش‌بینی بود

کسی که سفارش می‌گرفت شنیدیم که به یکی از کارمندان‌اش گفت "دو تا قاشقِ تمیز بیار برای میزِ بیست". میزِ بیست میزی بود که ما نشسته بودیم. حرف‌اش غریب بود: قاشقِ تمیز؟ 

موقعِ حساب‌کردن تلافی کردیم. آن آقا که با صورت‌حساب آمد، به همراه‌ام گفتم "شما پنجاه‌‌هزار تومانیِ غیرتقلبی دارید؟" گفت "بگذارید ببینم".

۱۳۹۵ فروردین ۲۷, جمعه

اندر نبودِ فهم: موردِ اخیرِ نشریه‌ی مطالعاتِ بدیویی


ماجرای بیست‌ سال پیشِ الن سوکال را خیلی از ما هنوز یادمان نرفته. سوکال در دانشگاهِ نیویورک (NYU) استادِ فیزیک بود و مقاله‌ای فرستاد برای نشریه‌ی سوشال تِکست، و مقاله در ۱۹۹۶ منتشر شد. مقاله را سوکال پُر کرده بود از لاطائلاتی که کمترین آشنایی با موضوع فوراً خواننده را متوجه می‌کرد که مقاله جدی نیست. (یک مدعای مقاله این بود که گرانشِ کوانتمیْ یک برساخته‌ی زبانی است؛‌ عنوانِ بخشی از مقاله "هرمنوتیکِ‌ نسبیتِ عامِ کلاسیک" است؛ و در بحثی در فمینیسم، نویسنده صحبت می‌کند از ریاضی‌دانانی که رضایت داده‌اند به قالبِ هژمونیکِ نظریه‌ی مجموعه‌ها، که، با بازتاباندنِ ریشه‌های لیبرالیِ قرنِ نوردهمی‌اش، یک اصل‌موضوعِ برابری دارد. پیشنهاد می‌کنم به مقاله نگاهی کنید اگر در دوره‌ی کارشناسیْ درسی در ریاضیات یا در فیزیک گذرانده‌اید.)

روزِ انتشار، سوکال در جای دیگری نوشته‌‌ای منتشر کرد که توضیح می‌داد که قصدش از نوشتن و فرستادنِ مقاله این بوده است که ببیند آیا نشریه‌ای پیشرو در مطالعاتِ فرهنگی مقاله‌ای پر از ترّهاتی با ظاهرِ ریاضی و فیزیکی را منتشر می‌کند اگر که اولاً خوب به‌نظر برسد و ثانیاً با ایدئولوژیِ گردانندگانِ نشریه موافق باشد. مدتی بعد سوکال و ژان بریکمون کتابی منتشر کردند با عنوانِ اراجیفِ مُدِ روز، که از جمله می‌پرداخت به بدفهمی‌های لکان و بودریار و دلوز از معنای فنّیِ مفاهیمِ علمی. ماجرا بسیار پرسروصدا بود؛ بعضی مطالبِ مربوط را می‌شود از طریقِ صفحه‌ی دانشگاهیِ سوکال و در مدخلی از ویکیپدیا دنبال کرد.

غرض از یادآوریِ اینها این است که بگویم دیروز، به لطفِ دیلی‌نوس، فهمیدم که دو نفر در فرانسه اخیراً کارِ مشابهی کرده‌اند و از نشریه‌ای که مختصِ بحث در اندیشه‌های الن بدیو است برای مقاله‌ی عامدانه‌چرندگویانه‌ای پذیرش گرفته‌اند. گمان می‌کنم خوب است نشریاتِ ما گزارشی منتشر کنند درباره‌ی این موردِ اخیرِ دست‌انداختنِ مدعیانِ ژرف‌اندیشی.

۱۳۹۵ فروردین ۲۵, چهارشنبه

مهملاتِ اقوال


- به خودم قول داده‌ام که تا فردا این کار را تمام کنم.

- شرمنده، ولی حرف‌ات مهمل است: آدم نمی‌تواند به خودش قول بدهد.

- من دادم و شد!

- خب اشتباه می‌کنی. قول نداده‌ای؛ کاری که کرده‌ای این است: تصمیم گرفته‌ای که تا فردا این کار را تمام کنی.

- پس لابد فکر می‌کنی که این‌یکی حرف‌ام هم، به قولِ تو، "مهمل" است که گفتم قول می‌دهم در ۲۰۱۸ فرانسه قهرمان بشود.

- البته این "پس" را درست نفهمیدم از کجا آورده‌ای؛ اما بله: من گمان می‌کنم که فقط در موردِ چیزی می‌توانی قول بدهی که، علی‌الاصول، محقق‌شدن‌اش در اختیارِ تو باشد. مثلاً تو اگر بازیکن یا سرمربیِ فرانسه باشی، یا اگر مثلاً قدرتِ این را داشته باشی که آنچنان رشوه‌هایی بدهی که فرانسه را قهرمان کند، آنگاه می‌توانی قول بدهی که فرانسه قهرمان می‌شود. اما، در غیرِ این‌جور حالت‌ها، قول‌دادن‌ات مثلِ این است که قول بدهی فردا خورشید طلوع خواهد کرد (یا قول بدهی که طلوع نخواهد کرد): می‌توانی در موردش شرط ببندی، اما نمی‌توانی قول بدهی.

۱۳۹۵ فروردین ۱۱, چهارشنبه

عجالةً

تهرانِ خلوتِ زیبا: اوائلِ سالِ جدیدِ جلالی، اواخرِ تعطیلات. عربی‌پرانیِ تنوینی. تلفنی که مکرراً زنگ می‌زد. رساله‌ی هنوزنوشته‌نشده‌ای که حقوق‌اش هرگز به هیچ ملکه‌ای تقدیم نمی‌شد. میهمانی‌ای در پیشِ رو که نرفتن نداشت. ماهِ نو، که در شعرهای آینده هم بر می‌آمد؛ دوستی-و-علاقه‌ی عمیقی که معلوم بود در راه است. من کمی جوان‌تر از این روزهای او. چندهزار و ششصد و پنجاه و چند روز پیش: جمعه، غـُرّه‌ی ربیع‌الأول. 

۱۳۹۵ فروردین ۹, دوشنبه

چاپِ استانداردِ کاوشِ اول

کاوشی در خصوصِ فهمِ بشریی هیوم (معروف به کاوشِ اول) در دوره‌ی حیاتِ‌ نویسنده‌اش ده بار چاپ شد، و هیوم در هر چاپ تغییراتی می‌داد، کمتر محتوایی و بیشتر سبکی. کسی که با روالِ چاپ مخصوصاً در قرنِ هجدهم آشنا نباشد شاید به نظرش برسد که وقتی خودِ نویسنده بر چاپِ اثرش نظارت داشته طبیعی‌ترین/درست‌ترین کار برای بازنشرِ اثرْ این است که همان چاپِ آخر را عیناً منتشر کنیم. [لابد در مواضعی لازم خواهیم دانست توضیحاتی اضافه کنیم؛ بحث‌ام در این است که متنِ اصلی چه باید باشد.] نیز، شاید به‌نظر برسد که اگر کسی بخواهد چنین اثری را ترجمه کند بدیهی است که متنِ مرجع‌اش باید همان آخرین چاپی باشد که نویسنده بر آن اشراف داشته است. در موردِ کاوشِ اول، این آخرین چاپ چاپِ ۱۷۷۲ بوده است. (هیوم برای تغییراتِ یک چاپِ بعدی هم دستورهایی نوشته بوده است؛ این چاپ در ۱۷۷۷ منتشر شده است، و یک فرقِ عمده‌اش با همه‌ی چاپ‌های قبلی‌‌اش این است که بیش از هفتاد درصدِ فصلِ سومِ کتاب—یعنی بیش از هفتاد درصدِ فصلِ "در بابِ تداعیِ ایده‌ها"—از آن حذف شده است.)

تا همین اواخر،‌ یعنی تا پایانِ قرنِ بیستم، چاپی از کاوشِ اول که متنِ استاندارد محسوب می‌شد آنی بود که سلبی-بگی در قرنِ نوزدهم تصحیح کرده بود و در دهه‌ی ۱۹۷۰پیتر نیدیچ بازنگری‌اش کرده بود. احتمالاً فلسفه‌خوانان آن چاپِ خاص را با آن قطعِ کوچکِ دلپذیر و با آن فهرستِ تحلیلیِ مفصّل و توضیحاتِ نیدیچ به خاطر دارند.

می‌گویم تا همین اواخر، چرا که به‌نظر می‌رسد ویراستِ انتقادیِ جدیدِ کاوشِ اول کم‌کم دارد جای آن چاپ را می‌گیرد. این کتاب یکی از محصولاتِ پروژه‌ی تصحیحِ انتقادیِ آثارِ هیوم است که از ۱۹۷۵ شروع شده است. تصحیحِ کاوشِ اول بر عهده‌ی تام بیچام بوده، که یک نسخه‌ی دانشجویی‌ی آن را هم منتشر کرده است. 

مصحح سیاهه‌ای ۴۰صفحه‌ای به‌دست می‌دهد از همه‌ی تغییراتِ مهمِ ویراستِ انتقادی نسبت به چاپِ ۱۷۷۲. بر مبنای این سیاهه می‌دانیم که در چه چاپی هیوم چه تغییراتی داده: در چه جاهایی کاما اضافه یا کم کرده، کلمه‌ای را عوض کرده، کلمه‌ی شروع‌شده با حرفِ کوچک را در چاپِ بعدی‌ای با حرفِ بزرگ شروع کرده، عبارتی را ایتالیک کرده، جمله‌ای اضافه کرده، پاراگرافی را حذف کرده، در موردِ اینکه deity بنویسد یا Deity سازگار عمل نمی‌کرده، از چاپِ ۱۷۵۸ مدتی کلماتی را با املای "جدید" (یعنی امریکایی) می‌نوشته و بعداً به املای استاندارد برگشته، و غیرذلک. مرضِ چاپ و کتاب هم اگر نداشته باشیم و شیفته‌ی فیلسوف هم اگر نباشیم، باز هم شاید اینها برایمان بسیار خواندنی باشد.

مصحح این را به‌تفصیل توضیح می‌دهد که چرا در جاهایی متنِ ۱۷۷۲ را کنار گذاشته است و سیاست‌های کلـّی و تصمیم‌های موردی‌اش چه بوده است. (یک دلیلِ عمده برای تصمیم به ایجادِ تغییراتی نسبت به چاپِ ۱۷۷۲ این بوده است که حروفچینانِ آن زمان نوعاً خیلی دقیق نبوده‌اند؛ و دانسته است که دست‌نویس‌های هیوم به لحاظ رسم‌الخط و نقطه‌گذاریْ یکنوا‌خت‌تر است از نوشته‌های چاپ‌شده‌اش.) مصحح در پایانِ استدلال‌های به‌-نظرِ-من-نیرومندش می‌گوید (ص. 219) که برخی هنوز معتقدند که باید متنِ هیوم را چونان میز یا صندلیِ‌ عتیقه‌ای دید که هر خراش و تَرَک‌اش را باید همان‌طور نگه داشت و ظاهرش را اصلاح نکرد چرا که این خرابی‌ها حالا بخشِ جدانشدنی‌ای از اثرِ عتیقه است. اما مصحح معتقد است که این تصور، گرچه شاید برای آثارِ ساخته‌شده از چوب مناسب باشد، برای شاهکارهای حوزه‌ی تفکر مناسب نیست. مع‌هذا، مصحح سخت کوشیده است که دخالت‌اش در متن کمینه باشد.