۱۳۹۴ تیر ۴, پنجشنبه

در بابِ اعتبارِ اَسناد و دلالتِ ارقام



این روزها رسانه‌های مشهور به "اصول‌گرا" در موردِ مطلبی از وبگاهِ ویکی‌لیکس زیاد می‌نویسند و می‌گویند. محتوای مطلبِ ویکی‌لیکس این است که آقای دکتر سیدعطاءالله مهاجرانی از حکومتِ عربستان سعودی برای دوره‌ی چهارساله‌ی تحصیلِ فرزندشان در انگلستان تقاضای کمکِ مالی کرده بوده‌اند (حدودِ شصت‌وپنج‌هزار پوند)، و چکی با یک‌چهارمِ این مبلغ در وجهِ سفارتِ المملکة العربیة السعودیة در لندن صادر شده است. گزارشِ الف در این مورد نسبتاً مبسوط است. (گزارش‌ها در این مورد ساکت‌اند که آیا در سه-چهار سالِ بعد از تاریخِ این سند هم چکِ دیگری برای این مصرف صادر شده است یا نه.)

علاقه‌ی من به آقای دکتر مهاجرانی صرفاً مربوط می‌شود به بعضی کارهایشان در دورانِ وزارتِ فرهنگ و ارشاد اسلامی (۱۳۷۹-۱۳۷۶) و نیز قدرتِ سخنوری‌شان، و خیلی برایم مهم نیست که این داستانِ کمکِ عربستان به ایشان واقعیت داشته باشد یا نه. و اصلاً، حتی اگر قرار نبوده باشد که این پول صرفِ درس‌خواندنِ کسی بشود، برایم روشن نیست که پول‌گرفتنِ ادعاییِ آقای مهاجرانی—در زمانی که مسؤولیتِ حکومتی‌ای در ایران نداشته‌اند—فی‌نفسه کارِ بدی بوده باشد (اخلاقاً بد، یا در تعارض با حبِّ وطن). دو نکته می‌خواهم بگویم.

اول (و جدی‌تر) این سؤال است که اصول‌گرایان آیا علی‌الاصول برای مطالبِ ویکی‌لیکس اعتباری قائل هستند یا نه. فی‌المثل اگر فردا این وبگاه چیزی منتشر کرد که به ضررِ اصول‌گرایان بود (یا مخالفانِ اصول‌گرایان این‌طور گمان می‌کردند)، آیا استناد به ویکی‌لیکس هنوز هم اعتباری خواهد داشت؟

نکته‌ی دوم در موردِ نحوه‌ی برخوردِ روزنامه‌ی کیهان با این موضوع است. مبالغِ ادعاشده را مقایسه کنید:


بر اساس سند منتشر شده ویکی لیکس سفارت عربستان در لندن هزینه بیش از 12 هزار پوندی برای هرسال تحصیلی(4 سال_از 2011 تا2015) و مبلغی بالغ بر 4256 پوند برای هزینه‌های زندگی آقازاده مهاجرانی را تامین می‌کند.


در این اسناد مردی که از سوی مدعیان اصلاح‌طلبی«زینت کابینه اصلاحات» معرفی می‌شد و پشت صحنه حمایت از نشریات زنجیره‌‌ای (پایگاه مطبوعاتی دشمن) قرار داشت، رسما به نام بورسیه فرزند خود درخواست پول از وزارت خارجه دولت فخیمه عربستان می‌کند و سعودی‌ها نیز قریب 70 میلیون پوند (رقمی بالغ بر 360 میلیون تومان) را به عنوان «هدیه» به وی می‌پردازند.



بنا را بر این می‌گذارم که نویسنده‌ی مطلبِ کیهان قصدِ فریبِ خوانندگان‌اش را نداشته وقتی که مبلغِ کمتر از هفتادهزار پوندی را بیش از هزاربرابر کرده است. تبدیلِ "هزار" به "میلیون" حتماً سهوالقلم بوده است (چنان که از معادلِ ریالی‌اش پیدا است)، و روزنامه‌ی کیهان حتماً خطایش را اصلاح خواهد کرد.

توصیه‌ی کتاب است که دشمنی با گروهی وادارتان نکند که از عدالت فاصله گیرید (۵:۸).


۱۳۹۴ خرداد ۲۹, جمعه

الحاق به حافظه‌ی بلندمدت



این ترجمه‌ی نه‌چندان دقیقی است از بندِ اولِ شعرِ ترانه‌ای طولانی از گروهِ ABBA:


لابد ساعتِ هشت از خانه آمده‌ام بیرون، چون همیشه همین کار را می‌کنم

مطمئن‌ام که قطارم ایستگاه را درست به‌موقع ترک کرد

واردِ شهر که می‌شده‌ام لابد روزنامه‌ی صبح را می‌خوانده‌ام

و سرمقاله را که خوانده‌ام، بی تردید اخم کرده‌ام

میزِ کارم را لابد حدودِ نُه‌وربع مرتب کرده‌ام

با نامه‌هایی که می‌بایست بخوانم، و انبوهی از کاغذها که منتظر بودند امضا شوند

لابد دوازده‌ونیم  یا همان موقع‌ها رفته‌ام برای ناهار

همان جای معمول، با همان گروهِ معمول

و، بالاتر از همه‌ی اینها، کاملاً مطمئن‌ام که باران باریده است

روزِ قبل از روزی که آمدی


این متن را من عاشقانه می‌یابم (جورهای دیگری هم تعبیرش کرده‌اند). و چیزی که به نظرم درخشان‌اش می‌کند این است که مستقیماً از عشق صحبت نمی‌کند—در سراسرِ ترانه کلمه‌ی love نمی‌آید. و کوبندگی‌ای در این هست که تا به ترجیع‌بندْ ("روزِ قبل از روزی که آمدی") نرسیم شاید تصوری از این نداشته باشیم که داریم متنِ عاشقانه‌ای را می‌خوانیم یا می‌شنویم. کسی روزی آمده، و اینکه او آن روز آمده رویدادهای روزِ قبل را، رویدادهای هرروزه‌ی زندگیِ بی‌معنای راوی در آن روزِ خاص را، در یادش ثبت کرده است.


حیف است که این تلألؤ در بندهای بعدی حفظ نمی‌شود—این‌طور به نظرِ من می‌آید که، در بندهای بعد، تأکید بر یکنواختیِ زندگیِ راوی و نظمِ کانت‌گونه‌اش کمی زیادی است، و بعضی قافیه‌ها هم زورکی به‌نظر می‌آید (گرچه در همان بندهای بعد هم صحبت از سریالِ دالاس و ذکری از مریلین فرِنچ را بسیار دوست دارم). و البته که ترانه به همین شکل هم به نظرِ من فوق‌العاده است.

[بسیاری از چیزهایی که راوی از اتفاقاتِ روزِ قبل گزارش می‌کند از جنسِ نتیجه‌گیری-از-قاعده‌ای-کلّی است، مثلاً اینکه در بندِ سوم می‌شنویم که لابد پیش از دهِ شب آماده‌ی خواب شده بوده است چون باید زیاد بخوابد و می‌خواهد که پیش از آن ساعت در تخت‌اش باشد. البته همه‌ی اتفاقاتِ گزارش از این نوع نیست: مثلاً و مشخصاً اینکه آن روز باران باریده بوده است (مگر اینکه فرض کنیم که راوی مثلاً در سیاتل زندگی می‌کرده)؛ اما بیشترشان از این جنس است. شاید قوّتِ شعر بیشتر می‌شد اگر به چند اتفاقِ خاصِ کم‌اهمیتِ دیگر هم اشاره می‌شد—مثلاً چیزی این جنس که آن روز یکی از همکارانِ راوی سرما خورده بوده یا اینکه راوی صبح در روزنامه خوانده که دیشب بلژیک و السالوادر در جام‌جهانیِ اسپانیا ۱-۱ مساوی کرده‌اند، یا نکته‌ی کم‌اهمیتی در قسمتی از سریالِ دالاس که آن شب دیده است.]

این آخرین ترانه‌ی این گروه است. چه خوب است که آخرین اثرِ هنرمند این‌قدر برجسته باشد.

--
کاش اصطلاحاتِ خوبی سراغ داشتم که هم با ادبیاتِ کلاسیک‌مان سازگار باشد و هم بتواند تمایزهایی را نشان دهد. به هر حال، در نبودِ اصطلاحاتِ بهتر، فعلاً به song می‌گویم ترانه، و به lyrics-ِ ترانه می‌گویم شعرِ ترانه. (احساسِ من این است که آهنگ بیشتر نزدیک است به melody، و خیلی برایم روشن نیست که تصنیف یعنی چه. و البته شاید در متونِ قدیمیِ ما ترانه گاه به معنای lyrics باشد.)


۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

افتادن از آن سوی بام؟



سِر تیم هانت یکی از برندگانِ جایزه‌ی نوبلِ ۲۰۰۱ در پزشکی و فیزیولوژی است. چند روز پیش در جایی گفته است (از خبرِ گاردین نقل می‌کنم): "اجازه دهید درباره‌ی گرفتاری‌ام با دختران برایتان بگویم ... سه چیز اتفاق می‌افتد وقتی آنان در آزمایشگاه هستند ... شما عاشقِ آنان می‌شوید، آنان عاشقِ شما می‌شوند و وقتی از آنان انتقاد می‌کنید، گریه می‌کنند." 

این صحبت‌ها وسیعاً منتشر شد (از جمله در توئیتر)، و افرادِ بسیاری اعتراض کردند. یکی-دو روز بعد، پروفسور هانت از بعضی از مقام‌هایش (از جمله در یونیورسیتی‌کالجِ لندن) استعفا کرد. و گویا بعد از انتشارِ صحبت‌هایش مسؤولانِ بعضی از این جاها به او گفته بوده‌اند که اگر استعفا نکند اخراج‌اش می‌کنند.

به نظرم اوضاعِ بدی است که کسی بابتِ اظهارِ نظری مجبور شود استعفا کند. این را می‌توانم بفهمم که حقوقِ زنان برای قرن‌ها تضییع شده است و خردِ جمعیِ بعضی جوامعِ متمدن تصمیم گرفته است از آنان حمایت کند، احیاناً با اعطای امتیازاتی؛ اما اینکه این باعث شود اظهارِ نظر (یا شوخی) در موردِ بعضی ویژگی‌های زنانْ نتیجه‌اش این باشد که کسی شغل‌اش را از دست بدهد، این چیزی است که برای من بسیار نامطلوب است. اوضاع کمابیش مثلِ وقتی است که کسی علناً منکرِ هولوکاست باشد. شاید حتی برای حفظِ حقوقِ زنان هم بهتر باشد که به‌جای اخراج، موضوع را نادیده بگیرند یا خونسردانه بررسی کنند که آیا محتوای حرف درست هست یا نه.

پی‌نوشت. اشتباه نشود: اینکه اوضاعِ آزادیِ بیان در بریتانیا بسیار بهتر از ایران است برای من واضح است؛ تعجبِ من از این است که در جامعه‌ی آزاد هم می‌شود از این چیزها دید.



۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

پایانِ ذهنی زیبا


تا اینجا را در فیلم دیده بودیم که زورِ سکیزوفرنی را می‌گیرد و (کمابیش) به زندگیِ معمولِ ما بشرهای معمولی برمی‌گردد و در ۱۹۹۴ برای کارهای دورانِ جوانی‌اش نوبلِ اقتصاد می‌گیرد. 

پایان را یکی-دو ساعت پیش اعلام کردند: جان نَش و همسرش در تصادفی در نیوجرزیِ امریکا کشته شدند. هنوز یک هفته نگذشته بود که جایزه‌ی آبل را گرفته بود.

نمی‌دانم چه کسی گفته است که گاهی واقعیت از هر درامی فراتر می‌رود. از طرفِ دیگر، شاعرِ مشهوری در قرنِ چهارم گفته است: فَطَعمُ الموتِ في أمرٍ حقیرٍ / کَطعمِ الموتِ في امرٍ عظیم.

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

آن که آن روز متولد شده امروز هجده‌ساله است



لابد خاطرات‌ام از دورانِ وزارت‌اش در فرهنگ و ارشادِ اسلامی در احساس‌ام مؤثر بود؛ به هر حال، حتی پیش از شروعِ تبلیغاتِ انتخابات هم دوست‌اش داشتم—حتی پیش از مشاهده‌ی حرف‌زدن‌اش و دیدنِ اینکه معقول و محترم و مؤدب و فرهیخته و غیرکلیشه‌ای است و با بقیه فرق دارد. اما اینکه دوست‌اش بدارم و بسیار محترم‌اش بدارم نقشِ خیلی مهمی در رأی‌دادن‌ام نداشت: هدفِ من این بود که کسی که، به‌حق یا به‌ناحق، به "کاندیدای نظام" معروف بود برنده نشود. یا بهتر بگویم: هدف‌ام این بود که سعی کنم که آن که به آن لقب مشهور بود برنده نشود. هیچ امیدی نداشتم که نشود. از روی بغض، رفتم و در مسجدِ سازمان صدا و سیما رأی دادم.

شیرینیِ شعفِ دیدنِ نتیجه‌ی مطلوب را یادم هست. و یادم هست که در مراسمِ تنفیذِ حکم‌اش صحبت‌اش را با بخشی از آیه‌ای شروع کرد که مدتی بود داستانِ اطراف‌اش را بسیار دوست می‌داشتم. خواند: ربِّ إني لما أنزْلتَ إلَيَّ من خیرٍ فقیرٌ. 



۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

اولیاءِ دانشگاهِ تهران و احترام به افکارِ عمومی



شاید هنوز یادمان نرفته باشد که اواسطِ پاییزِ پارسال آقای دکتر محمود خاتمی متهم شدند به چندین مورد انتحال. اینجا و آنجا، و نیز در بعضی مطالبِ همین وبلاگ، می‌شود در موردِ جزئیاتِ اتهام‌ها چیزهایی دید.

غرض از این نوشته یادآوریِ این است که از انتشارِ بیانیه‌ی رسمیِ دانشگاهِ تهران در موردِ "شایعاتی مبنی بر عدم رعایت امانت داری علمی از سوی یکی از اعضای هیأت علمی"اش پنج ماه گذشته است. دانشگاه وعده داده بود که با سرعت و جدیت به موضوع رسیدگی خواهد کرد؛ هنوز رسماً توضیحِ دیگری نداده است، یا من ندیده‌ام. کاشِ عجالةً توضیحی بشنویم در موردِ میزانِ دشواری و وقت‌گیریِ بررسیِ این اتهاماتِ مشخص. 

طبقِ آنچه در وبگاهِ رسمیِ دانشگاهِ تهران می‌شود دید، آقای دکتر خاتمی هنوز در گروهِ فلسفه‌ی آن دانشگاه استادتمام هستند. مایل‌ام تکرار کنم که، تا جایی که من دیده‌ام، از بینِ کسانی که با اسمِ خودشان در موردِ این ماجرا چیزی منتشر کرده‌اند کسی نیست که مطالبه‌اش مستقیماً اخراجِ آقای دکتر خاتمی باشد؛ مطالبه، بررسیِ اتهام و برخوردِ قانونی و شفاف است. 

در ضمن، یکی دیگر از نشریاتِ علمیِ خارجی‌ای که مقاله‌ای را به نامِ آقای دکتر خاتمی منتشر کرده بود مقاله را از وبگاهِ رسمی‌اش برداشته است. توضیحاتِ مفصلِ سردبیرِ این نشریه خواندنی است.


۱۳۹۴ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

هذا یومٌ عصیبٌ



این را لوط می‌گوید (۱۱:۷۷)، وقتی که همشهریان‌اش هجوم آورده‌اند.

بعضی روزها روزهای سختی‌اند. 

و به روایتِ لوقا (۶:۴)، عیسی بن مریم گفته است که پیامبر در هیچ جا بی‌ارج نیست مگر در شهرِ خودش، بینِ خویشانِ خودش، در خانه‌ی خودش.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه

چشمانْش وصفِ جادو



تفسیرِ الکشاف را می‌خوانم.

در توضیحِ بخشی از آیه‌ی صدوشانزدهمِ النحل (و لا تقولوا لِما تَصِف ألسنتکمُ الکَذِبَ)، زمخشری این بحث را پیش می‌کشد که وصفِ کذب با زبان به چه معنا است. و شعری عربی را شاهد می‌آورَد:

وجهها یصف الجمال
و عینها تصف السحر.

در ادامه هم ارجاعی می‌دهد به ۱۲:۱۸ و توضیحی می‌دهد در موردِ تعبیری از کتاب  که فهم‌اش برایم دشوار بوده است.

به اواخرِ جلدِ دوم رسیده‌ام (یعنی بیش از هزاروپانصد صفحه پیش رفته‌ام)، و هنوز مثلِ صفحاتِ شرحِ البقرة و آل‌عمران لذیذ است.

--
* سوادِ عربیِ من به خواندنِ اصلِ عربی قدّ نمی‌دهد؛ ترجمه‌ی فارسیِ مسعود انصاری را می‌خوانم (چهار جلد، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۹). ترجمه‌ی سطرِ دوم که در عنوان آمده از آقای انصاری نیست.

۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

"کِی عیبِ سرِ زلفِ بت از کاستن است؟"


بالاخره آرامشی آمد و خواب‌ام برد. بیدار که شدم این مصراع در سرم می‌چرخید. و چه مناسبِ حال بود. 

شاید بیست سال بود این شعر را نه خوانده بودم نه شنیده. انگار ناگهان عنصری پیامی فرستاده باشد (به لطفِ آقای نظامی‌عروضی).

۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

"Simplex sigillum veri"




موضوعِ جلسه‌مان این بود که شیبِ خط‌های عمود بر هم (اگر که شیب‌شان تعریف شده باشد) چه رابطه‌ای دارند. متقاعد شدیم که حاصل‌ضربِ شیب‌ها حتماً منفی است چرا که هم‌علامت نیستند. شکلی کشیدیم و، با استفاده از این قضیه‌ی آشنا که ارتفاعِ وارد بر وترْ واسطه‌ی هندسیِ قطعه‌های ساخته‌شده بر وتر است، اثبات کردیم که حاصل‌ضربِ قدرمطلقِ شیب‌ها مساویِ یک است. نتیجه گرفتیم که شیب‌ها عکسِ قرینه‌ی هم‌اند.

بعد، وقتی داشتیم مثالی را بررسی می‌کردیم که معادله‌ی خطی عمود بر خطِ داده‌شده‌ای را می‌خواست، توجه کردیم که آنچه داریم از آن استفاده می‌کنیم عکسِ چیزی است که اثبات کرده‌ایم: دیدیم که لازم داریم این را بدانیم که اگر شیبِ دو خطْ عکسِ قرینه‌ی هم باشند آنگاه آن دو خط بر هم عمودند. در هر کلاس کسانی توانستند این را با به‌کارگیریِ تشابهِ مثلث‌ها اثبات کنند. من قضیه را این‌طور اثبات کردم:


فرض کنیم حاصل‌ضربِ شیب‌ِ خط‌های l1  و l2 منهای یک باشد. یک خطِ  l برl1 عمود می‌کنیم. طبقِ چیزی که اثبات کرده‌ایم، حاصل‌ضربِ شیب‌های l و l1  منهای یک است. پس شیبِ l برابر است با شیبِ l2 (چون، طبقِ فرض، حاصل‌ضربِ شیب‌های l و l2 هم منهای یک است). پس l و l2 موازی‌اند، و چون l بر l1 عمود است، l2 هم بر l1 عمود است. فهو المطلوب.

یادم نمی‌آید این اثبات را جایی دیده باشم (زیاد دنبال‌اش هم نگشته‌ام)؛ اما آن‌قدر ساده است که بعید است کسی قبلاً به فکرش نرسیده باشد و در کتابی منتشر نکرده باشد. مطلوب‌تر از ساختنِ این اثبات این بود که ظرافتِ اثباتْ تعدادِ زیادی از بچه‌ها را به وجد آورد.     

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

مسؤولیت‌پذیری، "با سرعت، دقت و جدیت تمام"



اواسطِ پاییزِ امسال درباره‌ی متهم‌شدنِ مستندِ یکی از استادانِ فلسفه‌ی دانشگاه تهران به انتحالِ مکرر و گسترده بحث‌های فراوانی درگرفت. (داده‌ای جزئی برای تخمینِ تعدادِ دنبال‌کنندگانِ بحث: دو مطلبِ این وبلاگ درباره‌ی این موضوعْ مستقیماً بیش از نه‌هزار کلیک گرفت و بیش از سیصد بار به اشتراک گذاشته شد.) دست‌کم دو روزنامه‌ی کثیرالانتشار و یک هفته‌نامه هم به موضوع پرداختند.

یکی از نشریاتِ خارجی‌ای که استادِ متهم مقاله‌ای در آن منتشر کرده بود رسماً اعلام کرد که مقاله‌ منحول بوده. بیش از دو هفته بعد از این اعلام، دانشگاه تهران بیانیه‌ای صادر کرد. در این بیانیه‌، که متن‌اش شروع می‌شود با "نظر به نشر شایعاتی مبنی بر عدم رعایت امانت داری علمی یکی از اعضاء هیأت علمی دانشگاه تهران در فضاهای مجازی"، نامِ استادِ متهم ذکر نشده است؛ اما به نظرم تصورِ عمومی این بود که این بیانیه درباره‌ی آن استادِ متهم است. دست‌کم برداشتِ من این بود که بیانیه درباره‌ی ایشان است. 

در بیانیه آمده بود که دانشگاه تهران در موردِ رعایتِ اخلاقِ علمی، "اندک تسامح و مجامله‌ای را نخواهد پذیرفت." به علاوه، دانشگاه تهران



به منظور حفظ و حراست از حقوق و حیثیت دانشگاه و فرد یا افراد ذیحق، کمیته‌ای متشکل از برجسته ترین استادان مرتبط تشکیل داده تا این موضوع را با سرعت، دقت و جدیت تمام مورد بررسی تخصصی قرار دهند. بدیهی است هر نتیجه‌ای که از این بررسی حاصل آید ملاک و مناط عمل قرار خواهد گرفت و جهت تنویر افکار عمومی اعلام خواهد شد. 
دانشگاه تهران در صورت اثبات تخلف مزبور، برخورد قاطعانه و قانونی را با فرد متخلف انجام داده و با ارجاع موضوع به مراجع ذیصلاح از انجام رفتارهای غیر اخلاقی و غیر حرفه‌ای تبرّی خواهد جست. هم‌چنانکه اگر اتهام وارده اثبات نگردد، دفاع از حیثیت شغلی و صنفی اعضای هیأت علمی را وظیفه همیشگی و لازم خود می شمارد.


حالا بیش از چهل روز از انتشارِ این بیانیه گذشته است. گمان نمی‌کنم بررسیِ این اتهاماتِ خاص به آزمایشِ دی‌ان‌اِی و یافتنِ نمونه‌های خون و مو  و احضارِ شهود نیازی داشته باشد. برایم خیلی روشن نیست که کارِ کمیته‌ی تشکیل‌شده از برجسته‌ترین استادانِ مرتبط چقدر طول خواهد کشید. دانشگاه تهران امسال هشتادساله شد.

۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

حنظلة در پاریس



طبیعتاً خوشحال‌ام که راهپیماییِ همبستگی در پاریس میلیونی بوده است. اما یکی از حضار را دوست‌تر می‌داشتم که آنجا نبود. دقیقاً نمی‌دانم چرا حضورِ نخست‌وزیرِ اسرائیل به نظرم مضحک است—شاید چون هنوز داستانِ ناجي العلي را یادم هست.

"نمی‌توان آنها را به سبب نظراتی که در مجلس اظهار کرده‌اند..."



تصور می‌کنم کارِ مشکلی نباشد که با مطالعه‌ی قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامی ایران دریابیم که آیا آقای علی مطهری در موردِ حیثیتِ قانونیِ حصرِ آقایان موسوی و کروبی درست می‌گوید یا نه. در هر صورت، از یکی حرف‌های آقای مطهری به طرزِ ویژه‌ای لذت بردم. در متنِ صوتی‌ای که در وبگاهِ محترمِ رجانیوز ثبت است در ۶:۱۷ می‌شنویم:


آقای ابوترابی‌فرد (نایب‌رئیسِ محترمِ مجلس): "نه، آخه شما صحبتی می‌فرمایید که اصلاً انضباطِ مجلس رو به‌هم می‌ریزه."


آقای مطهری: "نباید به‌هم‌بریزه."


**
به نظرم ماجرای نطقِ آقای مطهری می‌تواند در موردِ مجلس شورای اسلامی اطلاعاتِ زیادی به ما بدهد—مثلاً در موردِ نحوه‌ی اداره‌‌ی این جلسه‌ی مجلس (که البته بی‌سابقه نیست)، و در موردِ میزانِ ادب و قانون‌مداری و استقلالِ رأیِ برخی نمایندگان. متنِ کاملِ نطقِ ناتمامِ آقای مطهری را می‌شود در وبگاهِ رسمیِ مجلس شورای اسلامی خواند.