۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

بارانِ نیمه‌شب، و تناقض




پول‌مان داشت تمام می‌شد. عطرهایمان تمام شده بود. به نظرمان رسیده بود که عطر واجب است—شامِ سالگردِ آشنایی می‌تواند باشد برای وقتی که گشایشی بشود؛ اما بی عطر نمی‌شود. او برای من عطر خرید، من برای او که نام‌اش مدتی بود که شهرزاد بود. بعد هم مرا برد رستورانِ کوچکِ خیلی خوبِ نسبتاً ارزانی، و به‌درستی پیش‌بینی کرد که چه غذایی را دوست دارم. موقعِ شام توجه کردیم که کریسمس است.

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

توصیه به خود برای بعضی روزهای بد



احساس می‌کنی همیشه هوایش را داشته‌ای. اگر خواسته ببیندت به دیدارش شتافته‌ای. اگر خواسته حرف بزند گوش کرده‌ای. هرگز با او خشن حرف نزده‌ای. همیشه در جمع نشان داده‌ای که برایش احترامِ زیاد قائلی (به او نخندیده‌ای، به مشکلاتِ شخصی‌تان در حضورِ دیگران اشاره نکرده‌ای، به‌جای او تصمیم نگرفته‌ای). هر وقت نوازش خواسته دریغ نکرده‌ای.

بعد یک جا تو از او کمک خواسته‌ای. ناگهان خواسته‌ای بگوید (به خودت، تلفنی) که دوستت دارد. یا خواسته‌ای برایت ئی‌میلی دوسطری بنویسد (با هر محتوایی که باشد: گفته‌ای که فقط می‌خواهی چیزی از او برسد). یا گفته‌ای که احساس کرده‌ای زن‌دایی‌اش با تو رفتارِ نامؤدبانه‌ای داشته (و فقط می‌خواسته‌ای ابرازِ ناراحتی کند از اینکه احساسِ بدی داشته‌ای؛ می‌داند که نمی‌خواسته‌ای رابطه‌اش با زن‌داییِ محترم را تغییر بدهد). چیزی که خواسته بوده‌ای از جنسِ کمکِ عاطفی بوده: نخواسته بودی از آن سرِ شهر بیاید دیدن‌ات؛ نخواسته بودی پنجِ صبح بیدارت کند؛ نخواسته بودی همین امشب مقاله‌ات را ویرایش کند. سخت نبوده. او دریغ کرده.

سرخورده می‌شوی. با خودت می‌گویی که نمی‌خواسته‌ای سرمایه‌گذاری کنی وقتی هوایش را داشته‌ای: هوایش را داشته‌ای چون دوست‌اش داشته‌ای. اما وقتی چند ماه و چند سال چنان بوده‌ای، انتظاری در تو ایجاد شده که او هم گاهی چنین کند—مخصوصاً وقتی چنین‌کردن کارِ پرزحمتی نبوده؛ مخصوصاً وقتی صریحاً خواسته‌ای چنین کند. غمگین می‌شوی.

بعد با خودت می‌گویی که شاید تو هم بارها ندیده‌ای خواسته‌اش را، یا دیده‌ای و جواب نداده‌ای، یا جوابِ مناسب نداده‌ای—هیچ از خودش پرسیده‌ای؟ یا شاید کاری که از نظرِ تو آسان است برای او سخت است و الآن نمی‌تواند: واقعاً نمی‌تواند. شاید آن پرانتزهای پاراگرافِ دوم که برای تو واضح بوده برای او نبوده. یا شاید آن‌قدر افسرده بوده‌ای که ندیده‌ای دارد سعی می‌کند کمک کند. یا شاید پیامک‌ات به او نرسیده، شاید هنوز ئی‌میل‌ات را نخوانده، شاید تلفن‌ات آنتن نمی‌دهد. از این قبیل.

از ایده‌های میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی است که برای رفتارِ درست باید منطق را به زیانِ خود و روان‌شناسی را به سودِ دیگران به‌کار برد.

۱۳۹۱ آذر ۴, شنبه

گیرم که فضائلِ پدرْ موروثی؛




و اصلاً فرض کنیم کورشِ هخامنشیْ بزرگ بوده است و مدرن و دمکرات و طرفدارِ حقوقِ بشر. بعد از فتحوحاتِ مسلمین و مغولان و متفقین، ما ساکنانِ ایران را چه نسبتی با او؟

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

موعظه: در آدابِ غم‌خواری




نمی‌دانم: شاید این را قبلاً هم گفته باشم. به هر حال، به نظرم غم‌خواری را آدابی هست، یکی اینکه وقتی کسی دارد برایم ماجرای ناخوشایندی را تعریف می‌کند که بر او گذشته، خیلی بد است که بگویم "ای وای، چطور چنین کاری کردی؟"، یا—بدتر—بگویم "دیدی گفته بودم که این‌طور خواهد شد؟"

دودیگر اینکه هر قدر هم ماجرا بد بوده باشد و هر قدر هم کسی که دارد برایم تعریف می‌کند عزیز باشد، اینجا جای این نیست که من بی‌تابی کنم. دست‌کم تا مدتی جای این نیست. من باید گوش کنم.

سه‌دیگر اینکه به نظرم سخت ناپسند است که داستانِ تلخ‌اش—شرحِ رنج‌اش—که تمام شد بگویم که باید خوشحال باشد که بدتر از این اتفاق نیفتاده است (یا بگویم: خیال‌ام راحت شد، چرا که در شروعِ داستان‌اش چیزِ بدتری را تصور کرده بودم). ظاهراً امرِ واقع این است که، در این عالمِ کون و فساد، هر وضعیتی که بگیرید وضعیتِ بدتری هم قابلِ تصور است؛ خب، که چه؟ خوشحال باشد که بدتر از این نشده است؟ او دارد می‌گوید که در تعب است که استطاعتِ پای‌پوشی ندارد، و من بگویم "خوشحال باش: کسانی هستند که پای ندارند"؟ او می‌گوید که آن آقا کارِ مهوعی کرده، و من بگویم که باید خوشحال باشد که آقای محترم به او تجاوز نکرده؟

کاش دیروز کمی پخته‌تر رفتار کرده بودم.

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

"جان باخت و ترور شد": شماره‌ی اخیرِ نشریه‌ای علمی-پژوهشی




جاویدان خرد: فصلنامه علمی-پژوهشی در حکمت، سال هشتم، شماره سوم دوره جدید، تابستان ۱۳۹۰، شماره مسلسل ۱۹.

علمی-پژوهشی بودنِ نشریه از جمله به این معنا است که چاپِ مقاله در آن می‌تواند باعثِ ارتقاءِ رتبه‌ی علمیِ نویسندگانِ مقاله بشود. این نشریات نوعاً دیرتر از زمانِ موعود منتشر می‌شوند: کارِ داوری و اصلاحْ سخت و وقت‌گیر است. بنابراین عجیب نیست که شماره‌ای که تاریخ‌اش تابستانِ ۱۳۹۰ است اخیراً (پاییزِ ۱۳۹۱) منتشر شده باشد. اما چیزی که شاید عجیب باشد این است که مقالاتِ این شماره همگی جدیدند:

-         حسن پناهی آزاد، "نسبت نفس و ادراک در حکمت صدرایی". تاریخِ دریافت فروردینِ ۱۳۹۱، تاریخِ پذیرشِ نهایی تیرِ ۱۳۹۱.
-         عبدالحسین خسروپناه، "الگوی حِکمی-اجتهادی علوم انسانی". تاریخِ دریافت بهمنِ ۱۳۹۰، تاریخِ پذیرشِ نهایی خردادِ ۱۳۹۱.
-         مهدی فدایی مهربانی، "تفسیر فلسفی حقیقت شب قدر بر مبنای جهان‌شناسی و زمان‌شناسی حکمای الهی معاصر شیعه". تاریخِ دریافت اردیبهشتِ ۱۳۹۱، تاریخِ پذیرشِ نهایی تیرِ ۱۳۹۱.
-         عبداله محمدی، "هویت تعلقی نفس و آثار آن در حکمت متعالیه". تاریخِ دریافت اسفندِ ۱۳۹۰، تاریخِ پذیرشِ نهایی تیرِ ۱۳۹۱.
-         حمیدرضا ورکشی و حمیدرضا رضانیا، "تبیین ارزش شناخت صدرایی با نقد دیدگاه دیوید هیوم". تاریخِ دریافت فروردینِ ۱۳۹۱، تاریخِ پذیرشِ نهایی تیرِ ۱۳۹۱.
-         مهدی عبداللّهی، "فلسفهٔ فلسفه دین" [به انگلیسی]. تاریخِ دریافت اسفند ۱۳۹۰، تاریخِ پذیرش مردادِ ۱۳۹۱.
-         سیداحمد غفاری قره‌باغ، "بررسی و نقد جایگاه معقول اول و معقول ثانی فلسفی در حکمت متعالیه" [به انگلیسی]. تاریخِ دریافت بهمن ۱۳۹۰، تاریخِ پذیرش تیرِ ۱۳۹۱.

این قاعدتاً یعنی که داوران و ویراستاران و ناشرِ این نشریه‌ی علمی-پژوهشی آن‌قدر کارآمدند که نه فقط مقاله‌ای که پیش از سالِ نود پذیرفته شده باشد در نوبتِ انتشار ندارند، بلکه مقاله‌ها را چهار-پنج‌ماهه نهایی می‌کنند و مقاله‌های پذیرفته‌شده‌ی امسال را در شماره‌ی تابستانِ پارسال منتشر می‌کنند.

چند نکته‌ی دیگر. یکی اینکه جنابِ آقای دکتر خسروپناه که نویسنده‌ی یکی از مقالاتِ این شماره‌اند مدیرِ مسؤولِ همین نشریه هم هستند. این نشان می‌دهد که ایشان به‌راستی در قید و بندِ عرفِ آکادمیکِ غرب نیستند، عرفی که مطابقِ آن، کسی در مجله‌ی پژوهشیی تحتِ نظارتِ خودش مقاله چاپ نمی‌کند. در غرب چنین نمی‌کنند حتی اگر، چنان که دست‌کم در نشریاتِ فلسفیِ جهانِ انگلیسی‌زبان مرسوم است، داورانِ مجله در زمانِ تصمیم‌گیری ندانند که نویسنده‌ی مقاله کیست.
  
دوم اینکه از بینِ این هشت نویسنده، محلِ کارِ چهار نفر ذکر شده است، که سه نفرشان (آقایان پناهی آزاد، خسروپناه، عبداللّهی) در مؤسسه‌ی واحدی اشتغال دارند: این افراد عضوِ هیأتِ علمیِ  پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی‌اند.

سوم، بخش‌هایی از مقاله‌ی علمی-پژوهشیِ آقای خسروپناه:

پروفسور سید محمدنقیب العطاس با وجود تأسیس مؤسسه ایستاک در مالزی به انزوا کشیده‌شد و دکتر اسماعیل فاروقی با وجود تشکیل مؤسسه بین‌المللی اندیشه اسلامی در آمریکا، جان باخت و ترور شد. (ص. ۳۰.)

      شایان ذکر است که در استفاده از پیش‌فرض‌های ابزاری و به‌کارگیری ریاضیات نباید فقط به توابع به‌کار رفته در علوم طبیعی بسنده کرد. انسان، موجود مختاری است که در طول اراده الهی به فعالیت‌های رفتاری و اجتماعی می‌پردازد. پس معادله: y=f(x) که تنها y، بیانگر متغیر تابع و f، بیانگر ضابطه تابع و x، بیانگر متغیر مستقل است؛ برای تبیین رفتارها و فعالیت‌های اجتماعی انسان کفایت نمی‌کند. انسان‌شناسی به معادله جدیدی نیاز دارد و علاوه بر دو مؤلفه x و y به دو مؤلفه دیگر یعنی z و e نیاز دارد. x بیانگر حق تعالی و y بیانگر انسان و اراده انسان و z بیانگر محدودیت‌های جامعه و طبیعت و e بیانگر هدف است. (صص. ۵۶-۵۵.)

      حاصل سخن آنکه: نظریه‌های علوم انسانی، متوقف بر مشاهده همراه با پارادایم و پیش‌فرض‌های خاصی است و به صرف مشاهده، نظریه‌ها شکل نمی‌گیرند. (ص. ۵۸.)


چهارم، از مقاله‌ی آقایان ورکشی و رضانیا:

هیوم شکاکیتی را پذیرفت که امکان کشف و فهم حقیقت، شناخت جهان، احکام جزمی مابعدالطبیعه عقل‌گرایان و نیز امور ماوراءالطبیعه متداول را واژگون می‌کند (Hume. 1995: 151-153).
      در نقد این ادعا باید گفت: این مدعای هیوم به دو صورت خودمتناقض است؛
      ۱- هیوم از آن جهت که شکاک است نمی‌تواند مدعای خود را به‌صورت یک امر یقینی مطرح کند. زیرا که وی در صدد نفی معرفت یقینی در قضایای ترکیبی است، و مدعای خود را به‌صورت یک گزاره یادشده بیان می‌کند. اکنون این گزاره گزاره‌ای خودمتناقض خواهد بود. چرا که اگر این گزاره معرفتی یقینی باشد، مدعای هیوم را نقض می‌کند، و اگر این گزاره نادرست باشد مشکل هیوم هم‌چنان باقی است. [...] (صص. ۱۲۳-۱۲۲.)

غیر از مراجعِ عربی و فارسی، این مقاله چهار مرجعِ انگلیسی دارد، که یکی‌اش یکی از چاپ‌های یک کتابِ لغت برای زبان‌آموزان است.


پنجم، از مقاله‌ی آقای عبداللّهی:

According to what was mentioned, philosophy of religion is one of the philosophy of. Philosopher of religion with the tendency to a special philosophical school, philosophizes on the concepts, claims and religious practices, although most of the problems in philosophy of religion is refer to the epistemic aspects and beliefs of religious traditions. (p. 25.)



ششم، اولین جمله‌ی مقاله‌ی آقای غفاری قره‌باغ:

It seems that the recognizing the principle in reality, can brings surprising results in philosophy and even cause to establishing the new philosophical school. (p. 31.)

البته شاید لازم باشد بگویم که در شناسنامه‌ی این شماره‌ی نشریه آمده است: "ویراستار بخش انگلیسی: دکتر [...]".

۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

"دامنی پرگل از نخبگان"




...
شوقی در دل دارم، بی‌قرارم
شوری در سر جز دانش ندارم  
با تو این ره می‌سپارم
عاشق میهنم من
با دل و جان آگاه
من به سعی فراوان 
پا نهادم در این راه
...

این بخشی است از "شعر سرود ملی نخبگان". شوخی نمی‌کنم: بنیاد ملی نخبگانْ سرود دارد (و اخیراً هم از این سرود رونمایی شده است)، و این هم که نقل کردم بخشی از این سرود است—خودتان خبر و متنِ شعر را در سایتِ رسمی ببینید.

رئیسِ محترمِ بنیاد ملی نخبگان هم توضیح داده‌اند:

نسرین سلطان خواه در باره ی این سرود به خبرنگاران گفت: تهیه کنندگان و دست اندرکاران تهیه این سرود از میان برگزیدگان هنری بوده اند.

وی افزود: یکی از وظایف بنیاد ملی نخبگان ایجاد احساس هویت مشترک میان این قشر است و چنین فعالیت هایی باید در حوزه فعالیت ها ی فرهنگی مرتبط با نخبگان با توان بیشتری انجام شود.

عرضی ندارم.

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

"Love can be a many splendored thing"




اولین اوائلِ آبانی بود که می‌شناختم‌اش. فاصله‌مان زیاد بود—آن‌قدر که ظهرِ من هشت‌ونیمِ بعدازظهرِ او بود. حالا هم زیاد است، آن‌قدر که نـُهِ صبحِ او در اینجایی که من هستم هوا دارد تاریک می‌شود. از دوستِ نازنینی خواسته بودم برایش گل ببرَد. سفارش داده بودم:

... یک دسته‌گل، تزئین‌نشده. حداکثر—بسته به سلیقه‌ی تو—یک روبانِ نارنجی یا یک زَروَرقِ نارنجی داشته باشد (و نه هر دو را). گلِ عروس یا برگ و غیره؟ مطلقاً نه. اگر روبان بود، روبان‌اش ریش‌ریش نباشد و ترجیحاً نازک باشد—مثلِ یک بندِ نازک.

می‌خواهم گل‌ها رز باشد، هفت تا: پنج تا زرد و دو تا نارنجی، ترجیحاً همه تقریباً بازنشده، ولی هیچ‌کدام نه کاملاً غنچه. اگر ضرورتی پیش آمد [مثلاً اگر چهار تا زردِ خوب بیشتر نبود]، می‌شود که چهار تا زرد باشد و سه تا نارنجی، یا شش تا زرد و یک نارنجی.

رُزِ زرد  اصولاً چند نوع است. یک نوع‌اش هست که بسیار کم‌رنگ است و شکل‌اش هم با رزِ کلاسیکِ قرمز فرق دارد (گل‌برگ‌هایش کشیده‌ترند)؛ از این نوع رز نمی‌خواهم. آن نوع رزِ زرد می‌خواهم که رنگ‌اش یا نسبتاً تند است (شاید حتی با ته‌رنگی از قرمز)، یا (ترجیحاً) بسیار ملایم، اما نه خیلی کم‌رنگ که به سفید بزند—یک بستنیِ لیموییِ هوس‌انگیز را تصور کن.

یادِ ۷۱-۶۸:۲ افتادم!

شاخه‌ها می‌خواهم نسبتاً بلند باشند، اما نه خیلی؛ این را تو تصمیم بگیر که چگونه باشد. می‌خواهم عرفاً بلند محسوب شوند، اما دراز نباشند—مثلِ زتاجونز باشند، نه مثلِ کیدمن.

ببخشای که این‌همه دستور دادم—نمی‌دادم اگر این‌همه دوست‌اش نمی‌داشتم یا این‌همه تحسین‌اش نمی‌کردم، یا اگر تو این‌قدر دلنشین نبودی.


آبان ماهِ محبوبِ من است. در قصیده‌ی خمریه‌ی استاد رودکی هم ذکرش هست: "از سرِ اردیبهشت تا بُنِ آبان". فرزانه سی‌و‌یک‌ساله می‌شود این روزها. هنوز کتاب را ننوشته‌ام.

پی‌نوشت. ترانه‌ی کِلی کلارکسن، البته.

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

از اوائلِ پاییزِ یکی از همین سال‌های اخیر




بانو، لطف نموده خیال‌تان را چند ساعتی فرا بخوانید—باید خواندنِ مقاله‌ی هینتیکا را همین امروز تمام کنم، و نمی‌گذارد.

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

نقطه‌گذاری و بدیهیات‌گویی چونان روشی برای فرار از افسردگی




دانی که چیست دولت دیدارِ یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن.

دیده‌ام که برخی این بیت را چنان می‌خوانند که گویی حافظ دارد صحبت می‌کند از ترجیحِ (الف) بر (ب):

(الف) گدایی در کوی او
(ب) خسروی در کوی او.

به نظرِ من این خوانشْ غلط است. تصورِ من این است که حافظ دارد صحبت می‌کند از اینکه مثلاً گدایی در فلان محله‌ی اوپسالا را (که محلِ سکونتِ یار است) بر سلطنت بر کلِّ ممالکِ محروسه‌ی سوئد مرجّح بدانیم.

دانی که چیست دولت؟: دیدارِ یار دیدن؛
در-کوی-او-گدایی بر خسروی گزیدن.

استفاده از "-" به این شکلی که در بالا به‌کار رفته—که نباید اشتباه بشود با خطِ بلندتری که در همین جمله دو بار به‌کار رفته—در انگلیسیِ آکادمیک رایج است و یک نمونه‌ی جالب‌اش را می‌شود در مقاله‌ی کلاسیکی از بـِنـَسِراف (ص. 50، سطرهای پنجم و چهارم از پایین) دید. گمان می‌کنم دونقطه بعد از علامتِ سؤال را فقط در مقاله‌ای از دیوید کاپلان دیده باشم (یادم نیست کدام مقاله).

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

شـُنعتِ دروغ




در جمعی خصوصی فیلمِ مستندی دیدم درباره‌ی تحصنِ استادان با هدفِ بازگشاییِ دانشگاهِ تهران، در اوائلِ زمستانِ سالِ پنجاه‌وهفت (قبل از پیروزیِ انقلاب). موضوعِ فیلمْ کشته‌شدنِ کامران نجات‌اللهی بود. می‌دانیم که مراسمِ تشییعِ نجات‌اللهی تبدیل به تظاهراتِ بزرگی بر ضدِ شاه شد. تهران‌نشینان احتمالاً می‌دانند که خیابانی که هنوز وسیعاً "ویلا" خوانده می‌شود و از خیابانِ انقلابِ اسلامی تا بعد از بلوارِ کریمخان زند امتداد دارد نامِ رسمی‌اش "استاد نجات‌اللهی" است. مقتلِ نجات‌اللهی در ساختمانِ وزارتِ علوم در این خیابان بوده.

در جایی از فیلم یکی از استادانِ متحصن می‌گوید که کامران متولدِ ۱۳۳۳ بود  و در زمانِ کشته‌شدن هنوز بیست‌وچهار سال از تولدش نگذشته بود [تصویرِ صفحه‌ی اولِ شناسنامه‌اش را می‌بینیم]. می‌گوید که اعلام شد که دکتر نجات‌اللهی کشته شده، و می‌گوید که برای اینکه سنِّ مقتول با مدرکِ ادعایی جور در بیاید نجات‌اللهی را بیست‌وهفت‌ساله اعلام کردیم.

در محضرِ یکی از استادانِ داخل در ماجرا بودیم. فیلم که تمام شد پرسیدم که آیا این دروغ‌گویی حاصلِ توافقِ جمعی بوده است، و آیا کسی از استادان سعی کرد که خبر را اصلاح کند یا نه. استاد جواب داد که کارْ حاصلِ بحث و توافق نبوده است، و کسی هم در آن شلوغی به فکرِ تکذیب نبود، خود اگر خبردار شده بود. تصریح کردم که قصدم منزه‌طلبی نیست، آن هم چند دهه بعد از واقعه؛ گفتم که سؤال‌ام برای فهمیدنِ بهترِ اطرافِ حادثه بوده است.

برخوردِ یکی از حضار برای من جالب بود: "شما که فیلسوف‌ هستید باید بدانید که حقیقت نسبی است". این را بدانم؟ و حقیقت نسبی است حتی به این صورت که بیست‌وسه-چهارساله را بیست‌وهفت‌ساله بخوانم و غیردکتر را دکتر؟

من در دروغ زشتی‌ِ زیادی می‌بینم، مخصوصاً دروغی که هدف‌اش گمراه‌کردنِ جمعِ بزرگی باشد، مخصوصاً دروغی که مرگِ کسی را وسیله‌ی رسیدن به هدفی سیاسی کند—هر قدر هم که آن هدف مطلوب‌ام باشد. دلیلِ عقلیِ خیلی قاطعی برای بدبودنِ دروغ ندارم؛ این‌قدر هست که زیبایی‌شناسی‌ام شدیداً واکنش نشان می‌دهد.

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

آزادیِ بیانِ رؤسای کشورهای خارجی در اجلاس‌های رسمی




در پایگاه اطلاع‌رسانیِ رئیسِ مجمعِ تشخیصِ مصلحتِ نظام آمده است:

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام با توجه به جوّ آزاد اجلاس در جمهوري اسلامي ايران براي بيان ديدگاه‌هاي مختلف گفت: كشورهاي استكباري و رسانه‌هاي وابسته به آنان سعي كردند دستاوردهاي خوب اجلاس تهران را تحت‌الشعاع مواضع برخي نطق‌هاي ميهمانان قرار دهند در صورتي كه اگر حسن‌نيت داشتند، بايد برعكس آن عمل كرده و نتيجه‌گيري مي‌كردند كه در اجلاس تهران آن‌قدر سعه‌صدر و آزادي بيان و تحمل مخالف براي حاضران وجود داشت كه همه توانستند نظرات خود را در قالب يك اجلاس بين‌المللي بيان كنند.

پیشتر هم دبیرِ ستادِ حقوقِ بشرِ قوه‌ی قضائیه ایده‌ی مشابهی را مطرح کرده بود. خبرگزاری مهر در مطلبی با عنوانِ "محمدجواد لاریجانی-1: بیان نظرات مخالف توسط مرسی نشان دهنده سعه صدر بالای ایران است" گزارش کرده است که

وی در خصوص سخنان مرسی رئیس جمهور مصر در اجلاس نم با بیان اینکه جمهوری اسلامی ایران از بیان نظرات مخالف ابایی ندارد گفت: ما اعتقاد نداریم که باید نظرات دیگران را حذف کرد. در اجلاس امروز تهران اظهارات مخالفی از سوی محمد مرسی رئیس جمهور مصر و بان کی مون دبیرکل سازمان ملل مطرح شد اما ما مخالف اظهار نظر نیستیم و اعتقاد داریم کسی نباید نظر خود را به دیگران تحمیل کند.

لاریجانی با تاکید بر اینکه بیان نظرات مخالف از سوی محمد مرسی و بان کی مون در اجلاس تهران بزرگی و سعه صدر جمهوری اسلامی ایران را نشان می دهد گفت: اجلاس امروز تهران نشان دهنده عظمت و مقام بالای جمهوری اسلامی ایران بود.

به گمانِ من این نظرات تلقیِ غریبی از سعه‌ی صدر و آزادیِ بیان را نشان می‌دهد—نیز تلقیِ جالبی را از مفهومِ اجلاسِ بین‌المللی در سطحِ سرانِ کشورها. آقای محمد مرسی در سخنرانی‌اش در اجلاسِ تهران چیزهایی گفته که در تعارض با بعضی سیاست‌های جمهوری اسلامی ایران است (و، مطابقِ آنچه وزیرِ امورِ خارجه‌ی جمهوری اسلامی ایران اعلام کرده است، ترجمه‌ی دست‌کم یکی از شبکه‌های تلویزیونیِ رسمیِ جمهوری اسلامی از دست‌کم بخش‌هایی از آن سخنانْ "دارای اشکال" بوده است). به نظر می‌رسد که آقایان هاشمی‌رفسنجانی و لاریجانی این موضوع را که آقای مرسی—که رئیس‌جمهورِ مصر است—توانسته چنین صحبت‌هایی را مطرح کند از فضایلِ جمهوری اسلامی برمی‌شمارند: آقای هاشمی‌رفسنجانی معتقدند که این حاکی از این است که در اجلاس آزادیِ بیان وجود داشته است؛ آقای لاریجانی هم می‌گویند که قائل به این نیستند که باید نظراتِ دیگران را حذف کرد.

سؤالی طبیعی در اینجا این است که اگر، به فرض، جمهوری اسلامی ایران این اندازه سعه‌ی صدر نمی‌داشت چگونه رفتار می‌کرد؟ آیا از آقای مرسی می‌خواست که پیش از جلسه متنِ سخنرانی را برای ممیّزی به دبیرخانه‌ی اجلاس تحویل بدهد؟ آیا اگر از بیان‌شدنِ نظراتِ مخالف ابا می‌داشتیم احتمالاً سخنرانیِ آقای مرسی را قطع می‌کردیم؟ از طرفِ دیگر، آیا اینکه آقای احمدی‌نژاد بارها در سازمانِ مللِ متحد بر ضدِ اسرائیل و امریکا سخنرانی کرده‌اند نشان‌دهنده‌ی "عظمت و مقام بالای" ایالاتِ متحده است؟ ظاهراً چیزهایی هست که از اقتضائاتِ اجلاس‌های این‌چنینی است، و ربطی به سعه‌ی صدر ندارد.

قوانینِ جمهوریِ اسلامیِ ایران آزادیِ بیان را محدود می‌کنند (مثلاً از اصلِ بیست‌وچهارمِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامیِ ایران برمی‌آید که مطبوعات در انتشارِ مطالبی که مخل به مبانیِ اسلام باشد آزاد نیستند). نظرها درباره‌ی آزادیِ بیان متفاوت است و من استدلالِ بسیار قاطعی به نفعِ هیچ کدام از طرف‌های متعددِ این بحث نمی‌شناسم، اما به نظرم یک چیز واضح است: وقتی در جایی آزادیِ بیان باشد لازم نیست مقاماتْ بودن‌اش را یادآوری کنند. سعه‌ی صدر و آزادیِ بیان که باشد، طبیعی است که هر کسی—رئیس‌جمهورِ باشد یا نباشد—بتواند حرف‌اش را بزند. شاید خوب باشد که اگر ایدئولوژی‌ای را در موردِ آزادیِ بیان (یا در موردِ هر چیزِ دیگری) پذیرفتیم، در موردِ ایدئولوژی‌ِ مختارمان شرمنده نباشیم. البته که آماده‌ی تأمل و فحص در این مورد باشیم که حدودِ آزادیِ بیان چگونه باید باشد، اما سعی نکنیم اوضاع را به خلافِ واقع طوری جلوه بدهیم که از ما ایرادِ حقوق‌بشری نگیرند.

آقای مرسی حرف‌هایی زده که با مواضعِ رسمیِ جمهوری اسلامی ناسازگار است؛ شهروندانِ عادیِ ما احتمالاً نمی‌توانند چنان مطالبی را منتشر کنند، و در ایران هم آن مطالب با این وسعت—هر چه که هست—منتشر نمی‌شد اگر که ما میزبان نبودیم. به نظرم بهتر است به‌جای اینکه با زحمتِ زیاد سعی کنیم درباره‌ی سعه‌ی صدرمان نتیجه‌گیری کنیم، مواضعِ خودمان را شرح دهیم و مواضعِ مخالف را تحلیل کنیم.

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

"لاییک" یعنی بد؟



فرض کنید در موضوعِ خاصی نظرِ مشخصی دارم. آیا به دور از تواضع—و به دور از واقع‌بینی—است که گمان کنم هر کس با من در آن موضوع اختلافِ نظر دارد لامحاله در گمراهی است؟ آیا اقتضای عقلانیتْ این است که شواهدِ خلافِ نظرم را بررسی کنم؟ آیا جوابِ این سؤال‌ها وابسته به موضوع و تابعی از میزانِ قوّتِ توجیهی است که برای نظرم دارم؟ می‌دانم که این سؤالاتْ معرکه‌ی آراء است، و من هم شخصاً تکلیف‌ام با خودم روشن نیست.

اما تقریباً برایم روشن است که این از آفاتِ اندیشه است که معتقد باشیم هر کس ایدئولوژی‌اش با ما متفاوت است لزوماً به لحاظِ اخلاقی هم شخصِ منحطی است. و به نظرِ من از نشانه‌های این آفت این است که نام‌های مربوط به ایدئولوژی‌های رقیب‌‌مان را چونان دشنام به‌کار ببریم. چیزی که مرا به یادِ این بحث‌ها انداخت مرورِ خطبه‌های امروزِ نمازِ جمعه‌ی  تهران بود. اگر خبرِ ایسنا دقیق باشد، آیت‌الله آقای سیداحمد خاتمی گفته‌اند "سیاستمداري که دروغ بگوید و افترا بزند فرقي با سیاستمدار لاییک ندارد".

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

چاپِ دوم



قرار است انتشارات هرمس ترجمه‌ی من از کتابِ کریپکی را دوباره منتشر کند. یک ماه فرصت دارم که اصلاحات را به ناشر تحویل بدهم. بسیار ممنون خواهم شد اگر اشتباهاتی را که در ترجمه پیدا کرده‌اید منتشر کنید یا به من خبر بدهید (نشانیِ ئی‌میل را می‌شود در پروفایلِ این وبلاگ دید).