۱۳۹۱ آبان ۷, یکشنبه

"دامنی پرگل از نخبگان"




...
شوقی در دل دارم، بی‌قرارم
شوری در سر جز دانش ندارم  
با تو این ره می‌سپارم
عاشق میهنم من
با دل و جان آگاه
من به سعی فراوان 
پا نهادم در این راه
...

این بخشی است از "شعر سرود ملی نخبگان". شوخی نمی‌کنم: بنیاد ملی نخبگانْ سرود دارد (و اخیراً هم از این سرود رونمایی شده است)، و این هم که نقل کردم بخشی از این سرود است—خودتان خبر و متنِ شعر را در سایتِ رسمی ببینید.

رئیسِ محترمِ بنیاد ملی نخبگان هم توضیح داده‌اند:

نسرین سلطان خواه در باره ی این سرود به خبرنگاران گفت: تهیه کنندگان و دست اندرکاران تهیه این سرود از میان برگزیدگان هنری بوده اند.

وی افزود: یکی از وظایف بنیاد ملی نخبگان ایجاد احساس هویت مشترک میان این قشر است و چنین فعالیت هایی باید در حوزه فعالیت ها ی فرهنگی مرتبط با نخبگان با توان بیشتری انجام شود.

عرضی ندارم.

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

"Love can be a many splendored thing"




اولین اوائلِ آبانی بود که می‌شناختم‌اش. فاصله‌مان زیاد بود—آن‌قدر که ظهرِ من هشت‌ونیمِ بعدازظهرِ او بود. حالا هم زیاد است، آن‌قدر که نـُهِ صبحِ او در اینجایی که من هستم هوا دارد تاریک می‌شود. از دوستِ نازنینی خواسته بودم برایش گل ببرَد. سفارش داده بودم:

... یک دسته‌گل، تزئین‌نشده. حداکثر—بسته به سلیقه‌ی تو—یک روبانِ نارنجی یا یک زَروَرقِ نارنجی داشته باشد (و نه هر دو را). گلِ عروس یا برگ و غیره؟ مطلقاً نه. اگر روبان بود، روبان‌اش ریش‌ریش نباشد و ترجیحاً نازک باشد—مثلِ یک بندِ نازک.

می‌خواهم گل‌ها رز باشد، هفت تا: پنج تا زرد و دو تا نارنجی، ترجیحاً همه تقریباً بازنشده، ولی هیچ‌کدام نه کاملاً غنچه. اگر ضرورتی پیش آمد [مثلاً اگر چهار تا زردِ خوب بیشتر نبود]، می‌شود که چهار تا زرد باشد و سه تا نارنجی، یا شش تا زرد و یک نارنجی.

رُزِ زرد  اصولاً چند نوع است. یک نوع‌اش هست که بسیار کم‌رنگ است و شکل‌اش هم با رزِ کلاسیکِ قرمز فرق دارد (گل‌برگ‌هایش کشیده‌ترند)؛ از این نوع رز نمی‌خواهم. آن نوع رزِ زرد می‌خواهم که رنگ‌اش یا نسبتاً تند است (شاید حتی با ته‌رنگی از قرمز)، یا (ترجیحاً) بسیار ملایم، اما نه خیلی کم‌رنگ که به سفید بزند—یک بستنیِ لیموییِ هوس‌انگیز را تصور کن.

یادِ ۷۱-۶۸:۲ افتادم!

شاخه‌ها می‌خواهم نسبتاً بلند باشند، اما نه خیلی؛ این را تو تصمیم بگیر که چگونه باشد. می‌خواهم عرفاً بلند محسوب شوند، اما دراز نباشند—مثلِ زتاجونز باشند، نه مثلِ کیدمن.

ببخشای که این‌همه دستور دادم—نمی‌دادم اگر این‌همه دوست‌اش نمی‌داشتم یا این‌همه تحسین‌اش نمی‌کردم، یا اگر تو این‌قدر دلنشین نبودی.


آبان ماهِ محبوبِ من است. در قصیده‌ی خمریه‌ی استاد رودکی هم ذکرش هست: "از سرِ اردیبهشت تا بُنِ آبان". فرزانه سی‌و‌یک‌ساله می‌شود این روزها. هنوز کتاب را ننوشته‌ام.

پی‌نوشت. ترانه‌ی کِلی کلارکسن، البته.

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

از اوائلِ پاییزِ یکی از همین سال‌های اخیر




بانو، لطف نموده خیال‌تان را چند ساعتی فرا بخوانید—باید خواندنِ مقاله‌ی هینتیکا را همین امروز تمام کنم، و نمی‌گذارد.

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

نقطه‌گذاری و بدیهیات‌گویی چونان روشی برای فرار از افسردگی




دانی که چیست دولت دیدارِ یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن.

دیده‌ام که برخی این بیت را چنان می‌خوانند که گویی حافظ دارد صحبت می‌کند از ترجیحِ (الف) بر (ب):

(الف) گدایی در کوی او
(ب) خسروی در کوی او.

به نظرِ من این خوانشْ غلط است. تصورِ من این است که حافظ دارد صحبت می‌کند از اینکه مثلاً گدایی در فلان محله‌ی اوپسالا را (که محلِ سکونتِ یار است) بر سلطنت بر کلِّ ممالکِ محروسه‌ی سوئد مرجّح بدانیم.

دانی که چیست دولت؟: دیدارِ یار دیدن؛
در-کوی-او-گدایی بر خسروی گزیدن.

استفاده از "-" به این شکلی که در بالا به‌کار رفته—که نباید اشتباه بشود با خطِ بلندتری که در همین جمله دو بار به‌کار رفته—در انگلیسیِ آکادمیک رایج است و یک نمونه‌ی جالب‌اش را می‌شود در مقاله‌ی کلاسیکی از بـِنـَسِراف (ص. 50، سطرهای پنجم و چهارم از پایین) دید. گمان می‌کنم دونقطه بعد از علامتِ سؤال را فقط در مقاله‌ای از دیوید کاپلان دیده باشم (یادم نیست کدام مقاله).

۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

شـُنعتِ دروغ




در جمعی خصوصی فیلمِ مستندی دیدم درباره‌ی تحصنِ استادان با هدفِ بازگشاییِ دانشگاهِ تهران، در اوائلِ زمستانِ سالِ پنجاه‌وهفت (قبل از پیروزیِ انقلاب). موضوعِ فیلمْ کشته‌شدنِ کامران نجات‌اللهی بود. می‌دانیم که مراسمِ تشییعِ نجات‌اللهی تبدیل به تظاهراتِ بزرگی بر ضدِ شاه شد. تهران‌نشینان احتمالاً می‌دانند که خیابانی که هنوز وسیعاً "ویلا" خوانده می‌شود و از خیابانِ انقلابِ اسلامی تا بعد از بلوارِ کریمخان زند امتداد دارد نامِ رسمی‌اش "استاد نجات‌اللهی" است. مقتلِ نجات‌اللهی در ساختمانِ وزارتِ علوم در این خیابان بوده.

در جایی از فیلم یکی از استادانِ متحصن می‌گوید که کامران متولدِ ۱۳۳۳ بود  و در زمانِ کشته‌شدن هنوز بیست‌وچهار سال از تولدش نگذشته بود [تصویرِ صفحه‌ی اولِ شناسنامه‌اش را می‌بینیم]. می‌گوید که اعلام شد که دکتر نجات‌اللهی کشته شده، و می‌گوید که برای اینکه سنِّ مقتول با مدرکِ ادعایی جور در بیاید نجات‌اللهی را بیست‌وهفت‌ساله اعلام کردیم.

در محضرِ یکی از استادانِ داخل در ماجرا بودیم. فیلم که تمام شد پرسیدم که آیا این دروغ‌گویی حاصلِ توافقِ جمعی بوده است، و آیا کسی از استادان سعی کرد که خبر را اصلاح کند یا نه. استاد جواب داد که کارْ حاصلِ بحث و توافق نبوده است، و کسی هم در آن شلوغی به فکرِ تکذیب نبود، خود اگر خبردار شده بود. تصریح کردم که قصدم منزه‌طلبی نیست، آن هم چند دهه بعد از واقعه؛ گفتم که سؤال‌ام برای فهمیدنِ بهترِ اطرافِ حادثه بوده است.

برخوردِ یکی از حضار برای من جالب بود: "شما که فیلسوف‌ هستید باید بدانید که حقیقت نسبی است". این را بدانم؟ و حقیقت نسبی است حتی به این صورت که بیست‌وسه-چهارساله را بیست‌وهفت‌ساله بخوانم و غیردکتر را دکتر؟

من در دروغ زشتی‌ِ زیادی می‌بینم، مخصوصاً دروغی که هدف‌اش گمراه‌کردنِ جمعِ بزرگی باشد، مخصوصاً دروغی که مرگِ کسی را وسیله‌ی رسیدن به هدفی سیاسی کند—هر قدر هم که آن هدف مطلوب‌ام باشد. دلیلِ عقلیِ خیلی قاطعی برای بدبودنِ دروغ ندارم؛ این‌قدر هست که زیبایی‌شناسی‌ام شدیداً واکنش نشان می‌دهد.

۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

آزادیِ بیانِ رؤسای کشورهای خارجی در اجلاس‌های رسمی




در پایگاه اطلاع‌رسانیِ رئیسِ مجمعِ تشخیصِ مصلحتِ نظام آمده است:

رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام با توجه به جوّ آزاد اجلاس در جمهوري اسلامي ايران براي بيان ديدگاه‌هاي مختلف گفت: كشورهاي استكباري و رسانه‌هاي وابسته به آنان سعي كردند دستاوردهاي خوب اجلاس تهران را تحت‌الشعاع مواضع برخي نطق‌هاي ميهمانان قرار دهند در صورتي كه اگر حسن‌نيت داشتند، بايد برعكس آن عمل كرده و نتيجه‌گيري مي‌كردند كه در اجلاس تهران آن‌قدر سعه‌صدر و آزادي بيان و تحمل مخالف براي حاضران وجود داشت كه همه توانستند نظرات خود را در قالب يك اجلاس بين‌المللي بيان كنند.

پیشتر هم دبیرِ ستادِ حقوقِ بشرِ قوه‌ی قضائیه ایده‌ی مشابهی را مطرح کرده بود. خبرگزاری مهر در مطلبی با عنوانِ "محمدجواد لاریجانی-1: بیان نظرات مخالف توسط مرسی نشان دهنده سعه صدر بالای ایران است" گزارش کرده است که

وی در خصوص سخنان مرسی رئیس جمهور مصر در اجلاس نم با بیان اینکه جمهوری اسلامی ایران از بیان نظرات مخالف ابایی ندارد گفت: ما اعتقاد نداریم که باید نظرات دیگران را حذف کرد. در اجلاس امروز تهران اظهارات مخالفی از سوی محمد مرسی رئیس جمهور مصر و بان کی مون دبیرکل سازمان ملل مطرح شد اما ما مخالف اظهار نظر نیستیم و اعتقاد داریم کسی نباید نظر خود را به دیگران تحمیل کند.

لاریجانی با تاکید بر اینکه بیان نظرات مخالف از سوی محمد مرسی و بان کی مون در اجلاس تهران بزرگی و سعه صدر جمهوری اسلامی ایران را نشان می دهد گفت: اجلاس امروز تهران نشان دهنده عظمت و مقام بالای جمهوری اسلامی ایران بود.

به گمانِ من این نظرات تلقیِ غریبی از سعه‌ی صدر و آزادیِ بیان را نشان می‌دهد—نیز تلقیِ جالبی را از مفهومِ اجلاسِ بین‌المللی در سطحِ سرانِ کشورها. آقای محمد مرسی در سخنرانی‌اش در اجلاسِ تهران چیزهایی گفته که در تعارض با بعضی سیاست‌های جمهوری اسلامی ایران است (و، مطابقِ آنچه وزیرِ امورِ خارجه‌ی جمهوری اسلامی ایران اعلام کرده است، ترجمه‌ی دست‌کم یکی از شبکه‌های تلویزیونیِ رسمیِ جمهوری اسلامی از دست‌کم بخش‌هایی از آن سخنانْ "دارای اشکال" بوده است). به نظر می‌رسد که آقایان هاشمی‌رفسنجانی و لاریجانی این موضوع را که آقای مرسی—که رئیس‌جمهورِ مصر است—توانسته چنین صحبت‌هایی را مطرح کند از فضایلِ جمهوری اسلامی برمی‌شمارند: آقای هاشمی‌رفسنجانی معتقدند که این حاکی از این است که در اجلاس آزادیِ بیان وجود داشته است؛ آقای لاریجانی هم می‌گویند که قائل به این نیستند که باید نظراتِ دیگران را حذف کرد.

سؤالی طبیعی در اینجا این است که اگر، به فرض، جمهوری اسلامی ایران این اندازه سعه‌ی صدر نمی‌داشت چگونه رفتار می‌کرد؟ آیا از آقای مرسی می‌خواست که پیش از جلسه متنِ سخنرانی را برای ممیّزی به دبیرخانه‌ی اجلاس تحویل بدهد؟ آیا اگر از بیان‌شدنِ نظراتِ مخالف ابا می‌داشتیم احتمالاً سخنرانیِ آقای مرسی را قطع می‌کردیم؟ از طرفِ دیگر، آیا اینکه آقای احمدی‌نژاد بارها در سازمانِ مللِ متحد بر ضدِ اسرائیل و امریکا سخنرانی کرده‌اند نشان‌دهنده‌ی "عظمت و مقام بالای" ایالاتِ متحده است؟ ظاهراً چیزهایی هست که از اقتضائاتِ اجلاس‌های این‌چنینی است، و ربطی به سعه‌ی صدر ندارد.

قوانینِ جمهوریِ اسلامیِ ایران آزادیِ بیان را محدود می‌کنند (مثلاً از اصلِ بیست‌وچهارمِ قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامیِ ایران برمی‌آید که مطبوعات در انتشارِ مطالبی که مخل به مبانیِ اسلام باشد آزاد نیستند). نظرها درباره‌ی آزادیِ بیان متفاوت است و من استدلالِ بسیار قاطعی به نفعِ هیچ کدام از طرف‌های متعددِ این بحث نمی‌شناسم، اما به نظرم یک چیز واضح است: وقتی در جایی آزادیِ بیان باشد لازم نیست مقاماتْ بودن‌اش را یادآوری کنند. سعه‌ی صدر و آزادیِ بیان که باشد، طبیعی است که هر کسی—رئیس‌جمهورِ باشد یا نباشد—بتواند حرف‌اش را بزند. شاید خوب باشد که اگر ایدئولوژی‌ای را در موردِ آزادیِ بیان (یا در موردِ هر چیزِ دیگری) پذیرفتیم، در موردِ ایدئولوژی‌ِ مختارمان شرمنده نباشیم. البته که آماده‌ی تأمل و فحص در این مورد باشیم که حدودِ آزادیِ بیان چگونه باید باشد، اما سعی نکنیم اوضاع را به خلافِ واقع طوری جلوه بدهیم که از ما ایرادِ حقوق‌بشری نگیرند.

آقای مرسی حرف‌هایی زده که با مواضعِ رسمیِ جمهوری اسلامی ناسازگار است؛ شهروندانِ عادیِ ما احتمالاً نمی‌توانند چنان مطالبی را منتشر کنند، و در ایران هم آن مطالب با این وسعت—هر چه که هست—منتشر نمی‌شد اگر که ما میزبان نبودیم. به نظرم بهتر است به‌جای اینکه با زحمتِ زیاد سعی کنیم درباره‌ی سعه‌ی صدرمان نتیجه‌گیری کنیم، مواضعِ خودمان را شرح دهیم و مواضعِ مخالف را تحلیل کنیم.

۱۳۹۱ شهریور ۱۷, جمعه

"لاییک" یعنی بد؟



فرض کنید در موضوعِ خاصی نظرِ مشخصی دارم. آیا به دور از تواضع—و به دور از واقع‌بینی—است که گمان کنم هر کس با من در آن موضوع اختلافِ نظر دارد لامحاله در گمراهی است؟ آیا اقتضای عقلانیتْ این است که شواهدِ خلافِ نظرم را بررسی کنم؟ آیا جوابِ این سؤال‌ها وابسته به موضوع و تابعی از میزانِ قوّتِ توجیهی است که برای نظرم دارم؟ می‌دانم که این سؤالاتْ معرکه‌ی آراء است، و من هم شخصاً تکلیف‌ام با خودم روشن نیست.

اما تقریباً برایم روشن است که این از آفاتِ اندیشه است که معتقد باشیم هر کس ایدئولوژی‌اش با ما متفاوت است لزوماً به لحاظِ اخلاقی هم شخصِ منحطی است. و به نظرِ من از نشانه‌های این آفت این است که نام‌های مربوط به ایدئولوژی‌های رقیب‌‌مان را چونان دشنام به‌کار ببریم. چیزی که مرا به یادِ این بحث‌ها انداخت مرورِ خطبه‌های امروزِ نمازِ جمعه‌ی  تهران بود. اگر خبرِ ایسنا دقیق باشد، آیت‌الله آقای سیداحمد خاتمی گفته‌اند "سیاستمداري که دروغ بگوید و افترا بزند فرقي با سیاستمدار لاییک ندارد".

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

چاپِ دوم



قرار است انتشارات هرمس ترجمه‌ی من از کتابِ کریپکی را دوباره منتشر کند. یک ماه فرصت دارم که اصلاحات را به ناشر تحویل بدهم. بسیار ممنون خواهم شد اگر اشتباهاتی را که در ترجمه پیدا کرده‌اید منتشر کنید یا به من خبر بدهید (نشانیِ ئی‌میل را می‌شود در پروفایلِ این وبلاگ دید).  

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

موعظه: پرهیز از ریای مضرّ



شخصاً با این مخالف‌ام که استخدامِ کسی یا پذیرش‌اش چونان دانشجو تابعی از اعتقاداتِ سیاسی‌ و دینی‌اش باشد—شخصاً با چیزی که به "گزینش" مشهور است مخالف‌ام، و حتی به نظرم اخلاقاً (و بلکه قانوناً هم) شبهه‌ناک است. متأسف‌ام که به نظر می‌رسد که امرِ گزینش که در دورانِ مدیریتِ اجراییِ آقای خاتمی آسان‌گیرانه‌تر شده بود در دورانِ آقای احمدی‌نژاد کم‌وبیش به همان سبک و سیاقِ دورانِ نخست‌وزیریِ آقای موسوی بازگشته است.

متذکر هستم که، مع‌الاسف، این‌طور نیست که همه بتوانند در موردِ گزینش طوری رفتار کنند که عزتِ نفس‌شان آسیب نبیند—مثلاً این‌طور نیست که همیشه کارفرما شدیداً به خودِ من احتیاج داشته باشد و جایگزینِ سربه‌راه‌تری برایم نداشته باشد. می‌فهمم که کار یا تحصیل می‌تواند بسیار مهم باشد و هزینه‌ی محروم‌شدن از اینها زیاد باشد.

اما مکرراً دیده‌ام که کسانی برای شرکت در مصاحبه‌ی گزینشْ ظاهرشان را تغییر داده‌اند (مثلاً ریش گذاشته‌اند یا چادر پوشیده‌اند)، و بعد  ابرازِ خوشحالی کرده‌اند که گزینش‌گران را فریفته‌اند. گمان نمی‌کنم گزینش‌گری به این سادگی گول خورده باشد. اگر برای حکومت جداً مهم باشد که ظاهرِ کارمند یا دانشجویش چگونه باشد، بعید است که به همان جلسه‌ی گزینش و روزهای معدودِ اطراف‌اش اکتفا کند. به نظرِ من کاری که این جلسه با منِ تغییرِ-ظاهر-داده می‌کند این است که به من—که احتمالاً از ظاهرِ معمول‌ام خبر دارد—بگوید: ببین، برای اینکه از کار یا تحصیل باز نمانی ناچاری جوری باشی که من می‌گویم. برای اینکه زندگی‌ات را طوری ادامه دهی که می‌خواهی، باید هر وقت که من می‌خواهم هر طور که من می‌خواهم باشی. تو هم، چنان که خودت هم با این ریش یا چادر می‌بینی، چاره‌ای جز اطاعت نداری. حالا برو فعلاً به کار یا تحصیل‌ات برس.

کسی که ظاهرش را تغییر می‌دهد تا در گزینش رد نشود کارِ ناخوشایندِ بی‌حاصلی کرده است. اولاً—ببخشایید که تکرار می‌کنم—اگر برای دستگاهی که دارد گزینش‌اش می‌کند ظاهر واقعاً مهم باشد، در این صورت اکتفا نخواهد کرد به بررسیِ اینکه در روزِ گزینش چه شکلی بوده‌ است. و ثانیاً گزینش‌شونده با عوض‌کردنِ ظاهرش خودش را شدیداً و به طرزِ غیرلازمی زیرِ سلطه‌ی گزینش‌گر قرار داده است.

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

تقریرِ محلِ تأکید



"جان بر افشانم اگر سعدیِ خویش‌ام خوانی".

مصطفی مهاجری پرسید که آیا تأکید بر "سعدی" است یا بر "خویش". (البته تقریباً مطمئن‌‌ام که قصدِ مصطفی سؤال نبوده است بلکه می‌خواسته دقیقه‌ای را نشان‌مان دهد.)

به نظرم بستگی به این دارد که جمله‌ی مصراع را چه کسی ادا کند. اگر جمله را خودِ شیخ بگوید احتمالاً معقول است فرض کنیم که تأکید بر "خویش" بوده—جان بر افشانم اگر بگویی مالِ توام. اما اگر شاعرِ متوسطی این جمله را از زبانِ خودش بگوید شاید مناسب باشد که بر "سعدی" تکیه کند—جان بر افشانم اگر هم‌پایه‌ی سعدی بدانی‌ام.


سناریوی اول.
-خارجی، روز. سعدی و صنمی در حومه‌ی شیراز قدم می‌زنند. سعدی چیزِ بامزه‌ای گفته است.

صنم: سعدیِ خودمی.
[سعدی جان بر می‌افشانـَد.]



سناریوی دوم.
-داخلی، روز. اعلی‌حضرت از افتتاحِ ایستگاهِ قطار برگشته است. محمدحسن مهریار چیزی در مدحِ او خوانده است. اعلی‌حضرت چیزِ زیادی نفهمیده، اما سر تکان داده است.

رضا خان: شما سعدیِ ما می‌باشید.
[مهریار جان بر می‌افشانـَد.]

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

وقتی در حبس بود، ۲۰۷



وانمود می‌کردیم که صبوریم، و مؤثر بود. گفت بردبار اگر نیستید تظاهر به بردباری کنید، که کم است کسی که خودش را شبیهِ گروهی کند و از آنان نشود.

نه اینکه جزوِ آنان به‌حساب بیاید؛ نه: می‌گوید که از آنان می‌شود.

ان لم تكن حلیما، فتحلم—فانه قل من تشبه بقوم الا اوشك ان یكون منهم.

۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

درباره‌ی ملکه‌ی سابق



به مناسبتِ سالگردِ مرگِ محمدرضا پهلوی شبکه‌ی manoto 1 فیلمی پخش کرد: از تهران تا قاهره. فیلم بیش از دو ساعت است و تشکیل شده است از صحبت‌های خانمِ فرح دیبا و فیلم‌هایی قدیمی (صحنه‌هایی از تظاهرات، فیلم‌های خبری، مصاحبه‌های شاه و دیگران). به نظرِ من—که در این امور تخصصی ندارم—انتخابِ فیلم‌ها و تدوینِ برنامه و فضای مصاحبه‌ی خانمِ دیبا و لباس و آرایشِ ایشان کاملاً حرفه‌ای است، و حدس می‌زنم که برنامه در ایجاد یا تقویتِ نوعی نوستالژی موفق بوده باشد، و متأسف‌ام.

در موردِ محتوا، بعضی از صحبت‌های خانمِ دیبا برای من شدیداً نامطبوع است. مثلاً فیلمی از اعتراضاتِ (خشنِ) گروهی از جوانان در امریکا را می‌بینیم، و خانمِ دیبا می‌گویند که اینان دانشجویانی بودند که برای تحصیل به امریکا فرستاده شده بوده‌اند و گروه‌های مخالفِ سلطنت این افراد را "مغزشویی" می‌کرده‌اند. یا تعریف می‌کنند که گرچه بیشترِ نیم‌تاج‌های موردِ استفاده‌ی ایشان از جواهراتِ‌ سلطنتی بوده است (یعنی در تملکِ شهبانو نبوده)، اما بعضی جزوِ اموالِ شخصیِ خودِ ایشان بوده—مثلاً یک نیم‌تاجِ خاص که شاه برای ایشان خریده بوده است. لابد اعلی‌حضرت پولِ این نیم‌تاج را با کـدِّ یمین فراهم کرده بوده‌اند. جای دیگری هم صحبت می‌کنند از اینکه ثروتی که شاه در خارج از ایران داشته حدودِ شصت‌ودومیلیون دلار بوده، که البته فقط حدودِ پنجاه‌میلیون‌اش بینِ ایشان و برخی دیگر از خویشاوندانِ شاه تقسیم شده.

اوجِ این نامطبوع‌بودن از نظرِ من جایی است که خانمِ دیبا واردِ بحثِ قیمتِ نفت می‌شوند. تعریف می‌کنند که در ۱۹۷۳ اوپک قیمتِ نفت را بالا برد. "دنیا فکر کرد که عقابِ اوپک شاهِ فقیده، و این قیمت.. بالارفتنِ قیمتِ نفت ضرر زده به اقتصادِ دنیا، و از همونجا یه مقدار.. فشارها و مخالفت‌ها شروع شد."  چند دقیقه‌ی بعد هم می‌شنویم که چنان صحبت می‌کنند که گویی اصرارِ سفرای بریتانیا و امریکا به شاه در موردِ ترک ایران در سالِ پنجاه‌وهفت را هم شاهدی می‌گیرند بر این نظریه‌ی توطئه.

از اینها بگذریم. نکته‌ای که در موردِ ایشان بسیار جلبِ توجه می‌کند این است که در موردِ شاه تقریباً همه‌جا با لفظِ "اعلی‌حضرت" صحبت می‌کنند، که عجیب نیست. اما به نظرم وقتی کسی را با این لقب می‌خوانیم باید کلمه را فصیح تلفظ کنیم—به نظرم مضحک است که چنین لقبِ مطنطنی را به‌کار ببریم اما واژه را چیزی شبیه به اعلـَضرت تلفظ کنیم. انتظار داشتم ایشان بعد از نوزده سال ملکه‌بودن به این امر واقف شده بوده باشند.


۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه

[نامه: آزادیِ بیان، و پرهیز از سراشیبی]



سلام محمد.

می‌گویی که کامنت‌های "نامربوط" شبیهِ آگهیِ تبلیغاتی‌اند، که تو و من با آسوده‌دلی نه فقط حذف‌شان می‌کنیم بلکه سعی می‌کنیم کاری کنیم که اصلاً از اول به ما نرسند.

اما اینکه مطلبی مربوط هست یا نیست تشخیص‌اش با کیست؟ ملاک‌اش چیست؟ در موردِ تبلیغاتْ محکِ خوبی داریم: فرستنده‌ی تبلیغات (تبلیغ برای فلان شامپو، برای دینِ مبینِ مسیحیت، برای گوگل و نامِ آن خلیج، یا هر چیزِ دیگری)، احتمالاً نوعاً شخصِ من را در نظر نداشته وقتی تبلیغ‌اش را فرستاده—فلــّه‌ای فرستاده. اما فحش‌دهنده دقیقاً و خیلی به خودِ من نظر داشته!

به نظرم این ملاکِ‌ خوبی نیست که بگوییم که کامنت‌گذار باید استدلال داشته باشد—خیلی از چیزهایی که مجاز می‌شماریم از جنسِ استدلال نیستند: تشویق‌، ابرازِ هم‌دلی‌، خاطره‌گویی‌، متلک، و از این قبیل. به نظرم دشنام هم در طیفی است که اینها جزوش هستند.

خوشبختانه کامنت‌ها وسطِ مطالبِ وبلاگ نمی‌آیند—دیده نمی‌شوند مگر اینکه بخواهیم ببینیم‌‌شان. کسی که می‌خواهد ذیلِ مطلبی نظر بدهد، اگر برایش مهم است که به نظرِ دیگرانی هم توجه کند که نمی‌شناسدشان، به نظرم باید زحمتِ غربال‌کردن را بپذیرد.

مستقل از بحث‌های مربوط به آزادیِ بیان، من مشکلِ شخصی‌ای هم با حذفِ یادداشت‌های "نامربوط" دارم. خودم را آن‌قدر می‌شناسم که بدانم که خودخواه و خودشیفته و مستبدم. اگر با حذفِ نوشته‌های حاویِ کلماتِ به‌اصطلاح رکیک شروع کنم، سریعاً می‌رسم به حذفِ‌ توهین‌ها، بعد تهمت‌ها، بعد حذفِ چیزهایی که به نظرم حاویِ استدلال‌های غلط است، بعد نوشته‌هایی که ظرایفِ استدلال‌های مرا—و من چه بزرگ و دانایم!—درک نکرده، بعد آنهایی که به حدِ کفایت از من تعریف نکرده، و هلـُمَّ جراً. بهتر است شروع‌اش نکنم.