۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

وَقِـفـُوهُمْ إِنـَّهُم مَّسْئـُولـُونَ



تصورِ من این است که بخشِ مهمی از اقبالِ نسلِ قبل از من به اسلام—و پشتیبانیِ آن نسل از انقلابِ اسلامیِ ایران—نتیجه‌ی کوشش‌های علی شریعتی است. نگرانی‌ام این است که بخش‌هایی از تصویری که شریعتی ساخته است ربطی به هیچ خوانشِ معقولی از اسلام نداشته باشد. این نوع نگرانی البته جدید نیست، و من هم نه اسلام‌شناس‌ام و نه چیزِ زیادی از شریعتی خوانده‌ام؛ در اینجا فقط می‌خواهم با نگاه به بخشی از تحلیلی از مناسک حج (جلدِ ششم از مجموعه‌ی آثار، چاپِ دهم، انتشارات الهام، ۱۳۷۷) نگرانی‌ام را توضیح بدهم.

شریعتی در این مورد صحبت می‌کند که هاجر را نزدیکِ کعبه دفن کرده‌اند:


هاجر، در همین جا، نزدیک پایهٔ سوم کعبه، دفن است.

شگفتا، هیچکس را—حتی پیامبران را—نباید در مسجد دفن کرد.

و اینجا، خانهٔ خدا، دیوار به دیوار خانهٔ یک کنیز؟ (ص. ۵۸)

بعد، فصل هست در منزلتِ هاجر، که شریعتی مکرراً می‌گوید (از جمله باز در ص. ۶۱) که برده‌ بوده است. چرا هاجر این‌قدر بزرگ است؟

هاجر به ما آموخته است.

معشوق بزرگ، هم‌پیمان بزرگ انسان—خداوند—به او فرمان می‌دهد که طفل شیرخوارت را برگیر، از شهر و دیار و آبادی هجرت کن، به این درهٔ هولناکی بیا که حتی گیاه، حتی گیاه، حتی خار بیابان، از سر زدن می‌هراسد. (ص. ۶۸)

پس، طبقِ نظرِ شریعتی، خدا به هاجر فرمانِ هجرت داده است. و هاجر هم، که رابطه‌اش با خدا رابطه‌ای عاشقانه است، تسلیمِ فرمانِ معشوق بوده است—توکل کرده است و رفته است:

و او سراپا تسلیم. فرمان می‌برد. فرمانی که تنها عشق می‌تواند بپذیرد، تنها عشق می‌تواند بفهمد! [...] توکل، توکل مطلق ... آنچه عقل، حساب، منطق نمی‌تواند بفهمد. [...] آری، اما عشق می‌تواند جانشین همهٔ نداشتن‌ها شود. با عشق می‌توان زیست، اگر روح، عشق را بشناسد. با دست خالی می‌توان جنگید، اگر مجاهد با عشق مسلح باشد. (ص. ۶۹)

زیبا و شورانگیز است؛ اما آیا با روایتِ قرآن هم سازگار است؟

***

البته [و این را از ابراهیم آزادگان یاد گرفته‌ام] این سؤالِ جدی مطرح هست که: اگر هاجر در بیابان صرفاً مطابقِ غریزه‌ی مادرانه‌اش رفتار کرده و کارِ شایسته‌ی ستایشی نکرده پس سرِّ بازتابِ این حرکات در حج چیست و چرا به نظر می‌آید که قرآن (در البقره، ۱۵۸) به طرزِ ممتازی از سعی بینِ صفا و مروه یاد کرده است؟ جوابِ کاملی ندارم، اما به نظرم این فرضیه که در شروعِ ماجرا خدا به هاجر فرمانِ هجرت داده است چیزی است که دست‌کم از متنِ قرآن برنمی‌آید. ممکن است که شارع خواسته باشد رنج‌های مادری را به‌یادمان آورَد، و شاید هاجر در ادامه کارِ بسیار ویژه‌ای کرده بوده باشد؛ اما صحبت از اینکه اصلاً رفتنِ هاجر به بیابان در لبیک به معشوق بوده باشد به نظرم حرفِ غریبی است.

یک داستانِ دیگرِ ابراهیم را به‌یاد بیاوریم. به ابراهیم نشان می‌دهند که خدا از او می‌خواهد پسرش را قربانی کند، و ابراهیم به طرزِ باشکوهی فرمان‌بردار است. آن‌طور که من از قرآن می‌فهمم، ابراهیم است که دارد امتحان پس می‌دهد، نه کسِ دیگری. البته ابراهیم به پسر می‌گوید که خوابی دیده است و پسر می‌بیند که به ابراهیم دستور داده‌اند کاری کند، و این را هم می‌گوید که امیدوار است پدر از صابران بیابدش (الصافات، ۱۰۲)؛ با این حال، به نظرم قهرمان ابراهیم است و نه پسر: نه در ادامه می‌شنویم که پسر چه کرده است، و نه اصلاً حکایتِ قرآن اسمِ پسر را به ما می‌گوید که چیست.

باز اگر در ماجرای قربانی‌کردنْ اسمعیل (یا اسحق؟) هوشمندی‌ای نشان می‌دهد و توکلی، در داستانِ هاجر، تا جایی که در قرآن می‌شود دید، هیچ کس جز ابراهیم هیچ نقشی ندارد: صرفاً از ابراهیم می‌شنویم که کسان‌اش را در بیابانی اسکان داده است (ابراهیم، ۳۷). نه اسمی از هاجر هست نه هیچ چیزی که بشود ذکرِ صفتِ مثبتی از هاجر انگاشت‌اش. این‌طور به نظر می‌آید که قهرمانِ ماجرا ابراهیم است، نه کنیزی که ابراهیم با کودکی در بیابان رها کرده (و طبقِ دست‌کم بعضی روایاتِ مشهور—مثلاً روایتِ تاریخِ طبری—این رهاکردن مسبوق بوده است به حسادتِ ساره‌ به هاجر). وانگهی، کنیزِ ابراهیم اگر نمی‌خواست "هجرت کند" چه می‌توانست کرد؟

این حکایت‌ها به نظرِ من بسیار زیبا است، به لحاظِ لفظ و ساخت و معنا. چیزی که به نظرم ناپسند است این است که، شاید برای جذبِ مخاطبانِ بیشتر، دین را طوری معرفی کنیم که به‌طرزی غیرواقعی مدرن یا امروزی یا غربی/سوسیالیستی به نظر برسد: اسلام را لیبرال و طرفدارِ‌ تساویِ حقوقِ همه‌ی انسان‌ها و سازگار با اقتصادِ ربوی نشان بدهیم، یا وانمود کنیم که از نظرِ‌ اسلام تصمیمِ خدا نوعاً تابعِ اراده‌ی مردم است، و از این قبیل. باورِ من این است که اقتضای دین‌داری این است که اگر بینِ باورها و روش‌های امروزی و محکماتِ مصرحِ دین تعارضی هست دین‌دار به حکمِ دین گردن بنهد.

مشتری‌جلب‌کردن برای دین از طریقِ‌ معرفیِ عمداًغیرواقعی‌اش گاه می‌تواند مستقیماً برای این باشد که کسانِ بیشتری به اسلام علاقه پیدا کنند، گاه شاید برای این باشد که مثلاً گروهی از مخالفانِ محمدرضا پهلوی پشتوانه‌ی ایدئولوژیک پیدا کند و قوی‌تر شود. گاهی اثرِ احساسِ ضعف در مقابلِ زمانه است. و غیره. در هر صورت به نظرم کار کارِ بدی است. به انگیزه‌های شریعتی دسترس ندارم—شاید هم واقعاً اسلام و تشیع را طوری که می‌فهمیده معرفی می‌کرده است.


۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

عاشقانه: مثلِ خانواده



انگار همیشه بوده‌ای...

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

فلسفه و زندگیِ روزمره



رادیو فردا مدعی است که با خانمِ دکتر شهین اعوانی مصاحبه کرده است، و من تا این لحظه ندیده‌ام خانمِ اعوانی رسماً خبر را تکذیب کرده باشند یا رسماً توضیحاتی داده باشند. گفت‌وگو و متنِ پیاده‌شده‌اش در وبگاهِ رادیو فردا در دسترسِ کسانی است که شبکه‌ی محلی‌شان فیلتر ندارد یا خودشان فیلترشکن دارند. خانمِ اعوانی عضوِ شورای اجراییِ تشکیلاتی هستند که قرار است روزِ جهانیِ فلسفه را در ایران برگذار کنند.
مصاحبه‌کننده می‌پرسد "ميهمانان خارجی اين برنامه چه کسانی هستند؟". بخشی از جواب:


اسمش را بنده خدمتتان نمی‌گويم. مسلماً نمی‌گويم. سرشناس‌های فلسفه هستند. چرا من اسم را بگويم که بعداً قيدشان را بزنيد.

بخشی از توضیحِ تکمیلی:


می‌روند می‌گويند ايران تحريم است شما چرا تشريف می‌بريد ايران؟ نمی‌دانم فيلسوف ايرانی توی خيابان کشته می‌شود چرا شما می‌رويد؟


این تصور از ذهنیتِ سرشناس‌های فلسفه (که نام‌هایشان را نگفته‌اند) برای من جالب است: آدم‌هایی که دعوتِ جایی را می‌پذیرند و بعد در موردشان این احتمالْ جدی است که می‌شود رفت سراغ‌شان و "قیدشان را زد"—احتمالاً به این معنا که منصرف‌شان کرد از سفر به آنجا. این بزرگانِ فلسفه آیا صغیرند؟ چیزی نشنیده‌اند از جایی که دعوت‌اش را پذیرفته‌اند؟ و تبلیغاتِ سوءِ استکبار می‌تواند این باورِ غلط را به آنان بقبولاند که "فيلسوف ايرانی توی خيابان کشته می‌شود" و لذا نباید رفت ایران؟ امیدوارم وقتی این سرشناسان به ایران آمدند نام‌هایشان را بفهمیم، یا دست‌کم سخنرانی‌‌هایشان را بشنویم، یا مقالات‌شان را بخوانیم—گرچه این خطرْ بسیار جدی است که بعداً استکبار با مطالعه‌ی بسیار دقیقِ سبکِ مقالات بتواند نویسندگان را شناسایی کند و قیدشان را بزند طوری که این فیلسوفانِ طرازِ اول بعداً اعلامِ پشیمانی کنند از شرکت در مراسمی در ایران.

به نظرِ من صرفِ آمدنِ تعدادی فلسفه‌کار به ایران اتفاقِ خوبی است، و در برنامه اگر چیزِ خوبی ببینم شرکت خواهم کرد (اگر ورود به جلسات آزاد باشد). برایم خیلی مهم نیست که جمهوری اسلامی—که مدتی است حملات‌اش به علومِ انسانی را تشدید کرده—قرار است از این اتفاق استفاده‌ی تبلیغاتی بکند. ما می‌رویم و چیز یاد می‌گیریم.

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

دم‌غنیمت‌شمارانه: ذکرِ نعمت



دو سالی هست که ادامه دارد:

عشق. دوستیِ نزدیکِ ذهن‌ها و تن‌ها. رازگویی. خنده. زبانِ تقریباً خصوصی. گریه. نوازش‌خواهی. هیجان. همراهیِ طولانیِ متواتر.

هیچ حسادتی و هیچ تمامت‌خواهی‌ای در کار نیست: بعضی معشوقانِ همدیگر را می‌شناسیم و از بعضی از آرزوها و هوس‌ها و برنامه‌های هم خبر داریم (بی آنکه قرار باشد خبر بدهیم). به هم کمک هم می‌کنیم. پروژه‌های مشترک هم داریم. خلوت‌ِ هر کدام‌مان محترم و برجا است.

و می‌دانیم تضمینی نیست ادامه پیدا کند. می‌دانیم—و به دانستن‌مان تصریح می‌کنیم—که لزوماً همیشگی‌ای در کار نیست: می‌دانیم که شدتِ علاقه ممکن است کم بشود؛ می‌دانیم که ممکن است یکی‌مان برای مدتِ زیادی برود شهرِ دیگری. این آگاهی ماجرا را حتی زیباتر می‌کند. دیدارهای زیادی هست که بعدش شادیم که باز هم، به قولِ اخوان، ربودیم از کفِ گردون شبی خوش.


۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

تداوم



واردِ جمع شد. خودش را سپیده معرفی کرد طبیعتاً.

گفتم "اسم‌ات هنوز همین است؟"

گفت "احتمالاً. البته مدتی است شناسنامه‌ام را نگاه نکرده‌ام."


۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

طبیعتاً



گفت "نه."

"یعنی هیچ راهی نیست؟"

گفت که هیچ راهی نیست.

"حتی اگر مثلاً الآن این مداد را بیندازم زمین و اژدها بشود؟"

کمی تأمل کرد. "خب، در آن صورت قبول می‌کنم."

مداد را رها کردم. اتفاقِ خاصی نیفتاد، متأسفانه.


۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

بنیادگرایی



آقای قانون‌گرا روی سد قدم می‌زد. لغزید. آن پایین تابلوی "شنا کردن ممنوع" را دیده بود. غرق شد.

۱۳۸۰.

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

ایدئولوژی‌زدگی



"دیشب ساعتِ هشت، در اوجِ شلوغیِ شهر، سیزده‌دقیقه‌ای از میدانِ ونک رسیدم چهارراهِ پارک‌وی."

"واقعاً که... رژیم این‌همه آدم کشته، تو خوشحالی که خطِ ویژه‌ی اتوبوس گذاشتند؟ خجالت نمی‌کشی؟ تازه، معلوم نیست کی چقدر بابتِ این اتوبوس‌ها به جیب زده. اصلاً خودِ شهردار هم که می‌دونیم برای چی این کارها رو می‌کنه—اینا که دغدغه‌ی شهر و ترافیک ندارن که."

***

"بدونِ ربّنای شجریان—که تا همین اواخر نمی‌دانستم خواننده‌اش کیست—انگار چیزی از رمضان کم است."

"هنرمندِ بریده از مردم آثارِ قبلی‌اش هم بد و نازیبا می‌شود."

***

"حسین درخشان تقریباً دو سال است که در زندان است. خبری نیست. گیرم که جاسوسِ اسرائیل؛ حقِ شهروندی که دارد؟ / گیرم بازجو و پرونده‌ساز؛ انسان که هست؟"

"از این شخصِ پلید طرفداری می‌کنی؟"


۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

نقصِ گزارش



"این روزها دارم به مرزِ جنون می‌رسم."

"از کدام طرف؟"


۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

چرا برگشته‌ام



بیشتر از دو سال است که از کانادا برگشته‌ام ایران. از اول رفته بودم که برگردم. حالا راضی‌ام که آمده‌ام و مانده‌ام. قصد هم دارم ماندن‌ام را ادامه بدهم.

برای روشن‌تر شدنِ زمینه: از اول به قصدِ درس خواندن رفتم، و سی‌ویک‌ساله بودم. از دولتِ جمهوری اسلامی ایران پولی نگرفتم—مثلِ خیلی از دانشگاه‌های بزرگِ امریکای شمالی، دانشگاهِ تورنتو هم به دانشجویانِ دکتری‌اش برای چند سال پول می‌دهد، و این تعهدی برای دانشجو ایجاد نمی‌کند. برگشتن‌ام برای ادای دینی نبود.

دلیل‌هایم تقریباً به‌کلـّی لذت‌جویانه بوده است.

تعلقاتِ عاطفی. از ایران که رفتم، با دو استثنا از هر کسی که بسیار دوست می‌داشتم بیش از ده‌هزار کیلومتر دور شدم. این برایم سخت بوده است. برایم سخت است ندیدنِ خانواده، ندیدنِ دوستان و خویشان، دور بودن از معشوقان. این‌طور نیست که همه‌ی اینان حالیا در ایران باشند (مثلاً منچستر در قاره‌ی دیگری است)؛ اما ایران مسکنِ بیشترین‌شان است. مشخصاً در موردِ خانواده: برای سلامتِ روانِ من بودن در کنارِ خانواده اگر لازم نباشد دست‌کم بسیار مفید است. به نظرم برای اعضای خانواده‌ام هم، مخصوصاً در این سال‌های زیادترشده‌بودنِ سن‌شان. تصورم این است که بودنِ من در کنارشان آرامش‌شان را بیشتر می‌کند، و مستقیماً هم اگر میلی نداشتم برایم طبیعی می‌بود که سعی کنم در کنارشان باشم.

تهران، و زبانِ فارسی. اینها را دقیقاً دوست می‌دارم. لذت می‌برم از اینکه در شهر و در کلاسْ فارسی حرف بزنم. شهرم را هم دوست دارم: پارکِ ملـّت در شب، خیابانِ ایتالیا در روز، ویلا و کریم‌خان، بودنِ کوه در شمال، تنگیِ کوچه‌های جنوب، بزرگ‌راه‌ِ چمران، کتاب‌فروشی‌های خیابانِ انقلاب، دانشگاهِ شریف... و زیباییِ ایرانی را هم از نوعِ موجود در امریکای شمالی دوست‌تر ‌دارم. اصولاً—جدی می‌گویم—به نظرم تهران شهری است پر کرشمه‌ی خوبان ز شش جهت. تفصیل نمی‌دهم.

شغل. درس خوانده‌ام چون از موضوعِ درس‌ام لذت می‌برده‌ام؛ نخوانده‌ام که به واسطه‌ی درس‌خوانده‌بودنْ شغلی، یا شغلِ بهتری، پیدا کنم. اما توانایی‌های دیگرم طبیعتاً در امریکای شمالی خریدار ندارد، و به نظر می‌آید که طبیعی‌ترین/تنها کاری در کانادا یا ایالاتِ متحده که از عهده‌اش برمی‌آیم کارِ دانشگاهی باشد، و بازارِ کارِ آکادمیک در امریکای شمالی خوب نیست (خصوصاً در علومِ انسانی). به بعضی دوستانِ ریاضی‌دان‌‌ام نگاه می‌کنم که از دانشگاه‌های بسیار خوبی در ایالاتِ متحده دکتری گرفته‌اند و سال‌ها است در کالج‌های درجه چندم هندسه‌ی مسطحه و حسابانِ بسیار مقدماتی درس می‌دهند. تلاشی نکردم، اما به نظرم خیلی محتمل نبود که به‌سرعت شغلِ خوبی در امریکای شمالی پیدا کنم.

برگشتن‌ام به ایران به این قصد نبود که شغلِ دانشگاهی‌ای پیدا کنم، مخصوصاً که قصد داشتم در هیچ فرآیندِ گزینشیِ عقیدنی-سیاسی‌ای شرکت نکنم، و مسلماً شرکت نخواهم کرد. به تمامِ معنا بخت یارم بوده است که اولاً شغلِ فعلی‌ام را به من پیشنهاد کردند و ثانیاً هنوز شاغل‌ام؛ اما این شغل هم اگر نبود می‌شد به کارهای قبل از رفتن پرداخت: ترجمه و ویرایش و تدریس در دبیرستان (و برایم متصور نیست که در کانادا بتوانم در مدارسی در حدِ آنهایی مشغول شوم که در ایران درس داده‌ام). حتماً این نوع کارها را به بی‌کاری و به تدریس در کالج و کار در ساندویچ‌فروشی ترجیح می‌دهم.

تأثیرگذاری. برای خودم هیچ رسالت یا وظیفه‌ی اجتماعی‌ای قائل نیستم، اما لذت می‌برم از اینکه سعی کنم اوضاع و مردمان را به شیوه‌‌ی مطلوبِ مختارم نزدیک یا متمایل کنم. حالا مسأله این است که در امریکای شمالی اوضاعْ تا حدِ زیادی به همین شیوه هست که دوست دارم باشد: لیبرال، شهرنشینانه، منظم، قانون‌مند. اما شخصاً دوست دارم که تغییر ایجاد کنم؛ دوست دارم تأثیرگذار باشم. در امریکای شمالی اگر زندگی کنم، احتمالاً (در بهترین حالت) بخشی خواهم شد از نظامی که دارد خوب کار می‌کند، یا نهایتاً تأثیرِ ناچیزی خواهم داشت در بهتر کردنِ اوضاع. در ایران می‌توانم مؤثر باشم در تغییرِ نظامِ جامعه: می‌توانم جامعه را بازترکنم، می‌توانم سطحِ سواد را بالاتر ببرم، می‌توانم بخشی از حقوقِ زنان و اقلیت‌ها را احیا کنم. یا دست‌کم محتمل است که تلاش‌ام نتیجه‌ای بدهد. یا دست‌کم محتمل است که محیطِ کوچکِ اطراف‌ام را بهتر کنم. در امریکای شمالی به فرض هم که چیزی را نپسندم نوعاً احتمال نمی‌دهم که من—منِ از‌جهان‌سوم‌آمده‌—بتوانم کاری کنم.

اینکه وجوهی از زندگی در ایران سخت‌تر از امریکای شمالی است بدیهی است. اما وقتی توجه می‌کنم که در ایالاتِ متحده در ۱۹۴۰ نگذاشتند راسل در نیویورک درس بدهد، وقتی توجه می‌کنم که در دهه‌ی پنجاهِ میلادی مک‌کارتی و اعوان‌اش به بهانه‌ی خطرِ کمونیسم افتادند به جانِ هنرمندان و عالمانِ امریکایی و بی‌کار و زندانی‌شان کردند، وقتی به این فکر می‌کنم که تا همین پنجاه سال پیش تبعیضِ نژادی در امریکا شکلِ قانونی داشته است—به این‌‌جور چیزها که فکر می‌کنم احساس می‌کنم که وضعِ ما خیلی هم بد نیست. مخصوصاً به این فکر می‌کنم که وضعِ بهترِ فعلی در اروپا و امریکا نتیجه‌ی تلاشِ مردمان‌شان است؛ در کوچ کردن به این کشورها برای زندگیِ بهترْ پخته‌خواری‌ای می‌بینم که با ذائقه‌ام جور نیست.


قبلاً یک دلیل‌ام برای مهاجرت نکردن به کانادا را توضیح داده‌ام. (در اینجا "مهاجرت" واژه‌ای فنـّی است.) دلیلی که شرح کرده بودم البته رنگِ ایدئولوژیک/اخلاقی داشت. دلیل‌های دیگری هم داشته‌ام که مهاجرت را—دقیق‌تر: درخواستِ رسمیِ مهاجرت از کانادا یا هر کشورِ توسعه‌یافته‌ی دیگری را—ناخوش بدارم. به هر حال، مهاجرت تنها راهِ ماندن در کانادا نیست (می‌شود با ویزای کار ماند)؛ در اینجا سعی کردم توضیح بدهم که چرا ترجیحِ اکیدم این بوده است که، مستقل از نحوه‌های مختلفِ ماندن، آنجا نمانم و به ایران برگردم. امیدوارم روشن باشد که قصدم فقط این بوده است که در موردِ خودم گزارش کنم: این را نمی‌گویم که از ایران رفتن و برنگشتن کارِ بد یا مضر یا محقری است. سلیقه‌ها متفاوت است. و البته روشن است که اگر خطری برای کسی باشد، یا اگر کسی فکر کند که آدمِ بهتری خواهد بود اگر که جای دیگری زندگی کند، آیه‌ی نودوهفتمِ النساء به یادمان می‌آورَد که زمین بزرگ است.



۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

بوی وجهِ مشترک



قرصِ ویتامین چند دقیقه‌ای در دست‌ام بود قبل از اینکه بخورم‌اش. بعد، مدتی شکایت کردم از اینکه بویی مثلِ بوی بیمارستان آزارم می‌دهد. خانمِ وکیل فهمید که از دست‌ام است. دستمالِ مرطوبی از کیف‌اش درآورد و دادم. دست‌ام را به‌دقت پاک کردم.

گفتم "می‌بینی؟ حساسیتِ زیاد به بو از نشانه‌های دیوانگی است."

گفت "نه. اتفاقاً من هم همین‌طورم."

نگاه‌اش کردم: "خب؟"

مکث. خندید و گفت که گزارش‌اش تأییدِ نظرِ من بوده: "باید جمله‌ام را با آره شروع می‌کردم."


۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

شهرِ بهتر



یک. "فتوکپی نداریم. لطفاً سؤال نکنید."
دو. "اینجا بلیت‌فروشی نیست. لطفاً سؤال نکنید."
سه. "لطفاً آدرس نپرسید."

به نظرم در اینها—که بر درِ مغازه‌ها و بر شیشه‌های دکـّه‌ها می‌بینیم—خشونتی هست.

یکِ جدید. "نزدیک‌ترین جا برای فتوکپی: دفترِ فنـّیِ پرستو، آن طرفِ خیابان."
دوی جدید. "می‌خواهید بلیتِ اتوبوس بخرید؟ سی قدم به طرفِ میدانِ ‌سرافراز بروید."
سه‌ی جدید.
سه‌ی جدیدتر. "شرمنده‌ایم که گاهی شاید سرمان شلوغ باشد و نتوانیم برای پیداکردنِ نشانی کمک کنیم."
سه‌ی حتی بهتر. "این اطراف را خوب می‌شناسیم؛ اگر نشانی‌تان را پیدا نکرده‌اید در خدمت‌ایم."


۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

شباهت، هیجان، تمرکز



"ببخشید دیگه... فکر کنم در کلّ پنج-شش بار به تو گفتم شادی."

"من دو بارش رو فهمیدم."