۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

آرش، امروز



چقدر ملایمتِ لهجه‌‌اش را، و ملایمتِ خودش را، دوست‌ داشتم وقتی در مردادِ هفتاد‌ونه می‌خوانـْد:

. شد زمین: مست
. آسمان: مست
. بل-بلا-نِ
. نغمه‌خوان:
مست...

آرام بود. دوست‌اش داشتم.

روزی آمده بود تهران به دنبالِ پروانه‌ی طبابت. من هم رفته بودم از حسن آقا شیر بگیرم. با فاصله‌ی کمی واردِ خانه شماره‌ی چهار شدیم. هر کدام گفتیم به چه کاری رفته بودیم. نمی‌دانم کدام‌مان گفت "تفاوت‌ها را ببین: یکی رفته شیر گرفته، یکی پروانه."

یاسی به یادم می‌آورَد که چهار سال پیش خبرِ مرگِ مادرجان‌ام را این‌طور گفته‌ام که "قصه تمام شد." شرقِ دور چه دور است.


۱۲ نظر:

  1. قدرتِ نويسنده در بيانِ دنيايي بزرگ، تنها در قالبِ جملاتِ كم، بسيار است.
    خانه‌ي شماره‌ي چهار كم‌كم دارد جان مي‌گيرد، در ذهنِ خوانندگاني چون من كه اين خانه را نمي‌شناسند.
    http://kaavelajevardi.blogspot.com/2010/06/blog-post_22.html
    شايد خوب باشد نويسنده به سناريويي بزرگ، نيك و سودمند بينديشد و دست‌به‌كار شود.

    پاسخحذف
  2. شاید بی هیچ دلیل موجهی بغضی تا دم گلویم آمد ... به چشمانم رسید و ...

    بی هیچ دلیل موجهی ...
    شاید هم به خاطر قصه که تمام شد ...

    پاسخحذف
  3. در یادم قصه تمام نمی شود...

    پاسخحذف
  4. من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم...!

    پاسخحذف
  5. کاوه جان،‌ ممنونم.

    پاسخحذف
  6. در حال حاضر تنها سایتی که به من انگیزه می ده به کامپیوترم نزدیک شم همین جاس!در این شرایط نا امیدی و بی حوصلگی شاید هیچ وقت فکر نمی کردم که کوته نوشتهای شما باعث انبساط خاطرم بشن!
    ممنونم

    پاسخحذف
  7. سلام كاوه
    اين متن، واقعا همان دلالت غم انگيزي را دارد، كه به نظر مي‌آيد دارد؟
    علي

    پاسخحذف
  8. تخت شماره دوازده۲۳ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۴:۴۳

    من هم با ناشناس موافقم کاوه جانم:(

    پاسخحذف
  9. متأسفانه دارد . آرش پویا چند روز پیش در سنگاپور درگذشت.

    پاسخحذف
  10. ناشناسي منتظر مي۲۳ تیر ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۵۹

    متأسّفم.
    پس، ارتباطِ دو خطِّ آخر با بخشِ قبلِ آن در اين بود!

    پاسخحذف
  11. نمیتونم مرگ هیچ عزیزی را باور کنم !! فقط نمیتوانم یا شاید نمیخواهم !! گریه در غربت امانم را بریده است ...

    پاسخحذف