۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

در بابِ احتیاطِ عالمان در نقلِ آنچه شنیده‌اند



آقای دکتر غلامعلی حدادعادل کاندیدای محترمِ یازدهمین دوره‌ی انتخاباتِ ریاستِ جمهوری اسلامی ایران چند روز پیش در یکی از برنامه‌های تبلیغاتیِ تلویزیونی‌شان چیزی در موردِ مهاجرت گفتند. واحد مرکزی خبر گزارشی منتشر کرده است که بخشِ مربوطی از آن را با حفظِ املا و غیره نقل می‌کنم:


[...] ابن بطوطه جهانگرد مراکشی وقتی از ایران عبور می کند و به چین می رود تعریف می کند و در سفرنامه اش می نویسد که یک روزی امیر عزت کرد و احترام گذاشت و ما را سوار این قایقهایی کرد که در روی رودخانه شناور بودند و به تفرج رفتیم در کنار ما در قایق دیگری در کشتی کوچک دیگری خنیاگران و رامشگران آواز می خواندند و شعر فارسی می خواندند و بعد ابن بطوطه که ایرانی نبوده آنها بخاطر او شعر فارسی بخوانند اصلا خواندن شعر فارسی رایج بوده ابن بطوطه دو بیت را نقل کرده است که در زمان ما که سفر نامه او چاپ شده است معلوم شده است که این دو بیت از سعدی است که می گوید:
« تا دل به مهرت داده ام در بهر فکر افتاده ام
چون در نماز استاده ام گویی به محراب اندری
آفاق را گر دیده ام مهر بتان ورزیده ام
خوبان فراوان دیده ام اما تو چیز دیگری
این نکته نشان می دهد که چهل سال فقط آن زمان از درگذشت سعدی گذشته بوده یعنی ایرانیها به اندازه ای به چین سفر می کردند که چهل سال بعد از فوت سعدی شعر سعدی را برده بودند که نقل محفل و نقل زبان خوانندگان چینی شده بوده پس مهاجرت همیشه بوده و ایرانیان همه جا حضور داشتند در کشورهای دیگر هم ایرانیها بودند [...].


جنابِ آقای دکتر حدادعادل که بیش از یک دهه است که رئیسِ فرهنگستان زبان و ادب فارسی هستند لابد متنِ سفرنامه‌ی ابن‌بطوطه را خوانده‌اند و بی‌اطلاع حرف نمی‌زنند و لابد بر خلافِ این وبلاگ‌نویس نظرشان این نیست که این حکایتِ نسبتاً مشهورْ نامعقول است و در چند موضع جای سؤال دارد. اما به نظرم شایسته‌تر بود که جنابِ آقای دکتر حدادعادل که رئیسِ بنیاد سعدی هم هستند توجه می‌فرمودند که بیتِ دوم از سعدی نیست و از امیرخسرو دهلوی است که در هند زندگی می‌کرده است.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

غیرحرفه‌ای [برای کاستن از عصبانیتی ناشی از احساس اتلاف وقت]



رؤیا غمگین است: متوجه شده که شوهرش بیش از سه ماه است که با خانمِ جوانی رابطه دارد. رؤیا تنها است:‌ شوهرش او را برای خاطرِ آن خانم رها کرده است. رؤیا احساس می‌کند به‌طرزِ مضاعفی فریب خورده: اولاً آن خانمِ جوان از سه ماه پیش به خانه‌ی رؤیا می‌آمده، ثانیاً دوستانِ رؤیا شوهرش را در دیدارهای مخفیانه مساعدت می‌کرده‌اند. مدتی می‌گذرد. و رؤیا کم‌کم دارد عاشق می‌شود (بر کسی که طبعاً شبیه به آقای صابر اَبَر است). خب، حالا رؤیا اگر معلمِ پیانو باشد و شخصیتِ اصلیِ فیلم هم باشد، انتظار داریم چند باری او را در چه حالی ببینیم؟ بله:‌ پیانو بزند. و خیلی هم پرتوقع نخواهیم بود اگر انتظار داشته باشیم که به مقتضای حالْ او را در حالِ نواختنِ موسیقی‌های متفاوتی ببینیم.

اما در سراسرِ فیلم هرگز چنین صحنه‌ای نمی‌بینیم. آیا آقای پیمان معادی در نگارشِ فیلم‌نامه‌ی به این نکته بی‌توجه بوده‌اند؟ آیا خانمِ مهناز افشار فرصت/همت نکرده‌اند یاد بگیرند چند قطعه را بنوازند؟ (یا آقای پیمان معادی در مقامِ کارگردان نتوانسته‌اند صحنه‌ی پیانونوازی‌ای را با مونتاژ در فیلم جا بدهند؟) و اگر بگویند که وزارتِ ارشاد اجازه نداده است یا اجازه نمی‌داد چنین صحنه‌ای در فیلم باشد، در این صورت جوابِ بدیهی این است که وقتی—به هر دلیلی—از معلمِ‌پیانو‌بودنِ کسی هیچ استفاده‌ای نشود می‌شود برای او شغلِ دیگری نوشت.

***
خوانده‌ایم که رابرت دنیرو مدتی در نیویورک تاکسی رانده است تا بتواند نقش‌اش در فیلمِ سکورسیزی را باورپذیرتر درآورَد، یا اِیدرین برودی مدت‌ها تمرین کرده است تا بتواند در فیلمِ پولانسکی شوپن بنوازد. گمانِ من این است که در چندده سالِ اخیر دنیای حرفه‌ایِ سینما در سطحي جهانی، قابلِ تصور نبوده است که در صحنه‌ای که بازیگری باید آواز بخواند کسِ دیگری به‌جای او بخواند، چه برسد به اینکه در کلّ فیلمی کسِ دیگری به‌جای بازیگر حرف بزند! بازیگر بلد نیست مطابقِ فیلم‌نامه آواز بخواند یا ساز بزند؟ راه‌حل ساده است: یا باید یاد بگیرد، یا باید بازیگرِ دیگری انتخاب بشود. بازیگر صدای مناسبی ندارد یا (بدتر) نمی‌تواند متن‌اش را بگوید؟ مشکلی نیست: شغلِ دیگری انتخاب کند. و نگاهی کنیم به بازیگرانِ مهمِ ایرانی در فیلم‌های کارگردانانِ مهمِ ایرانی: آوازخواندنِ کسی به‌جای بازیگرِ نقشِ اولِ فیلمِ سنتوری، یا صحبت‌کردنِ آقای منوچهر اسماعیلی به‌جای چند بازیگرِ معروف در مجموعه‌ی هزار دستان. و چون این بسیار.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

در ستایشِ بعضی انواعِ بی‌کارشدگی



برای کسی که بخت آن‌قدر یارش نبوده باشد که اصلاً نیازی به کارکردن نداشته باشد شاید یکی از بهترین انواعِ شغلْ شغلِ آکادمیک باشد. چند سالی چنین شغلی داشتم و از اولِ امسال ندارم.

بدی‌های بی‌کارشدن لابد آشکار است؛ اما شاید، دست‌کم برای افرادِ محافظه‌کار، نداشتنِ شغلِ آکادمیک مزیّتی هم داشته باشد: کسی که شغلِ آکادمیک ندارد بطریق اولی نگرانِ ازدست‌دادن‌اش هم نیست. چنین کسی می‌تواند با خیالی نسبتاً راحت—راحت‌تر از کسی که شغلِ آکادمیک دارد—به سبکِ مختارش زندگی کند و عقایدش را ترویج کند و سلائق‌اش را مطرح کند. از این نظر حتی وضع کسی که شغل‌اش را از دست داده یا رها کرده است (و امیدی به این ندارد که شغلی از همان نوع به‌دست آورَد) بهتر از کسی است که در جست‌وجوی شغلِ آکادمیک است.

البته کسی که چیزی ندارد نگرانِ ازدست‌دادن‌اش هم نیست؛ اما نکته این است که، از بعضی جهات، ظاهراً ازدست‌دادنِ شغلِ آکادمیک راحت‌تر از ازدست‌دادنِ بقیه‌ی انواعِ شغل‌ها است.


۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

Li2CO3




شروع‌اش با رهیافتِ همیشگیِ الیاس به موضوع بود:‌ در اولین دقیقه‌های اولین جلسه به دکترِ روان‌پزشک گفت که موعظه نمی‌خواهد. دکتر موعظه نکرد. دکتر جدی بود و هوشمند می‌نمود.

الیاس از نوسان‌هایش گفت. دکتر گوش کرد. دکتر روی کاغذْ خطی افقی کشید: این حالتِ طبیعی است. خطی بالای محورِ طبیعی کشید و یکی پایینِ محورِ طبیعی، همه روی همان کاغذ. خواست که الیاس نمودارِ نوسان‌های ماهانه‌اش را بکشد. الیاس نتوانست. الیاس از این گفت که در دوره‌هایی با تفصیلِ زیاد به خودکشی فکر می‌کرده.

دکتر: در بینِ نزدیکان‌تان کسی اقدام به خودکشی کرده؟
الیاس: اقدام را نمی‌دانم، ولی تا جایی که خبر دارم کسی از نزدیکان‌ام در خودکشیْ موفق نبوده.

تشخیصِ دکتر افسردگیِ دوقطبی بود. یکی از داروهای استاندارد را تجوزیز کرد. دکتر گفت که کارِ منتَظرِ این دارو تثبیتِ خُلق است. در دو‌ونیم سالی بعد از آن شب که الیاس به این دکتر مراجعه می‌کرد دکتر فقط یک بار خندید که در همین دیداری است که برخی اقوالِ افرادش را نقل کردم. الیاس پرسید "حالا این دارو خُلقِ مرا در کجا تثبیت می‌کند؟". و دکتر توضیح داد که سعی‌اش این است که در حدِ "طبیعی" تثبیت کند. دکتر قبل از توضیح خندید. و الیاس ترجیح داده بود نپرسد که ملاکِ طبیعی‌بودن چیست.

روزهای بعد بهترین روزهای عمرِ الیاس نبود، از جهاتِ متعدد. قسمتِ احتمالاً مربوط به دارو این بود که بیش از یک هفته‌ی متوالی هیچ شبی بیش از یک ساعتِ متوالی نخوابید. و ضعفی مداوم که انگار از شیءِ کوچکِ تقریباً مسطحی از اعماقِ معده به همه‌ی درونِ بدن متساطع می‌شد. در ساعت‌های شدتِ ضعفْ شکلِ سفیدِ سستِ گچیِ قرص بخشِ بزرگی از میدانِ دیدِ الیاس را می‌گرفت.


[دکتر آن دارو را تجویز نکرد؛ گزارشِ الیاس در زبانِ ذهنی‌اش همین‌طور است که نوشتم:‌ دکتر یکی از داروهای استاندارد را تجوزیز کرد. زبانِ الیاس مرا هم گاهی یادِ ترَویس می‌اندازد.] 

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

جویای کار




[این نامه را روزِ بیست‌وسومِ اسفند به دفترِ رئیسِ پژوهشگاه تحویل دادم. پیوندها به مطالبِ وبلاگ را برای انتشار در اینجا اضافه کرده‌ام.]



جنابِ آقای لاریجانی رئیسِ محترمِ پژوهشگاه دانش‌های بنیادی،

سلام.

در پاسخ به نامه‌ی جناب‌عالی (مورخِ چهاردهمِ اسفندِ امسال به شماره‌ی ۹۰۳۵/۱۰۰/۹۱ و با قیدِ "محرمانه") به‌اختصار چند نکته را عرض می‌کنم. علتِ تأخیر در جواب‌دادنْ یکی گرفتاریِ شخصی‌ای است که باعث شد نامه‌ی شما را با سه روز تأخیر بخوانم، و دوم تمکین به امرِ استادم و عمل به توصیه‌ی دوستان‌ام در موردِ تأملِ بیشتر در جواب.

دو نکته‌ی مقدماتی. اول اینکه در نامه‌تان فرموده‌اید "متأسفانه دریکی دوسال اخیر، اعتراض‌های متعددی نسبت به برخی فعالیت‌های جناب‌عالی به پژوهشگاه گزارش شده است که اینگونه رفتارها به هیچ وجه متناسب با حیثیت و شأن پژوهشگاه و محققین آن نمی‌باشد." غیر از موضوعِ وبلاگِ شخصی‌ام که در ادامه به آن خواهم پرداخت، معلوم نکرده‌اید که آیا، طبقِ تحقیقاتِ شما، این اعتراض‌ها بجا هم بوده است یا خیر، و آیا  مشخص و مستند بوده است یا خیر—حتی مرجعِ عبارتِ "اینگونه رفتارها" هم مشخص نیست، و البته بدیهی است که صرفِ اعتراض مهم نیست چرا که شخصِ ناشناسی می‌تواند مکرراً نامه‌های اعتراض‌آمیز در موردِ من به مسؤولان بفرستد. گمانِ من این است که نسبت‌دادنِ رفتارهای خلافِ شؤونات به کسی، علی‌القاعده باید دقیق‌تر از این باشد.

دوم اینکه در جمله‌ی معترضه‌ای در موردِ وبلاگِ شخصیِ من فرموده‌اید "که در آن به صراحت به ارتباطتان با پژوهشگاه تاکید شده است". این حرفْ درست نیست: در پروفایلِ وبلاگِ شخصیِ من هرگز ذکرِ صریحی از ارتباطِ شغلی‌ام با پژوهشگاه نبوده است. (البته تا چند روز پیش اگر کسی در این پروفایل به دنبالِ نشانیِ ئی‌میلِ من می‌گشت به <kaave@ipm.ir> می‌رسید؛ بعد از خواندنِ نامه‌ی شما این نشانی را با نشانیِ دیگری جایگزین کرده‌ام.) برای اطمینان، همه‌ی مطالبِ دو سالِ اخیرِ وبلاگ‌ را نگاه کردم، و دیدم که هیچ ذکری—به‌صراحت یا به‌تلویح—از ارتباطِ من با پژوهشگاه دانش‌های بنیادی در آنها نبوده است. اگر کسی همه‌ی مطالبِ سه سالِ گذشته را بخواند به نوشته‌ای درباره‌ی پژوهشگاه خواهد رسید که در آن توضیح داده‌ام چرا در گزینش شرکت نمی‌کنم و فرمِ حراست را هم پُر نمی‌کنم—اما در این مطلب هم فقط ذکرِ "پژوهشگاه" هست و صحبتی از "دانش‌های بنیادی" نیست. البته اشخاصِ پی‌گیر می‌توانند حدس بزنند که من در کدام پژوهشگاه بوده‌ام؛ اما مسلماً این حرفْ غلط است که هر کسی با نگاه به وبلاگِ من می‌تواند به‌راحتی به ارتباطِ نویسنده با پژوهشگاه دانش‌های بنیادی پی‌ببرد—دست‌کم نه راحت‌تر از آنکه چنین کسی می‌تواند بفهمد که من ارادتمندِ چامسکی و هیوم هستم، از شرکت در انتخاباتِ مجلس مفصلاً حمایت کرده‌ام، از شخصِ شما در موردِ تعریفِ جرمِ سیاسی انتقاد کرده‌ام، به مسائلِ صنفیِ آکادمیکِ فلسفیِ ایران حساس هستم، و غیرذلک.

اما اصلِ مطلب. فرموده‌اید:

    ضروری است به منظور احترام به ارزشهای اخلاقی و دینیِ مورد پذیرش جامعهٔ اسلامی و پژوهشگاه دانشهای بنیادی در شیوه وبلاگ نویسی خود تجدید نظر فرمائید. بدیهی است پژوهشگاه از همکاری با افرادی که به فرهنگ و ارزشهای مورد قبول پژوهشگاه دانشهای بنیادی پایبند نمی‌باشند معذور می‌باشد.

در پاسخ،  توجهِ شما را به این نکته جلب می‌کنم که برخی مؤسسات  رسماً و در زمانِ استخدام به کارکنان‌شان اعلام می‌کنند که کارکنانْ مجاز نیستند به اسمِ خود وبلاگی منتشر کنند. نه در قراردادهای من با پژوهشگاه چنین چیزی ذکر شده و نه نظیرش را در آیین‌نامه‌های پژوهشگاه دیده‌ام. غیر از این، گمانِ من این است که برای صدورِ حکمی با این محتوا که فلانِ نوشته‌ی خاصْ "مصداق بارز هنجارشکنی عرفی، اخلاقی و دینی می‌باشد" (عینِ عباراتِ جناب‌عالی در نامه‌تان) به چیزی بیش از داوریِ یک شخص نیاز است، اگرچه آن شخص رئیسِ پژوهشگاه باشد: به نظرم لازم است کمیته‌ی مربوطی رسماً تشکیلِ جلسه داده باشد و به متهم هم امکانِ دفاع و توضیح داده شده باشد.

در کمالِ احترام به جناب‌عالی (احترامی که از جمله ناشی است از سوابقِ شاگردیِ ایامِ جوانی در محضرتان)، عرض می‌کنم که دستورِ شما را در موردِ تجدیدِ نظر در شیوه‌ی وبلاگ‌نویسی‌ام خلافِ حقوقِ شخصیِ خودم و در حیطه‌ای غیرمربوط به پژوهشگاه می‌دانم؛ به علاوه، معتقدم داوری‌های شما در موردِ "اعتراض‌های متعدد" نسبت به رفتارهای من—یا دست‌کم نحوه‌ی اعلامِ این داوری‌ها—در تلائم با روالی نیست که از مؤسسه‌ی جدی و جاافتاده‌‌‌ی ما انتظار می‌رود. امیدوارم در تصمیم‌تان تجدیدِ نظر فرمایید.

اولین همکاریِ رسمیِ من با پژوهشگاه—که در آن زمان بسیار کوچک‌تر از الآن بود و به آن مرکز می‌گفتیم—در سالِ ۷۲ (یعنی تقریباً بیست سال پیش) بود که محققِ گروهِ منطق بودم، و بعد از آن هم در مقامِ ویراستار و دانشجویِ دکتری و (در چهارونیم سالِ اخیر) عضوِ هیأتِ علمی با پژوهشگاه ارتباطِ رسمیِ کاری داشته‌ام. امیدوارم بحثِ اخراجِ کسی با این سابقه، اولیای پژوهشگاه را برانگیزانـَد که آیین‌نامه‌ی "اخلاقی" و انضباطیِ روشنی تدارک ببینند.

با احترام،


کاوه لاجوردی
عضوِ هیأتِ علمیِ پژوهشکده‌ی فلسفه‌ی تحلیلی.

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

مرگِ ایبرت




در دوره‌ای که بیش از حالا امکانِ فیلم‌دیدن داشتم نوعاً کاری که قبل از انتخابِ فیلم می‌کردم این بود که ببینم راجر ایبرت درباره‌اش چه نوشته. سلیقه‌اش را قبول داشتم—یا شاید بهتر باشد بگویم که نقدهایش سلیقه‌ام را شکل داده بود. ایبرت چند روز پیش درگذشت. چند سالی بود شدیداً بیمار بود. سخنرانی‌‌اش در TED، در زمانی که دیگر توانِ تکلم نداشت، دیدنی و شنیدنی است؛ گریسته بودم همان موقع که دیدم...

از اسبابِ ارادتِ من به او مخالفت‌اش با رده‌بندیِ فیلم‌ها بود. غیر از این، جملاتِ به‌یادماندنی‌ای هم داشت. مثلاً در باره‌ی فیلمی گفته‌ بود (و به نظرم این را در برنامه‌ی تلویزیونی‌اش شنیدم؛ در نقدِ مکتوب‌اش نیست) که تنها سه چیزِ خوب دارد: چهره‌ی هَلی بـِری، بدنِ هلی بری، لباسِ هلی بری.

و درباره‌ی بازیِ پاچینو و دنیرو نوشته بود که همیشه صحبتِ این هست که بازیگران برای درآوردنِ نقش‌ها رفتارهای مردمان را مطالعه می‌کنند. اما پاچینو و دنیرو، در این مرحله از کارشان، اگر بروند که پلیس‌ها یا دزدها را بررسی کنند محتمل است که ببینند رفتارِ این اشخاص اساساً مبتنی است بر بازی‌های این دو نفر در فیلم‌های قدیمی.

دنیا با ایبرت جای بهتری بود.

۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

جوّزده




آدم بهشت روضه‌ی دارالسلام را، و حالا ناز بر فلک و حکم بر ستاره کند. در ضمن، من نه آن‌ام که زبونی کشم از چرخِ فلک.

۱۳۹۱ اسفند ۲۶, شنبه

یکی (هر کدام که باشد)




کارِ بیمه‌نامه که تمام شد پرسیدم که حالا این مبلغِ ماهیانه را چطور باید پرداخت کنم.

"هر ماه تشریف می‌برید همه‌ی شُعَبِ بانکِ ملت می‌ریزید به حساب."

"همه‌ی شعبه‌ها؟ چه سخت."

۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

وجودِ علی‌السویه




مطمئن نیستم که نفرِ دومِ این گفت‌وگو خودم بوده‌ام یا کسی برایم تعریف‌ کرده.

- احساسِ من این است که شما از من بدتان می‌آید.

- حقیقت این است که، غیر از مواقعی که با من صحبت می‌کنید یا دارم نامه‌ای از شما به خودم را می‌خوانم، من اصلاً به شما فکر نمی‌کنم.

۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

همکاری با ظالم: مقدمه




چند روز پیش یادِ چیزی افتادم که در نوجوانی درباره‌ی ابوحنیفه خوانده بودم (در ضمائمِ ترجمه‌ی آقای صادق آئینه‌وند از المنقذِ ابوحامد غزّالی): اینکه خلیفه‌ی عباسی به او پیشنهاد می‌کند قاضی بشود و بوحنیفه می‌گوید تو حتی اگر بخواهی مسجدی بسازی و مرا به وارسیِ آجرهایش بگماری قبول نخواهم کرد.

بعد یادِ این افتادم که جـِری کوئن را برای سخنرانی دعوت کرده بودند دانشکده. یادم نیست موضوع دقیقاً چه بود؛ اما  به‌روشنی یادم هست که شروعِ صحبت‌اش حمله‌ی شدیدی بود به وزیرِ خارجه‌ی وقتِ اسرائیل، که کمی پیش از روزِ سخنرانی چیزی گفته بود درباره‌ی کشتگانِ فلسطینیِ آن روزها. در زمانِ پرسش و پاسخ، کسی پرسید که حالا اگر کسی وزیرِ خارجه‌ی اسرائیل باشد چه چیزِ دیگری می‌تواند گفت غیر از همین که خانمِ وزیر گفته است—وزیر که نمی‌تواند در حالی که هم‌چنان وزیر است اقداماتِ دولت‌اش را تقبیح کند!

کوئن کمی ساکت ماند. دست در موهای پرپشت‌اش کرد و باز تأملی کرد و گفت: کسی حق ندارد وزیرِ خارجه‌ی اسرائیل باشد.
***

در موردِ حیثیتِ اخلاقیِ کمک به حکومتِ ظلم نظرِ پخته‌ای ندارم. و البته که، دست‌کم در نگاهِ اول، همکاری با حکومتِ ظلم درجاتی دارد: فرق هست بینِ اینکه من کارم این باشد که وسائطِ نقلیه‌ی عمومیِ تهران را کارآمدتر کنم، و اینکه کارم این باشد که نمادهایی برای تعبیه در خیابان‌ها طراحی کنم با هدفِ افزایشِ علاقه‌ی شهروندان به خاندانِ سلطنت.

شاید حتی بر من واجب باشد که بروم و در آشپزخانه‌ی ضحاک کار کنم اگر که می‌توانم هر روز جانِ یک نفر را نجات بدهم. اما نمی‌شود انکار کرد که ایده‌ی کوئن و منشِ ابوحنیفه شدیداً جذاب است، دست‌کم در نگاهِ اول. بیایید موضوع را کمی عمیق‌تر بررسی کنیم.

۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

"معیار آزادی حفظ و حراست از استعدادهای بعد روحانی انسان است"




وب‌‌گاهی که خود را "پایگاه اطلاع رسانی حجت الاسلام و المسلمین دکتر خسروپناه" می‌خوانـَد و گمان می‌کنم که بشود آن را وب‌گاهِ رسمیِ رئیسِ مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران قلمداد کرد اخیراً گزارشی از صحبت‌های آقای دکتر خسروپناه در دورِ چهارمِ نشستِ دینیِ مرکز گفتگوی ادیان و تمدنها با کلیسای کاتولیکِ اتریش را منتشر کرده است؛ پیشنهاد می‌کنم با دقت بخوانید و در نحوه‌ی بیان و استدلالِ ایشان تأمل کنید. ذیلاً چند جمله از این گزارش را نقل می‌کنم. (البته، چنان‌که پیشتر هم در مطلبی درباره‌ی ایشان تذکر داده بودم، ممکن است که بعضی اشکالاتِ احتمالیِ چیزهایی که نقل می‌کنم ناشی از اشتباهاتِ خبرگزاری‌ای باشد که گزارشِ اولیه را تهیه کرده است.)


وی ادامه داد: انسان آزاد است بیندیشد اما آزادی ندارد که در مورد هر چیز بیندیشد و این‌که در اسلام گفته می‌شود در مورد خدا تفکر نکنید، به این دلیل است که انسان محدود است و موجود محدود نمی‌تواند موجود نامحدود را درک کند اما آزادی فکر از نظر حقوقی و اخلاقی حدی ندارد.
[...]

حجت الاسلام و المسلمین خسرو پناه در بیان علت این‌که آزادی عقیده مطلق نیست اما آزادی تفکر مطلق است بیان داشت: این به این علت است که ممکن است عقیده مدلل و زاییده استدلال نباشد، بنابراین آزادی عقیده بر اساس اصل انسان شناسی حدی دارد و حد آن با منطق مشخص می‌شود.
[...]

وی افزود: بنابراین اگر قرار باشد قوانین حقوقی با ارزش‌های اخلاقی تدوین شود، باید این محدودیت لحاظ شود و در منشور حقوق بشر هم آزادی بیان را مشروط به آسیب نزدن به اخلاق جامعه کرده‌اند.
[...]


آخرین جمله‌ای که نقل کردم چندان برایم روشن نیست. مشخصاً برایم روشن نیست که این منشور که از آن صحبت کرده‌اند چیست (فارغ از اینکه اصولاً در بحثی دینی-عقلی منشور چه جایگاهی می‌تواند داشته باشد). اینکه آزادیِ بیان مشروط باشد به "آسیب نزدن به اخلاق جامعه" به نظرِ من به‌شدت با روحِ اعلامیه‌ی جهانیِ حقوقِ بشر در تعارض است—علی‌الخصوص با ماده‌های ۱۸ و ۱۹. و البته مستقل از نظرم درباره‌ی روح و تعارض، شخصاً  یک بارِ دیگر متنِ انگلیسیِ اعلامیه  و ترجمه‌ی فارسی‌اش را خواندم و چنان چیزی نیافتم.

بدیهی است که من در اینجا نمی‌خواهم درباره‌ی نسبتِ اسلام و آزادی بحث کنم. حرف‌ام این است که قاعدتاً این منشور که از آن صحبت کرده‌اند نمی‌تواند اعلامیه‌ی جهانیِ حقوقِ بشر باشد و تقریباً روشن است که اعلامیه‌ی اسلامیِ حقوقِ بشر هم نمی‌تواند باشد (از جمله چون چنین چیزی در آن اعلامیه هم نیست)؛ کاش معلوم کرده بودند منظورشان از منشور حقوق بشر چیست.

۱۳۹۱ بهمن ۲۱, شنبه

کمی بعد از "ذوق‌زدگی نشریات زنجیره‌ای-اجاره‌ای"




شاید در ده سالِ‌ گذشته کمتر از بیست روز بوده باشد که شماره‌ی آن روزِ کیهان را (یا دست‌کم صفحه‌های اخبارِ داخلی‌اش را) نخوانده باشم. بخشی از انگیزه‌ام نتیجه‌ی توجه به این نکته بوده: در این حرفْ حقیقتی هست که یک راهِ خبردارشدن از آنچه اتفاق خواهد افتاد این است که کیهان بخوانیم. تصور می‌کنم که، از دیدی حرفه‌ای، این حسنِ هر روزنامه‌ای است که با منابعی در ارتباط باشد که در دسترسِ‌ دیگران (و در دسترسِ روزنامه‌های دیگر) نیست. اینکه حکومتِ جمهوری اسلامی لطفِ ویژه‌ای به کیهان دارد ممکن است ما را به این نتیجه برساند یا نرساند که بر خیلی از رسانه‌های دیگر ظلمی می‌رود؛ به هر حال، تا جایی که به خبر و پیش‌بینی و تحلیل مربوط می‌شود، به نظرِ من ارتباط با منابعِ قدرت برای هر رسانه‌ای مزیتِ بزرگی است.

چیزهای دیگری هم هست: اینکه، در بینِ روزنامه‌های ایرانی‌ای که می‌شناسم، وب‌سایتِ کیهان از همه خوشخوان‌تر است، اینکه ظاهراً خبرنگارانِ متعدد در ایران دارد، و از این قبیل. هر وقت هم که نسخه‌ی چاپی‌اش را می‌خوانم می‌بینم که قطعِ روزنامه و اندازه‌ی حروف‌اش و کم‌استفاده‌کردن‌اش از رنگ را دوست دارم. کمتر پیش می‌آید که با موضعِ کیهان هم‌سو باشم؛ اما بسیاری اوقات (گرچه نه همیشه) منطقِ درونی‌اش را—مخصوصاً در موردِ سرمقاله‌‌های ناظر به امورِ‌ داخلی—درک می‌کنم و حتی گاهی قوتِ استدلال‌‌های آقای حسین شریعتمداری را تحسین می‌کنم. خلاصه اینکه به نظرِ من تا جایی که به ملاحظاتِ صرفِ رسانه‌ای مربوط می‌شود، کیهان از بهترین روزنامه‌های ایرانی است. و البته اخلاق جای دیگر نشیند.

اما تیترِ یکِ کیهان در شماره‌ی پنجشنبه‌ نوزدهمِ بهمن مرا مبهوت کرد: "پرواز جنگنده‌های سوریه بر فراز تل‌آویو اسرائیل را به لرزه درآورد".  بخشِ ابتداییِ خبرِ کیهان این است:

جنگنده هاي سوري با پرواز در ارتفاع پايين در حيفا و تل آويو اعلاميه هايي بر فراز اين دو شهر پخش كردند و به مقامات اين رژيم هشدار دادند.
به گزارش خبرگزاري ها به نقل از سايت سوري «دام پرس»، در پاسخ به حمله هفته گذشته جنگنده هاي اسرائيلي به يك مركز تحقيقات سوريه در حومه دمشق، جنگنده هاي سوري بر فراز حيفا و تل آويو به پرواز درآمدند و اعلاميه هايي پخش كردند. به گفته منابع مطلع، اين پرواز جنگنده ها سران اسرائيل را به شدت به وحشت انداخته است. كانال 10 اسرائيل با تاييد اين خبر اعلام كرد، بر روي اين اعلاميه ها نوشته شده، ما هر وقت كه بخواهيم مي توانيم پاسخ دهيم ولي زمان و مكان آن را خودمان انتخاب خواهيم كرد، با درود به كركس هاي سوري
.
پدافند هوايي رژيم صهيونيستي نتوانستند اين هواپيماها را سرنگون كنند چرا كه شبيه به جنگنده هاي اسرائيلي بودند. اين حركت غافلگيركننده مقامات صهيونيستي را در بهت فرو برده است. هنوز مقامات اسرائيلي به اين خبر واكنشي نشان نداده اند
.
حركت شجاعانه جنگنده هاي سوري نشان داد كه رژيم صهيونيستي به رغم تبليغات فراوان بسيار پوشالي است و گنبد آهنين هم كارايي لازم را براي مقابله با حملات خارجي ندارد
.
پرواز غيرمنتظره جنگنده هاي سوريه بر فراز تل آويو نشان دهنده توان هوايي ارتش سوريه است و به اين معني است كه دمشق هر آن بخواهد مي تواند حمله اخير تجاوزكارانه اسرائيل را پاسخ دهد
.
همان طور كه در اعلاميه ارتش سوريه آمده، دمشق گفته است كه در زمان مناسب اين حمله را تلافي خواهد كرد
.

خبر را در جای معتبرِ دیگری پیدا نکردم، و گویا صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران هم چندان به آن نپرداخته است. مسؤولانِ محترمِ کیهان باید توجه می‌کردند که اگر چنین چیزی اتفاق افتاده بود (و "کانال 10 اسرائیل" هم تأییدش کرده بود) این خبر قاعدتاً بسیار پرسروصدا می‌شد و رسانه‌های مهم—حتی رسانه‌های استکباری—به‌سرعت به آن می‌پرداختند. به نظرِ من عجیب است که روزنامه‌ای حرفه‌ای، آن هم در موردِ تیترِ اصلیِ صفحه‌ی اول‌اش، این‌قدر بی‌‌مبالات باشد. (متنِ خبرگزاری فارس در موردِ این به‌اصطلاح خبرْ محتاطانه‌تر رفتار کرده بود.) از شوخیِ روزگار، خودِ کیهان یک روز پیش از این اقدامِ غریب مطلبی منتشر کرده بود و بعضی روزنامه‌های اصلاح‌طلب را مسخره کرده بود که "پس از ديدن نامه فرضي! منتسب به كلينتون، ذوق زده شده و بلافاصله تيتر و خبر آن را در صفحه اول خود قرار دادند."

قصد ندارم به تحلیلِ روانیِ کسی یا گروهی بپردازم. به نظرم چیزی که روشن است این است که کیهان باید از خوانندگان‌اش عذرخواهی کند و به آنان توضیح بدهد—در شماره‌ی امروز که چنین نکرده است.