۱۳۹۵ خرداد ۳۰, یکشنبه

جاویدالاثر


محمدحسین مهدویان، ایستاده در غبار.

در ابتدای فیلم نوشته‌ای می‌آید که می‌گوید که در فیلم از صدای احمد متوسلیان استفاده شده است و می‌گوید که هیچ‌کدام از تصویرها واقعی نیست. در طولِ فیلم، غیر از جاهایی که صدای متوسلیان را می‌شنویم، اگر صحبتی می‌شنویم صحبتِ کسانی است که درباره‌ی او صحبت می‌کنند و ما صحنه‌های (ساخته‌شده‌ی) مربوط را می‌بینیم. جا و حرکتِ دوربین عالی است، و کیفیتِ رنگ‌ها بسیار درست‌ است: گویی داریم فیلمی می‌بینیم (یا مجموعه‌ای از عکس‌ها) که کسی در اواخرِ دهه‌ی پنجاه و اوائلِ دهه‌ی شصتِ خودمان گرفته‌ است، و خیلی هم حرفه‌ای نبوده است. در نبودِ توضیحاتِ اولِ فیلم، شاید می‌شد تماشاگرْ فیلم را مستند بینگارد اگر که تعجب نمی‌کرد که چطور حجمی چنین چگال از تصاویرِ آن دوران باقی مانده است. [مقایسه‌ی نوعِ واقع‌نماییِ صحنه‌های این فیلم با بیست‌وچند دقیقه‌ی اولِ  نجاتِ سرباز رایان می‌تواند جالب باشد.]

استادی در مستندنماییْ یگانه حُسنِ فیلم نیست. تصویری که از احمد متوسلیان داده می‌شود انسانی است: تصویرِ کسی است که گرچه آرمان‌گرا و شجاع و باهوش و نیرومند است، باری گاه تک‌روی می‌کند و کمابیش مغرور است، و گاه از پسِ خشم‌اش برنمی‌‌آید و کارِ نامعقول می‌کند (مثلاً در برخورد با محسن وزوائی). این را مقایسه کنید با فیلمی درباره‌ی یکی دیگر از قهرمانانِ ملّی، فیلمی که شاید حالا نهایتِ چیزی که سازنده‌اش بتواند به آن افتخار کند یک صحنه‌ی سقوطِ هلیکوپتر باشد که، شاید، به لحاظِ فنّی، در حدِ کارهای هالیوودیِ پانزده سال پیش باشد.

در هر دو باری که فیلم را دیده‌ام مبهوت‌اش شده‌ام. اگر پختگیِ فنّی برایتان مهم است،‌ یا اگر مثلِ این وبلاگ‌نویسْ شیفته‌ی روایت‌های جنگ تا زمانِ فتحِ خرمشهر هستید، در سینما ببینیدش.

۱۳۹۵ خرداد ۲۶, چهارشنبه

چیزی که از نقص‌های آقای گزارشگر نیست


به این صورتی که در سیمای جمهوری اسلامی ایران رایج است، من کلّاً از گزارشِ تلویزیونیِ فوتبال خوش‌ام نمی‌آید، حتی اگر گزارشگرْ خوش‌صدا باشد و باسواد باشد و بازیگر یا مربیِ حرفه‌ای بوده باشد و اسم‌ها را بداند و اطلاعاتِ غیرمهم ندهد و آمارِ بی‌ربط اعلام نکند و مهمل نگوید. اما الآن چیزِ دیگری می‌خواهم بگویم. 

خبرگزاری‌ای که متن‌هایش نوعاً متین است یک کارِ گزارشگرِ بازیِ ایرلندِ شمالی و لهستان را "اشتباه عجیب" خوانده است، و کسی که ایماها و تحلیل‌هایش نوعاً خواندنی و تأمل‌برانگیز است در کنارِ وبلاگ‌اش لینکی داده است و عنوان را "سوتی فجیع علیفر" نوشته. و وقتی جاهای معقول چنین تعابیری به‌کار ببرند از دیگران انتظاری نیست.

موضوع این است که شخصی که می‌دانسته آقای علیفر در گزارش‌هایش زیاد به ویکیپدیا اتکا می‌کند و می‌دانسته که بازیِ ایرلندِ شمالی و لهستان را ایشان گزارش خواهد کرد، مدخلِ ورزشگاهِ بازی را دستکاری کرده و اسمی را جایگزینِ اسمِ معمارِ ورزشگاه کرده. آقای علیفر هم در گزارش‌اش همان اسم را گفته.

برایم روشن نیست که چه چیزِ ماجرا خنده‌دار یا عجیب است. آقای علیفر به مرجعی نگاه کرده که معتبرش می‌انگاشته، و معتبر هم هست. (رونویسیِ مثلاً مدخلِ ویکیپدیا در موردِ دریدا البته جایگزینِ تحقیقِ اصیل نیست؛ اما گزارشگر هم، اگر بنا باشد اطلاعاتی در موردِ‌ معمارِ فلان بنا بدهد، قرار نیست تحقیقِ اصیلی انجام بدهد. و مطالعاتِ متعددی نشان داده، یا دست‌کم به نحوِ معقولی ادعا کرده، که در بسیاری از حیطه‌ها ویکیپدیا همان‌قدر معتبر است که مثلاً دانشنامه‌ی بریتانیکا.) آیا در اسمی که آقای گزارشگر اعلام کرده چیزی بوده که عقلِ سلیم باید می‌فهمیده که اشکالی دارد؟‌ آیا مسخره‌کنندگان در خلوتِ خودشان معتقدند که نامِ معمارِ ورزشگاهی در نیس نمی‌تواند "امیر" باشد؟‌ یا شاید انتظار دارند هر کسی قهرمانانِ شجاعِ وطنیِ فضای مجازی را به نام بشناسد و با دیدنِ نامِ "امیر دولاب" احساسِ آشنایی کند؟‌ بگذریم از اینکه آقای گزارشگر توضیح داده که نمی‌دانسته هر کسی می‌تواند ویکیپدیا را تغییر دهد، و بگذریم از اینکه کارِ خانم یا آقای بامزه مصداقِ روشنی از خرابکاری [vandalism] بوده است.

اشکال در این نیست که گزارشگر برای به‌دست‌دادنِ اطلاعات سراغِ ویکیپدیا برود؛ اشکال در این است که تفکری غالب است که نتیجه‌اش این می‌شود که گویی لازم است در موردِ مسابقه‌ی فوتبالی برای بینندگانْ گزارش کنند که بینندگانْ خودشان دارند می‌بینند (و، تازه، با فیلم‌برداری و تدوینِ عالی، در لحظاتی که سانسور اجازه می‌دهد). سعی می‌کنم در این مورد به‌زودی توضیح بدهم.

۱۳۹۵ خرداد ۱۹, چهارشنبه

"کاش بینِ من و تو فاصله‌ی شرق و غرب بود"


می‌گفت "دوست"اش عکسی نشان‌اش داده از منظره‌‌ای از ساحلِ کارائیب و گفته که دوست دارد مابقیِ عمرش را آنجا اقامت کند.

می‌گفت که نگفته که این را که شنیده آرزو کرده که او به آرزویش برسد.


۴۳:۳۸.

۱۳۹۵ خرداد ۱۵, شنبه

"I ain't got no quarrel with the Vietcong"


اینکه می‌توان به اصول پای‌بند بود و هزینه داد چیزی نیست که برای اثبات‌اش خیال‌پردازی لازم باشد: کافی است نگاه کنیم به محمد علی، که دیروز درگذشت و نام‌اش ابتدائاً چیزِ دیگری بود.

قهرمانِ مشت‌زنیِ‌ دنیا هستید در سنگین‌وزن، و کشور در حالِ جنگ است. نمی‌خواهید بجنگید. این را با صدای بلند اعلام می‌کنید، و افکارِ عمومی هم این‌طور نیست که تماماً همراهِ شما باشد. ایالت در پیِ ایالت خودداری می‌کنند از اینکه برایتان جوازِ مسابقه صادر کنند. عنوانِ قهرمانی‌تان را می‌گیرند. مشت‌زنِ صاحب‌سبکِ بسیار برجسته را در اوجِ جوانی بیش از سه سال از مسابقات محروم می‌کنند. فرار نمی‌کند، به کانادا نمی‌رود،‌ پناهنده نمی‌شود.

ممکن است بسیار باهوش باشیم مثلِ فیلسوفِ بزرگ، یا نه‌‌چندان باهوش مثلِ‌ بزرگ‌ترینِ مشت‌زنان؛ شجاعت و آزادگی تابعی از هوش نیست. یا تابعی از سن و نژاد. و لازم نیست شخصی باشیم که در کلاسِ جهانی بشناسندمان: می‌شود منشیِ ساده‌ای بود در ایالاتِ متحده‌ی دهه‌ی ۱۹۵۰ که جای نشستن‌اش را به سفیدپوستان نمی‌دهد، و بازداشت می‌شود و شغل‌اش را از دست می‌دهد.


پی‌نوشت.

آن‌‌مقدار که من شنیده و خوانده‌ام، رسانه‌های بزرگِ غربی این قهرمان را بی‌استثناء محمد علی می‌خوانند (نام: محمد؛ نام‌خانوادگی: علی). جالب است که در ایران اغلب نامِ‌ او را محمدعلی کلِی می‌گویند و می‌نویسند (تو گویی نام‌اش محمدعلی است، نام‌خانوادگی‌اش کلی).

کاش روشن باشد که من نمی‌گویم که همه باید شجاع باشند و هزینه بدهند. من فقط ستایش می‌کنم این قهرمانانِ اصیل را. از طرفِ دیگر، کسی که در نبودِ عسسْ یادش می‌آید که رشادت به‌خرج دهد به نظرم شخصیتِ ضعیفی دارد، و این کارش را اگر وسیعاً به نمایش بگذارد من عیبی در این نمی‌بینم که در موردش نظر بدهیم. و این باز هنوز از کسی بهتر است که از مهلکه دور است و از بیرون دیگران را ترغیب می‌کند که خطر کنند.

۱۳۹۵ خرداد ۱۴, جمعه

"بزرگ‌ترین فیلسوف سال‌های اخیر که مثل من دغدغه‌ پرسش از هستی را داشت، مارتین هایدگر بود"


به واسطه‌ی آنچه در بخشِ دین و اندیشه‌ی خبرگزاریِ محترمِ مهر منتشر می‌شود، این‌جانب ارادتِ خاصی به این خبرگزاری دارم، ارادتی که هر از چندی خاص‌تر هم می‌شود. تا دیگران را هم در این ارادتِ خاص شریک کنم، می‌خواهم به‌اختصار بپردازم به گزارشی با عنوانِ "علم نمی‌تواند به پرسش از هستی پاسخ دهد/پرسشم هایدگری است" که خبرگزاری مهر اخیراً منتشر کرده است.


در ابتدای این جلسه که مدیریت آن را علی اوجبی، نویسنده و مترجم آثار فلسفی به عهده داشت،‌ گفت: به عمده آثار استاد دینانی انتقادات و ایراداتی وارد شده است، از جمله اینکه می‌‌گویند کتاب‌های ایشان ساختارمند نیست و کمتر مورد ارجاع قرار گرفته است. بنده فکر می‌کنم که این نقد به آثار استاد وارد نیست، به خاطر اینکه از کسانی که نبوغ دارند،‌ نمی‌توان دغدغه و توقع ذهن ساختارمند داشت. این گونه افراد عمدتا ساختارشکن هستند.

ایرادِ اصلی‌ای که در نظر دارم این نیست که جمله‌ی اولْ اشکالِ نحوی دارد (قاعدتاً منظورشان چیزی شبیه به این بوده است:‌ "در ابتدای این جلسه علی اوجبی... که مدیریتِ جلسه را به عهده داشت، گفت..."). ایرادِ اصلی این است که معلوم نیست که آقای اوجبی دقیقاً چه می‌گویند. ابتدائاً می‌گویند که ایرادِ ساختارمند‌نبودن وارد نیست؛ اما بعداً به‌نظر می‌آید که دارند می‌گویند که، خب، با نویسنده‌ی نابغه‌ای مواجه هستیم و نمی‌شود توقعِ ذهنِ ساختارمند داشت. تصور می‌کنم که اگر قرار بود متن را آقای اوجبی ویرایش کنند این‌طور می‌نوشتند که برخی ایراد گرفته‌اند که نوشته‌های استاد ساختارمند نیست، و من (علی اوجبی) عرض می‌کنم که بله، ساختارمند نیست و علّت‌اش این است که استاد نبوغ دارند و از ایشان نمی‌شود توقعِ ساختارمندی داشت [و عیبی هم ندارد].


اوجبی در پایان گفت: اگر قرار باشد دوران زندگی حرفه‌ای ابراهیمی دینانی را به سه دوره دینانی متقدم، میانی و متأخر تقسیم کنیم، متوجه می‌شویم که کتاب‌های ایشان در دوران متأخر در سال‌های اخیر بسیار متفاوت شده و به اوج پختگی رسیده است. در این سال‌ها دغدغه ایشان بیشتر در حوزه زبان، اندیشه، پرسش و مسائلی از این قبیل است.

عرضِ خاصی ندارم، غیر از اینکه خوب متوجه نشدم کارکردِ این تقسیم‌بندی (که یک دوره‌ی دینانیِ میانی هم دارد) چیست، و اینکه تحسین کنم کسی را که دغدغه‌اش بیشتر در حوزه‌ی "زبان، اندیشه، پرسش و مسائلی از این قبیل" است.


پس از اوجبی ابراهیمی دینانی مؤلف اثر و چهره ماندگار فلسفه سخنرانی کرد. [...] دینانی افزود: در خصوص توضیحاتی که آقای اوجبی دادند باید بگویم که کسانی که به ارجاع ندادن مطالب من ایراد دارند باید بدانند که تعداد کم ارجاعات من به این خاطر است که عمدتا اطلاعات برای خودم است و از جایی یا کسی نگرفته‌ام و گرنه در هر شرایطی که از جایی و یا منبعی استفاده کردم، حتما ارجاع داده‌اند.

متنی که خبرگزاری محترمِ مهر منتشر کرده است مغشوش است. آن‌طور که در گزارش آمده، مؤلف گفته‌اند که ایرادکنندگان باید بدانند که "عمدتا اطلاعات برای خودم است". این ربطِ خیلی وثیقی به ایرادی که در گزارش به نقل از آقای اوجبی آمده بود ندارد: در اولین بخشی که از آقای اوجبی نقل کردم، ایرادی که مطرح کرده بودند این بود که آثارِ مؤلف "کمتر مورد ارجاع قرار گرفته است"، که این‌طور می‌فهمم (جورِ دیگری هم می‌شود فهمید؟) که دارند می‌گویند که دیگران به آثارِ مؤلفْ زیاد ارجاع نمی‌دهند؛ اما ظاهراً از حرفِ مؤلف این‌طور برمی‌آید که در توضیحِ این است که چرا خودِ مؤلف زیاد ارجاع نمی‌دهد (که جواب هم ظاهراً این است که عمدتاً "اطلاعات برای خودم است"). من بینِ پاسخ و ایرادْ ربطی نمی‌بینم، و حدس می‌زنم که اشکال از تنظیمِ متنِ گزارش باشد. البته شاید لازم باشد اضافه کنم که اینها با این فرض است که کلمه‌ی آخرِ متنی که نقل کرده‌ام اصلاً "داده‌ام" بوده و نه "داده‌اند"، چرا که به صورتِ فعلی ("... ارجاع داده‌اند") جمله را نمی‌فهمم [مگر آنکه منظورِ مؤلف این باشد که کتاب را کسانی بر پایه‌ی گفته‌های ایشان تدوین کرده‌اند، و در هر شرایطی که مؤلف از منبعی استفاده کرده، آن کسان حتماً ارجاع داده‌اند.]

دو جمله‌ی آخرِ گزارش:

همچنین دینانی در پاسخ به سئوال یکی از حاضران در رابطه با عابد الجابری که از فیلسوفان عرب طرفداری بی‌جا کرده است، گفت: بنده با عابد الجابری در مراکش دیدار داشتم. ایشان عرب نیست، ولی تعصب عربی دارد. وی حتی فلسفه اسلامی هم فلسفه ایرانی می‌نامد در حالی که ما اصلا فیلسوف عرب نداریم و عابد الجابری فقط تعصب عربی دارد ولی فرد پُر و با اطلاعاتی نیست.

راست‌اش من درست متوجه نمی‌شوم. به گزارشِ خبرگزاریِ محترمِ مهر، مؤلف گفته است که الجابری "حتی فلسفه اسلامی هم فلسفه ایرانی می‌نامد". آیا گزارش‌نویس می‌خواسته بگوید که مؤلف گفته است که الجابری حتی فلسفه‌ی اسلامی را هم فلسفه‌ی ایرانی می‌نامد؟ و آیا این شاهدی است بر اینکه الجابری تعصبِ عربی دارد؟ حدس می‌زنم که در این متن باید "ایرانی" با "عربی" جایگزین شود. (و البته که گفتنِ اینکه "ما اصلا فیلسوف عرب نداریم" لابد حاکی از هیچ نوع تعصبی نیست، الّا شاید تعصب در موردِ حقیقت.)

خبرگزاریِ محترمِ مهر، که به لحاظِ صدقِ محتوا و انتخابِ موضوعاتْ مطالب‌اش بسیار عالی است، شاید خوب باشد که در ویرایشِ مطالب‌اش هم بیشتر دقت کند تا، در نظرِ ناآگاهان، چنین ننماید که مؤلفانِ موردِ علاقه‌اش حرف‌های بی‌ربط می‌زنند.

۱۳۹۵ خرداد ۹, یکشنبه

اشمئزاز


یک نوع شخصیتِ ضعیف هست که داشتن‌اش باعث می‌شود آقایی وقتی در امریکای شمالی زندگی می‌کند در عکسِ پروفایل‌اش ریش نداشته باشد و وقتی در ایران زندگی می‌کند در عکسِ پروفایل‌اش ریش داشته باشد، بی آنکه در اعتقاداتِ مذهبی‌اش تغییری ایجاد شده باشد. شاید "ریاکاری" و "نان‌ به نرخِ روز خوردن" و "سلطه‌پذیری" و "بی‌ریشه‌بودن" تقریب‌هایی باشند برای توصیفِ چنین شخصیتی. 

اما نوعِ دیگری از شخصیت هست که، به نظرِ من، از این هم مشمئزکننده‌تر است، گرچه شاید در اولی منفعت‌طلبیِ زشتی باشد که نوعاً در دومی نیست. برای توصیفِ این دومی عبارتِ مناسبی نمی‌شناسم. یک مصداقِ بارزش کسی است که،‌ با هر میزان از سواد و ادعا و با هر سابقه‌ای که دارد، حالا در وضعیتی است که دستِ نظامِ جمهوری اسلامی به او نمی‌رسد، یا به‌راحتی نمی‌رسد. و یکی از کارهایی که می‌کند؟‌ روی مبلی می‌نشیند که بخش‌هایی از روکش‌اش پارچه‌‌نوشت‌های عزاداریِ امامِ سومِ شیعه است. لیوانی به دست می‌گیرد از نوعی که نوعاً در آن مسکرات می‌نوشند. لیوان را جلو می‌آورَد و به دوربین نگاه می‌کند، و عکس‌اش را در دسترسِ همگان می‌گذارد.

این آیا اثری هنری است‌؟‌ آیا قرار است مسحورِ زیبایی‌تان بشویم؟ شجاعت‌تان را تحسین کنیم؟ زشتیِ زیادِ عمل به کنار، فرض کنیم سال‌ها است خودتان را مدافع و مروّجِ فمینیسم معرفی کرده‌اید؛ حرکتِ اخیرتان آیا فمینیسم را در ایران به جلو می‌برَد؟ آیا بهانه‌ای برای سرکوب‌اش را از مخالفان‌‌اش می‌گیرد؟ مردمانی در ایران هستند، هزاران هزار، که سالی چند روز بر مصیبت‌ امام‌شان می‌گریند؛ آیا آنان را دارید در خدمتِ هدف‌تان می‌آورید؟ (مضحک است مقایسه‌ی خودتان با هنرمندانِ حرفه‌ایِ طنزپردازی که به هنرمندی و طنزپردازی مشهورند و در جامعه‌ی خودشان زندگی و کار می‌کنند و مسؤولیتِ اعمال‌شان را می‌پذیرند. بگذریم از اینکه جامعه‌ی بازِ آزادشان هم نتیجه‌ی کوشش‌های خودشان و نسل‌های قبلی‌شان است: مانده‌اند و جامعه‌شان را به ایده‌آل‌شان نزدیک‌تر کرده‌اند.)

آقایی را تصور کنید که، به هر دلیلی، از فمینیسم خوش‌اش نمی‌آید یا حتی از فمینیسم و فمینیست‌ها کینه‌ای به دل دارد. حالا تصویرِ ساختگی‌ای از خودش منتشر می‌کند که دارد به یکی از زنانِ پیشروِ فمینیست تعرض می‌کند. انتشارِ این تصویر آیا کمکی خواهد بود به گفت‌وگو؟ و آیا متضمنِ شجاعتی است اگر که آن آقا رفته باشد و در سرزمین‌های تحتِ حاکمیتِ عربستانِ سعودی مشغولِ کار و زندگی باشد؟

من شخصاً به آزادیِ بیان معتقدم، حتی تقریباً بی قید و شرط. با تلقیِ شاید خامِ من از این موضوع، توهین و اهانتِ صریح هم نباید جرم‌انگاری شود. در اینجا فقط سعی کردم نظر و احساس‌ام را بیان کنم، شاید که کسانِ بیشتری اهانتِ زُمُخت به باورهای مردم را زشت و غیرعقلانی بیابند و از این‌جور چیزها کمتر ببینیم.

۱۳۹۵ خرداد ۶, پنجشنبه

ده‌ها نگار بر تابلوهای شهر


در بزرگراهِ چمران به طرفِ جنوب می‌روم، و می‌بینم که تصویرِ بزرگی از نقاشیِ دخترِ با گوشواره‌ای مروارید در جای یک تابلوی تبلیغاتی نشسته است. همین را در ابعادی کوچک‌تر در ضلعِ شرقیِ خیابانِ ولی‌عصر هم می‌بینم (کمی بالاتر از میرداماد)، و نمی‌توانم که ذوق نکنم.

پارسال هم شهر چند روزی پر از تصاویرِ نقاشی‌های کلاسیک و مدرنِ ایرانی و غیرایرانی (و تصاویرِ آثارِ هنریِ دیگر) شده بود، که گاردین هم درباره‌اش گزارشی منتشر کرده بود.

زیباییِ زیادترشده‌ای که به کارِ تقویتِ سوادِ بصریِ شهروندان هم می‌آید. پنهان‌کردنی نیست که، شاید به علّتِ ملاحظاتی ایدئولوژیک در قرونِ اولیه‌ی بعد از ظهورِ اسلام، در فرهنگِ اسلامی به نقاشی و مجسمه‌سازی به اندازه‌ی هنرهای دیگر نپرداخته‌اند. دیدنِ بعضی از این تصویرها کلاسی است برای تقویتِ سوادِ بصریِ ما. 

لابد بعضی انتقادها به این کارِ شهرداری مستدل است، و می‌شود منطق‌شان و قوّتِ تحلیل‌شان و درستیِ مفروضات‌شان را بررسی کرد (اینجا و آنجا می‌توان انواع متفاوتی از انتقاد را دید؛ مسن‌ترها شاید یادشان بیاید که در اوایلِ دهه‌ی هفتادِ خودمان هم می‌شد اعتراض‌هایی شنید، از انواعِ گوناگون، که چرا شهرداری در خیابان‌ها و میدان‌‌ها گل می‌کارد و چرا روزنامه منتشر می‌کند و فرهنگسرا می‌سازد). چیزی که در موردش حیرت‌زده‌ام این است که برخی حضورِ این تصاویرِ تابلوها را مسخره می‌کنند. اگر نظیرِ این را در پاریس یا وین یا دهلی یا سان‌فرانسیسکو یا مکزیکوسیتی دیده بودیم با تحسین تعریف‌اش نمی‌کردیم؟

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

"بخش اقیانوسیه انجمن فلسفی امریکا"


این‌طور به نظر می‌رسد که در مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران به معرفت‌شناسی زیاد توجه می‌شود. اولین نمونه‌ای که در یادم هست مطلبی بود در وبگاهِ رسمی مؤسسه، که درباره‌اش چیزی منتشر کرده بودم. (آن مطلب را از وبگاه برداشتند، اما هنوز می‌شود مطلبی مشابه را از طریقِ وبگاهِ رسمیِ آقای حجت‌الاسلام دکتر خسروپناه دید.) در همین اواخر هم صحبت از جلسه‌ای بود با حضورِ محققانی که دست‌کم یکی از آنان، به گزارشِ‌ وبگاهِ رسمیِ مؤسسه، "چندین سال است درباره دیدگاه‌های زگزبسکی پژوهش جدی می‌کند".

امروز دیدم که قرار بوده است نشستِ علمی‌ای درباره‌ی آراءِ کیث لِرِر در مؤسسه برگذار شود، و متأسفانه دیر خبردار شدم. یکی از نکاتی که در معرفیِ لرر نوشته‌اند برای من خیلی جالب است: اینکه لرر "رئیس پیشین بخش اقیانوسیه انجمن فلسفی امریکا (APA) و سال‌ها مدیرعامل آن بوده است." بخشِ اقیانوسیه؟ یعنی بخشی مربوط به همان قاره‌ای که استرالیا در آن است؟

انجمنِ فلسفیِ امریکا سه بخش دارد با نام‌هایی جغرافیایی: بخشِ شرقی، بخشِ مرکزی، بخشِ پاسیفیک. این بخشِ اخیر، که لرر چند سالی رئیس‌اش بوده،‌ مربوط می‌شود به ساحلِ پاسیفیک، یعنی ساحلِ اقیانوسِ آرام، یعنی ساحلِ غربیِ امریکا. نقل از توضیحِ مربوط به بخش‌ها:


The Pacific Division was founded in 1924 as an independent society for philosophy on the Pacific coast, but it soon joined its sister divisions, adopted its present moniker, and began to hold annual conferences. 

دیگر عرضی ندارم.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

هولِ دریای راجرها


این‌جانب به مواضعِ سرکار خانمِ عشرت شایق (که نماینده‌ی دوره‌ی هفتمِ مجلس شورای اسلامی هم بوده‌اند) علاقه‌مندم و اخبارِ مربوط به ایشان را دنبال می‌کنم. 

خبرگزاری فارس در روزِ هفتمِ اردیبهشت چنین نوشته است [نقل با حفظِ املا و رسم‌الخط]:

شایق ادامه داد: آقایان گفتند طبق توافق برجام همه اموال بلوکه‌شده ایران را می‌توانند آزاد کنند، اما این کشتی را هول دادند به دریای راجرها (دزدان دریایی).

همین جمله، با همین املا و توضیحِ در پرانتز، در تاریخِ هشتمِ اردیبهشت در وبگاهِ رسمیِ خانمِ شایق هم با برچسبِ "اخبار مهم" آمده است. 

اینجا و آنجا گشتم و موردی از کاربردی پیدا نکردم که منطبق با نحوه‌ای باشد که ظاهراً ایشان واژه‌ی roger را به‌کار برده‌اند. حدس می‌زنم (گرچه مطمئن نیستم) که ایشان چیزی نزدیک به Jolly Roger را در نظر داشته‌اند که نامِ عامِ پرچم‌های دزدانِ‌ دریایی است.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۴, جمعه

در بابِ اینکه همه‌ی خبرها بد نیست


یک. اعتراض به رفتارِ مجریِ یک برنامه‌ی صداوسیمای جمهوری اسلامی. مستقل از اینکه توضیح/عذرخواهیِ پیامدش را مقبول بدانیم یا نه، صِرفِ گستردگیِ اعتراض به نظرِ من اتفاقِ خوبی است، چون که این بار موضوعِ اعتراض (یا دست‌کم موضوعِ اعتراض‌هایی که من اینجا و آنجا دید‌ه‌ام) این نبود که چرا فلان شخصیتِ یک نمایشْ اهلِ فلان شهر است یا فلان شغل را دارد، بلکه این بود که چرا مجری دارد کسی را تحقیر می‌کند.

دو. جنابِ آیت‌الله جوادی‌آملی در دیدارِ نماینده‌ی اولِ تهران در مجلسِ دهم واژه‌ای به‌کار بردند که عجیب می‌نمود. یک روز بعد وبگاهِ اسراء، که گویا وبگاهِ‌ رسمیِ ایشان محسوب می‌شود، توضیحی منتشر کرد. مسؤولیت‌شناسیِ این مؤسسه دلپذیر و آموزنده است. (پارسال هم جنابِ آیت‌الله جعفر سبحانی در موردِ خبری که از ایشان نقل شده بود نامه‌‌ای به رسانه‌ها فرستادند، با امضای خودشان.)

سه. سخنگوی قوه‌ی قضائیه اعلام کرد که علّتِ مرگِ مهرداد اولادی "مصرف مواد و الکل" بوده است. مرگِ جوانِ محبوبِ ورزشکار چیزی نیست که غصه‌اش به این راحتی برود؛ اما باعثِ خوشحالی است که مقامی رسمی وجودِ برخی آسیب‌های گاه‌انکارشده را به رسمیت می‌شناسد.

چهار. خبرهایی منتشر شده بود که برخی مسؤولان در بیمه‌ی ایران حقوق‌های چندصدمیلیونی دارند. چند روز بعد رئیس‌کلّ این سازمان استعفا کرد. من طبعاً نمی‌دانم اصلِ خبرِ آن حقوق‌ها چقدر صحّت دارد و غیره؛ اما به هر حال خوشحال‌ام که می‌بینم مدیری بابتِ چنین مسأله‌ای استعفا می‌کند. 

پنج. شماره‌ی اخیرِ ماهنامه‌ی زنان امروز نوشته‌ی تازه‌ای از پرستو دوکوهکی را منتشر کرده است. بازگشتِ روزنامه‌نگارِ تیزبین به فعالیتِ رسمیِ چاپیِ مطبوعاتی مبارک است.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

کلاس‌ها هفت‌ونیم شروع می‌شود


دارد لطفاً می‌رسانَدم. به چپ هم که نگاه نکنم مصراعِ شیخ در ذهن‌ام می‌گردد: اینک علی‌الصباح نظر بر جمالِ دوست.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

اما رواقی‌گری را باکلاس‌تر می‌یابم


این دم‌را‌غنیمت‌شمردن که هوراس بیست قرن پیش توصیه کرده صرفاً توصیه به این نیست که لذت‌بردن از زندگی را ترجیح بدهیم به لذت‌نبردن از زندگی، تو گویی امر دائر است بینِ‌ اینکه بخواهیم زندگیِ لذت‌جویانه‌ای داشته باشیم یا زندگیِ صوفیانه‌ای. بلکه من این‌طور می‌فهمم‌اش که مخاطب‌اش کسی است که متقاعد شده است که باید دم را غنیمت شِمُرْد [نسخه‌ی بدل: باید دم را غنیمت شِمُرَد]؛ حالا توصیه این است که موقعیت را برباید، چنان‌که گویی زمانه عزم کرده ما را از لذاتی محروم کند و باید خوشی را از چنگ‌اش درآوریم (چنان‌که اخوان‌ثالث در مصراعِ دومِ آن تک‌بیت‌اش گفته است: ربودیم از کفِ گردون شبی خوش). شاید حتی قاپیدن تعبیرِ مناسب‌تری باشد.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳, جمعه

"ز بیژن فزون بود هومان به زور"


اما یک روز آقایی هوشمند که داشت نظرهایش را در موردِ آموزش می‌گفت گفت "این را پینک فلوید هم پنجاه سال پیش گفته." و ارجاعی داد به آجرِ دیگری در دیوار (بخشِ ۲)، از دیوار.

قهرمانِ داستانِ ما، که در آن جمعِ خاص معمولاً حرفی نمی‌زد، گفت "شرمنده که حرفِ شما را، اصطلاحاً، اصلاح می‌کنم؛ اما مسأله ناموسی است. این آهنگ در ۱۹۷۹ منتشر شده است."
--

عنوانْ تزئینی است.