۱۳۹۴ خرداد ۴, دوشنبه

پایانِ ذهنی زیبا


تا اینجا را در فیلم دیده بودیم که زورِ سکیزوفرنی را می‌گیرد و (کمابیش) به زندگیِ معمولِ ما بشرهای معمولی برمی‌گردد و در ۱۹۹۴ برای کارهای دورانِ جوانی‌اش نوبلِ اقتصاد می‌گیرد. 

پایان را یکی-دو ساعت پیش اعلام کردند: جان نَش و همسرش در تصادفی در نیوجرزیِ امریکا کشته شدند. هنوز یک هفته نگذشته بود که جایزه‌ی آبل را گرفته بود.

نمی‌دانم چه کسی گفته است که گاهی واقعیت از هر درامی فراتر می‌رود. از طرفِ دیگر، شاعرِ مشهوری در قرنِ چهارم گفته است: فَطَعمُ الموتِ في أمرٍ حقیرٍ / کَطعمِ الموتِ في امرٍ عظیم.

۱۳۹۴ خرداد ۲, شنبه

آن که آن روز متولد شده امروز هجده‌ساله است



لابد خاطرات‌ام از دورانِ وزارت‌اش در فرهنگ و ارشادِ اسلامی در احساس‌ام مؤثر بود؛ به هر حال، حتی پیش از شروعِ تبلیغاتِ انتخابات هم دوست‌اش داشتمحتی پیش از مشاهده‌ی حرف‌زدن‌اش و دیدنِ اینکه معقول و محترم و مؤدب و فرهیخته و غیرکلیشه‌ای است و با بقیه فرق دارد. اما اینکه دوست‌اش بدارم و بسیار محترم‌اش بدارم نقشِ خیلی مهمی در رأی‌دادن‌ام نداشت: هدفِ من این بود که کسی که، به‌حق یا به‌ناحق، به "کاندیدای نظام" معروف بود برنده نشود. یا بهتر بگویم: هدف‌ام این بود که سعی کنم که آن که به آن لقب مشهور بود برنده نشود. هیچ امیدی نداشتم که نشود. از روی بغض، رفتم و در مسجدِ سازمان صدا و سیما رأی دادم.

شیرینیِ شعفِ دیدنِ نتیجه‌ی مطلوب را یادم هست. و یادم هست که در مراسمِ تنفیذِ حکم‌اش صحبت‌اش را با بخشی از آیه‌ای شروع کرد که مدتی بود داستانِ اطراف‌اش را بسیار دوست می‌داشتم. خواند: ربِّ إني لما أنزْلتَ إلَيَّ من خیرٍ فقیرٌ. 



۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

اولیاءِ دانشگاهِ تهران و احترام به افکارِ عمومی



شاید هنوز یادمان نرفته باشد که اواسطِ پاییزِ پارسال آقای دکتر محمود خاتمی متهم شدند به چندین مورد انتحال. اینجا و آنجا، و نیز در بعضی مطالبِ همین وبلاگ، می‌شود در موردِ جزئیاتِ اتهام‌ها چیزهایی دید.

غرض از این نوشته یادآوریِ این است که از انتشارِ بیانیه‌ی رسمیِ دانشگاهِ تهران در موردِ "شایعاتی مبنی بر عدم رعایت امانت داری علمی از سوی یکی از اعضای هیأت علمی"اش پنج ماه گذشته است. دانشگاه وعده داده بود که با سرعت و جدیت به موضوع رسیدگی خواهد کرد؛ هنوز رسماً توضیحِ دیگری نداده است، یا من ندیده‌ام. کاشِ عجالةً توضیحی بشنویم در موردِ میزانِ دشواری و وقت‌گیریِ بررسیِ این اتهاماتِ مشخص. 

طبقِ آنچه در وبگاهِ رسمیِ دانشگاهِ تهران می‌شود دید، آقای دکتر خاتمی هنوز در گروهِ فلسفه‌ی آن دانشگاه استادتمام هستند. مایل‌ام تکرار کنم که، تا جایی که من دیده‌ام، از بینِ کسانی که با اسمِ خودشان در موردِ این ماجرا چیزی منتشر کرده‌اند کسی نیست که مطالبه‌اش مستقیماً اخراجِ آقای دکتر خاتمی باشد؛ مطالبه، بررسیِ اتهام و برخوردِ قانونی و شفاف است. 

در ضمن، یکی دیگر از نشریاتِ علمیِ خارجی‌ای که مقاله‌ای را به نامِ آقای دکتر خاتمی منتشر کرده بود مقاله را از وبگاهِ رسمی‌اش برداشته است. توضیحاتِ مفصلِ سردبیرِ این نشریه خواندنی است.


۱۳۹۴ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

هذا یومٌ عصیبٌ



این را لوط می‌گوید (۱۱:۷۷)، وقتی که همشهریان‌اش هجوم آورده‌اند.

بعضی روزها روزهای سختی‌اند. 

و به روایتِ لوقا (۶:۴)، عیسی بن مریم گفته است که پیامبر در هیچ جا بی‌ارج نیست مگر در شهرِ خودش، بینِ خویشانِ خودش، در خانه‌ی خودش.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۵, شنبه

چشمانْش وصفِ جادو



تفسیرِ الکشاف را می‌خوانم.

در توضیحِ بخشی از آیه‌ی صدوشانزدهمِ النحل (و لا تقولوا لِما تَصِف ألسنتکمُ الکَذِبَ)، زمخشری این بحث را پیش می‌کشد که وصفِ کذب با زبان به چه معنا است. و شعری عربی را شاهد می‌آورَد:

وجهها یصف الجمال
و عینها تصف السحر.

در ادامه هم ارجاعی می‌دهد به ۱۲:۱۸ و توضیحی می‌دهد در موردِ تعبیری از کتاب  که فهم‌اش برایم دشوار بوده است.

به اواخرِ جلدِ دوم رسیده‌ام (یعنی بیش از هزاروپانصد صفحه پیش رفته‌ام)، و هنوز مثلِ صفحاتِ شرحِ البقرة و آل‌عمران لذیذ است.

--
* سوادِ عربیِ من به خواندنِ اصلِ عربی قدّ نمی‌دهد؛ ترجمه‌ی فارسیِ مسعود انصاری را می‌خوانم (چهار جلد، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۹). ترجمه‌ی سطرِ دوم که در عنوان آمده از آقای انصاری نیست.

۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

"کِی عیبِ سرِ زلفِ بت از کاستن است؟"


بالاخره آرامشی آمد و خواب‌ام برد. بیدار که شدم این مصراع در سرم می‌چرخید. و چه مناسبِ حال بود. 

شاید بیست سال بود این شعر را نه خوانده بودم نه شنیده. انگار ناگهان عنصری پیامی فرستاده باشد (به لطفِ آقای نظامی‌عروضی).

۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

"Simplex sigillum veri"




موضوعِ جلسه‌مان این بود که شیبِ خط‌های عمود بر هم (اگر که شیب‌شان تعریف شده باشد) چه رابطه‌ای دارند. متقاعد شدیم که حاصل‌ضربِ شیب‌ها حتماً منفی است چرا که هم‌علامت نیستند. شکلی کشیدیم و، با استفاده از این قضیه‌ی آشنا که ارتفاعِ وارد بر وترْ واسطه‌ی هندسیِ قطعه‌های ساخته‌شده بر وتر است، اثبات کردیم که حاصل‌ضربِ قدرمطلقِ شیب‌ها مساویِ یک است. نتیجه گرفتیم که شیب‌ها عکسِ قرینه‌ی هم‌اند.

بعد، وقتی داشتیم مثالی را بررسی می‌کردیم که معادله‌ی خطی عمود بر خطِ داده‌شده‌ای را می‌خواست، توجه کردیم که آنچه داریم از آن استفاده می‌کنیم عکسِ چیزی است که اثبات کرده‌ایم: دیدیم که لازم داریم این را بدانیم که اگر شیبِ دو خطْ عکسِ قرینه‌ی هم باشند آنگاه آن دو خط بر هم عمودند. در هر کلاس کسانی توانستند این را با به‌کارگیریِ تشابهِ مثلث‌ها اثبات کنند. من قضیه را این‌طور اثبات کردم:


فرض کنیم حاصل‌ضربِ شیب‌ِ خط‌های l1  و lمنهای یک باشدیک خطِ  برlعمود می‌کنیمطبقِ چیزی که اثبات کرده‌ایم، حاصل‌ضربِ شیب‌های و l1  منهای یک استپس شیبِ برابر است با شیبِ l(چون، طبقِ فرض، حاصل‌ضربِ شیب‌های l و lهم منهای یک است). پس و lموازی‌اند، و چون بر lعمود است، lهم بر l1 عمود است. فهو المطلوب.

یادم نمی‌آید این اثبات را جایی دیده باشم (زیاد دنبال‌اش هم نگشته‌ام)؛ اما آن‌قدر ساده است که بعید است کسی قبلاً به فکرش نرسیده باشد و در کتابی منتشر نکرده باشد. مطلوب‌تر از ساختنِ این اثبات این بود که ظرافتِ اثباتْ تعدادِ زیادی از بچه‌ها را به وجد آورد.     

۱۳۹۳ دی ۲۶, جمعه

مسؤولیت‌پذیری، "با سرعت، دقت و جدیت تمام"



اواسطِ پاییزِ امسال درباره‌ی متهم‌شدنِ مستندِ یکی از استادانِ فلسفه‌ی دانشگاه تهران به انتحالِ مکرر و گسترده بحث‌های فراوانی درگرفت. (داده‌ای جزئی برای تخمینِ تعدادِ دنبال‌کنندگانِ بحث: دو مطلبِ این وبلاگ درباره‌ی این موضوعْ مستقیماً بیش از نه‌هزار کلیک گرفت و بیش از سیصد بار به اشتراک گذاشته شد.) دست‌کم دو روزنامه‌ی کثیرالانتشار و یک هفته‌نامه هم به موضوع پرداختند.

یکی از نشریاتِ خارجی‌ای که استادِ متهم مقاله‌ای در آن منتشر کرده بود رسماً اعلام کرد که مقاله‌ منحول بوده. بیش از دو هفته بعد از این اعلام، دانشگاه تهران بیانیه‌ای صادر کرد. در این بیانیه‌، که متن‌اش شروع می‌شود با "نظر به نشر شایعاتی مبنی بر عدم رعایت امانت داری علمی یکی از اعضاء هیأت علمی دانشگاه تهران در فضاهای مجازی"، نامِ استادِ متهم ذکر نشده است؛ اما به نظرم تصورِ عمومی این بود که این بیانیه درباره‌ی آن استادِ متهم است. دست‌کم برداشتِ من این بود که بیانیه درباره‌ی ایشان است. 

در بیانیه آمده بود که دانشگاه تهران در موردِ رعایتِ اخلاقِ علمی، "اندک تسامح و مجامله‌ای را نخواهد پذیرفت." به علاوه، دانشگاه تهران



به منظور حفظ و حراست از حقوق و حیثیت دانشگاه و فرد یا افراد ذیحق، کمیته‌ای متشکل از برجسته ترین استادان مرتبط تشکیل داده تا این موضوع را با سرعت، دقت و جدیت تمام مورد بررسی تخصصی قرار دهند. بدیهی است هر نتیجه‌ای که از این بررسی حاصل آید ملاک و مناط عمل قرار خواهد گرفت و جهت تنویر افکار عمومی اعلام خواهد شد. 
دانشگاه تهران در صورت اثبات تخلف مزبور، برخورد قاطعانه و قانونی را با فرد متخلف انجام داده و با ارجاع موضوع به مراجع ذیصلاح از انجام رفتارهای غیر اخلاقی و غیر حرفه‌ای تبرّی خواهد جست. هم‌چنانکه اگر اتهام وارده اثبات نگردد، دفاع از حیثیت شغلی و صنفی اعضای هیأت علمی را وظیفه همیشگی و لازم خود می شمارد.


حالا بیش از چهل روز از انتشارِ این بیانیه گذشته است. گمان نمی‌کنم بررسیِ این اتهاماتِ خاص به آزمایشِ دی‌ان‌اِی و یافتنِ نمونه‌های خون و مو  و احضارِ شهود نیازی داشته باشد. برایم خیلی روشن نیست که کارِ کمیته‌ی تشکیل‌شده از برجسته‌ترین استادانِ مرتبط چقدر طول خواهد کشید. دانشگاه تهران امسال هشتادساله شد.

۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

حنظلة در پاریس



طبیعتاً خوشحال‌ام که راهپیماییِ همبستگی در پاریس میلیونی بوده است. اما یکی از حضار را دوست‌تر می‌داشتم که آنجا نبود. دقیقاً نمی‌دانم چرا حضورِ نخست‌وزیرِ اسرائیل به نظرم مضحک است—شاید چون هنوز داستانِ ناجي العلي را یادم هست.

"نمی‌توان آنها را به سبب نظراتی که در مجلس اظهار کرده‌اند..."



تصور می‌کنم کارِ مشکلی نباشد که با مطالعه‌ی قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامی ایران دریابیم که آیا آقای علی مطهری در موردِ حیثیتِ قانونیِ حصرِ آقایان موسوی و کروبی درست می‌گوید یا نه. در هر صورت، از یکی حرف‌های آقای مطهری به طرزِ ویژه‌ای لذت بردم. در متنِ صوتی‌ای که در وبگاهِ محترمِ رجانیوز ثبت است در ۶:۱۷ می‌شنویم:


آقای ابوترابی‌فرد (نایب‌رئیسِ محترمِ مجلس): "نه، آخه شما صحبتی می‌فرمایید که اصلاً انضباطِ مجلس رو به‌هم می‌ریزه."


آقای مطهری: "نباید به‌هم‌بریزه."


**
به نظرم ماجرای نطقِ آقای مطهری می‌تواند در موردِ مجلس شورای اسلامی اطلاعاتِ زیادی به ما بدهد—مثلاً در موردِ نحوه‌ی اداره‌‌ی این جلسه‌ی مجلس (که البته بی‌سابقه نیست)، و در موردِ میزانِ ادب و قانون‌مداری و استقلالِ رأیِ برخی نمایندگان. متنِ کاملِ نطقِ ناتمامِ آقای مطهری را می‌شود در وبگاهِ رسمیِ مجلس شورای اسلامی خواند.


۱۳۹۳ دی ۵, جمعه

خطای فرعون و هامان


از بینِ گزارش‌های متعددِ کتاب از آغازِ رسالتِ موسی و گفت‌وگوی خداوند با او، گزارشِ سوره‌ی طه (آیه‌های ۴۷-۱۱) را از همه دوست‌تر دارم. خداوند به تمامِ معنا با موسی صحبت می‌کند—مثلاً آیه‌های ۱۹-۱۷، با ترجمه‌ای از قرنِ چهارم (مشهور به ترجمه‌ی تفسیرِ طبری):


و چیست آن که به دستِ راستِ تو است، ای موسی؟ 


گفت این عصای من است تا ورخُسبم بر آن، و برگ بریزانم بدان از درخت بر گوسپندانِ خویش، و مرا در آن حاجت‌های دیگر است.


گفت بیفکن آن را، ای موسی.



خداوند درخواستِ موسی را اجابت می‌کند و هارون را همراهِ رسالت‌اش می‌کند (۳۶)، و یادآوری می‌کند (۴۰-۳۷) که بارِ دیگری هم به او لطف کرده بوده است: اینکه خداوند به مادرِ موسی وحی کرد تا او را به دریا سپارد. باید جداگانه و مفصل به این گفت‌وگو پرداخت؛ در اینجا می‌خواهم نگاهی کنم به روایتِ سوره‌ی القَصص از ماجرایی که خداوند برای موسی تعریف می‌کند.


در ابتدای القصص می‌خوانیم که طایفه‌ای از مردمان بودند که فرعون پسران‌شان را می‌کشت و دختران‌شان را زنده می‌گذاشت . خداوند به مادرِ‌ موسی وحی می‌کند (و أوحینا إلی أمِّ موسی) که موسی را شیر دهد و وقتی که بر جانِ او بترسد او را به دریا بسپارد، و مژده می‌دهد که موسی را به او برخواهد گرداند و موسی را از پیامبران قرار خواهد داد (۷). آیه‌ای که قصد دارم بر آن تمرکز کنم این است (۸): 



فألتقطهُ ءال فرعون لِیکونَ لهم عدوّاً و حَزَناً إنّ فرعون و همن و جنودهما کانوا خطئین.



معنای آیه تا حدی روشن است:‌



کسانِ فرعون او را برگرفتند تا دشمن‌شان و مایه‌ی اندوه‌شان شود؛ قطعاً فرعون و هامان و سپاهیانِ آن دو خطاکار بودند. 



می‌شود در این مورد بحث کرد که چرا در بعضی روایت‌های کتاب نام‌های فرعون و هامان با هم می‌آید (ترکیبِ "فرعون و هامان و سپاهیان‌ِ آن دو" را پیشتر هم عیناً در آیه‌ی ششمِ همین سوره دیده‌ایم)، و می‌شود در موردِ معنای دقیقِ لیکون لهم عدواً و حزناً بحث کرد؛ اما در اینجا می‌خواهم به معنای خطئین بپردازم. ترجمه‌ی تفسیرِ طبری این واژه را به "گناهکاران" برمی‌گردانَد که به نظرِ من غلط است، و ترجمه‌های بسیاری از معاصران به نظرِ من صحیح است. دقیق‌تر بگویم: با درکِ امروزیِ من از معنای "گناهکار"، به نظرم خطئین در این آیه به معنای گناهکاران نیست. 


آن‌طور که من می‌فهمم، لازمه‌ی گناهکاربودنِ کسی این است که او در برابرِ فرمانِ خداوند سرکشی کرده باشد: آن‌طور که من می‌فهمم، عملِ کسی گناه نیست مگر اینکه او در زمانِ عمل باور داشته باشد که خداوند از آن عمل نهی‌اش کرده است—اگر شراب نوشیده باشم و در زمانِ نوشیدنْ باور نداشته بوده باشم که خداوند مرا از شرب خمر منع کرده، در این صورت این عملِ مشخصِ من گناه نبوده است. حالا شاید بشود گفت که فرعونیان گناهکار بوده‌اند چرا که نوزادان را می‌کشته‌اند؛ اما به نظرم این چیزی نیست که به معنای این آیه‌ی خاص مربوط باشد. به نظرم آیه این را می‌گوید که فرعون و هامان خطا کردند، چرا که کاری کردند که به ضررشان بود: کسی را زنده گذاشتند که بنا بود دشمن‌شان و مایه‌ی اندوه‌شان شود—آن‌طور که من می‌فهمم، آیه دارد می‌گوید که فرعون و هامان بر خلافِ‌ منافعِ خودشان عمل کردند.


اگر این دریافت صحیح باشد آنگاه چند نکته قابلِ تأمل است. یکی اینکه آیه اساساً صحبت از این می‌کند که با در نظر گرفتنِ اهدافِ فرعون و هامان (که قاعدتاً مشتمل بوده است بر چیزی از جنسِ بقای حکومت‌شان)، کاری که این دو کرده‌اند اشتباه بوده است—صحبت از این نیست که خودِ هدف هم معقول یا اخلاقی بوده است یا نه. کمابیش به این می‌مانَد که بگوییم که کارِ جالوت که در میدان از مقابلِ داوودِ جوان نگریخته خطا بوده است:‌ البته شاید معقول باشد فرض کنیم که کشته‌شدنِ جالوت فی‌الواقع به نفعِ او بوده است چرا که باعث شده با گناهانِ کمتری بمیرد؛ اما، با در نظرگرفتنِ اهدافِ خودِ جالوت (قاعدتاً مشتمل بر این هدف که حیات‌اش ادامه یابد)، کارش اشتباه بوده است چرا که به دستِ داوود کشته شده است. دوم اینکه صحبت از این نیست که با اطلاعاتی که فرعون و هامان داشته‌اند کارشان خطا بوده است؛*  بلکه صحبت از این است که کارِ فرعون و هامان فی‌الواقع خطا بوده است. با زبانی کمی فنّی‌تر، به نظرم این‌طور می‌آید که کتاب می‌گوید که کارِ فرعون و هامان به لحاظِ عینی (objective) خطا بوده است، و چیزی در این مورد نمی‌گوید که کارشان به لحاظِ شخصی و از منظرِ خودشان (subjective) هم خطا بوده است یا نه.


و نکته‌ی پایانی. در آیه‌ی نهم می‌خوانیم که زنِ فرعون می‌گوید [به فرعون، و درباره‌ی موسای نوزاد] روشنیِ چشمِ من و تو (قرّتُ عینٍ لي و لکَ). و، شاید تا فرعونی را که به اندازه‌ی این زن رؤوف نیست بیشتر برانگیزاند، اضافه می‌کند که مکشیدش، شاید که به ما نفعی برساند یا به فرزندی بگیریم‌اش. از مشاهده‌ی این ظرافتِ بیان بسیار لذت می‌برم که وقتی چند آیه‌ی بعد صحبت از موسی است که نزدِ مادرش بازش گردانده‌اند دوباره تعبیرِ روشنیِ چشم را می‌بینیم:‌ پس موسی را به او برگرداندیم تا چشم‌اش روشن شود (فرددنه إلی أمّه کَي تَقّرَ عینها، ۱۳).

--

* مگر اینکه فرعون و هامان باور داشته‌ بوده باشند که محتمل است که این کودکِ عبرانی بر آن بشورد. در فرهنگِ اسلامی داستانی با این محتوا هست که فرعون خوابی دیده بوده است که به‌زودی پسری از بنی‌اسرائیل زاده خواهد شد که او را سرنگون خواهد کرد، و داستان می‌گوید که به سببِ چنین باوری بوده که فرعونْ نوزادانِ پسرِ بنی‌اسرائیل را می‌کشته است. اما در قرآن ذکری از این داستان نیست. در بابِ اولِ سفرِ خروج در عهدِ عتیق هم فقط صحبت از این است که فرعون از ازدیادِ نسلِ اسرائیلیان ناخرسند بود و دستور داده بود نوزادانِ پسرشان را بکشند.


۱۳۹۳ آذر ۲۸, جمعه

تداومِ رضایت از ماندن در ایران



[شخصی، خودپسندانه، ویرایش‌نشده]

چهار سال پیش مطلبی در موردِ برگشتن‌ام منتشر کردم. حالا باز هم که نگاه می‌کنم می‌بینم که از زندگی در ایران راضی هستم. (و البته گمان نمی‌کنم کسی مجبور باشد اینها را بخواند!) توضیحاتی داده بودم که چرا زندگی در ایران برای من مطلوب‌تر از زندگی در هر جای دیگری است. دلیل‌ها هنوز برایم معتبرند. دوست دارم چند نکته اضافه کنم.

در اینجا مدتی است—بیش از بیست ماه—که شغلِ آکادمیک ندارم. هم‌چنان قصد دارم که هرگز در روالِ مشهور به "گزینش" شرکت نکنم، و به‌نظر می‌رسد که نتیجه‌ی عمل به این قصد این باشد که در آینده هم شغلِ آکادمیک نداشته باشم.* اما چیزِ بدی در این نمی‌بینم. کسی را تصور کنید که شغل‌اش تدریس در دبیرستان و ترجمه و ویرایش است و دل‌اش در هوای این پَر می‌زند که به‌طورِ جدی فلسفه بخواند. امکانی فراهم می‌شود که، در اواخرِ جوانی، شش سال در دانشگاهِ بسیار خوبی درس بخواند. می‌رود و می‌خواند و برمی‌گردد و، با وقفه‌ای چهار-پنج‌ساله، برمی‌گردد سرِ کارهای قبلی‌اش. در چنان موقعیتی بودم و این کار را کردم و راضی‌ام. شاید نشود در مهندسی یا پزشکی فقط برای التذاذ از علم کار کرد؛ در ریاضیات و فلسفه می‌شود.

خوشبختانه دورانِ بی‌شغلی مدتی است که تمام شده است، و حالا، بعد از نسلِ الهام و آذین و محمدحسن و روزبهان، با نسلِ دیگری از نوجوانانِ هوشمند سروکار دارم. تدریسِ ریاضیاتِ دبیرستانی برایم مطبوع است، و قرائن می‌گوید که کارم را هم خوب انجام می‌دهم.


برای من مهم است که ببینم که بر محیطِ اطراف‌ام تأثیر می‌گذارم. جامعه‌ای که در آن هستم با جامعه‌ی ایده‌آل‌ام—جامعه‌ی دموکراتیک و لیبرال و قانون‌مند—فاصله دارد، و این چیزی است که هزینه‌هایش و مشکلات‌اش آشکار است؛ اما، شاید با خوشبینی‌ای از جنسِ خشنودیِ هیومِ در آستانه‌ی مردن، بشود به این فکر کرد که این فاصله خوبی‌هایی هم دارد. در جامعه‌ی ایده‌آلِ من رؤسا به این سادگی به کارمندان‌شان در موردِ مسائلِ شخصیِ کارمندانْ امرونهی نمی‌کنند، و شیّادان و کم‌سوادان به این سادگی به مراتبِ بالای آکادمیک نمی‌رسند. فاصله‌ی جامعه‌ام از ایده‌آل‌ام چند باری به من این امکان را داده که طوری عمل کنم یا عکس‌العمل نشان بدهم که بتوانم از خودم راضی باشم. از این امکانات استفاده کرده‌ام و راضی‌ام.


گمان می‌کردم در دورانِ کارِ آکادمیکْ موفق‌تر باشم: از شروعِ تحصیلِ فلسفه برایم بسیار مطلوب بوده است که هر دو-سه سال یک مقاله‌ی خوب منتشر کنم، ترجیحاً در مجله‌ای بسیار خوب. موفق نبودم—اما از نتیجه‌ی بخشِ دیگری از زندگیِ آکادمیک‌ام بسیار راضی‌ام. 


در این چند سال، اوضاع کمابیش همان بوده است که گمان می‌کردم باشد. به نظرِ من تهران زیبا است (و مرتباً هم زیباتر می‌شود)، و به نظرم "شهریّت"-ِ شهر با سرعتِ مطلوبی بیشتر می‌شود. سطحی‌نگری و شتاب‌زدگی در علم و هنر زیاد است، یا من اشتباه می‌کنم. ریا بسیار زیاد است و وضعِ اقتصاد خوب نیست، گرچه ظاهراً با کناررفتنِ نوعِ کشورداریِ خاصِ جناب آقای احمدی‌نژاد گویا وضعِ اقتصاد دارد بهتر می‌شود. خوشبین‌ام که، بالتبع، ریا و بعضی رذائلِ دیگر هم کمی کمتر بشود. 
--

* پژوهشگاه دانش‌های بنیادی در موردِ گزینش با من مدارا می‌کرد:‌ تا چند سال بعد از اینکه اعلام کردم که فرم‌های گزینش را پر نمی‌کنم، هم‌چنان شاغل بودم [...]. مایل‌ام تکرار کنم که گرچه شرکت در گزینش به‌شدت با سلیقه‌ی من در تضاد است، کسی را بابتِ شرکت در آن محکوم نمی‌کنم.



۱۳۹۳ آذر ۱۰, دوشنبه

لزوم امساکِ ما در نقطه‌گذاریِ متونِ مقدس


سوره‌ی آل‌عمران آیه‌ی ۱۷۳:


الّذین قال لهم الّناس إنّ الّناس قد جمَعوا لکم فخشوهم فزادهم إیماناً و قالوا حسبنا الله و نِعم الوکیل.



در آیه‌ی ۱۷۲ صحبت از کسانی است که، با آنکه جراحتی به ایشان رسیده بود، دعوتِ خداوند و پیامبر را اجابت کردند. حالا، در ۱۷۳، بیشتر درباره‌شان می‌شنویم: مردم به ایشان گفتند که مردم بر شما [یعنی بر ضدِ شما] گردِ هم آمده‌اند؛ از آنان بترسید. این بر ایمان‌شان بیفزود و گفتند خداوند ما را بس است، و او نیکو یاوری است.


این آیه را بسیار حماسی و بسیار زیبا می‌یابم، اما قصدم در اینجا صحبت درباره‌ی وجهِ حماسیِ این آیه و تحلیلِ چینشِ الفاظ‌ِ آیه نیست؛ می‌خواهم نکته‌ای درباره‌ی ترجمه بگویم. 


چند تا از ترجمه‌های فارسی‌ای که در دسترس‌ام هست در اینجا علائمِ نقلِ قول به‌کار برده‌اند. مثلاً در یکی که نامِ مترجم‌اش هم روی جلد نیامده این‌طور آمده (با حفظِ رسم‌الخط و نقطه‌گذاری):



(همان) کسانی که (بعضی از) مردم، به آنان گفتند: «دشمنان برای (حمله به) شما گرد آمده‌اند؛ از آنها بترسید!» امّا این سخن، بر ایمانشان افزود؛ و گفتند: «خدا ما را بس است؛ و او بهترین حامی ماست.»



به نظرِ من نقطه‌گذاریِ این متنْ خوب نیست، و ترجمه هم چندان دقیق نیست (سلیقه‌ی من می‌گوید که خوب است که دو "الناس"ای را که در متن آمده به واژه‌ی واحدی برگردانند، و برایم روشن نیست که چگونه "نعم الوکیل" به "بهترین حامی ماست" برگردانده شده است). اما چیزی که می‌خواهم در موردش صحبت کنم کاربردِ گیومه است.


متن را با این فرض ترجمه کرده‌اند که همه‌ی جمله‌ی حسبنا الله و نعم الوکیل را مؤمنان گفته‌اند. اما، تا جایی که من می‌توان بفهمم، متنِ کتاب به این هم راه می‌دهد که و نعم الوکیل را مؤمنان نگفته باشند و صاحبِ کتاب گفته باشد. به نظرِ من می‌شود پایانِ آیه را به هر یک از این دو صورت فهمید:



بر ایمان‌شان بیفزود، و گفتند "خداوند ما را بس است—و او بهترین حامی است".

بر ایمان‌شان بیفزود، و گفتند "خداوند ما را بس است"—و او بهترین حامی است.



شخصاً دومی را دوست‌تر دارم؛ اما، مستقل از خوش‌آمدِ من، مواردِ نه‌چندان کمی در کتاب هست که در آیه‌ای قولی نقل می‌شود و در همان آیه خودِ صاحبِ کتاب نکته‌ای درباره‌ی آن قول می‌‌گوید. یک نمونه را می‌شود در آیه‌ی چهلمِ سوره‌ی هود دید:



حتی إذا جاء أمرنا و فار التّنّور قلنا احمل فیها من کلّ زوجین اثنین و أهلک إلّا من سبق علیه القول و من ءامن و مآ ءامن معه الّا قلیلٌ. 



در اینجا فرمانِ خداوند به نوح را می‌خوانیم، و این دنبال می‌شود با توضیحی که آشکارا بخشی از سخنِ خداوند با نوح نیست



 ... گفتیم "... و خانواده‌ات را، مگر او که پیشتر درباره‌اش سخن رفته است، و هر کس را که ایمان آورده است"—و با او جز اندکی ایمان نیاورده بودند.



یک نمونه‌ی دیگر، آیه‌‌‌ای از سوره‌ی آل‌عمران و درباره‌ی همسرِ عمران است که در موردِ فرزندی که در شکم دارد نذری کرده است. در آیه‌ی ۳۶ می‌خوانیم:



فلمّا وضعتها قالَت ربّ إنّی وضعتُها أنثی و الله أعلم بما وضَعَتْ و لیس الذّکر کالأنثی و إنّی سمّیتها مریم و إنّی أعیذها بِکَ و ذرّیتها من الشّیطن الرّجیم.



فعلِ "قالَت" (سوم‌شخصِ مفردِ مؤنث) نشان می‌دهد که گوینده‌‌ی "ربّ إنّی وضعتها أنثی" مادرِ مریم است، و فعلِ "وضَعَتْ" (باز هم سوم‌شخصِ مفردِ مؤنث) نشان می‌دهد که جمله‌ی "و الله أعلم بما وضَعَتْ" را مادرِ‌ مریم نگفته است. دلیلِ زبانیِ قاطعی ندارم که گوینده‌ی "و لیس الذّکر کالأنثی" کیست، اما حضورِ "بِکَ" نشان می‌دهد که ادامه‌ی جمله هم گفته‌ی مادرِ مریم است. یعنی در این آیه یک باز از متنِ منقول (جمله‌های مادرِ مریم) بیرون آمده‌ایم و باز به آن برگشته‌ایم. چیزی از جنسِ آنچه امروزه در روالِ نقلِ قول در زبانِ انگلیسی بسیار مرسوم است و در ادبِ فارسی هم بی‌سابقه نیست.


موردهای دیگری هم می‌شود از کتاب آورد. بازگشت به آیه‌ی ۱۷۳ی آل‌عمران، به نظرم وقتی متنِ کتاب به دو خوانش راه می‌دهد اقتضای امانت این باشد که هیچ کدام را به خواننده تحمیل نکنیم.