۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه
۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه
آفتابپرست
مؤثر بودهام در متقاعدکردناش به شروعِ این دورهی دکتریای که پریروز موفقانه تمام شد. در جای رسمیای این را نوشته—و یکی اضافه شده به چیزهای معدودی که میتوانم به آنها ببالم، مباهات کنم.
میدانستم که شروعکردناش باعث میشود وقتی برمیگردم ساکنِ ایران نباشد. در این سهونیم سالی که برگشتهام، فرزانه فقط حدودِ یک ماه ایران بوده است. ادامهی حسرتی چندینساله، شاید بزرگترین حسرتِ همهی سالها—حسرتِ اینکه در شهرِ واحدی زندگی کنیم... و شاید "حسرت" واژهی دقیقی نباشد. واژهای میخواهم که مفهوماً شدیدتر از آرزو باشد. مثلِ کسی که عمیقاً و بهتواتر آرزو کند چشمانِ آبیِ تیره میداشت یا عمیقاً آرزو کند بهجای تهران در نیویورک متولد شده بوده یا آهکشان آرزو کند دیابت نمیداشت. چند هفتهی دیگر هم که برای کار میرود مرکزِ دنیا.
باید پروژهی نوشتنِ کتاب را جدیتر دنبال کنم—در واقع مسأله مسألهی تدوین است: موادِ خاماش آماده است.
۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه
تکلیفِ درسی: تجربهی شخصیِ نامطلوب
گفته بودم توصیهی اکیدم این است که به انگلیسی ننویسد—انگلیسیاش زیاد خوب نیست و جملاتاش بعضاً نامفهوم است. چند هفتهی بعد مقالهای فرستاد، به انگلیسی، به عنوانِ مقالهی پایانِ ترم. بالاخره همت کردم و شروع کردم.
جملهی اولاش اشکالی داشت:
In this essay I will consider the notions of […] accuracy and ask whether they are clear and distict ideas [...].
کلمهی accuracy عجیب بود: برایش در حاشیه نوشتم که احتمالاً منظورش accurately است، که با این واژهی اخیر هم البته جمله غریب میبود. ایرادِ محتواییای هم گرفتم.
خواندن را ادامه دادم و در حاشیهی پاراگرافهای دوم و سوم هم نکاتی نوشتم. غلطِ زبانیای پیدا نکردم. الآن تحلیلام این است که این موضوعِ بیغلطبودنْ توجهام را جلب نکرد چون چند جایی لازم شد در موردِ کمدقتیها و ناپختگیهایی در بیان توضیح بدهم.
در پاراگرافِ چهارم دیدم که زبانِ انگلیسیِ متن بسیار خوب است و با تصورِ من از دانشِ زبانیِ کسی که قرار بود نویسنده باشد نمیخوانـَد. از گوگل خواستم دنبالِ جملهی خاصی از متن بگردد، و رسیدم به مقالهای که جمله عیناً در آن بود...
تعداد و ترتیبِ پاراگرافها و چند کلمهی اولِ هر پاراگرافِ دو متن را بررسی کردم؛ نتیجه: تطابقِ کامل. در پاراگرافِ اولِ متنی که برای من فرستاده بود ضمیرهای اولشخصِ جمع را مفرد کرده بود و چند کلمه را هم عوض کرده بود—مثلاً truth را کرده بود accuracy، که از قضا (؟) یکی از مترادفهایی است که نرمافزارِ مشهورِ مایکروسافت پیشنهاد میدهد. تا جایی که بررسی کردم، از این تغییرات در پاراگرافهای بعد خبری نیست. مقالهای که چونان مقالهی پایانِ ترم تحویل داده شده با همان مراجعِ مقالهی اصلی تمام میشود. هیچ ذکری هم از نویسندهی اصلی (که علاقهی آماتوریای به فلسفه دارد) نشده است.
شاید خودم را مقصر میدانستم اگر که در چند جایِ معدودِ تکلیفِ درسی جملاتی بیذکرِ منبع از جایی نقل میشد: با خودم میگفتم که شاید دربارهی معیارهای انتحال بهقدرِ کافی در کلاس توضیح ندادهام. ولی چه میشود گفت وقتی کسی مقالهای را یکجا برمیدارد و برای نمرهگرفتن به اسمِ خودش جا میزند؟
و کاش دستکم متنِ بهتری انتخاب کرده بود—مثلِ آن شیادِ داستانِ شیخ که قصیدهای از انوری را پیشِ شاه بُرد.
با فرزانه و با چند دوست و استاد مشورت کردم و چند ساعت بعد به او ئیمیلی زدم:
سلام.
مقالهای را بهعنوانِ مقالهی پایانِ ترم برای من فرستادی (با همین نامهای که الآن دارم به آن جواب میدهم). کمی بعد از اینکه خواندناش را شروع کردم شک کردم، و بهراحتی رسیدم به اینجا:
[…]
متنی که در این نشانی هست همان مقالهی است که به عنوانِ مقالهی پایانِ ترم برای من فرستادهای—غیر از اینکه در پاراگرافِ اول چند کلمه عوض شده.
نمرهی مقالهی پایانِ ترم طبیعتاً صفر است (و لذا از این درس نمرهی قبولی نخواهی گرفت). بعد از تأملِ زیاد و مشورت با چند استادِ مجربتر از خودم، به این نتیجه رسیدم که موضوع را به گروه گزارش نکنم چرا که میتواند نتایجِ پردامنهی بسیار مخربی برایت داشته باشد.
توجه کن که اگر این اتفاق در دانشگاهِ معتبری در امریکای شمالی یا در اروپا رخ میداد نوعاً دستکم منجر به یک ترم محرومیت از تحصیل میشد (مواردِ مشخصی سراغ دارم که حتی منجر به اخراج از دانشگاه شده است). حتی کارهایی بسیار ملایمتر از این—مثلِ نقلِ بدونِ مأخذِ چند جمله—با معیارهای رایجِ آکادمیک مصداقِ سرقتِ ادبی (plagiarism) است و نتیجهاش چیزهایی است که گفتم.
نکتهی دیگری که باید توجه کنی این است که کشفِ این تخلفات نوعاً سخت نیست. در بسیاری از دانشگاهها پایگاههای بسیار عظیمی از دادهها هست که وقتی چیزی را به عنوانِ تکلیف تحویل میدهی اول با دادههای آن پایگاه (که شاملِ تکالیفِ دانشجویانِ قبلی هم هست) مقایسه میشود. نرمافزاری که این مقایسه را انجام میدهد آنقدر پیشرفته هست که با کارهایی از قبیلِ تبدیلِ ضمیرِ جمع به مفرد و تبدیلِ املای بریتانیایی به امریکایی گمراه نشود.
(این احتمال را نادیده نمیگیرم که شاید از کسی خواسته بوده باشی برایت مقالهای بنویسد، و آن شخص این مقاله را به تو تحویل داده—یعنی شاید نمیخواستهای مقالهی موجودی را به اسمِ خودت تحویل بدهی، بلکه میخواستهای کسی برایت چیزی تولید کند. اگر اینطور بوده، شاید کارَت فقط مصداقِ تقلب باشد و نه سرقتِ ادبی.)
سرقتِ ادبی—حتی اگر از نوعی اینقدر حاد نباشد—در عرف دانشگاهیِ جهانی (ولی شاید نه در ایران) کارِ بسیار توهینآمیزی محسوب میشود و جامعهی آکادمیک با آن بهشدت برخورد میکند. کشفاش هم، در این زمانهی اینترنت و موتورهای جستوجو، راحتتراز قبل است. حتی فارغ از ملاحظاتِ اخلاقی، بهتر است دیگر کاری از این دست نکنی.
--
پینوشت (نوزدهمِ بهمن). ظاهراً در موردِ موضوعِ هویتِ فردِ متقلب توضیحاتی لازم است.
من هم در حالتِ کلـّی با رسواکردنِ کسی که کارش در ملأ عامِ نبوده مخالفام. در این حالتِ خاص، به نظرِ من افشای هویتِ متقلب بد است، و شاید در بعضی نظامهای حقوقیْ جرم هم باشد.
اینکه بگویند که میدانیم که مصداقِ این نوشته کیست برای من جالب است. تا جایی که به نوشتهی من مربوط میشود، مجموعهی اطلاعاتی که از شخصِ متقلب بهدست دادهام (زبانِ مقاله، میزانِ انگلیسیدانیِ فردِ متقلب، موضوعِ مقاله (اگر از مطلبِ من استنتاج بشود یا شده باشد)، و غیره) او را به طرزِ منحصربهفردی مشخص نمیکند. [راهی برای کشفِ هویت که شاید نتیجهبخش باشد: کسی موضوع و زبانِ مقالههای دانشجویانِ درس را پیدا کند و یکی-دو هفته هم صبر کند تا نمرهها را—که علنی نخواهد شد—به دفترِ گروه بدهم و این شخصِ جستوجوگر بهطریقِ غیرمجازی بفهمد چه کسانی مردود شدهاند، و بعد هویتِ متقلب را استنتاج کند.]
شاید نقلِ جمله یا جملههایی از مقاله را افشاگرانه بدانند، چرا که پنداشتنی است که فردِ متقلب مقالهاش را به چند نفر از دوستاناش نشان داده باشد. بیایید فرض کنیم نشان داده باشد. اگر این را هم به کسانی گفته بوده باشد که مقاله کارِ خودش نیست، در این صورت، تا جایی که به هویتِ متقلب مربوط میشود، نوشتهی من به این کسان اطلاعی نداده است. اگر متقلب مقالهاش را به کسانی نشان داده باشد و وانمود کرده باشد که کارِ خودش است، در این صورت برای من روشن نیست که افشای تقلب کارِ بدی باشد چرا که موضوع از حوزهی خصوصی خارج شده است. (تصور کنید کسی شعری از منصور اوجی را به من و به چند نفر از دوستاناش نشان بدهد و بگوید که کارِ خودش است؛ آیا اخلاقاً بد است که در وبلاگام اعلام کنم که کسی این شعر را به اسمِ خودش جا زده و حال آنکه شعر از کسِ دیگری است؟) با این حال، احتیاط را، چند دقیقه قبل از انتشارِ نوشتهی بالا بهصراحت و در صحبتی تلفنی از ایشان پرسیدم، و ایشان قاطعانه گفت که مقالهاش را به کسی نشان نداده است.
با این توضیحات، کسانی که، علیالادعا، میدانند که مصداقْ کیست لابد از خودش شنیدهاند، که نمیدانم در این صورت من چقدر مقصرم. اگر هم که، با خواندنِ شرحی از دزدی/تقلب، در موردِ کسِ خاصی به این نتیجه رسیده باشند که او مصداقِ این نوشته است، در این صورت به نظرم احتمالاً باید از او عذرخواهی کنند بابتِ بدگمانی و/یا تجسس. و اینها همه با این فرض است که باورها در موردِ شخصِ درستی باشد؛ اگر اشتباه کرده باشند که حکایتِ دیگری است.
۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه
رؤیای صبحِ نهچندان زودِ دوازدهمِ بهمن
کرامت را در خواب میدیدم. حرفهایش نامفهوم بود؛ فقط اینها را تشخیص دادم: ... پرستو ... به سرتاسرِ جهان، به هر صورتی که هست... خجسته باد...
۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه
در بابِ اینکه خوب است گاهی به اطرافِ بخشِ منقول هم نگاه کرده باشیم
میخواهد به من امید بدهد. در آخرِ نامهاش نوشته است: ٲلیسَ الصبحُ بقریب؟.
ممنون. ولی، خواهرِ من، یادت هست که در این صبحی که نزدیک است (هود، ۸۱)، قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ عذابِ قومِ لوط!
۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه
در انتخاباتِ مجلس شرکت میکنم
۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه
دلتنگیِ تصویرساز
آیپاد در گوشاش است. نمیدانم چه گوش میکند—شاید ستینگ.
به جای خشکی که میرسد این را مینویسد:
مویم برای چه نمناک شود؟ روحم چرا لطیف؟ باران... آه! بله باران!
۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه
توصیهای قدیمی
نپرسید چیزی را که محتمل میدانید پاسخاش را تاب نمیآورید شنیدن.
پینوشت. المائده، ۱۰۱.
۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه
۱۳۹۰ دی ۸, پنجشنبه
شؤونِ استادی و حقوقِ دانشجویی: مقالههای مشترکِ ریاضی در ایران
منظورم از مقالهی مشترک مقالهای است که بیش از یک نویسنده دارد و برای انتشار به نشریهای پژوهشی فرستاده شده است (یا قرار است فرستاده شود). بحثِ من در اینجا محدود است به مقالههای ریاضیای که، در زمانِ ارسالِ مقاله به نشریه، یکی از نویسندگانِ مقاله استادِ راهنمای یکی دیگر از نویسندگاناش است.
محدودبودنِ موضوعِ بحثام به ریاضیات دو دلیل دارد. اول آشناییِ اجمالیام با ریاضیات و با جامعهی ریاضیِ ایران است. دوم اینکه به نظر میرسد که بینِ ریاضیات و سایر علوم در موردِ کارِِ تحقیقاتیِ مشترک تفاوتی هست. به نظر میرسد که در موردِ پروژههای منتج به مقالههای معمولیِ پژوهشی در مثلاً علومِ شناختی، نوعاً به نحوی طبیعی میتوان زیرپروژههایی تعریف کرد و نتایج را ترکیب کرد و مقالهای نوشت به نحوی که سهمِ پدیدآورندگانْ کمابیش مشخص باشد. اما تصورِ من این است که در بسیاری از شاخههای ریاضیات این کار چندان طبیعی و رایج نیست. شاهدی بر این شهودِ من این است که به نظر میرسد نسبتِ مقالههای مشترک به کلّ مقالهها در ریاضیات کمتر از علومِ دیگر باشد. بهعلاوه، به نظر میرسد که متوسطِ تعدادِ نویسندههای مقالههای مشترکِ ریاضیْ کمتر از متوسطِ تعدادِ نویسندههای مقالههای مشترکِ سایرِ علوم باشد. (مقالههای ریاضیِ با بیش از دو نویسنده چندان زیاد نیستند؛ مقالهی ریاضیِ با بیش از سه نویسنده نادر است.) یک ملاحظهی مربوطِ دیگر این است که، بر خلافِ بسیاری از علومِ دیگر، در ریاضیات تقریباً همیشه نامِ نویسندگانِ مقاله با ترتیبِ الفبایی میآید—این احتمالاً نشان میدهد که پیشفرضِ جامعهی جهانیِ ریاضی این است که سهمِ نویسندگان در پژوهشی که منجر به تولیدِ مقالهی مشترک شده یا برابر است یا قابلِ تشخیص نیست.
موضوعِ بحثام مقالهی ریاضیِ مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما است. خودِ شأنِ مقاله در نظامِ فعلیِ دانشگاهیِ ایران جای بحثِ زیاد دارد. با این حال، در اینجا به اصلِ موضوعِ مقالهنویسی نمیپردازم، گرچه آگاه هستم که اهمیتِ انتشارِ مقاله مسلماً بر موضوعِ بحثام تأثیر دارد. غیر از این، بعضی از استدلالهایم بر ضدِ مقالهی مشترکِ استاد و دانشجو در مورد بقیهی مقالههای مشترک هم قابلِ بیان است؛ اما موضوع را محدود میکنم.
در بینِ اعضای جامعهی ریاضیِ ایران انتشارِ مقالهی مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما بسیار رایج است. خبرنامهی انجمن ریاضیِ ایران در فاصلهی بهارِ ۱۳۸۵ تا زمستانِ ۱۳۸۷ از فارغالتحصیل شدنِ ۳۱ نفر در دورهی دکتریِ ریاضیاتِ دانشگاههای ایران گزارش کرده است. (خبرنامه در موردِ دو نفرِ دیگر هم که بخشِ بزرگی از دورهی دکتریشان در ایران نبوده گزارش داده است؛ این دو نفر را لحاظ نکردهام.) این ۳۱ نفر در زمانِ ارسالِ خبرِ فارغالتحصیلیشان مجموعاً ۱۲۶ مقاله منتشر کردهاند یا برای انتشارشان پذیرش گرفتهاند. [۱] هر یک از این ۳۱ نفر دستکم یک مقالهی مشترک با استاد یا استادانِ راهنمایش دارد. از این ۱۲۶ مقاله، ۱۱۳تایش مشترک است.این موضوع اشکالی دارد؟ از تعدادی از دوستانام که در پانزده سالِ اخیر از دانشگاههای مشهوری در اروپا و ایالاتِ متحده و برزیل فارغالتحصیل شدهاند چیزهایی پرسیدم، که تا زمانِنوشتنِ این گزارش ۱۶ نفر جواب دادهاند—نتیجه: هیچ کدام از این ریاضیدانان در زمانِ دانشجوییشان مقالهی مشترکی با استاد راهنمایشان برای انتشار نفرستادهاند. شاید ریاضیات و اخلاقِ علمیِ ایران در بالاترین سطحِ جهانی باشد و لازم نباشد که نگرانِ همسویی با روالِ دانشگاهیِ جاهای دیگر باشیم؛ اما شاید هم از یـِیل و پرینستن و آکسفرد و ایمپا هم بشود چیزهایی یاد گرفت.[۲]
به هر حال، غیر از مقایسه با دانشگاههای خوبِ خارجی، من بر ضدِ مقالهی مشترکِ دانشجو و استادِ راهنما دو دلیل دارم. این دلیلها مناقشهانگیزند و مقدماتشان محلِ نزاع است؛ اما تصور میکنم که جهتِ درستی را نشان میدهند. نظرم را—بی هیچ قصدِ تحقیر و توهین و تهمت—به شکلِ نسبتاً شدیدی بیان میکنم تا نظرهای مخالفام بیشتر برای شرکت در بحث تحریک شوند. (هدفِ اصلیام هم سعی در اصلاحِ نظامِ پدرسالارانهی دانشگاهیِ ایران است.) از اخبار ممنونام که این مقاله را برای طرحِ موضوع و بازشدنِ بحث منتشر میکند. [*]
فرض کنید من استادِ نقاشیام. کسی را به شاگردی میپذیرم، و قرار است که در دورهی چندسالهای او را به چنان پختگیای برسانم که نه فقط بر تکنیکهای موجود مسلط باشد بلکه آمادهی نوآوری هم بشود. محکِ سنـّتیِ رسیدن به این مرحله از پختگی این است که در پایانِ کار تابلویی عرضه کند. مدتی مطالعه میکنیم. ایدهای به او میدهم. به شاگردم کمک میکنم. اگر جایی به مشکلی برخورْد راهنماییاش میکنم. کار اگر پیش نرفت، هر جا لازم بود حتی شخصاً آستین بالا میزنم و قلممو به دست میگیرم. (به شاگردانِ نهچندان درخشانام باید بیشتر از شاگردانِ مستعدترم کمک کنم.) کار سخت است، اما من هم مسؤولیتی پذیرفتهام. اعتبارِ هنریام هم تا حدی وابسته به کیفیتِ کارِ نهاییِ شاگردم است. سه سال و نیم کار میکنیم، و تابلو آماده میشود. شاگردم آماده است که گوشهی پایینِ سمتِ راستِ تابلو را امضا کند. اما... صبر کنید: میگویم که باید امضای من هم پای کار باشد! درست است که در هر نمایشگاهی که تابلو را نشان دهند شاگردِ سابقام در برگهی کنارِ تابلو خواهد نوشت که این اثرش حاصلِ تلمذش نزدِ من است؛ اما نظرِ من این است که این کافی نیست. میگویم که خودِ این تابلو هم باید چونان اثرِ مشترکِ ما عرضه شود، چرا که من در آفریدناش (از طرحِ اولیه تا کمک در اجرا) سهمِ زیادی داشتهام.به فرض که حوصله کرده باشید و تا اینجای نوشته آمده باشید، بعید میدانم قبول نداشته باشید که کارِ منِ استادِ نقاشی دستکم کارِ بسیار نازیبایی است. شأنِ استاد بالاتر از این است که خودش را در حاصلِ کارِ شاگردش سهیم کند. و اگر برای پروراندنِ این نقاش مزد هم گرفته باشم—و مزدِ کمی هم نه—آنگاه شاید حتی بهتر باشد صفتی شدیدتر از "نازیبا" بهکار ببریم. لابد معلوم است که این قصه تمثیلِ چیست:[۳]
یک: وظیفهی استادِ راهنما.
احتمالاً همه قبول داریم که در فرآیندِ پژوهشِ دورهی دکتریِ ریاضی، وظیفهی استادِ راهنما است که در انتخابِ مسألهی مناسب و در تلاش برای حلِ این مسأله به دانشجو کمک کند. استاد باید مسألهای انتخاب کند که، با معیارهای داخلیِ شاخهی ریاضیِ مربوط، مهم باشد؛ و مسأله باید طوری باشد که دانشجو در زمانِ معقولی بتواند به اندازهی معقولی در حلاش پیشرفت کند.
کارِ استاد فقط این نیست که تلاشهای دانشجو برای حلِ مسألهی رسالهاش را بررسی کند. استاد باید در مواقعِ مناسب رهیافتهای جدیدی پیشنهاد کند و ربطِ احتمالیِ مسائلِ دیگر را به دانشجو تذکر دهد و، اگر برای پیشرفتنِ کار لازم باشد، ایدههای جدیدی برای دانشجو مطرح کند. دانشجو از جمله باید اصولِ مقالهنویسی را هم یاد بگیرد. کمک در همهی این موارد به نظرِ من جزوِ وظایفِ استادِ راهنما است.
تحقیقاتِ دانشجو—با کمک و راهنماییِ استادش—منجر به کشفِ مهمی شده؟ مقاله هم خوب از کار درآمده؟ پس احتمالاً استاد وظیفهاش را خوب انجام داده. چرا باید ناماش در مقامِ نویسندهی مقاله بیاید؟ بیایید فرض کنیم استاد سهمِ مهمی در کشف و اثباتِ این قضیه داشته (مثلاً فرض کنیم حتی ایدههای کلیدیِ کار از استاد بوده است). آیا استاد کاری فراتر از وظیفهاش کرده است؟ غیر از این، استاد برای راهنماییِ دانشجویش پول و اعتبار گرفته است؛ تصورِ من این است که شایسته نیست که یک بارِ دیگر هم برای کاری که در بهترین حالت اساساً همان کارِ قبلی است امتیاز بگیرد.
شاید بگویید " شما دارید حوزهی وظایفِ استادِ راهنما را بسیار گستردهتر از آنچه هست میگیرید. وظیفهی استادِ راهنما راهنمایی است؛ اگر استاد، غیر از راهنماییِ رساله، در پژوهشْ مشارکت هم بکند، در این صورتِ حقِ استاد است که ناماش به عنوانِ یکی از پژوهشگران ذکر بشود." برای من کاملاً روشن نیست که محتوای این اعتراض چیست. به فرض که در موردِ رسالهی دکتری فرقِ فارقی بین راهنمایی و مشارکت باشد (و من در این مورد تردیدِ جدی دارم)، سؤالام این است: چرا استاد باید در این پژوهش "مشارکت" کند؟ آیا استاد مسأله را خوب—یعنی: از جمله مطابقِ تواناییهای دانشجو—انتخاب نکرده، یا در راهنمایی کوتاهی کرده، و زمانی که مهلت رو به اتمام بوده ناچار شده شخصاً واردِ گود بشود؟ در این صورت به نظرم استاد در وظیفهاش (یعنی در "راهنمایی") کوتاهی کرده، و عجیب است که این کوتاهی سبب بشود که نهایتاً استاد امتیازی هم بابتِ انتشارِ مقالهی مشترک بگیرد.
یا شاید استاد از همان اول با دیدِ مشارکتی واردِ موضوع شده؟ در این حالت به نظرم استاد از ابتدا دارد دانشجو را چونان دستیارِ تحقیقاتیاش میبیند، و صحبت از "استادِ راهنما" وجهی ندارد. بحث صرفاً بحثِ لفظی نیست—موضوع این نیست که اگر من بر حق باشم نهایتاً باید به استادِ راهنما چیزِ دیگری گفت (مثلاً "محققِ ارشدِ پروژهی رسالهی دکتری"). موضوع این است که این دیدگاه دیدگاهِ کسی است که دانشجو را ابزارِ پیشرفتِ کارش میبیند، که از نظرِ من چندان پسندیدنی نیست. غیر از این، این هم پرسیدنی است که: در ایرانِ امروزِ ما چند ریاضیدان هستند با پروژههای آنچنان مهمی که نیاز به دستیارهای تماموقت داشته باشند؟شاید بگویید "طبقِ قانونِ دانشکدهی ما، شرطِ فارغالتحصیلیِ دانشجو این است که با استادش مقالهی مشترکی داشته باشد." در این صورت من دارم بر ضدِ این قانون استدلال میکنم! به نظرم صرفِ شرطِ انتشارِ مقاله برای اتمامِ دورهی دکتری شرطِ نامعقولی است؛ [۴] با افزودنِ شرطِ مشترکبودنِ مقاله بدترش نکنیم. اگر دانشگاهی نگرانِ این است که سهماش در تولیدِ مقاله مغفول بماند، میتواند دانشجویاناش را ملزم کند که در مقالاتی که پیش از دفاع منتشر میکنند تصریح کنند که مقاله مستخرج از پایاننامهای به راهنماییِ خانم یا آقای فلان در دانشگاهِ بهمان است.
شاید بگویید "من جداً تمایلی به انتشارِ مقالهی مشترک با دانشجویم ندارم؛ اما فعلاً دانشجو لازم دارد مقاله منتشر کند تا فارغالتحصیل بشود، و نکته این است که بودنِ اسمِ من به عنوانِ نویسندهی همکارْ احتمالِ پذیرفتهشدنِ مقاله را بیشتر میکند." راستاش جوابِ قاطعی ندارم، جز اینکه ابرازِ تعجب کنم از اینکه برای نشریهی پژوهشیِ معتبری در ریاضیات اسمِ نویسنده تا این حد مهم باشد (و البته ابرازِ شادمانی کنم از اینکه ریاضیدانانِ متعددی در ایران هستند که نشریاتِ معتبرِ جهانی مرعوبِ بزرگیِ اسمشان میشوند).شاید بگویید "من دانشجویم را مجبور نکردم؛ صرفاً پیشنهاد کردم مقالهی مشترکی بنویسیم، و او پذیرفت." (صورتِ قویتری از این اعتراض میگوید که اصلاً خودِ دانشجو پیشنهاد کرد مقاله مشترک باشد.) به این موضوع در بخشِ بعدی میپردازم.
دو: استادِ راهنما و دانشجو و روابطِ قدرت.
حالِ فعلیِ ما؟
الف. آیا در دورهی دکتری مقالهی مشترکی با استاد راهنمایتان داشتهاید؟
یادداشتها.
[۶] این را بدیهی میگیرم که صرفِ اصلاحاتِ صوری و اصلاحِ اشکالاتِ زبانیِ مقاله کسی را شایستهی این نمیکند که ناماش به عنوانِ یکی از نویسندگانِ مقاله بیاید.
۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه
"مارکسیسم فروپاشید و دچار بحرانهای متعددی شد"
نظامِ جمهوری اسلامی ایران چه تصوری از علومِ انسانی دارد؟ به نظرم یک راهِ نزدیکشدن به فهمِ این موضوع بررسیِ مقامِ علمیِ آقای حجتالاسلام دکتر عبدالحسین خسروپناه است که امسال با حکمِ وزیرِ علوم به ریاستِ مؤسسهی پژوهشیِ حکمت و فلسفهی ایران منصوب شدند.
قبلاً یکی از مکتوباتِ آقای دکتر خسروپناه را بررسی کردهام؛ این بار بخشی از یک مصاحبهی ایشان با خبرگزاریِ مهر را بدونِ نقد نقل میکنم. متنِ کاملِ خبرگزاری به لحاظِ لفظی کاستیهایی دارد (از جمله اینکه، به نظرِ من، در جاهایی واژههای "کمونیسم" و "کمونیست" را بهاشتباه بهجای هم بهکار گرفته است)، و البته محتمل است که اشتباه از خبرگزاری باشد. به هر حال، غرضِ من توجهدادن به قوتِ تحلیلِ جنابِ خسروپناه است نه تسلطشان بر زبان. در ضمن، نشانیِ مطلبِ خبرگزاریِ مهر را در سایتِ رسمیِ مؤسسه (در بخشِ "مؤسسه در رسانهها") میشود دید—یا دستکم در ساعتِ هشتِ شبِ بیستوهشتمِ آذرِ نود میشد دید.
حجت الاسلام خسرو پناه با اشاره به این که ضعف فلسفی مارکسیسم باید در این میان مورد توجه قرار گیرد گفت: مارکسیسم ادعا می کرد که فلسفه ای مبتنی بر علوم تجربی است. علوم تجربی مبتنی بر مبانی پست مدرن شده بود و پست مدرنیستها هم نسبی گرا بودند و به معرفت قائل نبوده و اعتقاد دارند که تجربه نه تنها مفید یقین نیست بلکه نمی تواند هیچ نظریه را اثبات کند و مرتب درحال تغییر است ، وقتی علم با مبانی پست مدرن تزلزل پیدا کند، فلسفه ای که مبتنی بر علم تزلزل یافته است، متزلزل خواهد شد، از این رو منطق دیالیستیک آنها دچار آسیب و بحران جدی شد و وقتی فلسفه و فرهنگ مارکسیسم آسیب ببیند به طور طبیعی اقتصاد آن هم آسیب خواهد دید. وقتی چهار رکن مهم اقتصاد، فرهنگ و فلسفه و آسیب دیدند مارکسیسم فروپاشید و دچار بحرانهای متعددی شد.
۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه
موعظه: 146
ستمدیدهبودن بدیای دارد که گاهی شاید خودِ ستمدیده به آن توجه نکند: اینکه میتواند شخص را تلخ و بیمنطق و نامنصف کند.
از این هم بدتر وقتی است که ستمدیده شبیهِ ستمگر میشود، و خبر ندارد. میخواهد با استبداد مبارزه کند، و خودش—هنوز به قدرت نرسیده—بهغایت مستبد است. برخوردش با انتقاد این نیست که شاید منتقدْ حرفِ درست یا بهدردخوری هم زده باشد: خشمگین میشود و خشماش را مهار نمیکند—دشنام میدهد، شعر میخوانـَد، مسخره میکند، انگیزهجویی میکند، تهمت میزند، بایکوت میکند.
و استبدادزدگی منحصر به وقتی نیست که رفتارمان آگاهانه استبدادی است. مثلِ تبعیض است: شاید بدترین شکلاش وقتی است که خودمان هم متذکر نیستیم رفتارمان و گفتارمان تبعیضآمیز است؛ متذکر نیستیم که شخصیتمان ساختهی ایدئولوژیِ تبعیضی است. و شاید در بعضی حیطهها چیزی بهتر از گفتار—آن هم گفتارِ بیتأمل—شخصیتمان را نشان ندهد.
کسی که با هیولاها میجنگد باید مراقب باشد که خودش هیولا نشود...
۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه
کسی که مثلِ ما نیست دانشجو نیست؟
نامهی سرگشادهای منتشر شده است با صدها امضا، که تعدادِ معتنابهی از امضاکنندگاناش افرادِ برجستهای هستند. عنوانِ نامه تا حدی گویای محتوایش است:
نامهی سرگشادهی جمعی از دانشآموختگان ایرانی در محکومیت حمله به سفارت انگلستان در تهران.
به نظرِ من حمله به سفارت (و نیز حمله به باغِ قلهک، که در نامه از آن ذکری نشده) اولاً غیراخلاقی و ثانیاً نابخردانه بوده است—به نظرم لازم نیست در این موارد توضیحی بدهم. شخصاً خوشحالام که، تا جایی که میدانم، هیچ کدام از مقاماتِ بلندپایهی اجرایی یا قانونگذارِ جمهوری اسلامی علناً از این حرکات حمایت نکردهاند، و خوشحالام که وزارتِ امورِ خارجه در موردِ حمله به سفارت اظهارِ تأسف کرده است و آقای وزیر گفته است که این اتفاق تکرار نخواهد شد. و آیتالله العظمی آقای ناصر مکارمشیرازی که از مراجعِ تقلیدِ نزدیک به حکومت هستند لازم دانستهاند که "با صراحت" مردم را از اعمالِ فراقانونی نهی کنند. و حتی بیشتر از این: گفتهاند که "به احتمال بسیار قوى در اینگونه موارد افراد نفوذى خود را به میان جوانان پاکباز مىفرستند تا دست به تخریب و اقدامهاى دیگرى بزنند و در سطح جهان بر ضد ما تبلیغات وسیعى راه بیندازند که انداختند"، و خواستهاند مردم کاری نکنند که "هزینههاى زیادى باید براى آن بپردازیم".
گفتنِ اینها البته به این معنا نیست که من با کارِ قانونیی مجلس شورای اسلامی در الزامِ دولت به تحدیدِ روابط با پادشاهیِ متحدِ بریتانیای کبیر و ایرلندِ شمالی موافقام—اما این بحثِ دیگری است. حرفام در اینجا ناظر به بخشی از نامهی سرگشاده است:
[...] اطلاق عنوان «دانشجو» برای عاملین این اعمال خشونت بار را درست نمیدانیم. گرچه وجود دانشجو در میان عاملین حمله به سفارت بریتانیا کاملاً محتمل است، تأکید میکنیم که عاملین این حمله به هیچ وجه نمایندهی عامهی دانشجویان ایرانی نیستند.
اینکه امضاکنندگان میخواهند تأکید کنند که عاملانِ حمله نمایندهی عامهی دانشجویانِ ایرانی نیستند البته واضح است: بسیاری از امضاکنندگان تصریح کردهاند که دانشجو هستند. اما نمیفهمم که امضاکنندگانِ نامه یا نویسندگاناش چرا اطلاقِ "دانشجو" بر اشغالکنندگانِ سفارت (و احتمالاً بر فاتحانِ باغِ قلهک) را درست نمیدانند. آیا این درستندانستن از جنسِ این نیست که مثلاً در پایانِ بازیِ فوتبالْ مسؤولی میگوید که کسانی که سنگپرانی و صندلیشکنی کردهاند و دشنام دادهاند نه تماشاگرِ واقعی، که گروهی "تماشاگرنما" بودهاند؟ (لابد چون تماشاگرانِ فوتبال در ایران بیشبهه بهترین تماشاگرانِ دنیا هستند.)
قیدِ "کاملاً محتمل" هم احتمالاً—و شاید اشتباه کنم—نقشاش تأکیدی بلاغی بر اصلِ مدعا است، یعنی "که اینها را دانشجوخواندنْ خطا است، گرچه شاید معدودی دانشجو هم بینشان باشد." اما تصورِ من این است که حتی ده سال پیش هم میشد در دانشگاههای تهران صدها نفر پیدا کرد که آمادهی حمله به سفارتها باشند—یا شاید امضاکنندگان معتقدند که در دانشگاههایشان در ایران همهی شرکتکنندگان در مراسمِ سیاسی و تشکیلاتِ بسیج از خارج از دانشگاهها میآمدهاند؟ با سیاستهای اخیرِ وزارتِ علوم در برگذاریِ متمرکزِ آزمونهای تحصیلاتِ تکمیلی به نظر میرسد که پیداکردنِ چنین دانشجویانی حتی—و مخصوصاً—از میانِ دانشجویانِ دورههای دکتری بسیار راحتتر هم شده باشد، و از این هم راحتتر بشود.
(حدس میزنم که منظورِ نویسندگان بیشتر انکارِ خودجوشبودنِ حملات بوده باشد؛ اگر اینطور باشد، به نظرم بهتر بود بهجای انکارِ دانشجوبودنِ معترضان در یک جمله شواهدی برای خودجوشنبودن میآوردند.)
البته که خوب است و نشانهی احساسِ مسؤولیت است که فرداً یا جمعاً در موردِ مسائلِ مهمی از جنسِ حمله به سفارت موضع بگیریم. اما چرا از موضعگیری و تحلیل فراتر برویم و بگوییم که کسانی که فلان کارِ خلافِ میلِ ما را انجام دادهاند دانشجو (یا ایرانی، یا ...) نیستند؟ به نظرم این خودراهمهانگاشتن در بیانیهها از نشانههای استبدادزدگی است—مستبداناند که این را به رسمیت نمیشناسند که کسانی جورِ دیگری هستند.