۱۳۹۰ آذر ۸, سه‌شنبه

مرهم



دندانِ شکسته و دندانِ پوسیده. و دیشب که ح می‌خواست و من نتوانستم. و سرماخوردگی. و خوابِ تب‌آلودِ طولانی. و کارِ مقاله که پیش نمی‌رود. و سروصدا. و روزی که دردِ کلیه بی‌تاب‌ام کرده بود و [...]. و آب که صبح سرد بود. و فیلترشکنی که کند و شکننده است.

بعد، پیامی از تو می‌رسد، و اوضاع خیلی هم بد نیست؛ خیلی هم بد نیست...

***

دایدو:

چای‌ام سرد شده؛ دارم فکرمی‌کنم که

اصلاً چرا از تخت‌خواب بلند شدم.

بارانِ صبحْ پنجره‌ام را با بخار پوشانده

و هیچ چیزی نمی‌توانم ببینم.

و حتی اگر هم می‌شد دید همه چیز خاکستری می‌بود

اما عکسِ تو روی دیوار به یادم می‌آورَد

که اوضاع خیلی هم بد نیست؛ خیلی هم بد نیست.



۱۳۹۰ آذر ۳, پنجشنبه

توفیق در جدل: تبحر و یاریِ بخت



صحبتِ آقای محمدجواد لاریجانی با MSNBC به نظرِ من نمونه‌ای است ازجدلِ موفق—به نظرم آقای لاریجانی موفق است و مجریِ برنامه و سه آقای همرا‌ه‌اش در بحث شکست می‌خورند. منظورم از جدلْ گفت‌وگویی است که هدف‌ِ طرف‌هایش نه کشفِ حقیقت بلکه منکوب‌کردنِ حریف در نظرِ کسانی است که گفت‌وگو را دنبال می‌کنند. (توجه کنید که از این تعریف برنمی‌آید که طرف‌های درگیر در جدل لازم است دروغ بگویند. در ضمن، کیهان هم در موردِ این گفت‌وگو گزارشی منتشر کرده است.)

صرفِ همین که لاریجانی با سه—یا چهار؟—نفر طرف است به نظرِ من به نفعِ او است، حتی اگر لحاظ نکنیم که حریفانِ او مؤدب نیستند. (یک مثال: در 1:39 مجریِ برنامه انگلیسیِ لاریجانی را با لحنِ به‌-گوشِ-من-نامؤدبانه‌ای اصلاح می‌کند.) تصورِ من این است که بی‌ادبیِ جدل‌کننده باعثِ کم‌شدنِ قدرش نزدِ مشاهده‌کنندگان است. خندیدن به کسی و قطع‌کردنِ صحبت‌اش از مصادیقِ روشنِ بی‌ادبی‌اند.

لاریجانی در موردِ برنامه‌ی هسته‌ای هم خوب صحبت می‌کند؛ اما به نظرم بزرگ‌ترین موفقیت‌اش در این جلسه در موردِ سه زندانیِ سابقِ امریکایی است. در 9:44 یکی از آقایان در موردِ جهانگردانِ امریکایی می‌پرسد: چرا دستگیرشان کردید و یک سال نگه‌شان داشتید؟ لاریجانی می‌گوید فرض کنید که نیروهای امنیتیِ شما... و سؤال‌کننده حرف‌اش را قطع می‌کند: شما اینجا هستید [احتمالاً یعنی که نیروهای امنیتیِ ما کاری به شما—که ایرانی هستید—نداشته‌اند]. لاریجانی می‌گوید که لاریجانی با ویزا اینجا آمده است، و حالا حرف‌اش را راحت‌تر ادامه می‌دهد: فرض کنید نیروهای امنیتیِ شما که در مرزِ مکزیک گشت می‌زنند سه ایرانی را دستگیر کنند و بپرسند شما چرا در امریکا هستید، و جواب بشنوند که ما داشتیم در صحرا گردش می‌کردیم! طبیعتاً، با توجه به روابطِ خصمانه‌ی ایران و امریکا، مدت‌ها تحقیق می‌کردید با ظنِّ قوی در این مورد که آمده‌اند جایی را منفجر کنند. به‌کنایه—ولی بی‌تغییرِ لحن—اسمِ گوانتانامو را هم می‌آورَد.

در جدل مهم نیست که اصولاً این استدلال‌های "خودِ شما چطور؟" چه چیزی را نشان می‌دهند: از اینکه که نشان دهید من هم در موقعیتِ مشابهی کاری مشابهِ شما کرده‌ام یا خواهم کرد نتیجه نمی‌شود که کارِ شما بد نبوده است! (شاید توضیحِ روانیِ موضوع چیزی شبیه به این باشد: منِ امریکایی گمان می‌کنم که ایرانیانْ بی‌رحم و نامعقول‌اند که سه جهانگردِ ما را یک سال زندانی کردند. حالا می‌بینم که خودِ ما هم اگر در وضعیتِ متناظری سه ایرانی را دستگیر می‌کردیم رفتارمان غیر از این نمی‌بود. پس رفتارِ ایرانیان طبیعی و لذا پذیرفتنی بوده است.)

در جدل—بدیهی است که—مهم است که از موضوع اطلاعاتِ‌ زیاد داشته باشیم. جوابِ مناسبی به لاریجانی این می‌بود که: شما از این متهمان به جاسوسی/خرابکاری وثیقه گرفتید و علی‌القاعده می‌دانستید که اگر از ایران بروند دیگر برنمی‌گردند. اگر تحقیقات‌تان ناتمام بود چرا رهایشان کردید؟ اگر تمام شده بود و اتهام رد شده بود چرا برای آزادکردن‌شان پول گرفتید؟ (آیا جریمه‌ی ورودِ‌ غیرقانونی به ایران برای هر نفر نیم‌میلیون دلار است؟ این‌قدر زیاد؟) اگر تحقیقات تمام شده بود و اتهام اثبات شده بود هم چرا با این مبلغ آزادشان کردید؟ (آیا تاوانِ توطئه بر ضدِ امنیتِ ملـّیِ شما این‌قدر کم است؟) حریفانِ لاریجانی ظاهراً یا از این ماجرای وثیقه خبر نداشته‌اند یا به فکرشان نرسیده به‌کارش بگیرند.

حدس می‌زنم که این گفت‌وگو وضعِ ایران را در نظرِ ‌مخاطبانِ آن برنامه بهتر کرده باشد، و جای تشکر دارد. تحریم‌ها بر ما—ما که در ایران زندگی می‌کنیم—اثرِ بد دارد، و به نظرم مهم است که سعی کنیم افکارِ عمومیِ ایالاتِ متحده را نسبت به ایران نرم‌تر کنیم.

و به نظرم بخت با آقای لاریجانی همراه بوده است که درباره‌ی حقوقِ بشر از او نپرسیدند: نمی‌دانم در موردِ‌ حدِ زنا و کیفرِ ارتداد و حقوقِ هم‌جنس‌گرایان یا حبسِ‌ خانگیِ مقاماتِ ارشدِ سابق چه می‌توانست بگوید. مخاطب‌شناس‌تر از آن است که مثلاً بگوید در ایران هم‌جنس‌گرا نداریم.



۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

منطقِ مقدماتی



ترتیبِ سورها البته مهم است. مثلاً در جمله‌ی سعدی در جدال‌اش با مدعی (نقل—بدونِ حفظِ رسم‌الخط و سجاوندی—از گلستان، متنِ مصحَحِ غلامحسین یوسفی، چاپِ دوم انتشارات خوارزمی، ۱۳۶۹، صفحه‌ی ۱۶۵):

و از جمله‌ی مواجبِ سکون و جمعیتِ درون که توانگر را میسر می‌شود یکی آنکه هر شب صنمی دربرگیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد [...].


شیخ نمی‌گوید که صنمی هست که توانگر می‌تواند هر شب او را در برگیرد
و این چیزی می‌بود که برای داشتن‌اش توانگریِ بسیار ویژه‌ای لازم نیست. صحبتِ این نیست که صنمی هست که هر شب هست؛ صحبتِ این است که هر شب صنمی هست، که ممکن است صنمِ جدیدی باشد یا نباشد. (در ضمن، ظاهراً در اینجا شیخ "صنم" را کمابیش به‌ معنای داف به‌کار برده است.)


۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه

شاید گاهی موعظه‌ی کلیشه‌ای بهترین کار نباشد



می‌گویم گاهی مشاهده‌ی اوضاع حال‌ام را بد می‌کند. می‌گویم که حالا بد کرده است. برایم فصل می‌گوید در اینکه موقعیت‌هایی هست که از این خیلی بدتر است. خب، گیرم که درست می‌فرمایید؛ این چه ربطی به حالِ من دارد؟ ظاهراً امرِ واقع این است که هر وضعِ بدی که در آن باشید وضعِ بدتری در جایی هست، یا بوده است، یا دست‌کم متصور است که باشد.

شاید وقتی کسی از اوضاع شکوه می‌کند همیشه بهترین کار موعظه نباشد—خواه موعظه‌ی خدامحور از جنسِ حکایتِ شیخ که استطاعتِ پای‌پوشی نداشت، خواه از این موعظه‌های انسان‌محور که روزِ بهتری فرا خواهد رسید که ما دوباره کبوترهایمان را الخ. کارهای دیگر هم می‌شود کرد: دعوت به قدم‌زدن یا سینما، شکلات‌دادن، فرستادنِ پیامی محبت‌آمیز.



۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

انصاف، بغضِ جمهوریِ اسلامی، احتمالاً حبِّ امریکا



ایالاتِ‌ متحده‌ی امریکا دو کشورِ همسایه‌ی ما را—در شرق و غرب—اشغال کرده است. کارِ عاقلانه آیا بی‌تفاوتی است؟ چند سال پیش چامسکی نوشته بود که گفتمانِ امریکا در موردِ مداخله‌ی ایران در عراق جداً مبتنی بر این فرض است که امریکا مالکِ دنیا است. و پرسیده بود که امریکا چه می‌کرد اگر ایران به کانادا و مکزیک حمله کرده بود و اشغال‌شان کرده بود (و البته نامِ کارش "آزادسازی" می‌بود).

در گزارشِ مکتوبی که از صحبت‌های ژنرال جک کین در سایتِ کنگره‌ی امریکا هست صحبتی از کشتنِ سردار قاسمِ سلیمانی نیست. اما در یک ویدئوی منتشرشده در همان سایت می‌توان شنید و دید که ایشان می‌گویند که اولین گزینه از نظرِ ایشان عملیاتِ‌ گسترده‌ی نظامی نیست. توضیح می‌دهند تحریم‌ها اثرِ عمده‌ای نداشته است. می‌گویند که اگر جامعه‌ی جهانی با ما [ایالاتِ متحده] همراهی نمی‌کند، بدونِ آنها پیش برویم. در 3:27 می‌گویند:

چرا اجازه می‌دهیم که فرماندهانِ نیروی قدس، که سی سال است کشتنِ ما را سازماندهی کرده‌اند، راست‌راست راه بروند؟ چرا نمی‌کشیم‌شان؟ کسانِ دیگری را که دارند سازمان‌های تروریستی‌ای بر ضدِ ایالاتِ متحده را اداره می‌کنند می‌کشیم. این افراد تقریباً هزار نفر از ما را کشته‌اند؛ چرا نمی‌کشیم‌شان؟

با میهن‌پرستی میانه‌ای ندارم؛ با این حال، تعجب می‌کنم وقتی می‌بینم که بعضی مخالفانِ ‌جمهوریِ اسلامی ظاهراً به مقابله‌ی ایران و امریکا در منطقه چنان می‌نگرند که گویی حکومتِ ایران زورگو و مداخله‌گر و متجاوز است و امریکا خلافِ‌ همه‌ی اینها است. و فقط تصور کنید که کسی در یک کمیسیونِ مجلسِ شورای اسلامی چیزی نظیرِ حرف‌های آقای کین را درباره‌ی یکی از فرماندهانِ امریکایی می‌گفت.

راستی، از آن سلاح‌های کشتارِ جمعی خبری نیست؟



۱۳۹۰ آبان ۵, پنجشنبه

عاشقانه‌خوانی: براعتِ استهلال



مدتی بود که می‌خواستم کتابی درباره‌اش بنویسم. (مدتی است که دارم می‌نویسم.) در کتابخانه‌ی کوچکِ دانشکده کتابِ قدیمی‌ای دیدم: مجموعه‌ای از مقالاتی در فلسفه‌ی زبان، گردآورده‌ی کـَتس و فودور. الآن به خودِ کتاب دسترس ندارم، اما چیزی که در اینجا آمده با آنی که از روی سرلوحه‌ی کتاب یادداشت کردم مطابقت دارد:


نهنگ در میان ماهیان تشخصِ دوگانه‌ای دارد:

اولاً، از دور که دیده شود،

در میان‌شان برجسته است

و، ثانیاً، با بررسیِ دقیق

معلوم می‌شود که اصلاً ماهی نیست.

--اِم.اِف. مِیــِر.


چه شاعری بوده است این مِیــِر، و انگار که این عصاره‌ی کتابِ من است.

تصورم این است که آن روزها گوگل چیزی در موردِ این متن نشان‌ام نداد. به هر حال، اخیراً متنِ اصلی را پیدا کردم. چند سطرِ اولِ مقاله‌ی فنّی‌ای بود (و ویراستارانِ کتاب هم با دقت نقل‌اش نکرده بودند). چقدر شکستنِ سطرها اثرگذار است. و فرزانه امروز سی‌ساله شده است.



۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

ذکرِ نعمت: فاصله کم باشد و صفر نباشد




سه سال است که حظّ می‌برم، و هنوز عادی نشده است لذتِ نزدیکیِ نیاوران و اقدسیه. موهبتی است که خانه یا محلِ کارْ نزدیکِ خانه یا محلِ کارِ معشوق باشد. (گرچه من هم معتقدم که همکاربودن یا هم‌خانه‌بودن با معشوق برای رابطه مضر یا حتی مهلک است.)


۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

از خوبی‌های نقصِ آموزش



دارم مبانیِ حساب را می‌خوانم که فرگه در ۱۸۸۴ منتشر کرده است. تا جایی که به خواندنِ متن‌های کلاسیک مربوط می‌شود، قبلاً فقط از دو چیز تا این حد لذت برده بودم: برادرانِ کارامازف و کتابِ اولِ رساله‌ی هیوم. (لذتِ بارِ اولِ خواندنِ نامیدن و ضرورت هم کمتر از این نبود؛ اما وقتی می‌خواندم‌اش نمی‌دانستم که متنِ کلاسیکی است.)

بخش‌های مشهورِ تعریفِ عدد را طبیعتاً قبلاً خوانده بودم و می‌دانستم که درخشان‌اند، مفهوماً. (پاتنم گفته است که راهِ اغفالِ دانشجویانِ خوب و کشاندن‌شان به فلسفه این است که تعریفِ فرگه-راسل از عدد را برایشان بگوییم.) اما جاهای دیگری هم هست که نخوانده بودم، یکی از بهترین‌هایش (تا حالا) نقدِ فرگه بر تحلیلِ تجربه‌گرایانه‌ی جان ستیوارت میل. طنازیِ ظریفِ فرگه هم چشم‌گیر است. ترجمه‌ی انگلیسی‌ی جان آستین را می‌خوانم—متأسفانه آلمانی بلد نیستم.

نقصی در تحصیلاتِ من است که این کتاب را قبلاً جلد تا جلد نخوانده‌ام. قسمتِ خوبِ جریان این است که حالا می‌توانم برای اولین بار بخوانم‌اش. زیاد پیش نمی‌آید که بشود چنین شاهکاری را برای اولین بار خواند.



۱۳۹۰ مهر ۲۳, شنبه

در موجه‌سازیِ بعضی باورهای ما



از زمانِ انتشارِ خبرِ انتصابِ آقای حجت‌الاسلام دکتر عبدالحسین خسروپناه به ریاستِ مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران مترصدِ این بودم که از میزانِ بصیرت و توغل و دانشِ ایشان در فلسفه باخبر بشوم. در فهرستِ کتاب‌های منتشرشده‌ی ایشان بیست‌وهشت عنوان ذکر شده است، که به نظرِ من نشان می‌دهد ایشان (که متولدِ هزاروسیصدوچهل‌وپنجِ هجریِ خورشیدی هستند) نویسنده‌ی پرکاری هستند. تنبلیِ‌ مزمن مانع می‌شد سراغِ کتاب‌هایشان بروم؛ این بود که وقتی در وب‌سایتِ رسمیِ مؤسسه‌ عنوانِ "تعریف فلسفۀ معرفت از زبان دكتر خسروپناه"* را دیدم، و دیدم که حجمِ مطلب زیاد نیست (کمتر از ششصد کلمه)، با اشتیاق خواندم‌اش.

اولین جمله‌ی متنْ این است:

وقتی سخن از فلسفۀ معرفت به میان می آید، منظور تركيبی از هستی شناسی معرفت و معرفت شناسی است. 

که مفهوم‌اش برای من خیلی روشن نیست. اما بلافاصله تعریفی از معرفت‌شناسی به‌دست داده‌اند:

دانش معرفت‌شناسی یانظریة المعرفة، شناخت‌شناسی، تئوری شناخت واپیستمولوژی، با تعبیرات گوناگون تعریف شده است از جمله: علمِ شناختِ ابزار تفكّر ، شاخه‌ای از فلسفه كه ماهیت، حدود، پیشرفت‌ها و مبانی معرفت را بررسی می‌كند وقابلیت اعتماد به ادعا‌های معرفتی را می‌سنجد؛ علمی‌كه درباره شناخت‌های انسان وارزشیابی انواع آن وتعیین ملاك صحّت وخطای آنها بحث می‌كند.

در پایانِ همین پاراگرافِ اولْ تعریفِ کوتاه‌تری به‌دست داده‌اند (البته در این جمله‌ای که نقل می‌کنم ایشان عبارتِ "نظریه شناخت" را به‌کار برده‌اند که در میانِ پنج اصطلاحی که فهرست کرده‌اند نیامده است؛ اما حدس می‌زنم که در اصطلاح‌شناسیِ ایشان "نظریه شناخت" هم نامِ دیگری برای معرفت‌شناسی باشد):


به عبارت دیگر نظریه شناخت، دانش موجّه سازی باور است.

برایم روشن نیست که این تعریف چگونه عبارة اخریِ چیزهایی است که قبل از این جمله آمده است؛ ولی درک می‌کنم که شاید ایشان بعضی مقدمات را مفروض گرفته‌اند و توضیح نداده‌اند. اما گفتنِ اینکه نظریه‌ی شناخت—یا معرفت‌شناسی—دانشِ موجه‌سازیِ باور است به نظرم بسیار غریب است. آیا منظورشان این است که با معرفت‌شناسی یاد می‌گیریم که باورها را موجه کنیم؟ جمله‌ی ایشان را چگونه باید فهمید؟

اما شاید اساساً این تعریفْ تعریفِ مختارِ ایشان نباشد—و مؤیدِ این حدسْ این است که گفته‌اند "دانش معرفت‌شناسی [...] با تعبیرات گوناگون تعریف شده است" (تأکید از من است)؛ پس شاید در این اولین پاراگراف خواسته‌اند بعضی تعاریفِ موجود را ذکر کنند و بعد به تعریفِ دقیقِ خودشان بپردازند. (فقط برای من هنوز این سؤال مطرح است که کدام معرفت‌شناسِ قابلِ اعتنای مشهور یا غیرمشهوری گفته است—یا ممکن است گفته باشد—که معرفت‌شناسیْ دانشِ موجه‌سازیِ باور است.)

ادامه داده‌اند (پاراگرافِ دومِ متن):

تعریف‌دقیق معرفت‌شناسی عبارت‌است از: دانشی كه ازاحكام وعوارض علم ازآن جهت كه وجودی است ‌حكایتگر، بحث می‌كند، به عبارت روشن‌تر، این دانش ناظر به جنبه كاشفیت و حكایتگری معرفت است و پیرامون شناخت‌ها و معارف آدمی وگستره و ارزش آنها سخن می‌گوید.

عرضی ندارم.

اولین جمله‌ی پاراگرافِ بعدی:

هستی شناسی معرفت عبارت است ازشاخه ای ازمعرفت که به پرسش های پیرامون وجود وماهیت معرفت می پردازد اما معرفت به معنای مطلق آگاهی که به علم حضوری وحصولی تقسیم می گردد.

باز هم عرضی ندارم—فقط دوست دارم این بخش را با افزودنِ تأکیدهایی شاید نابجا برای خودم تکرار کنم: هستی‌شناسیِ معرفت عبارت است از شاخه‌ای از معرفت که به پرسش‌های پیرامونِ وجود و ماهیت معرفت می‌پردازد.

به خاطر داریم که عنوانِ نوشته به ما می‌گفت که قرار است تعریفِ فلسفه‌ی معرفت را از لسانِ آقای دکتر خسروپناه بشنویم؛ پس احتمالاً پاراگرافِ مستقلی که در ادامه‌ی متن و بعد از عنوانِ "موضوع فلسفه معرفت" آمده کلیدی است:

موضوع فلسفه معرفت، معرفت است وبحث اصلی این دانش درباره علم یا معرفت است. البتّه معرفت دوحیثیت (وجودی وحكایتگری) دارد ودراین علم، ازحیثیت حكایتگری علم ازنفس‌الامروازحیث وجودی آن بحث می‌شود. به‌طورخلاصه، موضوع این علم روشن‌‌ترین مفهوم یعنی علم و معرفت امّا با حیثیتهای پیشگفته است.

پس، از دیدِ جنابِ حجت‌الاسلام خسروپناه، [دوباره عیناً نقل می‌کنم] "موضوع فلسفه معرفت، معرفت است و بحث اصلی این دانش درباره علم یا معرفت است". تصورِ من این است که برای گفتنِ چنین جمله‌ای لازم نیست به اندازه‌ی رئیسِ‌ فعلیِ مؤسسه درس خوانده بود و هر کسی، بی هیچ دانشی در موردِ فیزیک (یا حقوق یا زیست‌شناسی یا ...) می‌تواند بگوید که موضوعِ فلسفه‌ی فیزیک (یا حقوق یا زیست‌شناسی یا ...)، فیزیک (یا ...) است. گمان نمی‌کنم که دانشجویی که چنین تعریف یا توصیفی به‌دست بدهد نمره‌ی بسیار درخشانی بگیرد.

پاراگرافِ بعدی را (ذیلِ عنوانِ "هدف فلسفه معرفت") تماماً نقل می‌کنم:

معرفت چیست؟ آیاتحصیل معرفت ممكن است؟ شرایط آن كدام است؟ آیا معرفت یقینی و مطابق واقع وجود دارد؟ آیامی‌توان به آن دست یافت؟ قلمرومعرفت بشر تاكجاست؟ با چه معیاری می‌توان معرفت صحیح را از ناصحیح تمییز داد؟ آیا وجود ذهنی واقیت دارد؟ آیا وجود ذهنی همان معرفت است؟ آیا معرفت ازسنخ وجود است یا ماهیت؟ آیا مجرداست یا مادی؟ و آیا کیف است یا مقوله دیگرعرضی است؟ و...؛ این پرسش‌ها، مسائل عمده ومهمّ فلسفه معرفت‌ است؛ هدف اصلی این دانش، نخست، ارائه راه‌هایی برای كسب معرفت یقینی وسپس بیان معیاری جهت اثبات (مطابق با واقع بودن) آن است؛ معرفت‌شناسی درپی شناسایی شناخت‌ها است. وهمچنین شناخت دقیق وجود وماهیت معرفت است. بنابراین، هدف این علم، یافتن پاسخ صحیح برای پرسش‌های پیشگفته است.

با خواندنِ این پاراگراف سؤال‌هایی برای درسی مقدماتی در معرفت‌شناسی به نظرم رسید:



یک. دست‌کم دو ابهام‌ِ این جمله را برشمارید: "آیا معرفت یقینی و مطابق واقع وجود دارد؟" [راهنمایی. این دو حالت را بررسی کنید: (الف) نویسنده "یقینی" و "مطابق واقع" را مترادف فرض کرده است؛ در موردِ ‌خلطِ مفاهیمِ روانشناختی/معرفت‌شناختی و مفاهیمِ‌ مابعدالطبیعی توضیح دهید. (ب) مرادِ نویسنده سؤال در موردِ وجودِ نمونه‌هایی از معرفت با این دو ویژگی است: یقینی‌بودن و مطابقت با واقع؛ توضیح دهید که چرا قیدِ "مطابق با واقع" زاید است.]
دو. با توجه به آنچه در ابتدای جلسه‌ی اول در موردِ‌ معرفت مرور کردیم، سعی کنید توضیح دهید که معرفت ناصحیح چگونه چیزی می‌تواند باشد.
سه. نظرِ انتقادی‌تان را درباره‌ی این جمله بنویسید: "هدف اصلی این دانش، نخست، ارائه راه‌هایی برای كسب معرفت یقینی وسپس بیان معیاری جهت اثبات (مطابق با واقع بودن) آن است".




ذیلِ عنوانِ "اهمیت فلسفه معرفت" این‌طور آمده:

فلسفه معرفت، راه یافتن پاسخ صحیح به پرسش‌های سرنوشت‌ساز را روشن ساخته و انسان را از ورطه پوچ انگاری و غفلت می‌رهاند.

این نحوه‌ی بیان مرا به یادِ جملاتِ کتاب‌های دبیرستانیِ بینشِ اسلامی در دهه‌ی شصت می‌اندازد، که البته شاید اشکالی نداشته باشد، حتی اگر گوینده‌اش رئیسِ مؤسسه‌ی پژوهشیِ حکمت و فلسفه باشد. (تصور می‌کنم که در زمانِ انتصابِ جنابِ حجت‌الاسلام خسروپناه، مؤسسه بزرگ‌ترین مرکزِ آموزش و پژوهشِ ایران در فلسفه‌ی تحلیلی بوده است.) به نظرِ من اشکالِ مهمِ گزاره‌ای که بیان فرموده‌اند این است که نشان می‌دهد که آقای دکتر خسروپناه فلسفه را—در اینجا: فلسفه‌ی معرفت را، هر چه که هست—با ایدئولوژی اشتباه گرفته‌اند.



بگذریم. در صفحه‌ی شخصیِ آقای دکتر خسروپناه آمده است که ایشان کتابی در فلسفه‌ی معرفت آماده‌ی انتشار دارند، که لابد بررسی‌اش تصویرِ دقیق‌تری از پختگیِ فلسفیِ ایشان از حیثِ محتوا و بیان به‌دست خواهد داد.




*پی‌نوشت (بیست‌وچهارمِ مهرِ نود). مطلبِ آقای دکتر خسروپناه را، چنان که محسن هم تذکر داده‌ است، از صفحه‌ی اصلیِ‌ سایتِ رسمیِ مؤسسه‌ی پژوهشیِ حکمت و فلسفه‌ی ایران برداشته‌اند. قول‌هایی که نقل کردم از متنی بود که عصرِ بیست‌ودومِ مهر می‌شد در سایتِ مؤسسه دید. (اگر مایل‌اید دقتِ نقل را بررسی کنید می‌توانید به من ئی‌میل بزنید تا عکسِ صفحه‌های مربوط را برایتان بفرستم.) مطلبِ مربوط و مشابهی را هنوز می‌شود در سایتِ شخصیِ آقای دکتر خسروپناه دید.

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

بیدار که شدم مطمئن شدم که عاشق شده‌ام



در خیابانِ سپهبد قرنی، کمی جنوبِ کریم خان. از عرضِ خیابان رد می‌شدیم، از غرب به شرق. خیابان یک‌طرفه بود، از شمال به جنوب. او سمتِ چپِ من بود. نگاه‌اش کردم. سرخوشانه و با صدا، و با دهانِ نه‌کاملاًباز می‌خندید. دندان‌های جلویش را می‌شد دید.

کلِّ رؤیا شاید دو ثانیه طول کشید. جزئیاتِ تصویری بسیار زیاد بود.

۱۳۸۳.

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

گرچه بعید است در تنگنای وزن مانده بوده باشد،



شاید شیخ واقعاً قصد داشته این را بگوید:

لطفاً خودت بگذار تا مقابلِ روی تو بگذریم—حتماً باید دزدیده در شمایلِ خوبِ تو بنگریم؟



۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

دو نکته‌ی شاید بدیهی درباره‌ی ماجرای اجرا(؟)ی حکمِ خانمِ توحیدلو



یک. ظاهراً گروهی هستند که معتقدند که شلاق‌زدنْ برای هیچ جرمی مجازاتِ مناسبی نیست و از این نظر—ولی شاید نه از نظرِ شدت—مثلاً شبیهِ زنده‌در‌آتش‌سوزاندن است. در این مورد نظری ندارم (چون اصولاً در موردِ خودِ مفهومِ مجازاتْ سوادِ کافی ندارم)؛ اما برایم عجیب است که کسی که معتقد است که شلاق‌زدنْ خلافِ شأنِ انسانی است، در موردِ خانمِ توحیدلو این را اضافه کند که ایشان زن است و دانشجوی دکتری است. تصور نمی‌کنم که شأنِ انسانیِ افرادِ مذکر یا کم‌سوادْ کمتر از زنانِ‌ باسواد باشد. تنها نکته‌ای که در تکیه بر زن‌بودنِ ایشان می‌توانم ببینم این است که یا قصد داریم احساساتِِ مخاطب‌مان را تحریک کنیم یا خودمان در تهِ دل‌مان زنان را به طرزِ به-نظرِ-من-توهین‌آمیزی بیشتر از مردان قابلِ ترحم می‌یابیم.


دو. خانمِ‌ سمیه توحیدلو در وبلاگ‌شان چیزی نوشتند که ظاهراً برای مخاطبان‌شان این‌طور معنا می‌داده که حکمِِ شلاق در موردِ خانمِ توحیدلو اجرا شده است. انتشارِ‌ مطلبْ طبیعتاً واکنش‌برانگیز بوده است. بعداً ایشان در جای دیگری نوشته‌اند که اجرای حکم‌شان "نمادین" بوده است. شما را نمی‌دانم؛ برای شخصِ‌ من این صفت برای شلاق‌زدن معنای روشنی ندارد. خانمِ توحیدلو مطالبِ دیگری هم اضافه کرده‌اند،‌ که باز هم روشن نیست، گرچه این بار تأکید کرده‌اند که حکم اجرا شده است.


اینکه ذهن‌های تحریک‌شده را در تعلیق نگه داریم و به طرزِ‌ مبهمی صحبت از "مصالحی" کنیم که مانع از توضیح مختصر و مفید می‌شود،‌ به نظرِ‌ من کارِ‌ بدی است. اطلاع‌رسانیِ قطره‌چکانی به نظرم از ویژگی‌های اخلاقِ استبدادی است. نوعِ حتی بدترش این است که وسطِ همین جملاتِ پراکنده‌ی به لحاظِ خبری کم‌ارزش، انشاپردازی و تبلیغات هم بکنیم.


۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

در بابِ اینکه گذشته البته چراغِ راهِ آینده است



گفت که اگر در همان دیدارِ اول پیشنهاد نمی‌دادم (و بعداً پیشنهاد می‌دادم) محتمل‌تر بود که بپذیرد. گفتم که یادم می‌مانـَد که دفعه‌ی بعد که برای اولین بار می‌بینم‌اش پیشنهاد ندهم.