۱۳۹۴ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

بی‌ادبی لزوماً جرم نیست

این روزها صحبت از آقای نادر قاضی‌پور زیاد است. ایشان که فعلاً در مجلس شورای اسلامی نماینده‌ هستند یکی از منتخبانِ مجلسِ دهم از ارومیه هم هستند. روزنامه‌ی قانون روزِ دوازدهمِ اسفند گزارشی منتشر کرد از صحبت‌های آقای قاضی‌پور که، حتی در همین قطعاتِ منتشرشده، حاویِ توهین‌های متعدد و شوخی‌های رکیک و لاف‌های مهوّع است. روایت‌های مفصل‌تری را می‌شود با جست‌وجوی ساده‌ای پیدا کرد، بعضاً با صدا و تصویر. 

روزِ شانزدهمِ اسفند روزنامه‌ی قانون نظرهای چهار حقوق‌دان را منتشر کرده، با صحبت از "جنبه‌ی عمومی جرم" و ردّ اعتبارنامه در مجلسِ دهم، و غیره. در همین روز روزنامه‌ی شرق هم مقاله‌ای منتشر کرده است با عنوانِ "در ذهن شما چه می‌گذرد آقای قاضی‌پور"، که حدس‌زدنِ محتوایش دشوار نیست. واکنش‌ها به اینها محدود نبوده است و ظاهراً متنوع و بسیار متعدد بوده است. خودِ آقای قاضی‌پور در موردِ بعضی حرف‌هایشان عذرخواهی کرده‌اند، گرچه ظاهراً در موردِ بخش‌های دیگری از حرف‌هایشان مفتخرانه ایستاده‌اند.

از هر دو گزارشِ روزنامه‌ی قانون این‌طور می‌فهمیم که صحبت‌های آقای قاضی‌پور دقیقاً عمومی نبوده است: در گزارشِ اول آمده که این صحبت‌ها در "میتینگ انتخاباتی" ایشان بوده، و در دومی (که دقیق‌تر به‌نظر می‌رسد) ذکری از این است که این صحبت‌ها در ستادِ انتخاباتی‌‌شان بوده است، یعنی در جمعِ محدودِ کسانی که برای ایشان کار می‌کرده‌اند (گیرم کسانی هم از "طرفداران" ِ آقای قاضی‌پور حضور داشته‌اند و فیلم و صدا برداشته‌اند و  منتشر کرده‌اند). کنفرانسِ مطبوعاتی نبوده، سخنرانی‌ای در جای عمومی‌ای نبوده؛ به نظرم بی‌اخلاقیِ اولیه‌ای که در اینجا انجام شده است دقیقاً همین است که صحبت‌هایی را که در جمعِ کوچکی انجام شده منتشر کرده‌اند.

یک وقت هست که دزدانه واردِ دفترِ حزبِ رقیب شده‌اند، و حالا نواری منتشر می‌شود که نشان می‌دهد رئیس‌جمهور مستقیماً در اصلِ ماجرا یا در تلاش برای پنهان‌سازی‌اش نقش داشته است؛ در این صورت به نظرم مطّلعان نه فقط مجازند افشاگری کنند، بلکه حتی شاید موظف باشند چنین کنند. ایضاً اگر فیلمی منتشر شود از بدرفتاریِ زندانبان با زندانی، یا استاد با دانشجو، و از این قبیل.

آیا ماجرای آقای قاضی‌پور از این دست است؟‌ آیا ایشان در جمعی عمومی، با علم به گستردگیِ مخاطبان، به کسانی توهین کرده‌اند؟‌ آیا قرار بوده صحبت‌های ایشان در جایی منتشر شود؟ آیا صحبت‌های افشاشده نشان می‌دهد که ایشان از اختیاراتِ قانونی‌ای که داشته‌اند سوءاستفاده کرده‌اند؟ تصور می‌کنم که این‌طور نبوده. (وضعیتِ یک بخشِ خاص از صحبت‌های ایشان متفاوت است؛ به آن بخش خواهم پرداخت.)

شاید خیلی کم باشند کسانی که اگر گفت‌وگوی خصوصی‌ یا محفلی‌شان را بشنویم واکنشِ فوری‌مان چهره‌درهم‌کشیدن نباشد. چند نفر از ما به دردسر نمی‌افتیم اگر صحبت‌های تلفنی‌‌مان یا شوخی‌هایمان در جمعِ ده-بیست‌نفره‌ی هم‌دوره‌ای‌های دانشکده‌مان منتشر شود؟

متأسفانه الآن به کتاب‌های کوندرا دسترس ندارم؛ اما مبهماً یادم هست که در جایی (شاید در یکی از بخش‌های کتابِ خنده و فراموشی) صحبت از این بود که، در حکومتی کمونیستی، دولت متنِ صحبت‌های خصوصیِ یکی از مخالفان را منتشر کرده بود، و موجی ایجاد کرده بود از نفرت از او: صحبت‌های منتشرشده پُر بود از حرف‌های مستهجن، و شاید [درست یادم نیست] حرف‌هایی نامحترمانه درباره‌ی حتی دوستان و هم‌فکران. اما کم‌کم عقلا دریافتند که تقریباً هر کسی در خلوت یا در جمعی خصوصی حرف‌هایی می‌زند که اگر انتشارِ عام پیدا کند چنین واکنش‌هایی ایجاد می‌‌کند.

بر خلافِ مطلب‌نویسِ شرق، من معتقد نیستم که اصلاً مهم باشد که در ذهنِ آقای قاضی‌پور چه می‌گذرد. آقای قاضی‌پور دوستِ من نیست؛ قرار نیست با ایشان معاشرت کنم، و در آن صحبت‌هایشان هم با عمومِ مردم طرف نبوده‌اند. آنچه مهم است این است که آقای قاضی‌پور وظایفِ نمایندگی‌شان را چگونه انجام می‌دهند و چه برنامه‌هایی دارند. اینکه در جمعِ هواداران‌شان، و علی‌الظاهر در وضعیتی که نمی‌دانسته‌اند دیگرانی هم خواهندشان دید، با هیجان‌زدگی چیزهایی گفته‌اند به ما مربوط نیست. لابد شخصیتی متین‌تر و پخته‌تر در همان جمع هم جورِ دیگری حرف می‌زد، و اگر افشا می‌شد محترمانه‌تر عذرخواهی می‌کرد؛ اما گمان نمی‌کنم ناپختگی و عدمِ متانتْ مستندِ‌ خوبی برای ردّ اعتبارنامه و تعقیبِ قانونی باشد.

اینکه کسی بگوید زنان را شایسته‌ی نمایندگی نمی‌داند، و در جمعی غیرعمومی چیزهای مشمئزکننده‌ای هم بگوید، گمان نمی‌کنم شایسته‌ی پیگیری باشد. اما یک نکته باقی می‌مانَد که تصور می‌کنم مقامِ مسؤولی باید دنبال کند: در بخشی از صحبت‌های منتشرشده‌ی آقای قاضی‌پور چیزی هست که می‌شود این‌طور فهمیده شود که ایشان در زمانِ جنگ گروهی از اسیرانِ دشمن را کشته‌اند. این، اگر از جنسِ لافِ گزاف نبوده باشد، سرنخی است از یک جنایتِ محتمل، و گویا در این‌جور موارد مهم نیست که شاهد یا سرنخ چطور به‌دست آمده باشد.

۱۳۹۴ اسفند ۱۵, شنبه

"کنون خورد باید میِ خوشگوار"

فقط توانسته بودم برایش دیوانِ حافظ بفرستم. در صفحه‌ی عنوان‌اش تاریخِ زمستان را نوشته بودم. از دور بوسه بر رخِ مهتاب می‌زدم.

۱۳۹۴ اسفند ۱۰, دوشنبه

شادمانه، بعد از انتخابات

نتایجِ اعلام‌شده‌ی انتخاباتِ مجلس خبرگان در تهران تقریباً نتیجه‌ی نهایی را نشان می‌دهد. قاعدتاً عاقلانِ جناحِ اصولگرا دیگر از "لیستِ انگلیسی" ذکری نخواهند کرد، چرا که لازمه‌اش این خواهد بود که یا در صحّتِ انتخابات تشکیک کنند، یا بگویند که اکثریتِ بزرگی از کسانی که در استانِ تهران حقِ رأی داشته‌اند نسبت به توطئه‌ی انگلیسی بی‌تفاوت/بی‌اطلاع بوده‌اند یا در خطِ بیگانگان بوده‌اند. 

و آیت‌الله محمدتقی مصباح‌یزدی در شانزده‌ نفرِ انتخاب شده نیستند (آیت‌الله محمد یزدی هم بعد از ظهرِ امروز هفدهم بوده‌اند). بعد از انتخاباتْ رجانیوز مطلبی منتشر کرده بود در این مورد که توطئه‌ای در کار است که بخشی از رأی‌هایی که به نامِ "مصباح" به صندوق انداخته شده برای آقای غلامرضا مصباحی‌مقدم منظور شود. شاید یک راهِ بررسیِ موقعیتِ آیت‌الله مصباح‌یزدی نزدِ رأی‌دهندگانِ تهرانی این باشد که مجموعِ تعدادِ رأی‌های اعلام‌شده برای آقای مصباح‌یزدی و آقای مصباحی‌مقدم را حساب کنیم و ببینیم این مجموع حائزِ چه رتبه‌ای خواهد شد. (البته نامِ هر دوی این آقایان در فهرستِ ائتلافِ بزرگِ اصول‌گرایان بوده است، و قاعدتاً تعدادی از طرفدارانِ اصول‌گرایان نامِ هر دو را در برگه‌شان نوشته‌اند، و در این برگه‌ها مصادره‌ی آراءِ آقای مصباح‌یزدی به نفعِ آقای مصباحی‌مقدم بدونِ تقلبْ ممکن نبوده است.)

و اخباری هم که از انتخاباتِ مجلس شورای اسلامی در تهران می‌رسد برای اصلاح‌طلبان بسیار خوشحال‌کننده است (شخصاً نمی‌توانم خوشحالی‌ام از رتبه‌ی اعلام‌شده‌ی آقای علی مطهری و آقایان محمدرضا عارف و علیرضا محجوب را پنهان کنم).

**

حکمتی قدیمی است که: و عسی أن تحبوا شیئاً و هو شرٌ لکم؛ شاید چیزی که دوست می‌داریم فی‌الواقع خیر نباشد. شاهدش، به نظرِ من، انتخاباتِ مجلسِ ششم بود که همگرایی‌ِ موفقی شکل گرفت برای حذفِ دموکراتیکِ آقای هاشمی‌رفسنجانی، و حال آنکه مجلسِ ششم، به نظرِ من، مجلسِ بدی بود و مانعِ بزرگی شد برای پیشرفتِ اصلاح‌طلبی. به هر حال، به نظرم الآن زمانِ شادمانی است. گروهِ بزرگی از شهروندانِ تهران بر امری جمع شدند؛ از حق‌شان استفاده کردند و در صف ایستادند و حرف‌شان را متمدنانه بر برگه‌ی رأی نوشتند. خودِ همین امر اتفاقِ خجسته‌ای است.

**

آقای محمد مهاجری، که خودشان را اصولگرا معرفی کرده‌اند، جمعه‌شب مطلبی منتشر کردند و اصلاح‌طلبان را بابتِ رفتارِ انتخاباتی‌شان ستودند که صلاحیتِ برخی افرادِ مهم‌شان ردّ شد و به انگلیسی‌بودن متهم شدند و غیره، اما کارِ انتخاباتی را ادامه دادند. به نظرم از آن طرف هم اصلاح‌طلبان باید امیدوار باشند که اصول‌گرایان، که دست‌کم در تهران شکست خورده‌اند، کارهایی از آن جنس نکنند که گروهی کردند وقتی که در سالِ ۸۸ رقیب‌شان برنده اعلام شد. مایه‌ی امیدواری است که اصول‌گرایان در زمانِ شکست‌شان در انتخاباتِ سالِ ۹۲ نشان دادند که، در زمانِ شکست، رفتارشان پخته‌تر و دموکراتیک‌تر است. صحبتِ آقای زاکانی با خبرگزاری فارس هم خوشایند و امیدوارکننده است.

**

جنگ و بدبختی و افغانستان و لیبی و سوریه و عراق اگر نمی‌خواهیم، چاره‌ای نداریم جز زندگی در کنارِ هم و پذیرفتنِ اینکه رأیِ اکثریت باشد که نحوه‌ی کشورداری را تعیین می‌کند (در کنارِ اینکه، البته، در-اقلّیت-بودنْ اقلّیت را از حقوقِ انسانی و حقوقِ شهروندی‌اش محروم نمی‌کند). شاید خوب باشد پیروزانِ امروز از همین امروز اعلامِ دوستی کنند. کسی که در انتخابات می‌بازد هم‌چنان نماینده‌‌ی نیرویی است قابلِ اعتنا و قابلِ احترام. و من، در مقامِ رأی‌دهنده، شخصاً ترجیح می‌دهم در قدرت با طرفدارانِ آقای مصباح‌یزدی شریک باشم تا با فرزندِ محمدرضا پهلوی یا با کسی که در زمانِ جنگِ هشت‌ساله همراهِ صدام حسین بوده است یا با کسی که از ایالاتِ متحده می‌خواهد با ایران مذاکره نکند.

۱۳۹۴ اسفند ۱, شنبه

شرکت در انتخاباتِ مجلسِ دهم

جمعه‌ روزِ انتخاباتِ (مرحله‌ی اولِ) مجلس شورای اسلامی است. من ساکنِ ایران هستم، و تصمیماتِ مجلس شورای اسلامی بر زندگی‌ام تأثیر می‌گذارد، و معتقدم که با رأی‌دادن می‌توان بر ترکیبِ مجلس اثر گذاشت. رأی می‌دهم: ضمنِ اینکه با نحوه‌ی ردّ صلاحیت‌ها مخالف‌ام، سعی می‌کنم از بینِ کاندیداهای موجود کسانی را انتخاب کنم که فاصله‌شان با شیوه‌ی مطلوبِ من برای کشورداری کمتر از بقیه باشد.

گاهی شاید یادمان برود که وقتی به کسی رأی می‌دهیم، معنای این رأی‌دادن این نیست که شخصاً به او علاقه داریم یا با همه‌ی برنامه‌هایش موافق‌ایم یا کارهای گذشته‌اش را به‌تمامی تأیید می‌کنیم یا او را مرجعِ تقلیدمان می‌دانیم (اگر گمان می‌کردم که رأی‌دادن مستلزمِ یکی از اینها است، مسلّماً شخصاً در انتخاباتِ سالِ هشتادوهشت به آقای موسوی و در انتخاباتِ سالِ هشتادوچهار به آقای هاشمی‌رفسنجانی رأی نمی‌دادم). به کسی رأی می‌دهیم که گمان می‌کنیم که اگر برنده شود، فاصله‌ی جامعه از ایده‌آلِ ما کمتر از حالتی خواهد بود که رقیبان‌اش برنده شوند. این‌گونه است که اگر شخصِ واحدی برای مقامِ واحدی کاندیدا شود، در یک انتخابات به او رأی می‌دهم و در انتخاباتی دیگر به رقیب‌اش. رأی‌دادنِ من به کسی، ابرازِ عشق یا ارادت به او نیست (گرچه شاید گاهی ابرازِ انزجار از رقیب‌اش باشد)؛ کاری است بر مبنای محاسبه، با هدفِ مطلوب‌ترکردنِ اوضاع.

دو اعتراضِ مربوط به هم هست که گاهی می‌شنویم. یکی اینکه حکومت، با تقلب و/یا گزینشِ شورای نگهبان، هر کس را که بخواهد به مجلس می‌فرستد، دوم اینکه اصولاً مجلس شورای اسلامی قدرتی ندارد. من قبلاً در حدِ توان‌ام به اینها پرداخته‌ام، و حرف‌های قبلی‌ام را هم‌چنان معتبر (گرچه بعضاً حالا فاقدِ موضوعیت) می‌یابم. اینجا نکته‌ای اضافه می‌کنم. مثلِ همه‌ی مواردِ دیگر،‌ در دورانِ انتخاباتِ ریاست‌جمهوریِ سالِ ۹۲ هم این نوع اعتراض‌ها شنیده می‌شد؛ حالا، در نیمه‌ی دومِ دولتِ آقای روحانی، شاید خوب باشد معترضانْ جداً این را بررسی کنند که آیا آقای روحانی در مقامِ رئیس‌جمهوری همان‌طور عمل کرده است که آقای احمدی‌نژاد عمل کرده بود؟ آیا همان‌طور عمل کرده است که آقای جلیلی اگر برنده می‌شد عمل می‌کرد؟ طرفدارِ سرسختِ نوعِ اعتراض‌هایی که ذکر کردم شاید بگوید که این برنده‌شدنِ آقای روحانی (مثلاً در مقابلِ آقای جلیلی) از قبل و در سطوحِ بالاترِ نظام انجام شده بوده است و رأی‌ِ مردم بی‌تأثیر بوده است. اما، به نظرِ من، این‌گونه جواب‌ها به یکی از دو اِشکالِ مرتبطْ مبتلا است. یکی اینکه قدرتِ پیش‌بینی نداردیعنی نوعاً نمی‌شنویم که کسی بگوید، و به عواقبِ گفته‌اش پایبند باشد، که "من پیش‌بینی می‌کنم که فلانی برنده شود، و اگر نشد، معلوم می‌شود که من اشتباه کرده‌ام". دوم اینکه اگر هم پیش‌بینی کنند و پیش‌بینی‌شان غلط باشد، کاری که می‌کنند بعضاً گفتنِ این است که "حکومت از اول هم همین را می‌خواست؛ این نمایش‌ها فقط برای سرگرم‌کردنِ مردم بود". تصورِ من این است که همه‌ی ما باید بترسیم از اینکه خودمان را ابطال‌ناپذیر کنیم. از یک نظر، طرفدارِ نظریه‌ی توطئه مثلِ مدافعِ سرسختِ نظریه‌ی بطلمیوسی است:‌ در مواجهه با شواهدِ خلاف، دایره بر دایره می‌افزاید تا از نظریه‌اش دست نکشد.

به نظرم امرِ واقع این است که دولتِ فعلی بهتر از قبلی کار می‌کندپیداکردنِ نمونه (از کم‌شدنِ تورمِ چندده‌درصدی تا مذاکره‌ی موفق با ایالاتِ متحده) سخت نیست. شخصاً ترجیح می‌دهم مجلسی برقرار باشد که در این قبیل امور مانعِ دولت نشودو البته افرادِ‌ شجاعی هم در آن باشند که بر همین دولت هم کارشناسانه نظارت کنند.

۱۳۹۴ بهمن ۳۰, جمعه

"شیطان بزرگ یعنی این"

ظاهراً اینجا و آنجا کسانی هستند که گفته‌اند که مطلبی که روزنامه‌ی کیهان در در روزِ چهارشنبه بیست‌وهشتمِ بهمن منتشر کرده است اصلاً طنزی بوده است که مسؤولانِ کیهان جدی‌اش گرفته بوده‌اند. عنوانِ مطلبِ صفحه‌ی اولِ کیهان


شیطان بزرگ یعنی این
هیلاری کلینتون: رئیس جمهور شوم
مجوز قتل عام ۲۰۰هزار فلسطینی را صادر می‌کنم!


متنی هم که در صفحه‌ی آخرِ همان شماره تحتِ همین عنوان آمده گفتنِ مطالبی را به خانمِ کلینتن نسبت می‌دهد که یکی‌اش همین موضوعِ دویست‌هزار نفر است. 

در شماره‌ی بعدیِ کیهان توضیحی آمده است با عنوانِ "عزای بزک‌کنندگان آمریکا: کلینتون برای اسرائیل گربه رقصاند؛ زنجیره‌ای‌ها به کیهان حمله کردند". این مطلبِ اخیر به‌درستی توضیح می‌دهد که کیهان مطلب را به نقل از خبرگزاری صداوسیما آورده بوده است. اما، غیر از این، کیهان اصرار می‌کند که "اصل خبر یاد شده صحت داشته" (و ذکری نمی‌کند از اینکه دست‌کم یک بخش از مطلبِ قبلیِ کیهان، که مدعی بود نامه در روزنامه‌ی گاردین منتشر شده، اساساً دروغ است). 

اما خبرگزاری صداوسیما مدتی است خبر را از وبگاه‌اش برداشته است: در صفحه‌ی نتیجه‌ی جست‌وجو برای "هیلاری+iribnews"، روی اولین نتیجه کلیک کنید. (مطلبِ حذف‌شده را می‌توان در آرشیوِ گوگل دید.) گمان نمی‌کنم کیهان معتقد باشد که خبرگزاری صداوسیما ناگهان طرفدارِ عملیِ اسرائیل یا خانمِ کلینتن شده باشد؛ قاعدتاً از نظرِ کیهان هم بهترین تبیین باید این باشد که خبرگزاری صداوسیما متوجه شده که چیزی که منتشر کرده نادرست بوده است. مقایسه‌ی متنِ آن مطلبِ خبرگزاریِ صداوسیما (و نیز مطلبِ بیست‌وهشتمِ بهمنِ کیهان) با آنچه در یک وبگاهِ طنز آمده بوده می‌تواند روشنگر باشد.

البته که بهتر است که پیش از آنکه مطلبی را منتشر کنیم مطمئن بشویم که درست است (یا دست‌کم مطمئن بشویم که شوخی نیست)؛ اما اگر اشتباه کردیم، شاید بهتر باشد که اگر عذرخواهی نمی‌کنیم دست‌کم بی‌سروصدا بگذریم.

۱۳۹۴ بهمن ۲۳, جمعه

نتیجه‌ی "اخلاقی"؟

فصلِ اولِ کاوشِ اول این‌طور شروع می‌شود:

Moral philosophy, or the science of human nature, may be treated after two different manners; each of which has its peculiar merit, and may contribute to the entertainment, instruction, and reformation of mankind.

و—تجربه‌ کرده‌ام— این را خواننده‌ی معاصرِ انگلیسی‌زبان بسا که اشتباه بفهمد. همان بدفهمی گاهی در موردِ عنوانِ فرعیِ رساله‌ی فیلسوف هم رخ می‌دهد:

A Treatise of Human Nature: Being an Attempt to Introduce the Experimental Method of Reasoning into Moral Subjects.

بدفهمی‌ای که در نظر دارم مربوط می‌شود به واژه‌ی moral در نقشِ صفت، که در انگلیسیِ معاصر به معنای اخلاقی است. در خودِ نوشته‌های هیوم هم morals به معنایی مربوط به اخلاق به‌کار رفته است (مثلاً در عنوانِ کاوشِ دوم)؛ اما در جمله و در عنوانی که نقل کردم این‌طور نیست. در زبانِ قرن‌هجدهمیِ هیوم، moral philosophy نامِ چیزی است که امروزه، شاید با کمی تسامح، به آن می‌گوییم فلسفه، و این در مقابلِ natural philosophy است، که یعنی علم (عنوانِ لاتین و ترجمه‌ی انگلیسیِ پرینکیپیای نیوتن را به‌یاد بیاورید).

در فارسیِ امروز خیلی کم پیش نمی‌آید که بخوانیم یا بشنویم که صحبت می‌شود (شاید گاهی به‌طنز) از نتیجه‌ی اخلاقی‌ی حکایت‌ها، و حدس می‌زنم که واردشدنِ این اصطلاح به زبانِ فارسی ناشی از نفهمیدنِ معنای آن واژه‌ی انگلیسی باشد. مُرالِ حکایت یعنی حکمتی که در آن حکایت هست—موضوع لزوماً ربطی به اخلاق ندارد!

۱۳۹۴ بهمن ۱۹, دوشنبه

حکمتِ‌ دوستانه‌ی 4.23

خواهرش دارد ازدواج می‌کند، و او سخت می‌نالد از رفتارِ مادر در موردِ مقدمات و تدارکاتِ میهمانی‌ها. مادر در هر موردی نظرِ مشخصِ تفصیلی‌ای دارد، و کوتاه هم نمی‌آید. در جزئیاتِ اجرایی هم  نظرهای بی‌انعطاف دارد. حالا البته عروس ذوق‌زده‌تر از آن است که چیزی از این نوع بتواند آزارش بدهد، اما برای خواهرِ عروس سخت است.

به دوستی شکوه می‌کند، و حرفِ دوست منظرِ تازه‌ای را معرفی می‌کند. "مادرِ تو بیست‌وچند سال است دارد به این مراسم و حواشی‌اش فکر می‌کند. چیزهایی که تو حاکی از بی‌تدبیری و کج‌سلیقگی یا اصلاً مصداقِ بی‌اهمیت‌بودگی می‌یابی برای او جورِ دیگری است. او با فکرِ اینها زندگی کرده؛ هر دقیقه‌اش برایش پر از معنا است. بگذار کارش را بکند. فقط دستیارش باش."

و دوست بعداً اضافه کرد که ایده از خودش نیست. یکی از دوستان قرار است ازدواج کند، و گیرِ ذهنیِ عروس در موردِ محلِ مراسم را نمی‌فهمد. خواهرِ داماد در خلوتی می‌پرسد "راس، چند وقت است داری برای این عروسی برنامه‌ریزی می‌‌کنی؟" "نمی‌دانم. یک ماه؟" "امیلی احتمالاً از وقتی پنج سال‌اش بوده دارد برنامه‌ریزی می‌‌کند..." 

۱۳۹۴ بهمن ۸, پنجشنبه

معکوسِ معمای فرگه

در نمونه‌های معمای فرگه نوعاً با وضعیتی مواجه هستیم که الف و ب شیءِ واحدی‌اند و کسی هست که این امرِ واقع را نمی‌داند. مثلاً من شخصاً کمتر از دو سال است که فهمیده‌ام که خیابانی که، مطابقِ تابلوهای راهنمایی، اسم‌اش "استاد حسن بنا" است همان خیابانی است که به "مجیدیه" (هم) معروف است. در فلسفه‌ی زبانْ معمای فرگه هم‌چنان موضوعِ پربحثی است. اما حالتِ عکسی هم هست، که تبیین‌اش قاعدتاً خیلی مشکل نیست.

جلوی سینما منتظرِ دوستانی بودم، و، گذرانِ وقت را، داشتم پوسترها را نگاه می‌کردم. دیدنِ دو نام در پوسترِ فیلمِ جامه‌دران حیرت‌زده‌ام کرد: "عجب: پس باران کوثری و پگاه آهنگرانی دو نفرند!"

چند ماه بعد با ساجد در قهوه‌خانه‌ای در موزه‌ی سینما بودیم و در موردِ مقاله‌مان صحبت می‌کردیم. داستان را تعریف کردم و به سینماناشناسیِ من خندیدیم و چیزهایی در موضوعاتِ فنّیِ مربوط یاد گرفتم. از محوطه‌ی موزه که بیرون آمدیم، از دور پوسترهای چند فیلمِ نسبتاً قدیمی را دیدیم، و رسیدیم به پوسترِ من ترانه پانزده سال دارم. پرسیدم "الآن این پگاه آهنگرانی است؟"

"نه: ترانه علیدوستی است."

"اوه! پس اینها سه نفرند!"

۱۳۹۴ بهمن ۲, جمعه

"یا قدح بی می است، یا میِ ناب / بی قدح در هوا؛ شگفت نِگَر"

چندین ساعت است که در خلسه‌ی بسیار مطبوعی هستم ["و یه حالِ نرمِ منحنی"]، که از نتایجِ جنبی‌اش این است که احساس می‌کنم زیبایی‌ها را با شدتِ بیشتری درک می‌کنم. عقل به خرج بدهم و در موردِ خودِ عاملِ خلسه ننویسم؛ گزارشِ کوتاهی بنویسم در موردِ یک زیبای (یا یک زیباییِ) چندصدساله.

از خواندنِ این دو بیتِ فخرالدین عراقی، که سال‌ها است با خودم می‌‌خوانم، سیر نمی‌شوم (و، جسارتاً، یادآوری می‌کنم که "مُدام" به معنای شراب هم هست):

از صفای می و لطافتِ جام
در هم آمیخت رنگِ جام و مدام

همه جام است و نیست گویی می
یا مدام است و نیست گویی جام.

دست‌کم در نسخه‌ای از کلّیاتِ عراقی که الآن در دسترس‌ام هست (به‌کوشش سعید نفیسی، انتشارات کتابخانه‌ی سنائی، ۱۳۳۸)، این دو بیت بیت‌های دوم و سومِ غزلی‌اند؛ یعنی آن دو بیتی را که شیفته‌اش هستم عراقی شاید چونان شعرِ مستقلی نمی‌دیده. اما، خب، ندیده باشد: قطعه‌ای موسیقی هم هست که مرا هر بار با خود می‌برَد، و، به این صورتی که من دست‌کم دوهزار بارش شنیده‌ام، کارِ خودِ باخ نیست: ویلهلمی از یکی از آثارِ باخ بیرون‌اش کشیده و تنظیم کرده است. با زیبایی‌ای در این حد، خیلی مهم نیست که اثر اصلاً کلّیت‌اش همین بوده یا نبوده. باخ برای من مقدّس نیست.

و اصلِ ایده هم، چنان که مشهور است، از عراقی نیست، یا به هر حال عراقی اولین کسی نیست که این ایده را بیان کرده. صاحب بن عبّاد در قرنِ چهارم گفته است:

رق الزجاج و رقت الخمر
فتشابها فتشاکل الأمر

فکأنه خمر و لا قدح
و کأنها قدح و لا خمر


اما این هم برای من مهم نیست: من در مقامی نیستم که خواسته باشم به کسی جایزه‌ی اولین‌بودگی بدهم؛ دو بیتِ عراقی را می‌خوانم و مست می‌شوم. 
--

چند روز پیش تصادفاً کتابِ جنابِ دکتر محمدرضا شفیعی‌کدکنی را دیدم: صور خیال در شعر فارسی. بخشی از کتابْ مضمونِ شعرِ صاحب را در چند شعرِ عربی و فارسی پی گرفته است (اشاره‌ای به عراقی نیافتم). شعرِ عنوانِ این مطلب را هم در آنجا دیدم. شعرِ صاحب به اشکالِ متعددی نقل شده؛ من از مدخلِ صاحب بن عبّاد در لغت‌نامه‌ی دهخدا نقل کرده‌ام.


۱۳۹۴ دی ۲۵, جمعه

بالا رفتن از منبرِ دیگران

این روزها که خودم در کارِ ترجمه‌ی متنِ کلاسیکی هستم طبعاً از جمله به مقدمه‌ی مترجم هم فکر می‌کنم. و باز می‌بینم که چقدر نازیبا می‌یابم این را که مترجم اظهارِ فضل کند درباره‌ی نویسنده و نظرهای او، حتی اگر که در این مورد واقعاً فضلی برای اظهار داشته باشد. بدتر از ذکرِ مفصّلِ اطلاعاتِ دانشنامه‌ای (که نمی‌دانم در روزگارِ اینترنت و گوگل و دانشنامه‌های رایگانِ در دسترسِ همه چه وجهی می‌تواند داشته باشد)، این است که مترجمِ محترم واردِ بحثی فنّی بشود در موردِ اینکه نویسنده (یا فلان منتقدِ نویسنده) در فلان موضوع در اشتباه است. حدس می‌زنم که خواننده‌، اگر که معتقد نباشد که ایرانِ امروز مهدِ علم و بزرگ‌ترین محلِ تجمعِ عالمان است، این سؤال برایش مطرح بشود که مترجم، اگر که نظرِ جدّیِ مهمی دارد، چرا این نظرش را مکتوب نمی‌کند و در نشریه‌ی جدّیِ بین‌المللی‌ای منتشر نمی‌کند.

از این هم بدتر وقتی است که مترجمِ محترم منبر می‌رود، اما نه حتی درباره‌ی اثر یا نویسنده‌اش! تصور کنید که مثلاً در نشستِ خبریِ سرمربیِ باشگاهِ پرسپولیس، مترجم بگوید "پیش از واردشدن به ترجمه‌ی صحبت‌های آقای ایوانکوویچ، مایل‌ام پنج دقیقه در موردِ نظرِ خودم در موردِ آینده‌ی بازارِ نفتِ خام صحبت کنم."

۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

تمرین در مهمل‌گویی [قسمتِ بیست‌وهفتم]


کیکِ هویج؟ لایه‌ای نارنجی رویِ کیک بود، و قهوه‌ایِ کیک هم به نارنجی می‌زد. لایه مثلِ لاستیک بود، اما لابد اگر دست می‌زدم می‌دیدم (اعنی:‌ متوجه می‌شدم) که استحکام‌اش کمتر است. گفتم که کیکِ هویج دوست ندارم. و اصلاً هویج دوست ندارم. حتی مربّای هویج را هم ترجیح می‌دهم که هویج نداشته باشد.

شاید هم املای "حویج" مرجّح باشد.

۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه

"مانیا است این؟ گو باش!"


از یادداشت‌های هنوزپیدانشده‌ی گروتندیک، حوالیِ ۱۹۷۰.
--

[ظاهراً غرض آن است که حالِ مداومِ آن روزهای او مانیا هم اگر باشد مهم نیست؛ مهم آن است که فورانِ ایده‌ها و توانِ پروراندن‌شان کم نشود. متنِ فرانسه (که اجازه‌ی نقل‌اش نیست) نسبتاً ادبی است. ترجمه‌ی فارسی آشکارا نگاهی دارد به مصراعِ جلال‌‌الدینِ بلخی: "روزها گر رفت گو رو باک نیست".]

۱۳۹۴ دی ۵, شنبه

Notorious


می‌پرسم که آیا بهار شبیه به اینگرید برگمن نیست، و توضیح می‌دهد (تو گویی نمی‌دانسته‌ام!) که برگمن بلوند است و موی بهار اگر نه همیشه "قدّ کمون"، باری تا ما را در یاد بوده طبیعتاً "رنگِ شَبَق" بوده، و صورتِ الف گرد است و صورتِ ب کشیده. سیاهه‌ی تفاوت‌ها را می‌گسترَد، و من هم‌چنان مصرّ.

می‌گوید "عزیزم، این‌قدر اگر نومینالیست نبودی بِهِت می‌‌گفتم که شباهتِ الف و ب در چیزی است که به آن می‌گویند زیبایی."

--
آن دو عبارتِ جمله‌ی اول البته که  از شاملو است. و شاعرِ بزرگِ دیگری گفته است که هر شخصی یا ارسطویی زاده می‌شود یا افلاطون‌گرا.