۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

فرمالیسم: لازم نیست بعداً هم خوب بوده باشد



ستودنِ مارشالِ پتن بابتِ قهرمانی‌هایش در جنگِ بزرگ، بی اعتنا به حکومتِ ویشی؛ لذت‌بردن از مرورِ تدبیرِ قوام‌السلطنه در ماجرای آذربایجان، بی توجه به دورِ‌ پنجمِ نخست‌وزیری‌‌اش.

یادِ بعضی لحظه‌های آن جمعه‌‌ هنوز مست‌ام می‌کند—مهم نیست که یکشنبه‌ی پس‌فردا چه شد.


۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

در بابِ اینکه برای ساختِ پروپاگاندا هم کاردانی لازم است



دو فیلمِ جونو و چهار ماه، سه هفته و دو روز را در نظر بگیرید—هر دو درباره‌ی سقطِ جنین‌ و مصائبِ آن. برای مقاصدِ من در این نوشته‌ی کوتاه، شاید چندان نابجا نباشد که فرض کنیم هر یک از این دو دارد نظری را تبلیغ می‌کند. نظرهایی که این دو فیلم مبلــّغِ آن‌اند دو نظرِ متضادند، و، از قضا، من در موردشان موضع دارم. شخصاً در موردِ یکی از این دو فیلم چندان هم بی‌میل نیستم که بگویم که از مقوله‌ی پروپاگاندا است؛ با این حال، به نظرِ من، هر دو فیلم بسیار خوب‌اند. می‌شود فیلمی مستحقِ برچسبِ "پروپاگاندا" باشد و با حرف‌اش موافق نباشیم یا حتی دغل‌کارانه بینگاریم‌اش ولی معتقد باشیم فیلمِ خوب یا حتی بسیار خوبی است—پیروزیِ اراده (که ندیده‌ام) و دیکتاتورِ بزرگ احتمالاً از اولین نمونه‌هایی‌اند که به ذهن‌ می‌رسد.

در ایرانِ بعد از انقلابِ اسلامی هم دست‌کم یک فیلمِ پروپاگاندای خوش‌ساخت داریم، که تصادفاً آن هم—مثلِ فیلمی که این مطلب درباره‌اش است—درباره‌ی وزارتِ اطلاعات است: روز شیطان، که آقای بهروز افخمی حدودِ بیست سال پیش ساخته است. در مقابل، به نظرِ من قلاده‌های طلا ضعف‌های زیادی دارد. (تقریباً روشن است که این فیلم با حمایتِ نظامِ جمهوری اسلامی ساخته شده است: تهیه‌کننده مؤسسه‌ی روایت فتح است و، محتوا را هم اگر نادیده بگیریم، می‌شود مثلاً پرسید کدام فیلم‌سازِ مستقلی به تصاویرِ هواییِ—گیرم چندثانیه‌ای—از راهپیماییِ بیست‌وپنجمِ خردادِ هشتادوهشتِ‌ تهران دسترس دارد. گمان نمی‌کنم که "حکومتی" خواندنِ فیلم توهین به کسی باشد. از "پروپاگاندا" معنای بدی در نظر ندارم.)

فیلم شروع می‌شود با صدایی که ظاهراً قرار است صدای اعلاناتِ فرودگاهی در ایران باشد. می‌شنویم که فلان و بهمان پرواز به زمین نشست. غیر از یکی که تشخیص ندادم، بقیه‌ی پروازها از انگلستان می‌آمدند—لندن، منچستر، نیوکاسل، لیورپول، بیرمنگام. احتمالاً قرار است بفهمیم که در آغازِ داستان مأمورانِ انگلیسیِ زیادی به ایران آمده‌اند؛ اما این ردیف‌کردنِ اسم‌ها به نظرِ من خنده‌دار است: تو گویی فیلم‌نامه‌نویس نگاهی کرده است به جدولِ لیگِ برترِ فوتبالِ انگلستان. و ابتدایی‌بودنِ بعضی از جلوه‌های ویژه‌ی غیرضرورِ مربوط به هواپیماها مرا به یادِ پروازِ خنجرها در صحنه‌ی دوئلِ مختار و حرمله در مجموعه‌ی مختارنامه می‌اندازد.

یا توجه کنید به صحنه‌ای در کشتیِ علی‌الفرض مجللی در نزدیکیِ استانبول. دخترِ بی‌حجابی که شراب (؟) می‌ریزد برای آدم‌های بدِ عیاشِ فیلم، کارش را با چنان زمختی‌ای انجام می‌دهد که در هیچ رستورانِ متوسطی هم نمی‌بینیم. اینکه کارگردان و مشاوران‌اش—که لابد افرادِ متشرعی هستند—با آدابِ شراب‌درجام‌ریختن آشنا نیستند مسموع نیست: فیلمِ مافیایی ندیده‌اند؟

یا توجه کنید به ستادِ عملیاتی‌ای که دشمنانِ نظام تشکیل داده‌اند. ظاهراً سازندگان می‌خواهند متقاعدمان کنند که گستره‌ای از گروه‌ها بر ضدِ ایران ائتلاف کرده بوده‌اند: این ستاد—که در خردادِ هشتادوهشت در تهران مستقر شده است—شاملِ این افراد است: یک سلطنت‌طلب (که طبیعتاً پیرمرد عصاقورت‌داده‌ای است)، یک مجاهد، یک هم‌جنس‌گرا (که نمی‌دانیم از چه گروهی است؛ لابد هم‌جنس‌گراییْ خود موضعی سیاسی محسوب می‌شود)، و البته یک مأمورِ سرویس‌های اطلاعاتیِ بیگانه، و اینها با هم بگومگوهای نه‌چندان ‌کم‌کینه‌ای دارند. باورپذیر نیست که توطئه‌گرانِ کارکشته‌ی اسرائیلی و امریکایی و انگلیسی که (چنان که فیلم هم به ما یادآوری کرده است) چندین انقلابِ مخملی را به ثمر رسانده‌اند چنین ترکیبِ مضحکی را برای چنان برنامه‌ی دشوارِ پیچیده‌ای برگزیده باشند.

یا صحنه‌ی سقطِ جنینِ بانویی محجبه بر اثرِ هجومِ اغتشاش‌گرانِ سبز، که به نظرِ من سخیف است.

دیگر اینکه فیلمِ پروپاگاندا باید دست‌کم در جاهایی به بی‌طرفی تظاهر کند. اینکه چند بار در فیلم از زبانِ طرفدارانِ نظام می‌شنویم که تعدادِ راهپیمایانِ معترض بسیار زیاد بوده البته نشانه‌ی خوبی است، اما کافی نیست—مثلاً پخشِ حرفِ نه‌چندان معقولِ خانم رهنورد در موردِ اینکه آقای موسوی دامادِ فلان استان است قاعدتاً باید در کنارِ حرفِ متناظری از یکی از طرفدارانِ جناحِ پیروز می‌آمد. تفصیل نمی‌دهم.

از اینها که بگذریم، به نظرِ من فیلم چیزهای خوبی هم دارد، مهم‌ترین‌اش ضرباهنگِ مناسب—من در این صد دقیقه گرچه گاه خنده‌ام گرفت و گاه به حقوقِ شهروندانِ حقیقی فکر کردم، باری حوصله‌ام سر نرفت. اینکه رنگِ سبز در فیلم کمی به آبی می‌زد (یا من دچارِ توهّم بودم؟) برایم دلپذیر بود. بعضی صحنه‌های حمله به پایگاهِ بسیج خوب بود، و به نظرم بازیگرانِ دو شخصیتِ اصلیِ بد و خوبِ فیلم (علی رام‌نورایی و امین حیائی) مجموعاً باورپذیر بودند.


۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه

در هواپیما است؛ دارد از روی آتلانتیک به طرفِ غرب می‌رود...



"الآن ساعت یازده است؟"

گفت که بله. و زنگِ تلفنِ من بیدارش کرده بود. طبیعتاً می‌دانستم که آن روز خیلی خسته شده بوده است، اما اصلاً احتمال نمی‌دادم خواب باشد.

"و باید سه‌ی صبح بیدار بشوی که بروی فرودگاه؟"

تأیید کرد.

"پس فقط می‌توانی چهار ساعتِ دیگر بخوابی؟"

جوابِ مثبت‌اش.

"نه عزیزم: اشتباه می‌کنی. ساعت را می‌کشند عقب—می‌توانی پنج ساعت بخوابی! خواستم همین را بگویم. ببخشید بیدارت کردم. حالا بخواب. دوستت دارم."

کمی مانده بود به پایانِ ‌تابستان، ساعت‌های آخرِ حضورِ تعطیلاتی‌اش در ایران.

حالا بیش از دو سال‌ونیم است ندیده‌ام‌اش. درست می‌گوید که ربطی ندارد؛ اما، با این حال، توجه به اینکه باز اختلافِ ساعت‌مان هشت‌ونیم ساعت می‌شود (و در جهتِ عکسِ آن چهار سال) غمگین‌ام می‌کند. دلتنگ‌ام...

به این فکر می‌کنم که بخشِ بزرگی از خوبی‌های من—هر قدر که هست—نتیجه‌ی دوستی با فرزانه است. "به جان منت‌پذیرم و حق‌گزارم."


۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

بر ضدِ تحریمِ انتخابات



آقای مسعود بهنود مقاله‌ای نوشته‌اند و توضیح داده‌اند که در انتخاباتِ مجلسِ شورای اسلامی شرکت نخواهند کرد. توضیح داده‌اند که در تابستانِ سالِ پنجاه‌وچهار—که شاه رسماً نظامِ سیاسیِ ایران را تک‌حزبی کرده بود—برای اولین بار رأی داده‌اند، "اما شرکت در انتخابات روز جمعه این هفته را بر خود حرام کرده ام."

شخصاً بعضی از نوشته‌های غیرتاریخیِ آقای بهنود را بسیار دوست دارم، و معتقدم که جامعه‌ی ایران به ایشان مدیون است، از جمله بابتِ ترویجِ مدارا و عقلانیت. گمان می‌کنم که لیبرال‌بودنِ من تا حدِ زیادی نتیجه‌ی این است که در دهه‌های شصت و هفتاد مقالات‌شان در آدینه را می‌خواندم، و ممنون‌ام. از اینها که بگذریم، به نظرِ من حیف است که آقای بهنود در انتخاباتِ جمعه شرکت نمی‌کنند—هم اینکه تصورم این است که رأی ایشان هم‌سو با رأیِ من می‌بود و لذا، با این فرض که تقلب نمی‌شود، کمک می‌کرد به اینکه کاندیداهای موردِ نظرِ من انتخاب بشوند، و هم اینکه اگر می‌خواستند رأی بدهند می‌بایست به ایران برگردند (در انتخاباتِ مجلس نمی‌توان از خارج از کشور شرکت کرد)، و به نظرم ایران با حضورِ آقای بهنود جای بهتری است.

آقای بهنود در بخشِ ماقبلِ آخرِ مقاله‌شان نوشته‌اند "وزارت کشور محمود احمدی نژاد بعد از دو تغییر پی در پی در آستانه انتخابات ۱۳۸۸، اعلام داشت که نخواهد توانست با حفظ ظاهر انتخابات هم کسی جز رقیب را برنده انتخابات بداند، وزارت اطلاعات (به ریاست محسنی اژه ای مخالف جدی اصلاح طلبان) هم خبر داد که دولت ماندنی نیست." کمی متعجب‌ام که آقای بهنود با این لحنِ گزارشِ‌امرِواقع‌وار اینها را می‌گویند. تصورِ من این است که ادعایی این‌قدر مشخص (اینکه وزارتِ کشور چنان اعلام کرد و وزارتِ اطلاعات چنین خبر داد) باید مستظهر به سند باشد. اگر آقای بهنود سندی در این مورد دارند کاش منتشر کنند، و اگر حرف‌شان بر پایه‌ی شنیده‌هایی از افرادِ موثق است کاش در موردِ‌ سلسله‌ی روات‌شان توضیحی بدهند.

اما حتی اگر باور داشته باشیم که در انتخاباتِ سالِ هشتادوهشت به طرزی تقلب شده باشد که نتیجه را عوض کرده باشد، باز هم به نظرم دلیلِ کافی برای شرکت‌نکردن در انتخابات نداریم. (پیش‌فرضِ من—که شاید مقبولِ همه نباشد—این است که، در موردِ انتخابات، اصلْ بر شرکت است؛ برای شرکت‌نکردن است که باید دلیل داشت.) در بدترین حالت رأی من بی‌تأثیر خواهد بود. بی‌تأثیری آیا هزینه‌ی زیادی برای من دارد؟ نتیجه‌ی بدِ کارم، تا جایی که من می‌توانم بفهمم، خیلی بیشتر از تلف‌شدنِ وقت و آبی‌شدنِ انگشت نخواهد بود—مشخصاً: با فرضِ اینکه حکومت اهلِ این باشد که تقلب کند، کارِ من این نتیجه‌ی بد را نخواهد داشت که آمارِ شرکت‌کنندگان را بالا ببرد چرا که حکومتی که اهلِ تقلب باشد، آمار را هر طور بخواهد اعلام می‌کند. دوازدهمِ اسفند می‌روم و، مثلِ مسعود بهنودِ سی‌وشش‌سال پیش، در تهران—و ترجیحاً نه در شمالِ‌ تهران—گشتی می‌زنم و در ضمن تصویرِ احتمالاً دقیق‌تری از میزانِ شرکتِ مردم به‌دست می‌آورم. احتمالی هم می‌دهم که رأی‌ام مؤثر باشد.

مؤثر. تأثیر. اینکه ترکیبِ نمایندگانِ‌ مجلسِ شورای اسلامی چگونه باشد چیزی است که بر وضعیتِ زندگیِ من اثر می‌گذارد. من هم متذکر هستم که این‌طور نیست که نمایندگان بتوانند در هر موضوعی بحث کنند، و این‌طور نیست که هرچه نمایندگان تصویب کنند قانون بشود. این‌طور هم نیست که هر کسی بتواند کاندیدا بشود. اینها را همه می‌دانیم—این را هم قاعدتاً می‌دانیم که، تا جایی که به این موضوعات مربوط است، در سی سالِ گذشته همیشه همین‌طور بوده است. برخی از ما از آقای بهنودِ دهه‌ی هفتاد یاد گرفته‌ایم که در همین نظام هم می‌شود سعی کرد که اوضاع را بهتر کرد، یا (به عبارتِ دیگر؟) مانع از بدترشدن‌اش شد.

کدام را ترجیح می‌دادیم اگر امر دائر بود بر داشتنِ یکی از ‌دو مجلسِ فرضی که تنها تفاوت‌شان در این است که یکی وزیرِ‌ کشور را استیضاح و عزل می‌کند بابتِ دروغ‌گویی، و دیگری نمی‌کند؟ یا شاید واقعاً معتقدیم که اینها فرقی ندارند؟ برخی از استیضاح‌کنندگانِ وزیرِ‌ متوفی الآن کاندیدا هستند، و اصول‌گرایانِ رادیکال به برخی‌شان با اسم و رسم حمله می‌کنند. ما احتمالاً می‌توانیم کاری کنیم. دست‌کم به قدرِ وسع بکوشیم.

برخی از ما تغییر از راهِ انقلاب را دوست نداریم، و سعی می‌کنیم که به روش‌های دیگری اوضاع را بهترکنیم. کارِ ساده‌ای نیست، و زود هم به نتیجه نمی‌رسد. وقتی کسی سعی می‌کند اوضاع را بهتر کند (اعنی: اوضاع را به سلیقه‌‌اش نزدیک‌تر کند)، شاید گاهی به گذشته که نگاه کند ببیند که عقب رفته‌ است—برای نمونه، ظاهراً آقای بهنود معتقدند که وضعِ ما امروز از سالِ‌هفتادوپنج بدتر است. اگر معتقدیم که روش‌مان را با تعقل انتخاب کرده‌ایم، به نظرم وقتی پس‌رفتی مشاهده می‌کنیم کارِ عاقلانه این نیست که روالِ‌ قبلی را رها کنیم، مگر اینکه دلیلِ خوبی داشته باشیم (مثلاً روالِ بهتری سراغ کرده باشیم). آقای بهنود چه دلیلی دارند برای ترکِ شرکت در انتخابات؟ ‌ نوشته‌اند:

نه که از صندوق رای دل بریده باشم، بلکه این بار به دو دلیل شرکت را جایز نمی دانم [...]. اول از آن رو که وقتی عقب افتاده ترین جوامع کره زمین فاصله خود را با موازین انتخابات آزاد هر دم کمتر می کنند، تصمیم سازان ایران با تفسیری که از حمایت مردم از خود دارند، باز هم فاصله ایران را از مردم سالاری بیشتر کرده اند. دوم به احترام رای و نظر هواداران انتخابات آزاد و اصلاح طلبان مسالمت جویی که در بندند و زندان را به جرم هواداری از صندوق رای می کشند.

دلیلِ اولی که آورده‌‌اند به نظرم دلیلِ خیلی خوبی نیست—نهایتاً از جنسِ همان مشاهده‌ی پس‌رفت است. (آیا اگر در سالِ هفتادوپنج هم ناگهان فاصله‌ی ما از مردم‌سالاری بیشتر می‌شد حکمِ عقلْ تحریمِ انتخابات می‌بود؟) دلیلِ‌ دوم خیلی برای من روشن نیست: صرفِ اینکه کسانی طرفدارِ انتخاباتِ آزاد باشند و کسانی به جرمِ‌ طرفداری از صندوقِ رأی در زندان باشند آیا دلیلی به دست می‌دهد که انتخابات را تحریم کنیم؟ تحریمِ انتخابات چگونه قرار است وضع را بهتر کند و زندانیان را آزاد کند؟

شاید جمله‌های آخرِ‌ مقاله‌ی آقای بهنود بتواند فهمِ نظرِ ایشان را آسان‌تر کند:

اما مهم تر از اینها پیامی است که باز که از زندان رسیده است. اهل قلم که در زندان بزرگ هستند، از ما خواسته اند رای ندهیم.

شاید بخش‌هایی از اینها استعاره باشد (مثلِ استعاره‌ی طلاق که کمی قبل از اینها در مقاله‌ی آقای بهنود آمده). فارغ از استعاره، آیا نکته این است که کسانی از ما خواسته‌اند رأی ندهیم؟ گمان نمی‌کنم آقای بهنود اهلِ این باشند که در چیزی از جنسِ رأی‌دادن به کسی اقتدا کنند—تصورِ من این است که ایشان اهلِ پیروی از دلیل‌اند. پیامِ رسیده از زندان حاویِ چه دلیلی بوده است؟ یا آیا حزبی هست که ایشان عقلاً متعهد به پیروی از تصمیماتِ آن است و این حزب جلسه‌ای تشکیل داده و در موردِ موضوع بحث کرده‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که باید انتخابات را تحریم کرد؟ کاش بیشتر توضیح داده بودند.

***

در سالِ‌ هشتادوچهار بخشِ بزرگی از اطرافیان‌ام در موردِ ‌انتخاباتِ ریاست‌جمهوری بی‌تفاوت بودند. شاید اگر بی‌تفاوت‌ها رأی داده بودند اوضاع امروز بهتر می‌بود. به نظر من—که شاید زیادی بدبین باشم—هر وضعیتی قابلیتِ این را دارد که بدتر بشود. به نظرم اشتباه است اگر طرفدارانِ تحریم باور داشته باشند که وضع از این بدتر نمی‌شود.

دیگر اینکه وقتی به کسی رأی می‌دهیم قرار نیست با همه‌ی حرف‌هایش یا با کارهای گذشته‌اش موافق باشیم—تصورِ من این است که اگر این‌طور می‌بود مسلماً گروهِ بسیار بزرگی از طرفدارانِ امروزیِ تحریم به کسی که از سالِ شصت تا سالِ شصت‌وهشت (و از جمله در سالِ ‌شصت‌وهفت) نخست‌وزیرِ جمهوری اسلامی بوده است رأی نمی‌دادند. رأی‌دادن به کسی ابرازِ ارادت به او نیست. رأی‌دادن به کسی برای نمایندگی در مجلس مثلِ‌ انتخابِ مرجعِ تقلید یا انتخابِ همسر هم نیست—به کسی رأی می‌دهیم که، با توجه به قرائنِ موجود، گمان می‌کنیم بودن‌‌اش در مجلس مجلس را مجموعاً به سمتِ مطلوبِ ما متمایل‌تر می‌کند. به بهترین‌های موجود رأی می‌دهیم.


من در انتخاباتِ‌ مجلس شرکت می‌کنم.



۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

آفتاب‌پرست



مؤثر بوده‌ام در متقاعدکردن‌اش به شروعِ این دوره‌ی دکتری‌ای که پریروز موفقانه تمام شد. در جای رسمی‌ای این را نوشته—و یکی اضافه شده به چیزهای معدودی که می‌توانم به آن‌ها ببالم، مباهات کنم.

می‌دانستم که شروع‌کردن‌اش باعث می‌شود وقتی برمی‌گردم ساکنِ ایران نباشد. در این سه‌ونیم سالی که برگشته‌ام، فرزانه فقط حدودِ یک ماه ایران بوده است. ادامه‌ی حسرتی چندین‌ساله، شاید بزرگ‌ترین حسرتِ همه‌ی سال‌ها—حسرتِ اینکه در شهرِ واحدی زندگی کنیم... و شاید "حسرت" واژه‌ی دقیقی نباشد. واژه‌ای می‌خواهم که مفهوماً شدیدتر از آرزو باشد. مثلِ کسی که عمیقاً و به‌تواتر آرزو کند چشمانِ آبیِ تیره می‌داشت یا عمیقاً آرزو کند به‌جای تهران در نیویورک متولد شده بوده یا آه‌کشان آرزو کند دیابت نمی‌داشت. چند هفته‌ی دیگر هم که برای کار می‌رود مرکزِ دنیا.

باید پروژه‌ی نوشتنِ کتاب را جدی‌تر دنبال کنم—در واقع مسأله مسأله‌ی تدوین است: موادِ خام‌اش آماده است.


۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

تکلیفِ درسی: تجربه‌ی شخصیِ نامطلوب



گفته بودم توصیه‌ی اکیدم این است که به انگلیسی ننویسد—انگلیسی‌اش زیاد خوب نیست و جملات‌اش بعضاً نامفهوم است. چند هفته‌ی بعد مقاله‌ای فرستاد، به انگلیسی، به عنوانِ مقاله‌ی پایانِ ترم. بالاخره همت کردم و شروع کردم.

جمله‌ی اول‌اش اشکالی داشت:

In this essay I will consider the notions of […] accuracy and ask whether they are clear and distict ideas [...].

کلمه‌ی accuracy عجیب بود: برایش در حاشیه نوشتم که احتمالاً منظورش accurately است، که با این واژه‌ی اخیر هم البته جمله غریب می‌بود. ایرادِ محتوایی‌ای هم گرفتم.

خواندن را ادامه دادم و در حاشیه‌ی پاراگراف‌های دوم و سوم هم نکاتی نوشتم. غلطِ زبانی‌ای پیدا نکردم. الآن تحلیل‌ام این است که این موضوعِ بی‌غلط‌بودنْ توجه‌‌ام را جلب نکرد چون چند جایی لازم شد در موردِ کم‌دقتی‌ها و ناپختگی‌هایی در بیان توضیح بدهم.

در پاراگرافِ چهارم دیدم که زبانِ انگلیسیِ متن بسیار خوب است و با تصورِ من از دانشِ زبانیِ کسی که قرار بود نویسنده باشد نمی‌خوانـَد. از گوگل خواستم دنبالِ جمله‌ی خاصی از متن بگردد، و رسیدم به مقاله‌ای که جمله عیناً در آن بود...

تعداد و ترتیبِ پاراگراف‌ها و چند کلمه‌ی اولِ هر پاراگرافِ دو متن را بررسی کردم؛ نتیجه: تطابقِ کامل. در پاراگرافِ اولِ متنی که برای من فرستاده بود ضمیرهای اول‌شخصِ جمع را مفرد کرده بود و چند کلمه را هم عوض کرده بود—مثلاً truth را کرده بود accuracy، که از قضا (؟) یکی از مترادف‌‌هایی است که نرم‌افزارِ مشهورِ مایکروسافت پیشنهاد می‌دهد. تا جایی که بررسی کردم، از این تغییرات در پاراگراف‌های بعد خبری نیست. مقاله‌ای که چونان مقاله‌ی پایانِ ترم تحویل داده شده با همان مراجعِ‌ مقاله‌ی اصلی تمام می‌شود. هیچ ذکری هم از نویسنده‌ی اصلی (که علاقه‌ی آماتوری‌ای به فلسفه دارد) نشده است.

شاید خودم را مقصر می‌دانستم اگر که در چند جایِ معدودِ تکلیفِ درسی جملاتی بی‌ذکرِ منبع از جایی نقل می‌شد: با خودم می‌گفتم که شاید درباره‌ی معیارهای انتحال به‌قدرِ کافی در کلاس توضیح نداده‌‌ام. ولی چه می‌شود گفت وقتی کسی مقاله‌ای را یک‌جا برمی‌دارد و برای نمره‌گرفتن به اسمِ خودش جا می‌زند؟

و کاش دست‌کم متنِ بهتری انتخاب کرده بود—مثلِ آن شیادِ داستانِ شیخ که قصیده‌ای از انوری را پیشِ شاه بُرد.

با فرزانه و با چند دوست و استاد مشورت کردم و چند ساعت بعد به او ئی‌میلی زدم:


سلام.

مقاله‌ای را به‌عنوانِ مقاله‌ی پایانِ ترم برای من فرستادی (با همین نامه‌ای که الآن دارم به آن جواب می‌دهم). کمی بعد از اینکه خواندن‌اش را شروع کردم شک کردم، و به‌راحتی رسیدم به اینجا:
[…]

متنی که در این نشانی هست همان مقاله‌‌ی است که به عنوانِ مقاله‌‌ی پایانِ ترم برای من فرستاده‌ای—غیر از اینکه در پاراگرافِ اول چند کلمه عوض شده.

نمره‌ی مقاله‌ی پایانِ ترم طبیعتاً صفر است (و لذا از این درس نمره‌ی قبولی نخواهی گرفت). بعد از تأملِ زیاد و مشورت با چند استادِ مجرب‌تر از خودم، به این نتیجه رسیدم که موضوع را به گروه گزارش نکنم چرا که می‌تواند نتایجِ پردامنه‌ی بسیار مخربی برایت داشته باشد.

توجه کن که اگر این اتفاق در دانشگاهِ‌ معتبری در امریکای شمالی یا در اروپا رخ می‌داد نوعاً دست‌کم منجر به یک ترم محرومیت از تحصیل می‌شد (مواردِ مشخصی سراغ دارم که حتی منجر به اخراج از دانشگاه شده است). حتی کارهایی بسیار ملایم‌تر از این—مثلِ‌ نقلِ بدونِ مأخذِ چند جمله—با معیارهای رایجِ آکادمیک مصداقِ سرقتِ ادبی (plagiarism) است و نتیجه‌اش چیزهایی است که گفتم.

نکته‌ی دیگری که باید توجه کنی این است که کشفِ این تخلفات نوعاً سخت نیست. در بسیاری از دانشگاه‌ها پایگاه‌های بسیار عظیمی از داده‌ها هست که وقتی چیزی را به عنوانِ‌ تکلیف تحویل می‌دهی اول با داده‌های آن پایگاه (که شاملِ تکالیفِ دانشجویانِ قبلی هم هست) مقایسه می‌شود. نرم‌افزاری که این مقایسه را انجام می‌دهد آن‌قدر پیشرفته هست که با کارهایی از قبیلِ تبدیلِ ضمیرِ جمع به مفرد و تبدیلِ املای بریتانیایی به امریکایی گمراه نشود.

(این احتمال را نادیده نمی‌گیرم که شاید از کسی خواسته بوده باشی برایت مقاله‌ای بنویسد، و آن شخص این مقاله‌ را به تو تحویل داده—یعنی شاید نمی‌خواسته‌ای مقاله‌ی موجودی را به اسمِ خودت تحویل بدهی، بلکه می‌خواسته‌ای کسی برایت چیزی تولید کند. اگر این‌طور بوده، شاید کارَت فقط مصداقِ تقلب باشد و نه سرقتِ ادبی.)

سرقتِ ادبی—حتی اگر از نوعی این‌قدر حاد نباشد—در عرف دانشگاهیِ جهانی (ولی شاید نه در ایران) کارِ بسیار توهین‌آمیزی محسوب می‌شود و جامعه‌ی آکادمیک با آن به‌شدت برخورد می‌کند. کشف‌اش هم، در این زمانه‌ی اینترنت و موتورهای جست‌وجو، راحت‌تراز قبل است. حتی فارغ از ملاحظاتِ اخلاقی، بهتر است دیگر کاری از این دست نکنی.

--
پی‌نوشت (نوزدهمِ بهمن). ظاهراً در موردِ موضوعِ هویتِ فردِ متقلب توضیحاتی لازم است.

من هم در حالتِ کلـّی با رسواکردنِ کسی که کارش در ملأ عامِ نبوده مخالف‌ام. در این حالتِ‌ خاص، به نظرِ من افشای هویتِ متقلب بد است، و شاید در بعضی نظام‌های حقوقیْ جرم هم باشد.

اینکه بگویند که می‌دانیم که مصداقِ‌ این نوشته کیست برای من جالب است. تا جایی که به نوشته‌ی من مربوط می‌شود، مجموعه‌ی اطلاعاتی که از شخصِ متقلب به‌دست داده‌ام (زبانِ مقاله، میزانِ انگلیسی‌دانیِ فردِ متقلب، موضوعِ مقاله (اگر از مطلبِ من استنتاج بشود یا شده باشد)، و غیره) او را به طرزِ منحصربه‌فردی مشخص نمی‌کند. [راهی برای کشفِ هویت که شاید نتیجه‌بخش باشد: کسی موضوع و زبانِ مقاله‌های دانشجویانِ درس را پیدا کند و یکی-دو هفته هم صبر کند تا نمره‌ها را—که علنی نخواهد شد—به دفترِ گروه بدهم و این شخصِ جست‌وجوگر به‌طریقِ غیرمجازی بفهمد چه کسانی مردود شده‌اند، و بعد هویتِ متقلب را استنتاج کند.]

شاید نقلِ جمله یا جمله‌هایی از مقاله را افشاگرانه بدانند، چرا که پنداشتنی است که فردِ متقلب مقاله‌اش را به چند نفر از دوستان‌اش نشان داده باشد. بیایید فرض کنیم نشان داده باشد. اگر این را هم به کسانی گفته بوده باشد که مقاله کارِ خودش نیست، در این صورت، تا جایی که به هویتِ متقلب مربوط می‌شود، نوشته‌ی من به این کسان اطلاعی نداده است. اگر متقلب مقاله‌اش را به کسانی نشان داده باشد و وانمود کرده باشد که کارِ خودش است، در این صورت برای من روشن نیست که افشای تقلب کارِ بدی باشد چرا که موضوع از حوزه‌ی خصوصی خارج شده است. (تصور کنید کسی شعری از منصور اوجی را به من و به چند نفر از دوستان‌‌اش نشان بدهد و بگوید که کارِ خودش است؛ آیا اخلاقاً بد است که در وبلا‌گ‌ام اعلام کنم که کسی این شعر را به اسمِ خودش جا زده و حال آنکه شعر از کسِ دیگری است؟) با این حال، احتیاط را، چند دقیقه قبل از انتشارِ نوشته‌ی‌ بالا به‌صراحت و در صحبتی تلفنی از ایشان پرسیدم، و ایشان قاطعانه گفت که مقاله‌اش را به کسی نشان نداده است.

با این توضیحات، کسانی که، علی‌الادعا، می‌دانند که مصداقْ کیست لابد از خودش شنیده‌اند، که نمی‌دانم در این صورت من چقدر مقصرم. اگر هم که، با خواندنِ شرحی از دزدی/تقلب، در موردِ کسِ خاصی به این نتیجه رسیده باشند که او مصداقِ این نوشته است، در این صورت به نظرم احتمالاً باید از او عذرخواهی کنند بابتِ بدگمانی و/یا تجسس. و اینها همه با این فرض است که باورها در موردِ شخصِ درستی باشد؛ اگر اشتباه کرده باشند که حکایتِ دیگری است.


۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

رؤیای صبحِ نه‌چندان زودِ دوازدهمِ بهمن



کرامت را در خواب می‌دیدم. حرف‌هایش نامفهوم بود؛ فقط اینها را تشخیص دادم: ... پرستو ... به سرتاسرِ جهان، به هر صورتی که هست... خجسته باد...

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

در بابِ‌ اینکه خوب است گاهی به اطرافِ بخشِ منقول هم نگاه کرده باشیم



می‌خواهد به من امید بدهد. در آخرِ نامه‌اش نوشته است: ٲلیسَ الصبحُ بقریب؟.

ممنون. ولی، خواهرِ من، یادت هست که در این صبحی که نزدیک است (هود، ۸۱)، قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ عذابِ قومِ لوط!


۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

در انتخاباتِ مجلس شرکت می‌کنم



من در ایران زندگی می‌کنم و قرار است که در اینجا حرف‌های رسمیِ مسؤولانِ رسمیِ قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری اسلامی ایران نافذ باشد. وقتی که مشاورِ قضائیِ دادستانِ کلِّ کشور اعلام می‌کند که "انتشار هرگونه محتوا با هدف ترغیب و تشویق مردم به تحریم و یا کاهش مشارکت در انتخابات" جرم است، انگیزه‌‌ام برای انتشارِ مطلبی به نفعِ شرکت در انتخابات کم می‌شود: به نظرم نامنصفانه است که استدلال‌هایم به نفعِ‌ ایده‌ای را منتشر کنم که انتشارِ استدلالی به ضررش جرم است. (بگذریم از اینکه مستندهای آقای مشاور—بندهای سوم و هشتمِ ماده‌ی شصت‌وششِ قانونِ انتخاباتِ مجلس شورای اسلامی، و ماده‌ی چهل‌وششمِ آیین‌نامه‌ی اجرایی‌ی آن—به نظرِ من به‌وضوح به تبلیغ له یا علیهِ اصلِ شرکت در انتخابات ربطی ندارد. و این فقط مربوط می‌شود به اینکه، تا جایی که من می‌فهمم، جرم‌‌بودنِ تبلیغ بر ضدِ انتخاباتْ توجیهِ قانونی ندارد؛ موضوعِ عمیق‌تر این است که، فارغ از این یا آن قانون، گمان نمی‌کنم عقلِ سلیم بپذیرد که چیزی از جنسِ تبلیغ بر ضدِ شرکت در انتخابات را بشود جرم اعلام کرد.)

با این حال، به نظرم در اینکه افرادِ بیشتری در انتخاباتِ مجلس شورای اسلامی رأی بدهند خیری هست که بر نامطلوب‌بودنِ وضعیتی که مختصراً شرح دادم می‌چربد. سعی می‌کنم به نفعِ شرکت در انتخابات استدلال کنم، و روش‌ام عمدتاً نقدِ استدلال‌هایی بر ضدِ شرکت در انتخابات است. در اینجا با استدلال‌هایی سروکار دارم که ناظر به نتایجِ عینی‌ِ کمابیش محاسبه‌پذیری است که شرکت در انتخابات برای کشور خواهد داشت، نه اینکه رأی‌دادن چه هزینه‌ی عاطفی‌ای برای رأی‌دهنده دارد—اگر کسی نمی‌خواهد در انتخابات شرکت کند چون در خیابان کتک خورده یا چون برخی عزیزان‌اش (احتمالاً به‌ناحق) زندان بوده‌اند و از این قبیل، چنین کسی مخاطبِ بحثِ من نیست. سعی می‌کنم از تمثیل و استعاره هم پرهیز کنم.

اینها که ذکر خواهم کرد بعضی از دلیل‌هایی است که مخالفانِ‌ نظامِ جمهوریِ اسلامی برای رأی‌ندادن اقامه می‌کنند—قابلِ تصور است که کسی با جمهوریِ اسلامی موافق باشد و دلیل‌هایی برای رأی‌ندادن داشته باشد؛ دلیل‌های احتمالیِ چنین شخصی موضوعِ بحثِ من نیست. سعی می‌کنم استدلال کنم که حتی برای کسی که با نظامِ فعلی موافق نیست (و حتی اصلاً سکولار است) رفتارِ عقلانی این است که در انتخابات شرکت کند. متذکر هستم که احتمالاً همه‌ی حرف‌هایم در دفاع از شرکت در انتخابات را در همه‌ی دوره‌های قبلی هم می‌شد گفت، و لذا علی‌الاصول حرفِ تازه‌ای ندارم.


اول. رأی نمی‌دهم چون رهبرانِ جنبشِ سبز گفته‌اند انتخابات را تحریم کنیم.

دست‌کم در حیطه‌ی تصمیم‌گیری برای چیزی از جنسِ رأی‌دادن، این‌ نوع استدلالْ موافقِ سلیقه‌ی من نیست (و حدس می‌زنم با حرف‌های کسی هم سازگار نباشد که خود را متعلق به جنبشی می‌داند که قرار بوده است سر نداشته باشد). اما، در هر صورت، گمان نمی‌کنم که کسی معتقد باشد که مثلاً خداوند به آقای کروبی وحی نازل کرده باشد و نهی کرده باشد از شرکت در انتخابات بدونِ اینکه حکمتِ تحریم را روشن کرده باشد. اینجا، به نظرِ من، حیطه‌ی تعبد نیست؛ جای تعقل است. اگر کسانی که به تحریم دعوت می‌کنند دلیل‌شان یکی از دلیل‌هایی است که ذیلاً بررسی می‌کنم، در این صورت به نظرم دلیل‌شان متقاعدکننده نیست. و اگر دلیل‌شان چیزِ دیگری است، شاید خوب باشد که توضیح بدهند.



دوم. صافی‌های مختلفْ هر کسی را که احتمال برود رفتارِ اصلاح‌طلبانه یا مستقلی داشته باشد حذف کرده یا حذف خواهند کرد؛ پس من به هر کس که رأی بدهم در تصمیماتِ مجلس اثری نخواهد داشت. غیر از این، خودِ نهادِ قانون‌گذاری هم ضعیف شده است و به فرض هم که تصمیمی بگیرد که با میلِ من هماهنگ باشد، شورای نگهبان یا حکمِ حکومتی مانع از قانون‌شدن و اجرایش خواهد شد.


به نظر می‌رسد که مفروضاتِ این استدلالْ شدیدتر از واقع است. باید منتظر ماند و دید که نهایتاً صلاحیتِ چه کسانی تأیید خواهد شد—مثلاً باید دید که آیا شورای نگهبان صلاحیتِ آقای علی مطهری را تأیید می‌کند یا نه (هیأت‌های نظارت که ابتدائاً صلاحیتِ ایشان را رد کرده بودند ظاهراً تغییرِ نظر داده‌اند). در هر صورت، به نظرم حتی با این فرض که صلاحیتِ همه‌ی مشاهیر رد شود باز می‌توانم از بینِ تأییدشدگانْ کسانی را انتخاب کنم که احتمال بدهم با مواضعِ من سازگارتر خواهند بود—یا دست‌کم تابلویی نداشته باشند که نشان دهد با همه‌ی نظرهای من مخالف‌اند. و حتی در بینِ نمایندگانی که خیلی از مواضع‌شان با من مخالف است، فرق هست بینِ نماینده‌ای که سعی می‌کند وزیری را بابتِ‌ خلاف‌گویی در موردِ مدرک‌اش استیضاح کند و بر کارِ رئیسِ دولت نظارت کند، و نماینده‌ای که چنین نمی‌کند.


اما شاید از این مهم‌تر این است که تصمیماتِ مجلس منحصر به چیزهایی نیست که می‌شود "سیاسی" خواندشان. مجلس درباره‌ی بودجه و قوانینِ غیرسیاسی هم تصمیم می‌گیرد، و البته که برای این امور بهتر است کسانی در مجلس باشند که، در بینِ انتخاب‌های عملاًممکن، صالح‌ترین‌اند. حکمِ حکومتی هم بعید است که مثلاً در موردِ الزامِ دولت به تأمینِ بودجه‌ی متروی تهران وارد ‌شود.


نماینده‌ی هر شهر قرار است که، از جمله، تأمین‌کننده‌ی منافعِ حوزه‌یِ‌ موکل‌اش باشد. (برای همین است که انتخاباتِ مجلس، بر خلافِ انتخاباتِ ریاستِ جمهوری، ناحیه‌ای است و کسانی که در خارج از کشور هستند نمی‌توانند رأی بدهند.) به نظرم روشن است که، علی‌الخصوص در شهرهای کوچک، مهم است که نماینده را مردم بشناسند و نماینده هم شهر و مشکلات‌اش را بشناسد. با تحریمِ انتخابات، بسا که مردم ( ِ شهرهای کوچک) شهرشان را از امکاناتی محروم کنند. مشابهاً، به نظرِ‌ من بسیار مفید است که کسانی در مجلس باشند که شهرتی دارند در دفاع از حقوقِ کارگران، مثلِ آقای علیرضا محجوب.



سوم. حکومت تقلب می‌کند: صرفِ نظر از اینکه من به چه کاندیدایی رأی بدهم، هر کس را که بخواهد واردِ مجلس می‌کند. پس رأی‌دادن غیرعقلانی است.


احتمالاً کسی که نگرانِ تقلب است بخشی از شواهدش را از ماجراهای انتخاباتِ سالِ هشتادوهشت می‌آورَد. من معتقد نیستم که در انتخاباتِ قبلی تقلب شده است، و قبلاً سعی کرده‌ام توضیح بدهم که شواهدِ ادعایی به نظرِ من کافی نیست؛ اما موضع‌مان درباره‌ی مناقشه‌ی بعد از انتخاباتِ قبلی نقشِ مهمی در بحثِ اصلی ندارد: حتی بیایید فرض کنیم که در انتخاباتِ قبلی به طرزِ نتیجه‌عوض‌کنی تقلب شده است، و فرض کنیم که، بنا بر این، حکومت نشان داده است که قادر و مایل است تقلب کند. با این حال، گمان نمی‌کنم معقول باشد گفتنِ اینکه مطمئن هستیم که حکومت در موردِ تک‌تکِ کاندیداهای مجلس تقلب می‌کند. احتمالِ ضعیفی هم اگر باشد که رأی من در موردِ بعضی کاندیداها مؤثر باشد، به نظرم کارِ عاقلانه این است که رأی بدهم—اگر رأی من بی‌تأثیر باشد، چیزی که به هدر رفته خواهد بود انرژی‌ای است که صرف کرده‌ام که یک روزِ جمعه از خانه بروم تا صندوقِ رأی و مدتی در صفِ بایستم [یک ضررِ ادعاییِ شرکت در انتخاباتِ‌ تقلب‌آلود را چند سطر پایین‌تر بررسی خواهم کرد]؛ این ضررِ احتمالی آیا وزنِ زیادی دارد در مقابلِ اینکه چهار سال پارلمانی داشته باشیم که می‌شد برای بهترکردن‌اش سعی کرد؟



چهارم. تحریم کنیم، چرا که نظامِ جمهوری اسلامی می‌تواند از زیادبودنِ تعدادِ رأی‌دهندگانْ بهربرداریِ سیاسی کند و خودش را مردمی نشان بدهد.


سؤال: بیایید فرض کنیم گروهِ بزرگی از مردم انتخابات را تحریم کنند؛ در این صورت آیا نظامِ جمهوری اسلامی اعلام خواهد کرد که مردمی نیست یا کمتر از قبل مردمی است؟ یا آیا معقول است تصور کنیم که، بعد از تحریمِ فراگیر، در رفتارِ جمهوری اسلامی تغییری ایجاد خواهد شد؟ گمان نمی‌کنم کسی که به صحتِ استدلالِ چهارم معتقد باشد به این سؤال‌ها جوابِ مثبت بدهد.


نکته‌ی جالب‌تر در موردِ استدلالِ چهارم ناسازگاری‌اش با استدلالِ سوم است (البته ادعا نمی‌کنم که تعدادِ زیادی از موافقانِ تحریمْ هر دوی این استدلال‌ها را عرضه می‌کنند). به نظرم نامعقول است که اولاً اصرار داشته باشیم که در انتخابات تقلب می‌شود و ثانیاً بگوییم که نباید شرکت کنیم چرا که شرکتِ ما آمارِ رأی‌دهندگان را بالا می‌برَد: اگر حکومت اهلِ تقلب باشد و حکومت معتقد باشد که بالابودنِ تعدادِ رأی‌دهندگان به نفع‌اش است، در این صورت چندان دور از انتظار نخواهد بود که در هر صورت آمار را بالا اعلام کند—از این حیث، شرکت‌نکردن فایده‌ای نخواهد داشت.


***


متأسفانه یادم نیست چه کسی—شاید پیش از انتخاباتِ نهمِ ریاستِ جمهوری—گفته بود که در انتخابات شرکت می‌کند حتی اگر امر دائر باشد بینِ انتخابِ آقایان حسین الله‌کرم و مسعود ده‌نمکی. (گوینده‌ی آن مطلب قاعدتاً هر دوی این آقایان را سخت ناخوش می‌داشت.) بعید است که، تا جایی که به اجرای وظایفِ نمایندگی در مجلس مربوط می‌شود، هیچ دو نفری کاملاً یکسان باشند؛ همیشه می‌شود به کسی که گمان می‌کنیم مجموعاً بهترین است—بهترین از بینِ امکاناتِ موجود—رأی داد. قرار نیست همیشه به کسی رأی بدهم که دوست‌اش دارم؛ به کسی رأی می‌دهم که گمان می‌کنم با انتخاب‌شدن‌اش وضعِ آینده بهتر خواهد بود. شخصاً در انتخاباتی در دهه‌ی هفتاد فردِ خاصی را در نظر داشتم و یک هدفِ مهم‌‌ام این بود که او واردِ مجلس نشود (و برای همین بود که برایم خیلی مهم نبود نفراتِ بیست‌وششم تا سی‌ام در برگه‌ام چه کسانی باشند)؛ چند سال بعد به همان شخص رأی دادم چون معتقد بودم که برنده‌شدنِ رقیب‌اش شدیداً نامطلوب خواهد بود. چندان هم‌دردی نمی‌کنم با کسانی که امروز از وضعِ‌ فعلی می‌نالند و آن روز رأی ندادند.



پی‌نوشت. نقدهایی بر این مطلب: نوشته‌ی آقای ساجد طیبی، نوشته‌ی آقای آرمان امیری.
به بخشی از نوشته‌ی دوم در ذیلِ همان مطلب جواب داده‌ام. شاید مضمونِ این بخش از جواب را می‌بایست در مقدمه‌ی همین متن می‌آوردم: "تصورِ من این است که در نبودِ دلیل‌های محکم برای شرکت‌نکردن، اصل بر شرکت در انتخابات است. برای همین است که معتقدم اگر کسی دلیل‌های عرضه‌شده برای تحریم را رد کند، این ردکردنْ دلیلِ کافی خواهد بود برای شرکت."

پی‌نوشتِ دوم. یادداشتی در ذیلِ مطلبِ ساجد نوشته‌ام. ساجد از جمله پرسیده بود: "فرض کنیم مسئولین جمهوری اسلامی اعلام کنند به کلی نیازی به انتخابات به شکلِ فعلی‌اش نمی‌بینند و قصد دارند از این پس با دعوت از جمعی از نخبگان از آن‌ها بخواهند افرادی را برای تشکیل مجلس انتخاب/معرفی کنند. اگر از تو هم دعوت شود که افرادِ موردِ نظرت را برای تشکیلِ چنین مجلسی معرفی کنی، آیا این دعوت را می‌پذیری؟" جوابِ من به این سؤال: بله، می‌پذیرم (گرچه معتقدم که مسؤولان کارِ بسیار بدی می‌کنند اگر چنان کنند، و معتقدم چیزی که به آن شکل انتخاب شود چیزی از جنسِ پارلمان نخواهد بود).

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

دلتنگیِ تصویرساز



در اقدسیه راه می‌رود. الآن عجیب به نظر می‌آید که زمانی بوده باشد که دوستِ خیلی نزدیک نبوده باشیم؛ ولی امرِ واقع این است که در این روزِ بخصوص—احتمالاً قبل از نیمه‌ی زمستانِ هشتادوچهار—گرچه همدیگر را می‌شناختیم، هنوز ملاقات نکرده بودیم.

آی‌پاد در گوش‌اش است. نمی‌دانم چه گوش می‌کند—شاید ستینگ.

به جای خشکی که می‌رسد این را می‌نویسد:

مویم برای چه نمناک شود؟ روحم چرا لطیف؟ باران... آه! بله باران!

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

توصیه‌ای قدیمی



نپرسید چیزی را که محتمل می‌دانید پاسخ‌اش را تاب نمی‌آورید شنیدن.

پی‌نوشت. المائده، ۱۰۱.

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

در ساعتی که هیوم سی‌وهفت‌ساله بود



دل‌ام ی‌هو برایت تنگ شد.

امروزعصر.