۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

شتاب



ملاقات‌هایمان را—همه‌ی ملاقات‌هایمان تا آن روز را—برایش فهرست کردم. از هر کدام نشانه‌ای گفتم: پارکِ نیاوران، مسمومیتِ خفیف، ریتالین، "اَه تو چقدر خوبی"، و غیره. از اولین دیدار هنوز دو هفته نگذشته بود.

گفت که یک جورِ دیگر هم می‌شود توصیف کرد:

بارِ اول،


بارِ دوم،

بارِ سوم،

چهارم، پنجم، ششم، هفتم.


۱۳۹۰ تیر ۱۱, شنبه

تاریخ‌سازی از طریقِ رأی‌دادن



از یکی از آشنایان پیغامی رسیده است: نشانیِ جایی (وابسته به یک ناشرِ علمیِ معتبرِ بین‌المللی) را داده و دعوت کرده است که در رأی‌گیری برای انتخابِ بزرگ‌ترین شیمی‌دان، "به شیمیدان ایرانی جابر بن حیان رای دهید".

بحث هست در اینکه آثاری که به جابر نسبت می‌دهند آیا مؤلفِ واحدی داشته است یا نه، و من صلاحیتِ‌ نظردادن در این مورد را ندارم. می‌شود در این هم بحث کرد که کسی را که در قرنِ دومِ هجری در خراسان متولد شده باشد آیا می‌توان ایرانی—به مفهومی که ما امروز از "ایرانی" مراد می‌کنیم—دانست یا نه. غیر از این، به نظرِ من تفاخر به ملــّیت کارِ بی‌وجهی است، مخصوصاً تفاخر به ملــّیتی که با تولد حاصل شده باشد: به چه معنا می‌توانم ببالم به داشتنِ ویژگی‌ای که نقشی در به‌دست‌آوردن‌اش نداشته‌ام؟ (شاید نهایتاً به ویژگی‌های اکتسابی هم نشود مباهات کرد؛ این بحثِ دیگری است.) این ملاحظات را که کنار بگذاریم، باز هم به نظرِ من در این دعوت به رأی‌دادن در موردِ بزرگ‌ترین شیمی‌دان یا ورزشکار چیزِ ناخوشایندی هست:

به نظر می‌رسد بعضی دوستان اشکالی در این نمی‌بینند که این انتخاب‌ها را از دستِ‌ متخصصانِ موضوع خارج کنند: آیا مجازیم به جابر رأی بدهیم در حالی که در موردِ‌ بیش از نیمی از "نامزدها" حتی اسم‌شان را هم نشنیده‌ایم؟

برای کسی که کشورش ده‌ها برنده‌ی جایزه‌ی نوبلِ یا صدها برنده‌ی مدالِ طلای المپیک دارد، احتمالاً قابلِ‌ تصور نیست که وقت‌اش را صرفِ این کند که سعی کند یکی از هم‌وطنان‌اش را بزرگ‌ترین شیمی‌دان یا ورزشکارِ قرون و اعصار معرفی کند. در این تلاش‌های دسته‌جمعیِ بعضی هم‌وطنان‌مان، حتی اگر با تقلب و رأی‌دادن‌های مکررِ فردِ واحد همرا نباشد، من عقده‌ی حقارتی می‌بینم. تازه، احتمالاً این کارها فایده‌ای هم برای بهترکردنِ سیمای ایران ندارد. آیا واقعاً بر قدرِ ایران و ورزشِ‌ ایران می‌افزاید اگر مثلاً اعلام بشود که، طبقِ یک رأی‌گیریِ اینترنتی، فرهاد مجیدی هشت‌برابرِ لیونل مسی طرفدار دارد؟


۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه

شاید تبعیضِ ناخودآگاه حتی بدتر باشد



لازم نیست زبان‌شناس باشیم یا فارسی‌مان خیلی خوب باشد تا حدس بزنیم که، دست‌کم در زبانِ امروزِ ما و دست‌کم در نگاهِ اول، در واژه‌ی "جوانمردی" ارجاعِ واضحی به جنسِ مذکر وجود ندارد. احتمالاً در انگلیسیِ امروز هم، در نگاهِ اول، گویندگانْ عنصرِ زنانه‌ای در "hysteric" نمی‌شنوند. ممکن است کسانی وجودِ این لغت‌ها را ظلمی به زنان ببینند و سعی کنند برای این مفاهیم واژگانِ دیگری بیابند یا بسازند؛ این موضوعِ بحثِ من نیست. گاهی موضوع فراتر از الفاظی می‌رود که چه بسا به‌گوشِ کاربرانِ عادیِ زبانْ بسیط باشند.

آقای محمد نوری‌زاد در رثای هدی صابر نوشته‌اند " آن سوتر از نام بانوانه اش، مرد بود." در اینجا، به نظرِ من، کلامِ تحقیرآمیزی نسبت به زنان هست—نه چون "مرد" را احتمالاً به معنای شجاع و مقاوم به‌کار گرفته‌اند، بلکه چون این معنای زیبا و احتمالاً خالی از جنسیتِ این واژه را در تقابل با بانوانگی قرار داده‌اند.

به کاربردِ این جمله‌ی خاص—و نه به متنی که جمله بخشی از آن است—اعتراض کرده‌اند و تذکر داده‌اند که متضمنِ تبعیضِ جنسیتی است. نویسنده‌ی متنِ اولیه در جوابِ چنین اعتراضی چه می‌تواند بکند؟ می‌تواند نادیده‌اش بگیرد. می‌تواند تشکر کند و بگوید که موضوع را بررسی خواهد کرد. می‌تواند بابتِ تذکر تشکر کند و بگوید که موافق است و من‌بعد بیشتر دقت خواهد کرد. می‌تواند بگوید که مخالف است و دلیل‌‌اش را هم بگوید. طرفدارانِ نویسنده هم می‌توانند به‌جای پرداختن به موضوعِ مشخصِ اعتراض، به شخصیتِ معترض حمله کنند یا از شخصیتِ نویسنده تعریف کنند یا بگویند که فعلاً مسائلِ مهم‌تری داریم، و غیرذلک. فعلاً به اینها کاری ندارم؛ می‌خواهم به جوابی بپردازم که محتوایش این است: آقای نویسنده قصدِ هیچ توهینی به جنسِ مؤنث نداشته است.

آماده‌ام بی‌گفت‌وگو بپذیرم که نویسنده قصدِ توهین نداشته است و احتمالاً توجه نکرده بوده است که ممکن است کسانی بیان‌اش را حاویِ تحقیرِ زنان بیابند. اما به نظرم این پذیرشْ اوضاع را خیلی بهتر نمی‌کند. شاید یک نشانه‌ی اینکه تحقیر و تبعیضی بر ضدِ گروهی نهادینه شده است این باشد که برخی افرادِ جامعه توجه نکنند که بعضی رفتارهایشان خلافِ شؤونِ انسانی است—در فضای ذهنیِ کسانی اصلاً مطرح نمی‌شده است که ظلمی است به سیاهان که نتوانند در ردیف‌های جلوی اتوبوس بنشینند؛ کسانی اصلاً توجه نمی‌کنند که ظلمی است به زنان که در حقِ طلاق همانندِ مردان نباشند؛ که ظلمی است به اقلیت‌ها که نتوانند مطابقِ آیین‌شان رفتار کنند. (دیدنِ اینکه برخی از افرادِ خودِ این گروه‌ها هم ناعادلانه‌بودنِ این رفتارها را نمی‌بینند اوضاع را غم‌انگیزتر می‌کند.)

به نظرم اقتضای آزادگی و انسانیت این است که سعی کنیم شامه‌مان را در موردِ تبعیض تیز کنیم. چیزهایی هست که در موردشان واکنش نشان می‌دهیم: چه می‌کنیم اگر کسی بگوید که "ماندلا آن‌سوتر از رنگِ سیاه‌اش دمکرات بود" یا (مثال از فرزانه است) ستارخان "با همهٔ ترک بودنش، مثل یک فارس ایستاد و جنگید و مقاومت کرد"؟ اینها را مشمئزکننده می‌یابیم چون نقداً توجه‌مان به پیش‌فرض‌های غیرعاقلانه‌ی غیرانسانی‌شان جلب شده است. به نظرِ من در موردِ‌ ظلمِ نظام‌مندانه‌ به زنان هم باید توجه‌مان جلب شود. با پرستو موافق‌ام که اعتراض به این ظلم‌ها، و تذکر و سعی در روشنگری، نباید خاصِ فمینیست‌ها باشد—موضوع انسانی است.


۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

منطقِ تابستانیِ هوس



" التهاب‌ات را می‌فهمم، و لوسی‌ات را نیز؛ اما امروز برایم سخت است (اگر نگویم ناممکن)."

"بیا، حتی اگر ناممکن باشد."


۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

اعتبارِ شرقی



در صفحه‌ی ۷ شماره‌ی دوشنبه بیست‌وسومِ‌خردادِ روزنامه‌ی شرق مطلبی با عنوانِ "مسیح مدرن؟" چاپ شده است. محتوا این است که بنکسی، سوار بر هلیکوپتر، مجسمه‌ی بسیار معروفِ مشرف بر ریو را دستکاری کرده است و به شکلِ بن‌لادنِ گلوله‌خورده درش آورده است. در ابتدای این متنِ کوتاه اسمِ کسی از شرق آمده. در آخرش هم نوشته‌اند "عکس: Poke".

چند موضوع برای من جالبِ توجه است. اول اینکه ظاهراً مسؤولانِ شرق توجه نکرده‌اند که اگر این "خبر" درست می‌بود آنگاه قاعدتاً می‌بایست مدتی خبرِ اولِ خبرگزاری‌های معروف و معتبر بوده باشد، که نبوده است. به نظرِ من صرفِ توجه به این نکته باید مسؤولِ‌ صفحه را مجاب می‌کرد که بیشتر تحقیق کند (کمی جست‌وجو کند، کمی به سایتی که عکس (و مطلب) را از آن برداشته‌اند توجه کند، کمی به کیفیتِ ‌خودِ ‌عکس دقت کند، کمی تأمل کند در اینکه آیا با روالِ کارِ بنکسی سازگار هست که به بن‌لادن لطف داشته باشد، و از این قبیل).

نکته‌ی دیگر، فارغ از عقلِ سلیم، استانداردهای بعضی رسانه‌های ما است. آن مقدار که من از خبرنگاری می‌فهمم، وقتی متنِ خبری امضا دارد، این قرار است نشان دهد که تهیه‌کننده‌ی خبر در صحنه حاضر بوده، یا در صحنه حاضر شده و موضوع را بررسی کرده و با افرادِ مربوط صحبت کرده است. اگر در پکن نشسته‌اید و خبرهای کره‌ی شمالی را از طریقِ روزنامه و تلویزیون و اینترنت دنبال می‌کنید و کارِ دیگری هم نمی‌کنید، البته خوب است که گزارشی تهیه کنید؛ اما این کار اساساً بولتن‌سازی است، نه گزارش‌نویسی. با معیارهای من، که گمان نمی‌کنم خیلی هم غیرواقع‌بینانه باشد، این‌طور نیست که اسم‌تان را در پایان یا آغازِ چنین مطلبی بنویسید یا بگویید.

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

۱۳۹۰ خرداد ۱۱, چهارشنبه

عزّت



یک آدم‌هایی هستند که عمیقاً احترام برانگیزند. حتی در زبانِ ذهنی‌ام هم "خانم" یا "آقا" بخشی از نام‌شان است. صلابت و آزادگی و مسؤولیت‌پذیری‌‌شان خاشع‌ام می‌کند، حتی اگر با آرمان‌شان تماماً هم‌دل نباشم.


شاید نهایتِ عزّت به همین است که مخالفانِ نظری‌‌ کسی هم کلاه از سر بردارند به احترام‌اش. تا دهه‌ها، فرزندان‌‌اش را اگر ببینند احترامِ ویژه می‌کنند از آن حیث که فرزندانِ اویند.

با نوجوانی اگر در رستورانی ‌می‌بودم و او وارد می‌شد، به همراه‌ام می‌گفتم "ایشان آقای سحابی هستند." شاید بخشی از فرآیندِ تربیت و فرهیزشِ هر کسی این است که با این آدم، حتی با چهره‌ی این آدم، آشنا بشود.

خیلی دورم از اینکه مریدِ کسی باشم که خودش را "ملـّی-مذهبی" می‌خواند؛ با این حال، با نبودن‌اش انگار ستونی و تکیه‌گاهی از دست رفته است. آقای سحابی روشنیِ جامعه‌ بود.



۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

شهرنشینی



به‌موقع رسیدم، ولی به‌سختی. جای شلوغی در مرکزِ تهران.

ناهار که می‌خوردیم گفتم که در راه دیده‌ام که دیر خواهد شد اگر بقیه‌ی راه را هم با تاکسی بروم، و لذا پیاده شده‌ام و با موتورسوارِ مسافربری آمده‌ام. لابد انتظار داشتم تشویق‌ام کند برای تقیّدم به وقت‌شناسی.

گفت که کارِ بدی کرده‌ام. گفت که این موتورسوارها به طرزِ گسترده‌ای قوانینِ ترافیک را نقض می‌کنند، و این برای شهر بد است. گفت که کسی که در این شهر زندگی می‌کند باید یاد بگیرد که زمان‌های رفت‌وآمد را به‌خوبی تخمین بزند.



۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

شارلاتانیسم: یک تا هفت



اینها لابد نشانه‌های قطعی‌ای نیست (و وجودشان هم لازمه‌ی شارلاتانیسم نیست)؛ این‌قدر هست که وقتی بیش از سه تا را در کسی می‌بینم جداً به صداقت‌اش شک می‌کنم.

منظورم از "شارلاتان" کسی است که، با هر قصدی، مدعیِ داشتنِ دانشی است که در واقع ندارد و می‌داند که ندارد (یا دست‌کم در اوائلِ کارش می‌دانست که ندارد). در اینجا با شارلاتانیسم در حیطه‌های علمیِ سروکار دارم، نه مثلاً با کسی که به دروغ ادعا می‌کند می‌تواند بیماری‌ای را درمان کند یا با روحِ الیزابت تیلر حرف بزند. بعضی از اینها که فهرست می‌کنم شاید در شخصِ بسیار جوانی هم که تازه با موضوعی آشنا شده و هیجان‌زده شده است و با معیارهای آکادمیک آشنا نیست بروز بکند؛ اما به نظرم از کسی که عنوانِ "استاد" و "دکتر" دارد (و حتی از دانشجوی بعد از لیسانس) پذیرفته نیست.

یک. در بحث‌اش مکرراً می‌گوید که وقت ندارد. حتی بخشِ معتنابهی از وقت‌اش را صرفِ این می‌کند که بگوید وقت ندارد که همه‌ی حرف‌هایش را بگوید—پنجاه دقیقه فرصت دارد صحبت کند (و کسی هم قرار نیست حرف‌اش را قطع ‌کند)، و در هفت دقیقه‌ی اول می‌گوید که موضوع جدی و مهم است و حیف که فرصت کم است. اهمیت و جدی‌بودنِ موضوع را هم توضیح نمی‌دهد؛ فقط می‌گوید که موضوع بسیار عمیق است و وقت ندارد.

دو. زیاد اسم‌پرانی می‌کند. اسمِ دست‌کم ده نفر از مشاهیرِ بحث را می‌آورَد، و به هیچ کدام هم ارجاعِ دقیقی نمی‌دهد.

سه. از او "نمی‌دانم" یا "بلد نیستم" یا "نخوانده‌ام" زیاد نمی‌شنوید (و "قطعاً" و "حتماً" زیاد می‌شنوید).

چهار. عبارات و جملاتِ غامض به‌کار می‌برَد، و وقتی هم از او بخواهید که درباره‌ی فلان عبارت که ظاهراً چونان اصطلاحی فنـّی به‌کارش می‌برد (مثلاً "پارادایمِ ذهنیِ متافیزیکیِ لاک-سپینوزا") کمی توضیح بدهد، عملاً می‌گوید که اگر با این اصطلاح/موضوع آشنا نیستید اصلاً حق نداشته‌اید که واردِ بحث بشوید. مدعا و طرحِ استدلال‌اش را هم به‌صراحت و به‌اختصار نمی‌گوید، حتی اگر خواهش کنید.

پنج. در بحث‌اش فراتر از مقدمات نمی‌رود. مثلاً عنوانِ سخنرانی‌اش می‌گوید که ناسازگاری‌ای هست بینِ فلان ایده‌ی جان ستیوارت میل (که اسمِ مطنطنی هم دارد) و آراءِ جان رالز. برایمان از میل می‌گوید و از اینکه در کودکی چگونه بوده و زندگیِ خصوصی‌اش چه بوده و پدرخوانده‌ی راسل بوده و پدرِ معنویِ جامعه‌ی مدرنِ لیبرالِ غرب است و از این قبیل. گریزی می‌زند به چند اصطلاحِ منطقیِ میل (و می‌گوید که در این سخنرانی به جنبه‌های منطقی یا علمیِ میل کاری ندارد). می‌گوید که رالز کِی مرده است و می‌گوید که آدمِ مهمی بوده و کتاب‌اش چند بار چاپ شده، و به نقل از دوستی خاطره‌ای از یکی از کلاس‌های رالز می‌گوید. می‌گوید که برای رالز انصاف مهم بوده. از علاقه‌مندیِ خودش به رالز می‌گوید. احتمالاً مقداری کارِ "تطبیقی" می‌کند، در بیانِ اینکه متفکرانِ ما هم البته قرن‌ها پیش از رالز حرف‌های مشابهی زده‌اند. بعد از همه‌ی اینها، دو دقیقه درباره‌ی عدالت در نظرِ رالز می‌گوید، در حدِ چیزی که هر کسی می‌تواند در ابتدای مدخلِ ویکیپدیا بخواند. بعد ابرازِ تأسف می‌کند از اینکه وقت‌اش تمام شده است.

شش. سعی می‌کند مکاتب و نظریه‌های مشهوری را فی‌المجلس و در پنج دقیقه (یا در یک‌ونیم صفحه) به‌کلـّی رد کند.

هفت. به‌جای استدلالِ منطقی، شعر می‌خوانـَد و اقوالِ بزرگان را نقل می‌کند. نقل‌هایش از جنسِ چیزهایی است که مثلاً در سایت‌هایی پیدا می‌شود که روزی یک جمله‌ی زیبا منتشر می‌کنند. خیلی که عمیق بشود، می‌رسد به چیزی از جنسِ "خدا تاس‌بازی نمی‌کند".

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

"من انسان‌ام وهیچ امرِ انسانی برایم بیگانه نیست"



فیلم آقای فرهادی را دو بار در سینما آزادیِ تهران دیده‌ام. هنوز برایم ناراحت‌کننده است که هر دو بار در چند صحنه‌ی به‌نظرِمن دردآور، از جاهای مختلفِ سالن صدای خنده شنیدم. مثلاً یک جا، مدتی بعد از حادثه‌ی شروع‌کننده‌ی داستان، آقاجون را در خانه از فاصله‌ی نه‌چندان دوری می‌بینیم. ایستاده است و با سرِ کج دارد خیره نگاه می‌کند. حرف نمی‌زند. شاید دو-سه ثانیه طول می‌کشد. من هر بار در این نگاه درد و درماندگی و نگرانی و سؤال دیدم، نه هیچ چیزِ مضحک یا عجیبی.

چرا بعضی تماشاگران می‌خندیدند؟ تا فرار کرده باشم از این ایده که فهمِ انسانی‌مان شدیداً متفاوت است، نظریه‌ای پرداختم. شاید بعضی‌ها که تنها نیامده‌اند، آن‌قدر با همراهان‌شان راحت نیستند که بگذارند تأثرشان را ببینند. شاید این خنده واکنشِ‌عصبی‌ای است به حسِ معذب‌کننده‌ای که می‌گوید همراه‌ام نباید منِ اندوهناکِ متأمل را ببینند. نمی‌دانم؛ شاید تببینِ بهتری هم باشد.


جمله‌ی ترنتیوس.



۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

خشونتِ آقای لیبرالِ مؤدب



غذا را آوردند، و طبیعتاً خواستم نمک بزنم. نمکدان خالی بود—یا به هر حال نمک از آن نمی‌ریخت.

آورنده‌ی غذا که دوباره نزدیک آمد گفتم "می‌شود لطفاً برای ما نمک بیاورید؟"

گفت "نمکدان روی میز است."

این کار البته که غیرحرفه‌ای بود: کارمندِ حرفه‌ایِ رستوران می‌گوید "بله، حتماً"، و بعد از آوردنِ نمکدان هم اشاره‌ای به نمکدانی که روی میز بوده است نمی‌کند (مگر عذرخواهانه، و بدونِ پرسش).

بدونِ تغییرِ لحن گفتم "احتمالاً خالی است."

دال با چشمان‌اش گفت "اذیت‌اش نکن."

دیدم که گاهی چقدر خشن‌ام. خشونتِ لفظی فقط در به‌کاربردنِ لفظِ رسماًخشن نیست. معنای جمله‌ی ظاهراً مؤدبانه‌ی من این بود که: مردِ حسابی، ابله یا مردم‌آزار که نیستم؛ لابد نمکدان را امتحان کرده‌ام و مشکلی بوده که دارم با تو حرف می‌زنم. "احتمالاً"ام هم جمله را خشن‌تر کرده بود. حتی تحقیرآمیز کرده بود.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

شاید سالِ نهصدویازدهِ میلادی



حمله کردند به مخفی‌گاه‌اش. او را—که مسلح نبود—کشتند و جسدش را به دریا افکندند. این داستان مالِ کدام قرن است؟

فرماندهِ فاتحان گفت "عدالت اجرا شده است". زمانِ ما—اعنی: دورانِ مدرن—اگر بود، فرمانده مسلـّماً چنین نمی‌گفت. در دورانِ ما می‌گویند که یک شرطِ لازمِ (و شاید نه کافی) برای اجراشده‌بودنِ عدالت این است که دادگاهی برگذار شده باشد و به متهم امکانِ دفاع داده باشند. نمی‌گویند جرم آن‌قدر آشکار یا متهم آن‌قدر خبیث است که دادگاه لازم نیست.

داستان مالِ دورانِ مدرن اگر بود، جنازه را به خویشان یا طرفداران‌اش می‌دادند. نمی‌گفتند مملکتی نیست که جنازه را بپذیرد. نمی‌گفتند دفن‌اش نمی‌کنیم مباد که مدفن‌اش خاستگاهِ نسلِ جدیدی از دشمنان‌مان بشود. در دورانِ ما می‌گویند که بازماندگانِ هر کسی حق دارند با نعشِ عزیزشان با احترام و به‌آیین رفتار کنند.


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

مثلِ عصبانیت است



مِی آرَد شرفِ مردمی پدید
آزاده‌نژاد از درم‌خرید.