نسخه‌ی قابلِ انتشار

۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

وَقِـفـُوهُمْ إِنـَّهُم مَّسْئـُولـُونَ

›
تصورِ من این است که بخشِ مهمی از اقبالِ نسلِ قبل از من به اسلام—و پشتیبانیِ آن نسل از انقلابِ اسلامیِ ایران—نتیجه‌ی کوشش‌های علی شریعتی است....
۲۱ نظر:
۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

عاشقانه: مثلِ خانواده

›
انگار همیشه بوده‌ای...
۵ نظر:
۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

فلسفه و زندگیِ روزمره

›
رادیو فردا مدعی است که با خانمِ دکتر شهین اعوانی مصاحبه کرده است، و من تا این لحظه ندیده‌ام خانمِ اعوانی رسماً خبر را تکذیب کرده باش...
۱۶ نظر:
۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

دم‌غنیمت‌شمارانه: ذکرِ نعمت

›
دو سالی هست که ادامه دارد: عشق. دوستیِ نزدیکِ ذهن‌ها و تن‌ها. رازگویی. خنده. زبانِ تقریباً خصوصی. گریه. نوازش‌خواهی. هیجان. همراهیِ طولانیِ...
۱۱ نظر:
۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

تداوم

›
واردِ جمع شد. خودش را سپیده معرفی کرد طبیعتاً. گفتم "اسم‌ات هنوز همین است؟" گفت "احتمالاً. البته مدتی است شناسنامه‌ام را نگا...
۴ نظر:
۱۳۸۹ مهر ۱۰, شنبه

طبیعتاً

›
گفت "نه." "یعنی هیچ راهی نیست؟" گفت که هیچ راهی نیست. "حتی اگر مثلاً الآن این مداد را بیندازم زمین و اژدها بشود؟...
۲۰ نظر:
۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

بنیادگرایی

›
آقای قانون‌گرا روی سد قدم می‌زد. لغزید. آن پایین تابلوی "شنا کردن ممنوع" را دیده بود. غرق شد. ۱۳۸۰.
۱۶ نظر:
۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

ایدئولوژی‌زدگی

›
"دیشب ساعتِ هشت، در اوجِ شلوغیِ شهر، سیزده‌دقیقه‌ای از میدانِ ونک رسیدم چهارراهِ پارک‌وی." "واقعاً که... رژیم این‌همه آدم کشت...
۱۰ نظر:
۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

نقصِ گزارش

›
"این روزها دارم به مرزِ جنون می‌رسم." "از کدام طرف؟"
۱۲ نظر:
۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

چرا برگشته‌ام

›
بیشتر از دو سال است که از کانادا برگشته‌ام ایران. از اول رفته بودم که برگردم. حالا راضی‌ام که آمده‌ام و مانده‌ام. قصد هم دارم ماندن‌ام را اد...
۳۲ نظر:
۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

بوی وجهِ مشترک

›
قرصِ ویتامین چند دقیقه‌ای در دست‌ام بود قبل از اینکه بخورم‌اش. بعد، مدتی شکایت کردم از اینکه بویی مثلِ بوی بیمارستان آزارم می‌دهد. خانمِ وکی...
۹ نظر:
۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

شهرِ بهتر

›
یک. "فتوکپی نداریم. لطفاً سؤال نکنید." دو. "اینجا بلیت‌فروشی نیست. لطفاً سؤال نکنید." سه. "لطفاً آدرس نپرسید....
۳۱ نظر:
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

شباهت، هیجان، تمرکز

›
"ببخشید دیگه... فکر کنم در کلّ پنج-شش بار به تو گفتم شادی ." "من دو بارش رو فهمیدم."
۱ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.