۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

الأنبیاء ۸۷


وَ ذَاالنُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ.

و ذوالنون را، وقتی که غضبناک رفت و گمان برد که هرگز بر او تنگ نمی‌گیریم. پس در ظلمات نالید که خدایی جز تو نیست؛ تو منزّهی، من از ظالمان بودم.

همه‌ی داستانِ یونس در الأنبیاء متشکل است از همین آیه و نیمی‌ از آیه‌ی بعدی. این ایجاز را من بسیار زیبا می‌یابم. و چیزی فراتر از ایجاز: بعد از خواندنِ دقیقِ این آیه‌ها هم سوره به ما نمی‌گوید که یونس از چه خشمگین بوده، نمی‌گوید کجا می‌رفته، اطلاعی از این نمی‌دهد که تاریکی چه بوده است. [حتی در طولانی‌ترین حکایتِ یونس در کتاب، الصافات ۱۴۸-۱۳۹، نمی‌شنویم که یونس چرا رفته بود.]

تصورِ من این است که اوجِ هنرِ داستان‌گوییْ این است که بی‌مقدمه پرتاب‌مان کند به میانه‌ی داستان؛ سؤال‌هایی برایمان می‌مانَد که جواب‌شان از خودِ داستان برنمی‌آید، اما حال‌وهوا مسحورمان می‌کند. و اینها همه در کنارِ آوای غریبِ این آیه، با واج‌آراییِ ذال و ضاد و ظاء، و تضرعِ یونس که گویی صعودِ ندایش را می‌بینیم.
--

* فهمِ من از داستان تقریباً ملزم‌ام می‌کند که، در خلوتِ خودم، آیه را این‌طور ترجمه کنم که ذو‌النون غضبناک می‌رفت و گمان می‌بُرد که بر او تنگ نخواهیم گرفت، اما آگاهی‌ام از کمیِ سوادِ عربی‌‌ام منع‌ام می‌کند که اجتهاد کنم. دوستی لطفاً کمی در ترجمه‌های قدیمیِ فارسی گشت و گفت که در اینجا ماضیِ استمراری ندیده‌ است، و گفت که در تفسیرِ ابوالفتوح (قرنِ ششم) آمده است: من از جمله‌ی ستمکاران بوده‌ام.

** فرضِ من بر این است که "صاحب‌الحوت" (القلم ۴۸) و "ذوالنون" به یونس ارجاع می‌دهند، و این فرضی است که درستی‌اش را آیه‌های اطرافِ این اوصاف تقریباً مسلّم می‌کنند. اینکه بگوییم روشن است که ذوالنون همان یونس است فرقِ جدی‌ای دارد با اینکه مثلاً "زلیخا" را در ترجمه‌ی سوره‌ی یوسف، یا "خضر" را در ترجمه‌ی سوره‌ی الکهف، به متن اضافه کنیم.

۱۳۹۴ آذر ۱۷, سه‌شنبه

شاید در مقامِ بیانِ یکی از عللِ مخفِّفه؟

بیتی از المتنبّي را اخیراً کشف کرده‌ام. دستِ من که، مع‌الأسف، از لسانِ عرب کوتاه است؛ اما شرحِ فارسیِ دوستی می‌گوید که معنای بیتْ این است که گروه‌هایی از مردمان عاشقِ گروه‌هایی دیگرند، معذورترین‌شان آنان‌ که معشوقان‌شان زیباتر. 

ضُروبُ الناسِ عُشّاقٌ ضروباً / فأعذَرُهم أشَفُّهم حبیباً. 

مدت‌ها است دنبالِ همراه می‌گردم برای خواندنِ نؤزیک و دَنسی. شاید همان‌قدر لازم باشد استادی پیدا کنم که بر او ادبیاتِ کلاسیکِ عرب بخوانم.

۱۳۹۴ آذر ۸, یکشنبه

?pro-life


این حمله‌ی اخیر به یک کلینیکِ سقطِ جنین (در امریکا) را نمی‌دانم که آمران‌/مجریان‌اش چگونه توجیه کرده‌اند. به هر حال، خشونت بر ضدِ افراد و مؤسساتِ عرضه‌کننده‌ی خدماتِ‌ سقطِ جنین بی‌سابقه نیست. در چند دهه‌ی اخیر، ده‌ها بار در چنین مکان‌هایی بمب‌گذاری کرده‌اند و بیش از صدوهشتاد بار آتش‌سوزیِ عمدی ایجاد کرده‌اند. هشت نفر هم در سال‌های گذشته در چنین حمله‌هایی کشته شده‌اند. در لحظه‌ی کشته‌شدن، کشتگان در رحمِ مادران‌شان نبوده‌اند: در هوا تنفس می‌کرده‌اند، بر زمین راه می‌رفته‌اند، صحبت می‌کرده‌اند، آرزو داشته‌اند. گویا حمله‌کنندگان نوعاً معتقدند که جانِ "بچه‌های هنوز متولدنشده" حرمت دارد و سقطِ جنین در حکمِ قتلِ انسان است.

--

از خبرگزاری‌های ایرانی:

تسنیم: هنوز انگیزه فرد مهاجم مشخص نشده است اما مرکز سقط جنین در کلرادو همیشه سوژه ای برای منتقدان بوده است.

پرس تی‌وی: مرکز سقط جنین در شهر کلرادو اسپرینگ همواره مورد اعتراض فعالان مخالف سقط جنین بوده است. این مرکز غیر دولتی در ماه های اخیر از سوی محافظه کاران کنگره ایالتی برای قطع بودجه خود تحت فشار بوده است.

پی‌نوشت. شاید چیزی که باعثِ تعجب می‌شود این باشد که فرض می‌کنیم حمله‌کنندگانْ حیات را به خودیِ خود ارزشمند می‌دانند. فرزانه‌ای تذکر داد که دسته‌ی احتمالاً بزرگی از این نوع حملات را می‌توان این‌طور توضیح داد که کسانی هستند (در ایالاتِ متحده) که به هر گروهی که خطرناک یا منحط تشخیص دهند حمله می‌کنند، نوعاً با تفنگ یا بمب. شاید آنچه، در نظرِ برخی "طرفدارانِ حیات"، سقطِ جنین را بد می‌کند نه ارزشِ بی‌قیدوشرطِ حیات، بلکه این باشد که سقطِ جنین در حکمِ قتلِ شخصی بی‌گناه است.

۱۳۹۴ آذر ۶, جمعه

با ترجمه‌ی خانمِ انسکوم طبعاً


خواندنِ ملاحظاتی درباره‌ی مبانیِ ریاضیات ارادت‌ام را به ویتگنشتاین بیشتر نمی‌کند. و، مخصوصاً در موردِ کسی که این‌قدر آشکارا دغدغه‌ی سبک داشته است، مطمئن نیستم که انتشارِ یادداشت‌هایش کارِ غیراخلاقی‌ای نباشد اگر که شخصاً برای انتشار آماده‌شان نکرده بوده باشد.

اما در همین نوشته‌هایی هم که دوست‌شان ندارم گاهی چیزهای درخشانی پیدا می‌شود. الآن منظورم بحث‌های مربوط به پیروی از قاعده نیست، که با بخش‌هایی از پژوهش‌های فلسفی اشتراک دارد و در آن کتاب خوانده‌ایم و، با یا بی شرحِ کریپکی، مبهوت‌مان کرده است؛ منظورم تک‌جمله‌هایی است از این دست (ضمیمه‌ی دومِ بخشِ اولِ کتاب، بندِ 2):

اگر شگفت‌زده هستی، در این صورت هنوز درک‌اش نکرده‌ای.

۱۳۹۴ آبان ۲۲, جمعه

تمرین در مهمل‌گویی [قسمتِ سی‌وهفتم]


- از میم دلخورم. حالا برایم روشن است که ارتباط و"دوستی‌"اش با من فقط به واسطه‌ی دوستی‌اش با تو بوده، و خودِ من اصلاً مهم نبوده‌ام. 

[سین این را که می‌گفت علامتِ نقلِ قول را با چهار انگشتِ دو دست‌اش اجرا کرد.]

- راست‌اش من هم دلخورم از او: برایم روشن است که ارتباط‌ و دوستی‌اش با من هم فقط به واسطه‌ی دوستی‌اش با خودم بوده.

۱۳۹۴ آبان ۱۶, شنبه

بازارِ انتشارِ پژوهش در غرب

اینکه دانشمندانِ طرازِ اولْ همکاری با شرکتِ انتشاراتیِ عظیمِ اِلزِویر را تحریم کنند بی‌سابقه نیست. از مهم‌ترین چیزهایی که این دانشمندان به آن اعتراض داشته‌اند قیمتِ بسیار بالای محصولاتِ این شرکت است، که به‌نظر می‌رسد که مخصوصاً در دو دهه‌ی اخیر با کاهشِ عظیمِ هزینه‌های تولید (مشخصاً هزینه‌های حروفچینی و نمونه‌خوانی، در نتیجه‌ی رواجِ نشرِ رومیزی) توجیهِ معقولی نداشته باشد. اولین نمونه‌ی مشهورِ این تحریمْ تحریمِ مجله‌ی توپولوژی بود که در ۲۰۰۶ اعضای هیأتِ تحریریه‌اش دسته‌جمعی استعفا کردند (مجله در ۲۰۱۲ کاملاً تعطیل شد). بعداً، با دعوتِ عامِ تیموتی گاؤِرز در وبلاگ‌اش، این تحریم به شکلِ گسترده‌تری و با نامِ هزینه‌ی دانش مطرح شد. [نخریدنِ محصولاتِ الزویر جزوِ موضوعاتِ تحریم نیست؛ تحریم‌کنندگان از بعضی از (یا همه‌ی) این کارها پرهیز می‌کنند: منتشرکردنِ مقاله در نشریاتِ این شرکت، داوریِ مقالاتِ نشریات‌اش، ویرایشِ نشریات‌اش.]

دیلی‌نوس خبر داده است که اخیراً‌همه‌ی اعضای هیأتِ تحریریه‌ی مجله‌ی پژوهشیِ لینگوئای الزویر استتعفا کرده‌اند. شخصاً طرفدارِ بازارِ آزاد هستم و معتقدم هر چیزی را، یا تقریباً هر چیزی را، باید بشود با هر قیمتی برای فروش عرضه کرد؛ اما این هم هست که معتقدم شهروندان باید در کارهایی از جنسِ تحریم و تبلیغ هم آزاد باشند. و برایم دلپذیر است دیدنِ اینکه اهالیِ آکادمیای غرب دغدغه‌ی معقول‌بودنِ قیمت دارند. و اینکه، طبقِ گزارشی، برخی اعضای هیأتِ تحریریه‌ی لینگوئا تصمیم دارند مجله‌ی جدیدی منتشر کنند.

در موردِ خاصِ لینگوئا نکته‌ی دیگری هم هست. بنا به همان گزارش، استادی از برلین دیگران را با این توضیح دعوت کرده است به نپذیرفتنِ دعوتِ احتمالیِ الزویر برای پیوستن به هیأتِ تحریریه‌ی مجله: "شاید احساس کنید پیشنهادِ الزویر مفتخرتان کرده اما دوباره بیندیشید: شهرتِ خوبِ مجله را پژوهشگرانی مثلِ ما ساخته بودند. این شهرت حالا به مجله‌ی جدید منتقل می‌شود." 

۱۳۹۴ آبان ۷, پنجشنبه

نه تو جذابی، نه من کم‌هوش یا خیلی محتاج

آقا شاید بیست‌وشش-هفت‌ساله بود. چندان خوش‌لباس نبود. چیزی مثلِ سررسید یا دفترِ یادداشت با خودش داشت. دختر حدوداً بیست‌ساله بود و ساده و زیبا بود. بینیِ عمل‌کرده نداشت. کافه‌ای در شمالِ شهر. 

حال و هوا این بود که آقا یکی از عواملِ تهیه‌کننده‌ی فیلمی است (یا این‌طور ادعا می‌کرد)، و دیدارِ اول‌شان بود تا قراری بگذارند و بررسند که آیا خانم می‌تواند در فیلم بازی کند یا نه. نیم‌ساعتی صحبت کردند. دختر بی‌تجربه می‌نمود و آقا کاملاً میان‌مایه. دختر از آرمان‌هایش می‌گفت و آقا اسم می‌پرانْد، بعضاً با غلط‌های آشکار. راوی به ما خبر نمی‌دهد که قراری هم برای کار گذاشتند یا نه. محتمل‌تر است که گذاشته باشند.

بعد، آقا گفت "خب، حالا این صحبت تمام. می‌شه چیزِ دیگه‌ای مطرح کنم و مطمئن باشم که مسائل با هم قاطی نمی‌شن؟"

دختر گفت "نه."

۱۳۹۴ مهر ۵, یکشنبه

وهم الأطراف


گفت: ببخشید، ولی وقتی تو از "عذابِ وجدان" صحبت‌ می‌کنی یادِ این پدیده می‌افتم. 

۱۳۹۴ شهریور ۲۲, یکشنبه

باز هم درباره‌ی اتهامِ انتحال



اخیراً استدلال‌هایی از گوشه و کنار در دفاع از آقای دکتر محمود خاتمی در موردِ ماجرای اتهامِ انتحال شنیده می‌شود. محتوای این استدلال‌ها انکارِ این ادعا نیست که ایشان در رساله‌ی دکتری‌ای که در دانشگاهِ دارام از آن دفاع کرده‌اند وسیعاً از جمله‌های دیگران استفاده کرده‌اند بی آنکه ارجاعی به آنان داده باشند یا حتی اسمِ نویسندگانِ آن جمله‌ها را در رساله‌شان آورده باشند؛ این دفاع‌ها نمی‌گویند که ایشان مقاله‌ی کسِ دیگری را (با تغییرِ عنوانِ بعضی بخش‌ها و اضافه‌کردنِ چکیده) به اسمِ خودشان در نشریه‌ای منتشر نکرده‌اند. استدلال‌ها از سنخِ دیگری است. مطابقِ این استدلال‌ها، آقای دکتر خاتمی (بخشی از) این کارها را انجام داده‌اند، و بلااشکال هم بوده است، و در بینِ فیلسوفانِ بزرگْ بی‌سابقه هم نبوده است. یعنی قدما هم، از زمانِ شکوفاییِ تمدنِ اسلامی تا ملاصدرا، مکرراً و وسیعاً از نوشته‌های دیگران استفاده می‌کرده‌اند بی آنکه ارجاع داده باشند، و این روالْ خلافِ عرف یا اخلاق نبوده است. مطابقِ این استدلال، بزرگانی که اندیشه‌های سترگ داشته‌اند لازم نمی‌دیده‌اند (یا فرصت نداشته‌اند) مقدماتِ مطالب را خودشان بنویسند، و لذا آن مقدمات را از آثارِ دیگران برمی‌داشته‌اند، و اشکالی هم نداشته است. استدلالْ ختم می‌شود با گفتنِ اینکه آقای دکتر خاتمی هم که از زمره‌ی بزرگان‌اند چنین کرده‌اند و خرده‌ای نمی‌شود بر ایشان گرفت، بر رغمِ آنچه بدخواهان اصرار دارند. 

درباره‌ی این استدلال چه می‌شود گفت؟ گمان می‌کنم بعضی نکات را بتوان مطرح کرد، حتی بدونِ دانشِ فراوان در موردِ تاریخِ مفهومِ انتحال.

۱. می‌توان پذیرفت که در دوران‌های گذشته (حتی شاید تا میانه‌های قرنِ هجدهم) مفهومِ اصالت آن‌قدر اهمیت نداشته است که امروزه دارد. این شاید در هنر آشکارتر از فلسفه باشد، به این صورت که شاید در دوران‌های گذشته آفریدنِ اثرِ هنریِ بدیع آن‌قدر مهم نبوده است که تواناییِ کپی‌کردنِ کارِ بزرگان. اما گذشته هر طور که بوده، در زمانِ ما عرف و قانونِ حاکم بر آکادمیا این است که کسی آثارِ دیگران را در اثرِ خودش بدونِ ارجاعِ دقیق نیاورَد (و حتی با ارجاعِ دقیق هم نمی‌شود بیش از میزانِ مشخصی مستقیماً نقل کرد).   مشخصاً، در بسیاری از دانشگاه‌ها فردی که رساله‌ای را برای دفاع عرضه می‌کند متنی را امضا می‌کند و شهادت می‌دهد که مطالبْ نوشته‌ی خودش است. مثلاً آقای خاتمی در صفحه‌ی iv از رساله‌ی دکتریِ دانشگاهِ دارام با حروفِ بزرگ نوشته‌اند که رساله کارِ‌خودشان است، و اسم‌شان را هم نوشته‌اند.

شاهدی بر اینکه در دورانِ ما روال چنین است این است: یکی از نشریاتی که مقاله‌ای به نامِ آقای دکتر خاتمی منتشر کرده بود، بعد از اینکه به این نتیجه رسید که مقاله منحول بوده است مقاله را از وبگاهِ رسمی‌اش برداشت و عذرخواهی کرد، و نشریه‌ی دیگری هم غیر از عذرخواهی و برداشتنِ مقاله، در مقاله‌ای (با امضای سردبیر)  با ذکرِ مکررِ نامِ آقای خاتمی توضیحاتی داد در موردِ انتحال و راه‌هایی برای جلوگیری از آن و مجازاتِ مرتکبان‌اش. (و واکنشِ نشریاتِ خارجی منحصر به اینها نبوده است.)

۲. بیایید بپذیریم که مثلاً ابوحامد غزالی وقتی می‌خواسته آراءِ فارابی و ابن‌سینا را مطرح کند (که بعد ردّشان کند) وقت یا حوصله نداشته که آن آراء را با بیانِ خودش بنویسد، و بنابراین قطعاتِ بزرگی را نقل کرده، بی آنکه گفته باشد جملات از خودش نیست. و بیایید فرض کنیم که آقای دکتر خاتمی هم فرصت نداشته‌اند گزارشِ شخصیِ خودشان از آراءِ دیگران را بنویسند. سؤال این است: آیا، در اواخرِ‌قرنِ بیستم و در اوایلِ قرنِ بیست‌ویکم، آقای دکتر خاتمی نمی‌توانسته‌اند خوانندگان‌شان را مستقیماً به آن آثار ارجاع بدهند؟ پیداکردنِ کتاب و مقاله در این عصرِ اینترنت نوعاً آسان‌تر از زمانِ ابوحامد و صدرالمتألهین است؛ اگر مثلاً قصدِ آقای دکتر خاتمی این بوده است که  ابتدا آراء اندرو کارپنتر را مطرح کنند تا بعد نقدش کنند،‌ آسان‌تر از اینکه مقاله‌ی کارپنتر را به نامِ خاتمی منتشر کنند این بوده است که در ابتدای نقدشان بنویسند که خوانندگان برای آراءِ کارپنتر می‌توانند به فلان نشانی (ی الکترونیک) مراجعه کنند. 

۳. اما این فرض که آقای دکتر خاتمی می‌خواسته‌اند آراءِ کسانی را مطرح کنند تا بعداً نقدشان کنند یا ایده‌های آن دیگران را بیشتر بپرورانند فرضی است که درستی‌اش روشن نیست. در موردِ رساله‌ی دکتریِ ایشان در دانشگاهِ دارام، به نظر می‌رسد که بعضی جملاتی که بدونِ ارجاع نقل شده‌اند اصلاً در موردِ شخصی‌اند غیر از آن که آقای دکتر خاتمی در موردشان بحث می‌کنند! یعنی شخصی در دهه‌ی هفتادِ میلادی متنی نوشته درباره‌ی ابن‌طفیل، و آقای دکتر خاتمی تعدادی از همان جملات را نقل کرده‌اند الّا اینکه حالا جملات تبدیل شده‌اند به جملاتی درباره‌ی ملاصدرا. به نظر نمی‌رسد که مطرح‌کردنِ آراءِ دیگران در میان بوده باشد. یا مثلاً همان مقاله‌ی اندرو کارپنتر را در نظر بگیرید. فرض کنیم قصدِ آقای دکتر خاتمی این بوده که بعداً این مقاله را نقد کنند یا گسترش بدهند؛ بسیار خوب، این بعداً کِی بوده است؟ از انتشارِ آن مقاله به نامِ آقای خاتمی دوازده سال گذشته است، و مطلبِ مرتبطی به قلمِ آقای خاتمی ندیده‌ایم—وانگهی، مقاله‌ی کارپنتر به نظر نمی‌رسد که ربطِ وثیقی به پژوهش‌های آقای خاتمی داشته باشد.  

۴. دیگر اینکه، در زمانه‌ی ما، انتشارِ کتاب و مقاله در ارتقاءِ رتبه‌ی دانشگاهی مؤثر و بلکه تعیین‌کننده است. قاعدتاً اینکه آقای دکتر خاتمی سال‌ها است که در دانشگاه تهران استادِ تمام هستند از جمله‌ نتیجه‌ی این است که در کارنامه‌شان این مقالات و کتاب‌هایی هست که هست. تردید دارم که اگر ایشان اعلام کرده بودند که، بر خلافِ عرف و قانونِ آکادمیک، نوشته‌هایی در کارنامه‌شان هست که جزئاً یا کلّاً از خودشان نیست، در آن صورت باز هم به این مقام ارتقاء پیدا می‌کردند. و آیا حقوقِ استادانِ دانشگاه تهران از بیت‌المال نمی‌آید؟

۵. اینکه نوشته‌هایی را به قصدِ نقد یا تمهید یا تبرکْ نقل کنیم یک چیز است، گذاشتنِ مشخصاتِ اثری از شخصی دیگر (یا کُلاژی از آثارِ دیگران) در ویترینِ سی‌ویِ خودمان چیزی دیگر. اینکه اثری از کسِ دیگری را اثرِ خودمان معرفی کنیم و در زمره‌ی تألیفات‌مان بیاوریم و بابت‌اش مزد و پاداش بگیریم ظاهراً در همه‌ی دوران‌ها مذموم بوده است. شاهدش حکایتِ شیخ است در بابِ اولِ گلستان که: شیّادی گیسوان بافت که یعنی علوی‌ام، و با قافله‌ی حجاز به شهر درآمد که یعنی از حج می‌آیم، و قصیده‌ای پیشِ ملک برد یعنی خود گفته‌ام. و ملک او را نعمتِ بسیار فرمود و اکرام کرد، تا اینکه سرّش برملا شد، از جمله به این صورت که  شعرش را به دیوانِ انوری یافتند.

***
هدفِ من در اینجا بررسیِ استدلالی بود که در ابتدا معرفی کردم. اینکه،‌ مطابقِ قوانینِ مربوط، آقای دکتر خاتمی مجرم هستند یا نه، و، اگر مجرم هستند مجازات‌شان چیست، امری است که بر عهده‌ی مقاماتِ رسمیِ دانشگاهِ تهران و چند نهادِ دیگر است.

از انتشارِ بیانیه‌ی دانشگاهِ تهران بیش از نُه ماه گذشته است. آیا انتظارِ نابجایی است که اولیاءِ دانشگاه رسماً تصمیمی بگیرند و اعلام‌اش کنند؟

۱۳۹۴ شهریور ۱۷, سه‌شنبه

خورشید و ماه، واقع‌گرایی و وابستگی به هدف



معلم روی تخته نوشت


٤؍١٠؍١٤٣٦

ش توجه کرد که شکلِ نمادها تغییر کرده است، و کمی در موردِ قلمِ عربي (در مقابلِ قلمِ فارسی) صحبت کردند. بعد، خ پرسید "آقا، به نظرِ شما تقویمِ قمری بهتر است یا تقویمِ خورشیدی؟"

"بستگی دارد با تقویم چه بخواهیم بکنیم. مثلاً فرض کنید از الآن می‌خواهم برای مدت‌ها بعد با دوستی قرار بگذارم تا با هم کمی قدم بزنیم. اگر بخواهم که این قدم‌زدن در شبی مهتابی باشد، تقویمِ قمری است که به کارم می‌آید؛ اگر بخواهم هوا بهاری باشد، تقویمِ خورشیدی."

۱۳۹۴ شهریور ۶, جمعه

ثباتِ شخصیت: توهین [تمرینی در بدیهیات‌نویسی]

از نحوه‌ی برخوردِ شخص با توهین می‌شود چیزهایی در موردِ شخصیت‌اش فهمید. البته از مرحله‌ی جلوتری هم می‌شود واردِ بحث شد: اینکه فرد چقدر مستعدِ این باشد که حرفی یا کاری را توهین به خود تلقی کند. فعلاً فرض می‌کنم که—با معیاری که دقیقاً نمی‌دانم چیست—واقعاً به فردی توهین شده است، نه اینکه در ری کسی بگوید که از نزول‌خوارانِ رومی‌ خوش‌اش نمی‌آید، و کسی در بغداد برآشوبد که به او هتاکی شده است.

این وضعیت‌ها بسیار آشنا است و شاید نیازی نباشد نمونه‌ای به دست داد. 

یک. نخست‌وزیر دارد واردِ ساختمانی می‌شود. کسی از لایه‌های محافظان رد می‌شود و جلو می‌آید و تخم‌مرغِ گندیده‌ای به او می‌زند. نخست‌وزیر حتی روی برنمی‌گردانَد. حتی سرعتِ گام‌برداشتن‌اش را تغییر نمی‌دهد.

دو. یکی از تماشاچیان در ورزشگاه چیزی به یک بازیکنِ فوتبال می‌گوید. بازیکن از نرده‌ها بالا می‌رود و به او حمله می‌کند و با مشت و لگد جواب می‌دهد.

حالا شاید این‌طور باشد که نخست‌وزیر مطمئن است که محافظان‌اش به سراغِ تخم‌مرغ‌انداز خواهند رفت، و شاید می‌ترسد که در آنجا ماندن برایش خطرِ جانی داشته باشد، و شاید، در نهایتِ ریاکاری، می‌خواهد که در نظرِ رأی‌دهندگانِ انتخاباتِ بعدی موقر و ریشه‌دار به نظر بیاید. و شاید فرقِ فارقی باشد بینِ توهینِ لفظی و پرتابِ تخم‌مرغِ گندیده. به  هر حال، این‌طور به نظرم می‌رسد که رفتارِ نخست‌وزیر پخته و وزین است و رفتارِ ورزشکار بدوی و غیرفرهیخته است. 

[ادامه دارد.] 

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

فارسی‌نویسی، چند نسل بعد از مسعود فرزاد



برای من جالب است بدانم که کسانی که مطالبِ وبگاهِ بی‌بی‌سی فارسی را می‌نویسند با کدام ملاکِ حرفه‌ای‌ انتخاب شده‌اند—بدنویسی‌شان گاه حیرت‌انگیز است. مثلاً این عنوان را ببینید:


شما را نمی‌دانم؛ اما فهمِ من از این عنوان این است که بیش از دویست نماینده‌ی مجلس شورای اسلامی خواسته‌اند که توافقِ هسته‌ای در مجلس تصویب بشود.

بی‌بی‌سی فارسی برای این خبر مرجعی ذکر نکرده؛ اما به نظرم حتی بدونِ دیدنِ بیانیه‌ی نمایندگان هم می‌شد که نویسنده‌ی محترمِ بی‌بی‌سی فارسی، با کمی آگاهی از وضعیتِ قانونگذاری در ایران، متوجه شود که عنوانی که انتخاب کرده غریب است: نمایندگانِ فعلیِ مجلس کمتر از سیصد نفرند، و اگر بیش از دویست نفرشان بخواهند چیزی را تصویب کنند، دست‌کم در نبودِ حکمِ حکومتیِ بر خلافِ آن، می‌توانند تصویب‌اش کنند. لازم نبود بیانیه بدهند! 

آنچه نمایندگان گفته‌اند این است که می‌‌خواهند دولتْ برجام را چونان لایحه‌ای به مجلس بدهد. نمایندگان نخواسته‌اند که برجام تصویب بشود (و اصلاً توضیحِ یک عکسِ خبرِ بی‌بی‌سی فارسی می‌گوید که یکی از نمایندگانْ برجام را خلافِ بعضی خط‌های قرمز می‌داند)؛ گفته‌اند که اجرایش بدونِ تصویبِ مجلس و تأییدِ شورای نگهبان اعتبار ندارد. 

مسأله این نیست که عنوانِ بی‌بی‌سی فارسی ظرافتی را نادیده گرفته؛ به نظرم موضوع این است که به‌کلّی تصویرِ نادرستی ایجاد می‌کند. تصورم این است که نویسنده یا فارسی‌اش خوب نیست یا ابتدائیاتِ نظامِ سیاسیِ ایران را نمی‌داند یا مهارت‌اش در خبرنویسی زیاد نیست.

پی‌نوشتِ نامربوط به موضوع. نظرِ شخصیِ من این است که توافقِ هسته‌ای اتفاقِ مبارکی است، دست‌کم برای جلوگیری از خسرانِ بیشتر. کمی نگران‌ام که اگر دولت لایحه‌ای بدهد مجلس شورای اسلامی تصویب‌اش نکند؛ با این حال معتقدم که عرضه‌اش به مجلس کاری است که به مردم‌سالاری و قانونگرایی کمک می‌کند.

۱۳۹۴ مرداد ۹, جمعه

هیوم که دوست‌اش داریم


در بینِ فیلسوفانی که بعضی آثارشان را خوانده‌ام (و تعدادشان خیلی زیاد نیست) کمتر کسی هست که نوشته‌هایش را به‌اندازه‌ی نوشته‌های دیوید هیوم دوست بدارم.

علاقه‌ام به آثارِ هیوم (و مخصوصاً به کاوشِ اول‌اش) شاید تا حدی ناشی از علاقه‌ام به طرزِ نوشتن‌اش باشد، که این هم شاید تا حدی ناشی از این باشد که انگلیسیِ قرنِ هجدهم به کامِ من بسیار شیرین است (یا شاید هم موضوع برعکس است و علاقه‌ام به انگلیسیِ قرن‌هجدهمی ناشی از علاقه‌ام به آثارِ هیوم است؟)؛ هر چه که هست، این علاقه‌ی زیاد به آثارِ هیوم را در افرادِ زیادی دیده‌ام، اعمّ از تجربه‌گرا و عقل‌گرا و خداشناس و ملحد. و کسانِ زیادی را دیده‌ام که با من در حسِ دیگری هم شریک‌اند: اینکه علاقه به نوشته‌های هیوم گاه گسترش می‌یابد به علاقه به خود هیوم، خودِ همان شخصِ فربهی که هرگز شغلِ دانشگاهی نداشت و همه‌جا محبوب بود و کمی بعد از اعلامِ استقلالِ ایالاتِ متحده‌ی امریکا درگذشت.

خواستم احساس‌ام را برای دوستی بگویم. بی‌تأمل گفتم "هیوم از جهتی مثلِ آقای سیّدمحمد خاتمی است: هرچه بگوید دوست‌اش داریم."