قرار است انتشارات هرمس ترجمهی من از کتابِ کریپکی را دوباره منتشر کند. یک ماه فرصت دارم که اصلاحات را به ناشر
تحویل بدهم. بسیار ممنون خواهم شد اگر اشتباهاتی را که در ترجمه پیدا کردهاید
منتشر کنید یا به من خبر بدهید (نشانیِ ئیمیل را میشود در پروفایلِ این وبلاگ
دید).
۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه
موعظه: پرهیز از ریای مضرّ
شخصاً با این مخالفام که
استخدامِ کسی یا پذیرشاش چونان دانشجو تابعی از اعتقاداتِ سیاسی و دینیاش باشد—شخصاً
با چیزی که به "گزینش" مشهور است مخالفام، و حتی به نظرم اخلاقاً (و
بلکه قانوناً هم) شبههناک است. متأسفام که به نظر میرسد که امرِ گزینش که در
دورانِ مدیریتِ اجراییِ آقای خاتمی آسانگیرانهتر شده بود در دورانِ آقای احمدینژاد
کموبیش به همان سبک و سیاقِ دورانِ نخستوزیریِ آقای موسوی بازگشته است.
متذکر هستم که، معالاسف، اینطور
نیست که همه بتوانند در موردِ گزینش طوری رفتار کنند که عزتِ نفسشان آسیب نبیند—مثلاً
اینطور نیست که همیشه کارفرما شدیداً به خودِ من احتیاج داشته باشد و جایگزینِ
سربهراهتری برایم نداشته باشد. میفهمم که کار یا تحصیل میتواند بسیار مهم باشد و
هزینهی محرومشدن از اینها زیاد باشد.
اما مکرراً دیدهام که کسانی
برای شرکت در مصاحبهی گزینشْ ظاهرشان را تغییر دادهاند (مثلاً ریش گذاشتهاند یا
چادر پوشیدهاند)، و بعد ابرازِ
خوشحالی کردهاند که گزینشگران را فریفتهاند. گمان نمیکنم گزینشگری به این
سادگی گول خورده باشد. اگر برای حکومت جداً مهم باشد که ظاهرِ کارمند یا دانشجویش چگونه
باشد، بعید است که به همان جلسهی گزینش و روزهای معدودِ اطرافاش اکتفا کند. به
نظرِ من کاری که این جلسه با منِ تغییرِ-ظاهر-داده میکند این است که به من—که احتمالاً از ظاهرِ معمولام خبر دارد—بگوید:
ببین، برای اینکه از کار یا تحصیل باز نمانی ناچاری جوری باشی که من میگویم. برای
اینکه زندگیات را طوری ادامه دهی که میخواهی، باید هر وقت که من میخواهم هر طور
که من میخواهم باشی. تو هم، چنان که خودت هم با این ریش یا چادر میبینی، چارهای
جز اطاعت نداری. حالا برو فعلاً به کار یا تحصیلات برس.
کسی که ظاهرش را تغییر میدهد
تا در گزینش رد نشود کارِ ناخوشایندِ بیحاصلی کرده است. اولاً—ببخشایید که
تکرار میکنم—اگر برای دستگاهی که دارد گزینشاش میکند ظاهر واقعاً مهم باشد، در
این صورت اکتفا نخواهد کرد به بررسیِ اینکه در روزِ گزینش چه شکلی بوده است. و
ثانیاً گزینششونده با عوضکردنِ ظاهرش خودش را شدیداً و به طرزِ غیرلازمی زیرِ
سلطهی گزینشگر قرار داده است.
۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه
تقریرِ محلِ تأکید
"جان بر افشانم اگر سعدیِ خویشام خوانی".
مصطفی مهاجری پرسید که آیا
تأکید بر "سعدی" است یا بر "خویش". (البته تقریباً مطمئنام
که قصدِ مصطفی سؤال نبوده است بلکه میخواسته دقیقهای را نشانمان دهد.)
به نظرم بستگی به این دارد که جملهی مصراع
را چه کسی ادا کند. اگر جمله را خودِ شیخ بگوید احتمالاً معقول است فرض کنیم که
تأکید بر "خویش" بوده—جان بر افشانم اگر بگویی مالِ توام. اما اگر شاعرِ
متوسطی این جمله را از زبانِ خودش بگوید شاید مناسب باشد که بر "سعدی"
تکیه کند—جان بر افشانم اگر همپایهی سعدی بدانیام.
سناریوی اول.
-خارجی، روز. سعدی و صنمی در
حومهی شیراز قدم میزنند. سعدی چیزِ بامزهای گفته است.
صنم: سعدیِ خودمی.
[سعدی جان بر میافشانـَد.]
سناریوی دوم.
-داخلی، روز. اعلیحضرت از
افتتاحِ ایستگاهِ قطار برگشته است. محمدحسن مهریار چیزی در مدحِ او خوانده است.
اعلیحضرت چیزِ زیادی نفهمیده، اما سر تکان داده است.
رضا خان: شما سعدیِ ما میباشید.
[مهریار جان بر میافشانـَد.]
۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه
وقتی در حبس بود، ۲۰۷
وانمود میکردیم
که صبوریم، و مؤثر بود. گفت بردبار اگر نیستید تظاهر به بردباری کنید، که کم است
کسی که خودش را شبیهِ گروهی کند و از آنان نشود.
نه اینکه
جزوِ آنان بهحساب بیاید؛ نه: میگوید که از آنان میشود.
ان لم تكن حلیما، فتحلم—فانه قل
من تشبه بقوم الا اوشك ان یكون منهم.
۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سهشنبه
دربارهی ملکهی سابق
به
مناسبتِ سالگردِ مرگِ محمدرضا پهلوی شبکهی manoto 1 فیلمی پخش کرد: از تهران تا قاهره. فیلم
بیش از دو ساعت است و تشکیل شده است از صحبتهای خانمِ فرح دیبا و فیلمهایی قدیمی
(صحنههایی از تظاهرات، فیلمهای خبری، مصاحبههای شاه و دیگران). به نظرِ من—که
در این امور تخصصی ندارم—انتخابِ فیلمها و تدوینِ برنامه و فضای مصاحبهی خانمِ
دیبا و لباس و آرایشِ ایشان کاملاً حرفهای است، و حدس میزنم که برنامه در ایجاد
یا تقویتِ نوعی نوستالژی موفق بوده باشد، و متأسفام.
در
موردِ محتوا، بعضی از صحبتهای خانمِ دیبا برای من شدیداً نامطبوع است. مثلاً
فیلمی از اعتراضاتِ (خشنِ) گروهی از جوانان در امریکا را میبینیم، و خانمِ دیبا
میگویند که اینان دانشجویانی بودند که برای تحصیل به امریکا فرستاده شده بودهاند
و گروههای مخالفِ سلطنت این افراد را "مغزشویی" میکردهاند. یا تعریف میکنند که گرچه بیشترِ نیمتاجهای
موردِ استفادهی ایشان از جواهراتِ سلطنتی بوده است (یعنی در تملکِ شهبانو
نبوده)، اما بعضی جزوِ اموالِ شخصیِ خودِ ایشان بوده—مثلاً یک نیمتاجِ خاص که شاه
برای ایشان خریده بوده است. لابد اعلیحضرت پولِ این نیمتاج را با کـدِّ یمین
فراهم کرده بودهاند. جای دیگری هم صحبت میکنند از اینکه ثروتی که شاه در خارج از
ایران داشته حدودِ شصتودومیلیون دلار بوده، که البته فقط حدودِ پنجاهمیلیوناش
بینِ ایشان و برخی دیگر از خویشاوندانِ شاه تقسیم شده.
اوجِ
این نامطبوعبودن از نظرِ من جایی است که خانمِ دیبا واردِ بحثِ قیمتِ نفت میشوند.
تعریف میکنند که در ۱۹۷۳ اوپک قیمتِ نفت را بالا برد. "دنیا فکر کرد که عقابِ
اوپک شاهِ فقیده، و این قیمت.. بالارفتنِ قیمتِ نفت ضرر زده به اقتصادِ دنیا، و از
همونجا یه مقدار.. فشارها و مخالفتها شروع شد." چند دقیقهی بعد هم میشنویم که چنان صحبت میکنند که گویی اصرارِ
سفرای بریتانیا و امریکا به شاه در موردِ ترک ایران در سالِ پنجاهوهفت را هم شاهدی میگیرند بر این نظریهی توطئه.
از اینها
بگذریم. نکتهای که در موردِ ایشان بسیار جلبِ توجه میکند این است که در موردِ شاه تقریباً
همهجا با لفظِ "اعلیحضرت" صحبت میکنند، که عجیب نیست. اما به نظرم
وقتی کسی را با این لقب میخوانیم باید کلمه را فصیح تلفظ کنیم—به نظرم مضحک است
که چنین لقبِ مطنطنی را بهکار ببریم اما واژه را چیزی شبیه به اعلـَضرت تلفظ
کنیم. انتظار داشتم ایشان بعد از نوزده سال ملکهبودن به این امر واقف شده
بوده باشند.
۱۳۹۱ مرداد ۴, چهارشنبه
[نامه: آزادیِ بیان، و پرهیز از سراشیبی]
سلام محمد.
میگویی که کامنتهای "نامربوط"
شبیهِ آگهیِ تبلیغاتیاند، که تو و من با آسودهدلی نه فقط حذفشان میکنیم بلکه
سعی میکنیم کاری کنیم که اصلاً از اول به ما نرسند.
اما اینکه مطلبی مربوط
هست یا نیست تشخیصاش با کیست؟ ملاکاش چیست؟ در موردِ تبلیغاتْ محکِ
خوبی داریم: فرستندهی تبلیغات (تبلیغ برای فلان شامپو، برای دینِ مبینِ مسیحیت، برای
گوگل و نامِ آن خلیج، یا هر چیزِ دیگری)، احتمالاً نوعاً شخصِ من را در نظر نداشته
وقتی تبلیغاش را فرستاده—فلــّهای فرستاده. اما فحشدهنده دقیقاً و خیلی به خودِ من نظر داشته!
به
نظرم این ملاکِ خوبی نیست که بگوییم که کامنتگذار باید استدلال داشته
باشد—خیلی از چیزهایی که مجاز میشماریم از جنسِ استدلال نیستند: تشویق، ابرازِ
همدلی، خاطرهگویی، متلک، و از این قبیل. به نظرم دشنام هم در طیفی است که اینها جزوش
هستند.
خوشبختانه
کامنتها وسطِ مطالبِ وبلاگ نمیآیند—دیده نمیشوند مگر اینکه بخواهیم ببینیمشان.
کسی که میخواهد ذیلِ مطلبی نظر بدهد، اگر برایش مهم است که به نظرِ دیگرانی هم
توجه کند که نمیشناسدشان، به نظرم باید زحمتِ غربالکردن را بپذیرد.
مستقل
از بحثهای مربوط به آزادیِ بیان، من مشکلِ شخصیای هم با حذفِ یادداشتهای
"نامربوط" دارم. خودم را آنقدر میشناسم که بدانم که خودخواه و
خودشیفته و مستبدم. اگر با حذفِ نوشتههای حاویِ کلماتِ بهاصطلاح رکیک شروع کنم،
سریعاً میرسم به حذفِ توهینها، بعد تهمتها، بعد حذفِ چیزهایی که به نظرم حاویِ
استدلالهای غلط است، بعد نوشتههایی که ظرایفِ استدلالهای مرا—و من چه بزرگ و
دانایم!—درک نکرده، بعد آنهایی که به حدِ کفایت از من تعریف نکرده، و هلـُمَّ
جراً. بهتر است شروعاش نکنم.
۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه
مستأصل یعنی ریشهبرکنده
نشستهام لبِ جوی، پشت به
پیادهرو، چشمها بسته، سر در میانِ دستها. هوا گرم، من افسرده، من مستأصل. اتوبوس چند
دقیقهی دیگر میرود، و سایه را با خودش میبرد.
۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه
توضیحنداده قهر نکنید
گفتم که همین امروز تا هفت آزادم. بارِ اولمان میشد، اگر که میشد.
گفت "میدانی ساعت چند
است، پسرِ خوب؟"
"بله: پنج. یک ساعت راه
است تا آنجا. میتوانیم از شش شروع کنیم."
"فکر کنم تو مرا با کسانِ
دیگری اشتباه گرفتهای."
دیگر حرفی نزد. این را میشد
فهمید که سخت عصبانی است، ولی من بالاخره نفهمیدم که یک ساعت کم بوده است یا زیاد.
۱۳۹۱ تیر ۲۰, سهشنبه
منطق، قانونِ اساسی، زندانیِ سیاسی
آقای محمدجواد لاریجانی دبیرِ
ستادِ حقوقِ بشرِ قوهی قضائیهی جمهوری اسلامی ایران با وبگاهِ رسمیِ همین ستاد
مصاحبه کردهاند و نظرشان را در موردِ این ادعا که در ایران با زندانیانِ سیاسی
بدرفتاری میشود توضیح دادهاند. چیزی که برای من در اینجا
مهم است تعریفی است که آقای لاریجانی از زندانیِ سیاسی بهدست دادهاند:
زندانی سیاسی یعنی کسی که در چارچوب قوانین، فعالیت
سیاسی کرده اما او را به ناحق به زندان انداخته اند
چرا که حاکمان و گردانندگان نظام کار او را دوست نداشته اند.
براساس این تعریف در نظام جمهوری اسلامی هیچ زندانی سیاسی وجود ندارد یعنی کسی نیست که فعالیت سیاسی قانونی انجام داده
باشد و چون حکومت از کار او خوشش نمی آمده و آن
را دوست نداشته به زندان افتاده باشد.
میخواهم این تعریف
را مختصراً بررسی کنم بدونِ اینکه واردِ این بحث بشوم که در ایران زندانیِ سیاسی
هست یا نیست.
تصورِ من—که در این امور بسیار
کمسوادم—این است که اینکه حکومت از کارِ کسی خوشاش نیاید احتمالاً در
هیچ مفهومِ جدیِ سیاسیای مدخلیت ندارد؛ بنابراین تصور میکنم که منظورِ آقای
لاریجانی این است که زندانیِ سیاسی کسی است که علیرغمِ قانونی بودنِ کارِ
سیاسیاش و به علتِ انجامِ آن کارِ سیاسی زندانی شده است. اما حالا
بیایید فرض کنیم که در زمانِ سلطنتِ محمدرضا پهلوی انتشارِ نوعِ خاصی از جملات در
موردِ شخصِ اولِ مملکت جرم بوده باشد (مثلاً نصیحتکردناش، یا گفتنِ اینکه در
فلان امر اشتباه کرده است، یا خطابکردناش به صیغهی مفرد). در این صورت، طبقِ
تعریفِ آقای لاریجانی، کسی که به دلیلِ سخنرانی بر ضدِ شاه زندانی میشد زندانیِ
سیاسی نمیبود چرا که رفتارش قانونی نمیبود. یا مثلاً راسلِ میانسال که برای
تبلیغاتِ صلحطلبانهاش زندانی شد زندانیِ سیاسی نبوده است—راسلِ هشتادوچندساله هم
که بابتِ تبلیغ علیهِ تولیدِ سلاحهای هستهای زندانی شد زندانیِ سیاسی نبوده است.
و غیرذلک. تعریفِ آقای لاریجانی معقول به نظر نمیرسد.
شهودِ من این است که، علیالقاعده،
مفهومِ زندانیِ سیاسی ربطِ وثیقی دارد به مفهومِ جرمِ سیاسی: احتمالاً
زندانیِ سیاسی کسی است که زندانی است چرا که در دادگاهِ صالحی اثبات شده است که
مرتکبِ جرمِ سیاسیای شده است. (این تعریفْ تعریفی از منظرِ حکومت است؛ شاید خودِ
زندانی صالحبودنِ دادگاه را قبول نداشته باشد.) و در این مرحله است که باید جرمِ
سیاسی را تعریف کنیم. اگر در این با من همدل باشید که زندانیِ سیاسی
چنین ربطی به جرمِ سیاسی دارد، در این صورت احتمالاً با این هم همدل
خواهید بود که آقای لاریجانی اگر به نتایجِ تعریفاش پایبند باشد باید بپذیرد که
در ایران نه فقط زندانیِ سیاسی نداریم، که اصلاً جرمِ سیاسی—یا دستکم جرمِ سیاسیای
که ارتکاباش مستوجبِ زندان باشد—مصداق ندارد چرا که از تعریفِ ایشان (به اضافهی
این حکم که زندانیِ سیاسی به علتِ جرمِ سیاسیاش زندانی شده است) نتیجه میشود که
فعل یا ترکِ فعلی که جرمِ سیاسی است، هم جرم است و هم قانونی است!
از طرفِ دیگر، طبقِ اصلِ
صدوشصتوهشتمِ قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامی ایران،
رسیدگی به
جرایم سیاسی و مطبوعاتی علنی است و با حضور هیأت منصفه در محاکم دادگستری
صورت می گیرد. نحوه انتخاب، شرایط، اختیارات هیأت منصفه و تعریف جرم
سیاسی را قانون بر اساس موازین اسلامی معین می کند.
اگر استدلالِ من صحیح باشد،
آنگاه صِرفِ تأمل در تعریفِ آقای لاریجانی یکی از تکالیف قانونگذارانِ عادی را
ساقط میکند. یعنی اگر تعریفِ آقای لاریجانی را بپذیریم، آنگاه با اندکی تأمل
معلوم میشود که هیچ چیزی جرمِ سیاسی محسوب نمیشود.
خلاصه اینکه من گمان میکنم منطقاً نمیشود اینها را
توأماً پذیرفت:
-
زندانیِ سیاسی کسی
است که به واسطهی کارِ سیاسیِ قانونیای زندانی شده است [برگرفته از صحبتِ آقای
لاریجانی].
-
زندانیِ سیاسی کسی
است که به واسطهی جرمِ سیاسی زندانی شده است [احتمالاً برآمده از معنای "زندانی سیاسی"].
-
از نظرِ قانونِ
اساسی (اصلِ ۱۶۸) جرمِ سیاسی علیالاصول ممکن است رخ بدهد.
-
احکام دادگاه ها
باید مستدل و مستند به مواد قانون و اصولی باشد که بر اساس آن حکم صادر
شده است.
[قانونِ اساسی، اصلِ ۱۶۶].
-
قانونِ اساسی
مجموعهای منسجم و معقول است.
۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه
دفاع از دستکم بعضی از حقوقِ شهروندی [پینوشت دارد]
بقالیای
حوالیِ میدانِ هفتِ تیر. بقیهی پولام را که داد دیدم هر آبمیوه را دوهزاروپانصد
تومان حساب کرده. در جوابِ سؤالام گفت "شما قیمتها را نمیدانید." گفتم
"میدانم: دیشب از تجریش خریدهام دوهزار تومان." قبول نکرد. پولام را
پس گرفتم.
در پیادهروی
جلوی مغازه زنگ زدم به ۱۲۴. بر خلافِ بارهای قبل، این بار کسی جواب داد—قبلاً پیامگیر
داشتند. مؤدب و دقیق بود. نشانی را پرسید. کمی بلندتر از معمولِ خودم صحبت میکردم،
شاید کمی (؟) بدجنسانه. نشانی دادم و موضوعِ شکایت را گفتم. آقای بقال از مغازه
آمد بیرون: "مهندس، فاکتور را دیدم؛ همان دوهزار تومان است."
کدِ پیگیری را تکرار کردم. مکالمه که تمام شد به آقای مغازهدار گفتم که میتواند
این را به مأمور توضیح بدهد.
قبلاً هم شکایت
کردهام. مشخصاً: هلیمفروشیِ معروفی محصولاش را گرانتر از چیزی که در تابلو
نوشته بود میفروخت. یک هفته بعد از شکایتام دیدم که تابلو را اصلاح کرده و قیمتِ
فروشْ همان است که اعلام کرده.
من در اقتصاد و در فلسفهی سیاسی دقیقاً بیسوادم. فعلاً
تصور و شهودم این است که علیالاصول در موردِ تقریباً هر کالایی اینطور است که میشود
به هر قیمتی فروختاش؛ اما این حقِ شهروندان است که قیمتهای هر کالایی در هر
فروشگاهی اعلامشده باشد و حکومت وظیفه دارد در این موارد از حقِ شهروندان دفاع
کند. این ربطی به تحریم—که ظاهراً چیزی فراتر از "کاغذپاره" است—و ربطی به وضعِ
اقتصاد و سیاست ندارد.
پینوشت. از حامد قدوسی ممنونام که موضوعی را توضیح داد و اجازه داد نامهاش را در اینجا منتشر کنم. حالا گمان میکنم که حرفام در این مورد که فروشنده وظیفه دارد قیمتها را اعلام کرده باشد احتمالاً غلط است.
سلام حامد.
سلام کاوه٬ امیدوارم خوب و خوش باشی
ببین من از زاویه نرماتیو اخلاقی نمیدانم آیا چیزی میدانم اضافه کنم یا نه. احتمالن باید بین شفاف بودن قیمت برای اطلاع همه (حتی کسانی که ذینفع نیستند) و شفاف بودن قیمت بین دو طرف معامله هم یک تفاوتی قایل بشویم. قاعدتا از دومی باید بشود دفاع قویتری کرد تا اولی.
ولی از زاویه تحلیل کارایی اقتصادی و رفاه چیزی که میگویی موضوع چندین محور بحث است:
۱) تبعیض قیمت (Price Discrimination): این مدل میگوید که فروشنده میتواند جنس را به هر کس متناسب با تمایل با پرداختش (Willinglness to Pay) قیمتگذاری کند که بسیار معمول است (علی آقای ساندویچی شریف هم به دانشجوها قیمت متفاوتی میداد). اگر چنین اتفاقی بیفتد فروشنده رانت بیشتری از خریداران استخراج میکند ولی خب عمده ماجرا میشود انتقال رانت از خریدار به فروشنده. چون خیلی از مدلهای رفاه اقتصادی روی رفاه کل جامعه به عنوان شاخص رفاه تمرکز دارند این برایشان اثر جدی به حساب نمیآید (چون مجموع مازاد تفاوتی نمیکند). ولی میشود در انواع مثالها نشان داد که این تبعیض و در واقع یکسان اعلامنکردن قیمت گاهی به نفع فقرا خواهد بود. فرض کن غذایی هست که قیمت تولیدش ۱۰۰ واحد است. من فقط میتوانم ۱۱۰ واحد بدهم و تو ۲۰۰ واحد. اگر فروشنده بخواهد به هر دو یک قیمت بفروشد شاید قیمت را ۲۰۰ تعیین کند و من را از دست بدهد و فقط تو را نگه دارد (۱۱۰ تعیین نمیکند چون سود ۲۰۰ برای یک نفر بیش از ۱۱۰ برای دو نفر است). حال اگر بتواند تبعیض قایل شود به تو 200 میفروشد و به من 110 و لذا من هم غذا گیرم میآید و تو هم از معامله راضی هستی.
پینوشت. از حامد قدوسی ممنونام که موضوعی را توضیح داد و اجازه داد نامهاش را در اینجا منتشر کنم. حالا گمان میکنم که حرفام در این مورد که فروشنده وظیفه دارد قیمتها را اعلام کرده باشد احتمالاً غلط است.
--
سلام حامد.
تصورِ من این است که هر فروشگاهی
که به عمومِ مردم جنس میفروشد باید قیمتِ کالاهایش را اعلام کرده باشد. (و به
نظرم یک نتیجهی این قید این خواهد بود که قیمتِ کالا باید مستقل از این باشد که
خریدارِ بالقوه کیست.)
حالا من خیلی خوب میدانم که نه هیچ
اقتصاد بلدم نه فلسفهی سیاسی. (سالها است میخواهم نوزیک بخوانم و فرصت نمیشود.)
در کمالِ بیسوادی، متمایلام به اینکه بازار باید آزاد باشد و دخالتِ دولت در هر
حیطهای باید کمینه باشد.
خیلی ممنون میشود اگر یک وقتی راهنماییام
کنی در موردِ چیزی که در موردِ قیمت گفتم. آیا این حرف از نظرِ شخصِ تو پذیرفتنی
است؟ آیا مکاتبی هستند که با آن موافق باشند؟ مکاتبی که با آن موافق نباشند؟ آیا
این تصورِ من ناشی از سادهانگاری است؟ چه چیزهایی را مفروض گرفتهام که احساس میکنم
فروشنده باید قیمتِ کالاهایش را اعلام کند؟
شاد باشی،
کاوه.
-
سلام کاوه٬ امیدوارم خوب و خوش باشی
ببین من از زاویه نرماتیو اخلاقی نمیدانم آیا چیزی میدانم اضافه کنم یا نه. احتمالن باید بین شفاف بودن قیمت برای اطلاع همه (حتی کسانی که ذینفع نیستند) و شفاف بودن قیمت بین دو طرف معامله هم یک تفاوتی قایل بشویم. قاعدتا از دومی باید بشود دفاع قویتری کرد تا اولی.
ولی از زاویه تحلیل کارایی اقتصادی و رفاه چیزی که میگویی موضوع چندین محور بحث است:
۱) تبعیض قیمت (Price Discrimination): این مدل میگوید که فروشنده میتواند جنس را به هر کس متناسب با تمایل با پرداختش (Willinglness to Pay) قیمتگذاری کند که بسیار معمول است (علی آقای ساندویچی شریف هم به دانشجوها قیمت متفاوتی میداد). اگر چنین اتفاقی بیفتد فروشنده رانت بیشتری از خریداران استخراج میکند ولی خب عمده ماجرا میشود انتقال رانت از خریدار به فروشنده. چون خیلی از مدلهای رفاه اقتصادی روی رفاه کل جامعه به عنوان شاخص رفاه تمرکز دارند این برایشان اثر جدی به حساب نمیآید (چون مجموع مازاد تفاوتی نمیکند). ولی میشود در انواع مثالها نشان داد که این تبعیض و در واقع یکسان اعلامنکردن قیمت گاهی به نفع فقرا خواهد بود. فرض کن غذایی هست که قیمت تولیدش ۱۰۰ واحد است. من فقط میتوانم ۱۱۰ واحد بدهم و تو ۲۰۰ واحد. اگر فروشنده بخواهد به هر دو یک قیمت بفروشد شاید قیمت را ۲۰۰ تعیین کند و من را از دست بدهد و فقط تو را نگه دارد (۱۱۰ تعیین نمیکند چون سود ۲۰۰ برای یک نفر بیش از ۱۱۰ برای دو نفر است). حال اگر بتواند تبعیض قایل شود به تو 200 میفروشد و به من 110 و لذا من هم غذا گیرم میآید و تو هم از معامله راضی هستی.
۲) مدلهای جست و جو (Search Models) با صحبت
تو همجهتتر است. این مدلها میگویند که وقتی جست و جو هزینهبر باشد هر فروشندهای میتواند قیمت شبهانحصاری اعمال کند (همین چیزی
که مردم در ایران به آن میگویند دلبهخواهی بودن قیمت). ولی اگر به طریقی قیمتهای همه به اطلاع مردم
برسد این قدرت از دست
فروشنده میرود و ضمنا کل جامعه هم در هزینههای جست و جو (رفتن از این مغازه به آن) صرفهجویی میکند. البته از آن طرف میتوانیم
بگوییم که باز همه مغازهها میتوانند به من مشتری خاص
قیمت خاص من را بگویند و این اتفاق بیفتد. مثلا همه خطوط
هوایی به من که وترن یا بازنشسته هستم ممکن است قیمت
متفاوتی بدهند.
امیدوارم کمکی کرده باشد.
قربانت
حامد
امیدوارم کمکی کرده باشد.
قربانت
حامد
۱۳۹۱ خرداد ۲۹, دوشنبه
صدسالگیِ تورینگ
الن تورینگ اگر که زنده بود
سومِ تیرِ امسال صدساله میشد. تورینگ از پدیدآورندگانِ نظریهی محاسبهپذیری است
(قبلاً به این شاخهی منطقِ ریاضی میگفتند نظریهی بازگشت یا نظریهی توابعِ بازگشتی). غیر از این جنبهی نظری، تورینگ عملاً هم در
ساختنِ بعضی از اولین کامپیوترها نقش داشته است. یک مقالهی او هم که در پایانِ نیمهی اولِ قرنِ قبل منتشر شده از متونِ
کلاسیکِ فلسفهی جدید است. در کنارِ اینها، تورینگ—به واسطهی نقشاش در رمزگشایی پیامهای ارتشِ آلمان—از
قهرمانانِ جنگِ دومِ جهانی است. طبیعتاً امسال بزرگاش میدارند. در ایران هم سمیناری در مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔٔ ایران برگذار خواهد شد.
چهلساله بود که خانهاش را دزد زد.
تورینگ به پلیس گزارش داد. در جریانِ تحقیقات، تورینگ گفت که با یکی از مظنونانِ
مذکرْ رابطهی جنسی داشته است. چنان رابطهای در آن زمان در پادشاهیِ متحدِ
بریتانیای کبیر و ایرلندِ شمالی جرم بود. مخیّرش کردند بینِ "درمان" و
زندان، که اولی را انتخاب کرد. چند ماه بعد تورینگ را مرده یافتند—مسمومیت با
سیانور.
در ۲۰۰۹ چندینهزار نفر با
امضای طوماری الکترونیکی از دولتِ بریتانیا خواستند عذرخواهی کند. گوردن
براؤن نخستوزیرِ وقت مقالهای در دیلیتلگراف نوشت: "... مبالغه نیست گفتنِ
اینکه، بدونِ مشارکتِ برجستهی او، تاریخِ جنگِ دومِ جهانی میتوانست بسیار متفاوت
باشد... اگرچه با تورینگ مطابقِ قوانینِ
زماناش برخورد شد، و نمیتوانیم ساعت را به عقب برگردانیم، رفتاری که با او شد البته بسیار نامنصفانه بود، و من خوشوقتام که بختِ این را دارم که بگویم چقدر
عمیقاً از آنچه بر او گذشت متأسفام و متأسفایم..."
--
چکیدهی صحبتِ من (با عنوانِ "تورینگِ بیستوچهارساله") در سمینارِ مؤسسه:
در ۱۹۳۷ تورینگ راهحلاش برای
مسألهی هیلبرت—مسألهی مشهور به Entscheidungsproblem—را منتشر کرد. مسأله بهدست دادنِ
دستورالعملِ محاسباتیای بود که در موردِ هر فرمولِ منطقِ محمولاتِ مرتبهی اول به
ما اطلاع بدهد که آن فرمول اثباتپذیر هست یا نه. تورینگ استدلال کرد که چنین
دستورالعملی وجود ندارد.
به نظر میرسد که برای اثباتِ
وجودنداشتنِ دستورالعملی محاسباتی لازم است با تعریفِ دقیقی از مفهومِ محاسبهپذیری
کار کنیم. تعریفِ تورینگ دستاوردی است بزرگتر از حلِ مسألهی هیلبرت. اما آلونزو
چـِرچ هم در ۱۹۳۶ برای همان مدعای تورینگ استدلال کرده بود، و تورینگ در مقالهاش
اثبات میکند که تعریفهای او و چرچ مصداقاً معادلاند؛ برجستگیِ مقالهی تورینگ
در تحلیلِ او از مفهومِ محاسبهپذیری است.
در این سخنرانیِ توصیفیْ بعضی
ایدههای مقالهی کلاسیکِ تورینگ را مرور میکنیم.
۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سهشنبه
"در کوچههای نوازش"
--محمدرضا شفیعیکدکنی، حالات و مقاماتِ م. امّید،
انتشاراتِ سخن، ۱۳۹۱.
کتاب را چند هفتهی پیش محسن
زمانی لطفاً به من معرفی کرد. در همین سالِ ۹۱ چاپِ اول تمام شده است و چاپِ دوم
در بازار است.
بخشِ اولِ کتاب را (بیش از
هشتاد صفحه) جنابِ شفیعیکدکنی کمی بعد از مرگِ اخوان نوشته است، و این بخش شدیداً
خواندنی است. تصور کنید که کسی—آدمِ ملاّی شاعری—نزدیکِ سی سال با سعدی مؤانست
داشته بوده باشد و هشتاد صفحه در حالات و مقاماتِ شیخ نوشته باشد. چنان متنی
بلعیدنی خواهد بود. گزارشِ حضرتِ شفیعیکدکنی از زندگیِ اخوان را دقیقاً یکنفس خواندم.
این بخشِ کتاب غیر از اینکه
مشحون است به گزارشهایی بسیار خواندنی در موردِ اخوان، زیباییهای نابِ غیرشخصیای هم دارد.
مثلاً میخوانیم که کسی، شاید با اقتباس از شعری عربی، در هجوِ کسی گفته (صفحهی ۴۶):
از من نصیحتی بشنو رایگانیا
هجو کسی مکن که ز تو مِهْ بوَد
به سال
شاید تو را پدر بوَد و تو
ندانیا!
یا اینکه کسی میخواسته عنوانِ
یک مجموعهی شعرش را بگذارد خون و خُنیا؛ "اخوان میگفت: به او گفتم
«اسمش را بگذار: خـُنیا و خون تا چکـّه کند.»" (ص. ۵۱).
***
این بخش از مقدمهی کتاب را
بخوانید (ص. ۱۹):
"بخشی از ماجرای تدفینِ
اخوان را که بهتفصیلِ تمام نوشته بودم در این چاپ حذف کردم. بعد از مرگِ من،
دیگران اجازه دارند که آن را نشر دهند. به خطِّ خودم نگاه داشتهام تا در آینده
انتشار یابد. فقط از روی خطِّ خودم. من هیچ گاه سیاسی نبودهام ولی متجاوز از شصت
سال ناظرِ دقیق و پُرحوصلهٔ جریانهای سیاسی در ایران بودهام. بهتجربه دریافتهام
که روشنفکرانِ ما، غالباً، فاقدِ «تقوای سیاسی» اند. به اندک خشم و نفرتی، حتی
شخصی، انواع تهمتها را به طرفِ مقابل میزنند."
میشود حدس زد دغدغهی نویسنده چیست (طبیعتاً دارم فرض میکنم که تأکیداتِ ایشان بیوجه نیست)، و غمانگیز است که کسی در ابعادِ شفیعیکدکنی هم خودش را در
امان نمیبیند، آن هم در نقلِ ماجرای بیستوچند سال پیش. معتقد نیستم که جنابِ
شفیعیکدکنی وظیفه دارد که با این جوّ مقابله کند و نترسد از هجمهی کسانی
که، با مبالغِ معتنابهی ادعای آزاداندیشی و مدارا، هیچ حرفی بر خلافِ سلیقهشان را برنمیتابند—حتی هیچ گزارشِ خالی
از داوریای را. اما، بالاخره، چه باید کرد؟ یک
چیزهایی هست که احتمالاً زورِ شفیعیکدکنی هم به آن نمیرسد، مثلاً مقابله با ممیزیِ وزارتِ
فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ ولی به نظر نمیرسد که این مورد از آن نوع باشد. برخی کسانی که فاقدِ "تقوای
سیاسی" هستند برخواهند آشفت و به شفیعیکدکنی تهمت خواهند زد؟ وزنی خواهد داشت این تهمتها
در مقابلِ اعتبارِ عظیمِ او در روزگارِ ما؟
به هر حال، به نظرم خوانندگانِ
بسیار پرشماری از آقای دکتر شفیعیکدکنی سپاسگزار باشند برای انتشارِ این کتابِ زیبا
و هیجانانگیز و خوشخوان.
۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه
QEII
میخواستم نظر و احساسام نسبت
به ایشان را گزارش کنم. مشورت را، برای خانمِ وکیلْ کلیاتی گفتم. خانمِ وکیل گفت که صلاح نیست چنان حرفهایی را منتشر کنم.
حالا تا این نوشته خیلی کوتاه
نباشد اجازه بدهید حکایتی تعریف کنم. در دربارِ شاهی، ندیمی زنهار خواست تا نکتهای
بگوید. شاه دستور داد فیالمجلس بکشندش: "پدرسوخته دربارهی ما فکری کرده که
برای گفتناش لازم است امان بخواهد!"
اشتراک در:
پستها (Atom)